تبليغاتX
من با خودم

استقبال

دست‌هايم را تا چشم كار مي‌كند باز كردم، تو به آغوشم آمدي... خنديدم و صورتم را به صورتت ‌چسباندم و بغضم را فرو ‌خوردم. چشم‌هايم را‌بستم و بعد چند لحظه باز ‌كردم. باد شديدي آمد... در دنياي به آغوش كشيده‌ام طوفان شد و تمام كاغذ‌هايي كه نام تو را داشت به هوا رفت... با هم پي‌شان مي‌دويديم... من هم بخشي از دنياي به آغوش كشيده‌ام شده بودم. آنقدر پي كاغذها دويديم كه به ساحلي نزديك‌هاي جنگلي رسيديم... از دور ديدم كه من‌يي روي تخته سنگي نشسته و تو‌يي روي تكه چوبي و دريا طوفاني است و نم باراني مي‌آيد، موج‌ها به صخره‌ها مي‌خوردند و دانه‌هاي كوچكي مي‌شدند آماده‌ي محو شدن در هوا... توي آن دور نشسته به من آن دور نشسته گفتي بيايم كنارت. آمدم و خنده‌ات را پنهان كردي و نفس عميق‌ات را بيرون دادي و گفتي من اگر نگويم تو كه لام تا كام حرف نميزني! نگاهم را از صورتت دزديدم و پرسيدم چه بگويم؟ گفتني‌ها را آنوقت كه قرار بود بشنوي نبودي كه بشنوي... نوشتم روي كاغذ‌هايي كه مدتي است نيستند دم دستم انگار گوشي پيدا كرده‌اند و بلند بلند خوانده مي‌شوند... گفتي باران! گفتم يادت هست؟ هميشه باران مي‌آمد... ايستادي... ايستادم. دست‌هايت را تا چشم كار مي‌كرد باز كردي... من كنارت در آغوشت گم شد... من مي‌ديدم كه دارد گم مي‌شود هرچه به توي آن سوتر گفتم نگاه كن نگاه نكردي و گم شدم. حالا دو تا تو كنارم در ساحل ايستاده بود... و يك من. تويي در نزديكي من كه از حضور من آگاه بود و تويي دورتر كه انگار اصلا مرا نمي‌ديد. باران شديد شد و خيال بازگشت به كاغذ‌هاي جوهر پخش‌ام آمد... اين را از اين بابت مي‌گويم كه يكي‌شان را كه ديدم لاي دو شقايق وحشي افتاده بود و از آن دو آغوش باز سخن مي‌گفت... توي دورتر پشت سنگ‌ها ناپيدا شدي... من تمام اين‌ها را نوشته بودم. و نوشته بودم كه بايد دست‌هايت را بگيرم. گفتم و آغوشم باز شد و دنيايي كه در آغوشم بود از سينه‌ام بيرون آمد. شب بود. انگشت‌هاي دست راستم قاصدكي را ميان خودشان داشتند ... باد آمد و قاصدك رها شد... پي‌اش دويدم و به كوهي رسيدم كه پشت تمام سنگ‌هايش نقش دختر و پسري حك شده بود كه آغوششان تا بيكران باز بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 1:30  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  از حرف‌هاي نگفته...


