قصهی من و قصههای خوب براي ...
اين متن براي سايت هفت سنگ نوشته شده است
_________________________________________
یکم: وقتی خیلی کوچک بودم
گوش تهران از صدای زوزهی بمبهای عراقی کر شده بود، خیلی از تهرانیها
شیشههای قدی خانهشان را چسب ضربدری میزدند و از تهران میرفتند. ما
اما مانده بودیم. پدرم و دائیم و چند نفر دیگر از اهالی محل در مناطق جنگی
بودند و اگر ما میرفتیم هیچ خبری از آنها نمیتوانستیم بگیریم. مخصوصا
اینکه از معدود خانههای تلفندار آن روز محلهمان بودیم و احتمال داشت
اهالی محل از کسانی که در جنگ دارند خبری بخواهند بگیرند.
من چهارـ پنج ساله بودم. ما (من و دوستانم) شلیک و جنگ و بمب را مثل امروز نمیشناختیم، اما ته دلمان از آنها هراس و دلنگرانی داشتیم. هر روز بخشی از حرفهای کودکانهمان راجع به آژیرهای قرمز و سفید بود. خواهرم صدای گویندهی «شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز...» را شبیهسازی میکرد و من صدای تیتراژ آغاز برنامهی کودک را تقلید میکردم. خیلی وقتها پیش میآمد که همین موقعها حمله آغاز میشد و ما نمیتوانستیم برنامهی کودکمان را ببینیم. این وقتها ما کمی سرگرم بازیهای نشستکی و آرام میشدیم اما عاقبتش این بود که حد اقلش دو نفرمان بحث و جنگشان بشود.
این اتفاقات همینطور ادامه داشت تا اینکه دایی کوچک من از مرخصی برگشت و برای خانهی ما مجموعهی «قصههای خوب برای بچههای خوب» را هدیه آورد.
از آن به بعد بزرگترهای ما وقتی آژیر قرمز زده میشد ما را دور هم جمع میکردند و یکی، دوتا از قصهها را میخواندند.
دوم: قصههای سوخته
بمبها هنوز میآمدند، منفجر میشدند در تهران. پدرم آمده بود مرخصی،
دائیم هم که در سفر قبل کتابها را برایمان آورده بود آمد. پدربزرگم گفت
همگی به یک سفر مشهد برویم. من از داستانهای مثنوی خیلی خوشم آمده بود.
به نیمههای کتاب هم رسیده بودیم. وقتی قرار شد ما برویم، من اصرار کردم
که مادرم کتاب را با خودش بیاورد و برایم بخواند. بچههای همسایهها ـ که
با هم پای گوش دادن کتابها بودیم ـ ناراحت شدند. مادرم به همهشان قول
داد زود برگردیم تا کتاب را برای همهمان ادامه دند. من هم قول دادم که
قصههایی که در این چند روز مادرم برایم میخواند را دوباره گوش کنم و جلو
جلو تعریف نکنم.
رسیدیم مشهد، دو شب اول مادرم کتاب را خواند تا من خوابم ببرد. روز سوم وقتی از حرم برگشتیم اتاق را دود گرفته بود. پدرم فکر کرد بخاری نفتی دوده زده، بزرگترها فکرهای دیگر کردند، اما من یاد کتاب افتادم؛ چون موقع رفتن مادرم گفته بود «قصه به قسمت داغش رسیده بگذار بعد که برگشتیم بقیهاش را میخوانم». من هم موقع بیرون آمدن از خانه، برای اینکه قسمت داغ قصه سرد نشود فکر کرده بودم که کتاب را بگذارم روی بخاری. ناغافل که احتمال دارد کتاب گر بگیرد و اتاق یا ساختمان را بسوزاند.
