اگر چه رو به رويي مثل آيينه با من
1
خيابانها و كوچهها و پلاكها و پنجرهها و زنگها و رنگها و مردم را نگاه ميكنم و از كنارشان ميگذرم، مردم در فضاي جديدي زندگي را تجربه ميكنند، فضايي كه من هنوز نشناختهام. تصويرهاي مختلفي از ذهنم ميگذرند، دستت محكمتر از قبل دستم را ميگيرد، بغض كرده ميگويي : «بروم؟ ... بهتر نيست؟» پوستر را نگاه ميكنم، سمت چپش كمي بايد بيايد پايينتر.
2
حوصلهي راه رفتن كنار مردم را ندارم، شعارهاي خوب را به خودشان واگذاشتهآم، ميگويم : «مدتي است انگار كلمهها را گم كردهام. خيابان را گم كردهام، سوژهها را نميفهمم.» قدمهايت را تندتر ميكني، ميگويي : «آن پلهها را ببين. چه كرشمهاي دارند!» ميخندم و ميگويم «دارند، مثل تو كه وقتي صدايت كردند بروي روي سن تالار وحدت تا جايزهات را بگيري...» ميگويي «حق تو بود، براي من نبود، اين را حتي داورها ميدانستند...» ميخندم. پرايد مشكي رنگي بوقزنان با صداي بلند موسيقي كه نميدانم چقدرش را گوش ميدهند به همراه دو نفري كه داخلش هستند از مقابلمان ميگذرند، ميگويم «چه تفاوت؟»
3
شيشههاي رنگي خانهي بروجرديهاي كاشان را ميشمرم، به نيمه كه ميرسم شمارهها به هم ميريزند، دوباره از اول. چند بار تكرار ميكنم، ميگويي «اينها كه براي شمردن نيستند، رنگهاي اين شيشهها رنگارنگي درون انسان قديم را نشان ميدهد.» ميخندم، دليلش را ميپرسي، ميگويم «انسان قديم، درست است، فقط آنها هستند كه در اين چند رنگ بارها خلاصه شدند، ما رنگهاي نو كشف كردهايم.»
4
لبهايت را تصور ميكنم، ... نه، دستهايت را تصور ميكنم، ... نه، بغض، ... نه، چشمهايت را بگذار تصور كنم وقتي ميخواهي بغض را پنهان كني، وقتي ميخواهي حرفت را پنهان كني، وقتي ميخواهي قرار جديدي بگذاري. وقتي ميخواهي بي حوصلگيات را نشان ندهي، وقتي ميخواهي ذوق كني، ... تو با چشمهايت زندگي ميكني، نفس ميكشي ... به آغوش ميكشي. نگاه كن.
5
روي تخت خوابم نشستهام و به مكالمهي ظهرمان فكر ميكنم، تو ميگويي «يك حرفي داري كه مدتها است نميزني، اگر بگويي سبك ميشوي.» ميگويي «خوابت را ديدهام، يك عالمه بغض داشتي در گلويت» ميگويم «همانطور كه تا به حالا نگفتهام نميگويم.» ناراحت ميشوم، خوابم ميبرد.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com