__


... صلح كن تا كه به خنده‌ي آينه بخندي و هنگام اشك سرش را به شانه بگيري و بغض‌ات را فرو بخوري، صلح كن. تو و آينه خويشان هم‌ايد. از سرنوشت گيسوي پريشان آينه اگر بخواهي، بوي آفتاب سوختگي اوايل تير را به نشانه خواهم آورد، و از سرنوشت اشك اگر بپرسي، خنده‌اي از سر دلخوشي چشماني كه دقايقي است نباريده. شانه به دست بگير، بگذار موهاي آفتاب سوخته از پس شكنجه‌ي صد خنجر آفتاب تيز را به مصاف رود، دستانم را بگير و بگذار بي دلهره‌ اشكت را، رد اشك‌هايت را به نوازشي برآيم. بگذار اين دعاي مادرانِ مويه مستجاب شود و رقصت سرنوشت دست‌هاي گره شده‌ي امروز در عطر سبزه‌ زار‌هاي لا به لاي شقايقان وحشي دشت باشد. از من، از تلاقي نگاه و معصوميت پرسيدند، تو نگو. از من، از سرشاري آينه از دو تبسم صبحگاهي پرسيدند، منكر شو. از من از خيل آدمهاي همرنگ پرسيدند، تو مرو. از من از تو پرسيدند، خنديدم. و انتظار هيچ آينه‌اي براورده‌ي نماز صبحگاهي مادر بزرگ نشد. تو صلح كن، تا پريشانگويي آب در شره‌ي از سنگ‌ها دوباره تكرار شود و مه با درياچه راه بيايد و خانه‌ها ستاره‌هايي شوند به استقبال ما آمده از پي فرودي در شب. صدايم را از پس آب و هق هق و شب‌گريه‌هاي چشم  در چشم ستاره‌اي فرضي مي‌شنوي؟ حتما. اين چه سوالي است؟ بگذار كمي سكوت كنم. به آب و آينه و موهاي برشته‌ زير آفتاب قسم، كه رسم، رسم من و تو نيست در نظر صلح ناپذيران. ما، هركه نداند تو مي‌داني با هر تبسم چقدر قند در دل آب مي‌كنيم. بگذريم. خانه امن نيست، ستاره امن نيست،كوچه امن نيست، خيابان امن نيست، شهر امن نيست، حتي زانوانم امن نيستند تا سر به رويشان بگذاري و به خواب هفت پادشهان قصه‌ي هر آينه‌ي‌مان بروي ... اصلا واقعيت را كه بخواهي، مي‌گويم : « ...


__

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 0:7  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چهره‌ي من