وقتی با سوختهی کتاب رو به رو شدم از مادرم پرسیدم «مامان، حالا یعنی همهی قصهها سوختهاند؟»
سوم: از آن روزها تا حالا
خاطرم هست در همان مشهد آنقدر به دائیم گفتم و بهانهی کتاب را گرفتم
که مجبور شد برود و یک دو روز تمام مشهد را بگردد و کتاب را دوباره برایم
بخرد تا وقتی برگشتیم تهران مامان بقیهی کتاب را برای بچههای محل که
منتظر بودند بخواند.
سَرِ همان آتش سوزی به فکر این افتادم که از دائیم اسم نویسنده کتاب را بپرسم. بعد نام «مهدی آذر یزدی» را یاد گرفتم.
کتابها دست به دست بین بچههای محل گشت و خوانده شد و شنیدم که عاقبت توسط یکی از بچهها هدیه شد به مدرسهای که سر کوچهمان بود و هیچکداممان آنجا درس نخوانده بودیم.
بعدها که بیشتر به ادبیان علاقهمند شدم و متون کهن را شروع به خواندن کردم قصههایی که از کتابهای آذر یزدی در خاطرم مانده بود را میان آنها جستجو میکردم و به این فکر میکردم که او چقدر به اصل داستان وفادار بوده یا اینکه پندی که او در داستانش به ما داده چقدر با پندی که خالق اصلی داستان در نظر داشته مطابقت دارد.
چهار: افسوسهای از دست رفته
اوایل پائیز سال قبل بود که برای جلسهای که با دبیر انجمن نویسندگان و
کودکان داشتم به دفترش رفتم. تصویر سازیها و عکسها و تابلوهایی روی
دیوار بود، بالای ویترینی تصویر مهدی آذر یزدی نصب شده بود. کمی به تصویر
نگاه کردم و با خودم گفتم «چه خبر از استاد آذر یزدی؟» هرچه فکر کردم یادم
نیامد آخرینبار کی احوالشان را پرسیده بودم یا آخرینبار کی خبری از
ایشان خوانده بودم.
گمانم یکی دو هفته بعد وقتی برای دیدن دوستی به خبرگزاری قرآنی رفته بودم متوجه شدم که احوالشان زیاد خوب نیست. سرویس ادبیات مشغول تهیهی ویژهنامهای برای ایشان بود. خواستند مصاحبهای راجع به استاد کنیم، کمی فکر کردم و دیدم بهتر است مصاحبه نکنم. اول به این دلیل که خودم را جریمه کرده باشم چون خیلی وقت بود از استاد خبر نداشتم و دوم اینکه هرچه فکر کردم در خودم توانایی این را ندیدم که راجع به استاد آذر یزدی حرف بزنم و حق مطلب را ادا کنم.
چند هفتهی بعد وقتی برای کاری دورهی مجلهی سخن را میخواندم به خبری برخوردم راجع به استاد آذر یزدی که طی آن خبر ِ تلاشهای استاد بر داستانهای کهن و قرآنی آمده بود. تلاش استاد در دههی چهل با آن مختصاتی که از آن روز ایران برای ما تعریف کردهاند بر کتابی مثل قرآن یا متون کهن برایم از او انسانی بسیار استوارتر از پیش ساخت. خبر برایم جالب آمد و از آن صفحه کپی گرفتم و کناری گذاشتم که به بچههای خبرگزاری بدهم برای ویژهنامهشان؛ که نشد. لا به لای کارهای روزمره فراموش شد، حتی حالا که برای پیوست کردن به این متن دنبالش میگردم پیدا نمیکنم.
پنجم: امسال
اردیبهشت برای بچههای یکی از دوستانم میخواستم کتاب بخرم. یکسری اسم
کتاب و نویسنده را روی یک کاغذ نوشتم و به نظر آمد که «قصههای خوب برای
بچههای خوب» را بخرم.
وقتی در راه خانهشان بودم با خودم فکر کردم کاش کمی خودم میخواندم نگاه میکردم، کتاب را دوباره بعد این همه زمان از دست رفته به دست میگرفتم...؛ تصمیم گرفتم به خانهشان که رسیدم آنقدر صبر کنم که کادو را باز کند تا برایش هم از استاد آذر یزدی حرف بزنم و هم کتابها را به این بهانه ورقی بزنم و نگاهی کنم و تجدید خاطرهای.