انگشت‌هايم را مي‌شويم، خون شسته مي‌شود و سفيدي بريده‌هاي دستم بيرون مي‌زند... خون دوباره مي‌جوشد. دردي احساس نمي‌كنم. انگار سرماي سنگيني به دستم آمده... از آرنج خم نمي‌شود. دستم را لاي پارچه‌ي سفيدي مي‌گيرم و به دوستم لبخند مي‌زنم و مي‌گويم انگار كفن پيچ شده، جوابي از او نمي‌شنوم، به چشم‌هايش نگاه مي‌كنم، تا به حال اينقدر ترس يكجا نديده بودم. به چهره‌اش نگاه مي‌كنم، لب‌هايش مي‌ترسد، بغض تا پشت پلكهايش راه پيدا كرده و هر آن است كه اشك بشود، ... حتما فكر مي‌كند اگر دل به كار داده بود دست من اينطور نمي‌شد. حتما فكر مي‌كند كه اگر دستم خوب نشود، اگر مشكل قطع شدگي داشته باشد، جواب خانواده‌ام، دوست‌هاي ديگرم، آدم‌هايي كه از كار زيرزميني‌مان خبر دارند... حتما فكر مي‌كند كه خروارها سوال روي سرش هوار مي‌شود و بايد جواب تك به تك سوال كننده‌ها را بگويد. مي‌گويم «هيچ اتفاقي نيفتاده، اگر هم افتاده چيز مهمي نيست، نهايتا قطع مي‌شود ديگر... راستي برو كنار دستگاه ببين تكه‌اي از انگشت نشانه و دو انگشت كناري‌ا‌ش پيدا مي‌كني... نفهميدم كه قطع شد يا فقط كشيده شد و زخمي...»... حرفي نمي‌زند، سريع پانسمان كردنش را ادامه مي‌دهد. مي‌گويم «پانسماني كه با اخم و دلنگراني باشد بهبودي حاصل نمي‌كند» و دستم را مي‌كشد. با همان چشم‌هاي سرشار از ترسش به چشم‌هايم نگاه مي‌كند و چشب را محكم مي‌كوبد روي جعبه‌ي ابزار كمك‌هاي اوليه، چب قل مي‌خورد و آرام آرام مي‌رود كنار همان چوبي كه داشتم رويش كار مي‌كردم تا عاقبت پيكره‌اي بشود با صورتي كه به سمت چپش نگاه مي‌كند و دست راستش روي سينه‌اش قرار گرفته. درد را كه از اول نفهميده بودم، كمي ذوق ذوق مي‌كند انگشت‌هايم... كمي بند به بند لاي پانسمان بدون چسب تكانشان مي‌دهم، حسشان مي‌كنم، هستند. روي پله‌ها مي‌نشينم و مي‌گويم «هستند، غمت نباشه پسر...» هر دو سكوت كرده‌ايم. عذر خواهي مي‌كند و مي‌گويد «اگر من مثل هميشه چوب‌ها را درست بريده بودم، اينطور نمي‌شد... اگر يك دفعه به سرم نمي‌زد كه زنگ بزنم، اينطور نمي‌شد... اگر...» حرفش را قطع مي‌كنم و مي‌گويم «حالا كه شده، غصه نخور... آدم براي عاشقانه آفريدن بايد خون دل بخوره تا كار ارزش پيدا كنه، ...» هر دو نگاهمان به تيغه‌ي دستگاه بر مي‌گردد. مي‌گويم «تيغه هم خوني شد پسر... اين را به فال نيك بگير» مي‌خندد. مي‌گويد «ديوانه‌اي... براي همين است كه همه‌ي كارهايمان شده مجنون» مي‌گويم «تيغه‌ها جنون مي‌گيرند موقع حكاكي» چوب رد خون من را ميان لايه‌هاي مختلفش تقسيم مي‌كند. فكر نمي‌كنم به دو يا سه رده بيشتر برسد. مي‌گويد «طبق فلسفه‌ي تو حتما اين چوب هم عشق نديده كه خون تو را تا جايي كه مي‌تواند پخش مي‌كند» مي‌گويم «اگر پخش كند، در سطح گسترش پيدا كرده، دعا مي‌كنم به عمق برود.» دستم تير مي‌كشد و سرم كم كم درد مي‌گيرد. مي‌گويم «قرص چيزي دارد؟» مي‌گويد «انگار دستت را فراموش كرده بوديم» مي‌گويم «كفن پيچ شده ديگر... همانطور كه خاك سردي مي‌آورد... كفن هم كمي سردي دارد با خودش. مجسمه اثر ما است... او مي‌ماند.»بلند مي‌شود مي‌رود از كنار تنه‌ي درخت چسب را بر مي‌دارد و مي‌آيد پانسمان را كامل مي‌كند. مي‌گويد «اين تكه را خودم كامل مي‌كنم». مي‌گويم «اين تكه كامل شد». نگاهي به تنه‌ي خوني شده مي‌كند و خنده‌ي تمسخر آميزي به من مي‌كند. من هم خنده‌اي مي‌كنم. تلفن زنگ مي‌خورد؛ نگاهي به شماره مي‌كند و مي‌گويد «داشتم مي‌رفتم تماس بگيرم...»  و مي‌رود. روي تكه چوبي با مداد كنار گوشم مي‌نويسم «من مجسمه‌ي تمام شده‌ام را مي‌برم. هميشه دوست داشته‌ام از خودم چهره‌اي بتراشم، كه شد، چون سرخي به سمت ديگر هم رسيده. قيمت آن هم تماما، البته با كمي تخفيف همكاري تمام طلب من بابت تمام مجسمه‌هاي ديگر. همكاري خوبي بود.» از كارگاه خارج مي‌شوم. مدادم را به جوب مي‌اندازم، مجسمه‌ام را بغل مي‌كنم و مي‌روم.





____________________

پ.ن : عكس از Damien

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 0:19  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نصيحت لوليي فرزند را...

لوليي با پسر خود ماجري مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت بسر مي‌بري. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازي تعليم كن تا از عمر خود برخوردار شوي. اگر از من نمي‌شنوي به خدا، ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تازنده باشي در مذلت و فلاكت و ادبار بماني و يك جو از هيچ‌جا حاصل نتواني كرد.


رساله‌ي دلگشا. عبيد زاكاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 20:50  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  همان "عکس سه در چهار"

پي نوشت بلند و مهم پيش از متن : هم نسل‌هاي من مي‌دانند كه يك چيزي، در بخش عمده‌ي زندگي ما هست به اسم "حوصله" كه اتفاقا ما خيلي خوب آن را مي‌شناسيم. نه اينكه با آن خيلي دم‌خور باشيم يا خيلي داشته باشيمش كه بشناسيم. همه‌ي شناخت نسل من از "حوصله" از سر نداري است، ما انگار كلا حوصله نداريم.

در روزهاي بي حوصلگي حتي المقدور سعي مي‌كنم هيچ‌كجا ردي از خودم به جا نگذارم. گه‌گاه صحبتي هم كه پيش مي‌آيد يا كاري است يا اتفاقي، كه لا به لاي آنها هم بي حوصلگي موج مي‌زند. و جالب است كه ظاهرا بي حوصلگي نسل من اين روزها به بزرگتر‌ها و كوچكترها سرايت كرده، آنقدر كه گاهي فكر مي‌كنم انگار ما ريشه دوانده‌ايم.

چند شب قبل لا به لاي بي حوصلگي‌هاي شبانه با يكي از دوستانم صحبت مي‌كردم و صفحات وبلاگ قديمم را ورق مي‌زدم پي مطلبي كه برايش بخوانم، به داستاني رسيدم كه به نظرم دراين روزهاي بي‌حوصلگي كه كلمه‌ها موقع نوشتن لاي انگشت‌ها مي‌پيچند و راه نوشتن را مي‌بندند، بد نيست دوباره منتشر شود.

اين داستان بسيار كوتاه را يادم نيست كي نوشته‌ام اما  19 اسفند ماه 1384 براي اولين‌بارمنتشرش كرده‌ام و فكر كنم در اين فاصله در يك جشنواره‌اي هم چاپ شد، با احتساب آن اينبار كه اينجا منتشرش مي‌كنم مي‌شود براي سومين دفعه.

در آخر اين پي‌نوشت بلند و مهم پيش از متن اين را هم بگويم كه اين داستان را خوب است با اين قطعه ساخته حسين عليزاده بخوانيد.

+++


بايد بروم سلام کنم و بگويم اگر چشم هايت را ببندی و خاطره‌اش را برايم بگذاری قرارمان را به هم زده‌ای . من قرار نبود با خاطره ی چيزی نفس بکشم. قرار بود... . اين قراری بود ميان من و تو ... . قراری بود برای من که نگاه کنم. قراری بود برای تو که به تماشا بگذاری .
می دانی؟ از پنجره چشمم را می اندازم ميان شاخ و برگ های اين کاجی که جلوی پنجره اتاقم نشسته . همان پنجره‌ای که اولين تصويری که به من هديه داد تصويری بود که بعد‌ها يک عکس سه در چهار شد و شد پيوست قرار داد ما. يادت می آيد؟ بعد‌ها که بزرگ‌تر شديم را چطور؟‌ جنگ که شد تو با پدرت و مادرت و علی از تهران رفتيد دزفول‌. يادت هست؟ عکس‌ات مانده بود و من مانده بودم و آن روز ها که قرار گذاشتيم. جنگ که تمام شد برگشتيد.
خانه شما همانطور دست نخورده مانده بود. وقتی وسائل ضروريتان را برديد هر از چند گاهی مادر جان به آن جا می‌رفت و دستی به سر و روی خانه می‌کشيد. هر از چند گاهی وقتی دلم برايت تنگ می‌شد و عکست هم کار ساز نمی‌شد يواشکی کليد خانه تان را بر می‌داشتم و می‌رفتم در اتاقت را باز می‌کردم و نفس می‌کشيدم.
همين شد که آن سال که می‌خواستم دیپلم‌ام را بگيرم و بروم دانشگاه برای اينکه راحت درس بخوانم وسائلم را برداشتم و آمدم در اتاق تو.
هر چند که اواسط سال دلم راضی نشد و همه را رها کردم و آمدم دزقول و بعد هم اعزام شدم‌. برای همين بود وقتی شما برگشتيد وسائل من در اتاق تو بود. من آمده بودم درس بخوانم که به قول مادر جان يکهو  زد به کله‌ام و راهی شدم. شما آمديد. و من حالا با آخرين کاروان اسرای آزاد شده برگشته‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 1:40  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  برگ زرد