رسیدم، آمدند، کتابها را با هم ورق زدیم، تعریفهای مرا گوش دادند و رفتند.
در مسیر برگشت به این مسئله فکر میکردم که چرا هیچ کس آنطور که باید راجع به کارهای استاد آذریزدی کار نمیکند؟ این همه تلاش این پیرمرد قرار نیست آنطور که باید و حقش است دیده شود؟ این پیر مرد که بعضی از دوستان نویسندهی کودک و نوجوان به غر زدنهایش ایراد میگیرند چرا ورد زبانش شده: دوست تازه گرفتاری تازه است؟
ششم: خداحافظ بابابزرگ قصهها
پیِ جوابهایم را نگرفتم، دوربینم را بهانه کردم و از ویزور خیلیها
را در کادرم قرار دادم و آرزو کردم که کاش این دوربین الآن در کیفش بود و
دست من اسلحهای که با آن قلب این آدمها را نشانه بروم و ماشه را بچکانم.
شاید در اصل امروز من پشت ویزورم پنهان شدم و از خیلیها عکس نگرفتم. تا
جای خالیشان در چند ماه اخیر با حضور چند دقیقهایشان جا عوض نکند.
وقتی پیکر پیرمرد را داخل ماشین بهشت زهرا گذاشتند که به سمت فرودگاه ببرند تا در یزد هم مراسمی بگیرند ایستادم و سمتش و گفتم: سلام آقای آذر، شما مثل اسمتان پر جنب و جوش بودهای انگار. اینطور نگاهم نکن، من از ترس اسم دوست حتی بلف دوستی با شما را نمیزنم، میدانم که همیشه وقتی کسی سراغت میآمده دوست داشتی بپرسی «خب حالا چه کارم داری؟» تا کارش را بگوید و تو انجام بدهی و زود برود که به کارهایت برسی. آقای بیتعارف؛ بی تعارف بگویم «پایهای همسفره شویم و یک پرس قرمه سبزی بزنیم؟»* راستش چند سوال هم راجع به قصههای خوبت دارم.
هفتم: یک روز ما هم میمیریم
امروز با یکی از نویسندههای کودک و نوجوان بعد از مراسم از مقابل
دانشگاه تهران راه افتادیم که برویم محلهای کارمان. مدتی به سکوت گذشت تا
اینکه دوستم گفت: باور کن یک روز ما هم میمیریم. گفتم: چشم. باور میکنم
اما بحث ماندگاری اثر و این حرفها که سالها است به راه است چه میشود؟
گفت: خودمان که میدانیم چه میکنیم؛ باید فکرهای اساسیتری کنیم.
هیچ حرفی نداشتم که بزنم. سکوت کردم تا رسیدیم به محل کار من و خداحافظی کردم. بچههای خبرگزاری قرآنی که این مدت خیلی کارها برای بهبود وضع استاد کشیدند میگفتند خیلی از این آدمها که آمدهاند و خودشان را فامیل و دوست و همکار میدانند وقتی استاد بیمارستان بود نبودند. چشم که انداختم دیدم نویسندهها هم آنقدری که فکرش را میکردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.
از دوستم که جدا شدم، پشت میز کارم که نشستم، کاغذی در آوردم و روی آن نوشتم: «خودت را گول نزن، یک روز تو هم میمیری»؛ کاغذ را گذاشتم رو به رویم که هر وقت سر از کارم بلند میکنم ببینمش.
____________________________________________* آقای آذر یزدی طبق گفتههای همهی نزدیکانشان قرمه سبزی خور قهار و دوست داشتنیای بودهاند. خودشان هم در فیلمی میگویند. فکر کنم سایت شهرزاد آن را منتشر کرده باشد این روزها.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com