شايد به ياد آن شبها

+

____________________________________________________________________

امروز همه‌مان منتظر شنيدن يك خبر بوديم، كلافه جلوي ميز منشي راه مي‌رفتيم و ساعت‌هايمان را نگاه مي‌كرديم، مكالماتمان را زود پايان مي‌داديم كه اگر زنگ زد سريع جوابش را بدهيم و مطلع شويم كه بالاخره چه مي‌شود؟ همه‌ي ما نگران دوستمان بوديم. من در حال خودم «... مرا ببوس» را زمزمه مي‌كردم.

بلند شدم كه بنشيند، نشست. مرجان سوال كليشه‌اي را پرسيد؛ «يعني چه مي‌شود؟» ناري گفت «هيچ، همه‌ چيز به خير و خوشي تمام مي‌شود» سام گفت «خير و خوشي... فقط يك كم دست و پاي مردم طول مي‌كشد تا به حالت عادي برگردد، يكي دوتا از بچه‌ها هم كه براي هميشه زمينگير مي‌شوند، همه چيز سر جايش است» گفتم «خب حالا؛ الآن كه وقت اين حرف‌ها نيست.» اشك گوشه‌ي چشم پري حلقه زد؛ رويش را كرد سمت در اتاق مديرمان. صداي هق هق‌اش را شنيديم، در را باز كرد و رفت داخل. مديرمان نيامده بود هنوز؛ ناري رفت داخل و بغلش كرد. با هم روي كاناپه‌ي اتاق آقاي مدير نشستند. بلند، يك طور كه بشنود گفتم «مي‌دانيد بچه‌ها؟ خوش به حال بچه‌هايي كه گرفته‌اندشان، الآن در بهترين جاي ممكن هستند» خودم مي‌دانستم چرت‌ترين حرف ممكن را زده‌ام؛ اما به شوخي ادامه دادم «نهايتا يك كم كتك جاي صبحانه و نهار و شام مي‌خورند؛ همه چيز سر جايش است، بين وعده‌هاي غذايي كمي ورزش رزمي هم مي‌كنند» سمت بچه‌ها طوري كه فقط خودمان كه جلوي ميز منشي جمع شده بوديم بشنويم گفتم «يك طوري رفتار نكنيم كه پري ناراحت‌تر بشه، بايد آرامش كنيم...» صداي هق هق بلند‌تر شد. صداي ناري آمد كه مي‌گفت «عزيزم، گريه كن دل‌ات باز بشه» تصويرشان روي شيشه‌ي سمت حياط افتاده بود. روي شيشه تصوير درخت‌ها هم بود، برگ‌ها همه سبز بودند، غير يكي كه زرد شده بود و در شرف افتادن.

ناري از اتاق آقاي مدير آمد بيرون، بغض كرده بود، گفت «چه خوب كه يكي آدم را اينقدر دوست داشته باشد» سام گفت «خيلي خوب است، اما مرده اين روزگار از بس خون اين چيز‌ها درش نجوشيده» مرجان حرفي براي گفتن نداشت، هميشه به اين نوع حرف‌هاي ما مي‌خنديد. من گفتم «ياد «نوبت عاشقي» مخملباف افتادم» بچه‌ها نخوانده بودند. دوباره «مرا ببوس» را زمزمه كردم.

تلفن زنگ زد؛ همه از جا پريديم. پري تلفن را جواب داد : «فردا ... دادگاه انقلاب؟ چشم... چشم... خودش هم هست؟» اشك دور چشمم حلقه زد «چشم ... ايشالا ... خداحافظ، بي‌خبرم نگذاريد» همه به صورت پري نگاه مي‌كرديم، سام بلند شد رفت پشت ميزش نشست. خودش را مشغول خواندن روزنامه‌هاي صبح كرد. ناري پرسيد «تو بايد بري؟» پري سرش را به تأييد تكان داد. پرسيدم «مي‌خواهي بيام؟» گفت «نه، من بايد تنها بروم. دعا كنيد اسمش را صدا كنند.» سام پرسيد «خودش هست؟» پري جواب داد «نه، اگر صدايش كنند، سندي پولي چيزي داريد كه ببرم؟» گفتم «شما كه هنوز نسبتي با هم نداريد، به خانواده‌اش اطلاع بده، ايشالا جور مي‌كنيم»

پري به اتاقش رفت. بغض كرده با چشم‌هاي قرمز ورم كرده. به ناري گفتم «هواي اين بچه را داشته باش» بغض ناري تركيد، مرجان برايش آب آورد. من رفتم پايين.

بعد از ظهر تيموري، براي رسيدگي به درخت‌ها و گل‌هاي مجموعه آمد. به حياط رفتم، گفت «مهندس جان، آن برگ زرد را مي‌بيني كه دارد مي‌افتد؟» بعد با يك چوب بلند زد و آن را انداخت، گفتم «بله، ديده‌ام» گفت «همين بهترين خاك براي درخت خودش مي‌شود، اگر ديدي برگ ديگريش زرد شده، خودت بينداز كه باغچه جان بگيرد»؛ نگاهش كردم.

____________________________________________________________________

پ.ن: نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفل‌ها؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 0:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ... و اما عاقبت

  اما من نبودم آن كسي كه مي‌توانست بنويسد، شك نكن. من هنوز خيلي‌چيزها را نتوانسته‌ام تجربه‌ كنم، مهم‌ترينشان، فهم همين سكوت‌هاي ميان جملاتي است كه با صداي آرام گفته مي‌شوند و ... مثل همين جمله‌ي قبل كسي را كم مي‌آورند، حرفي را نمي‌زنند.

كلماتم را جمع مي‌كنم در كوله‌ام و مي‌اندازم پشتم و يك بطري آب خنك بر مي‌دارم و دوچرخه را مي‌اندازم به خيابان، بي‌هدف. آشنايي اگر ديد، يا مي‌شناسد يا نه، يا مي‌روم يا مي‌مانم، سعي‌ مي‌كنم بروم، به مخالفت راه و باد و خيابان كاري ندارم. تنها به اين فكر مي‌كنم كه هرجا چراغي قرمز باشد جايي ديگر چراغي سبز هست، و هميشه خياباني و كوچه‌اي هست كه كسي از آن نگذرد، يا اگر مي‌گذرد عابرانش كاري به كار عابر ركاب‌زن يا پياده ندارند... از توشه‌ام خاطر جمعم، كلماتم آنقدر سرد هستند كه آب گرم نشود براي بيابان.

كلماتت را از ميان كلماتم بردار، جملات مشتركمان را قاب بگير، خنده‌هاي با صداي بلند مرا براي خودت نگه‌دار، نگاه‌هاي زيرزيركي‌مان را بگذار زير فرش مادر بزرگ، فقط يك چيز را درست، بدون سكوت، و با جسارت تمام بگو، اگر جوابت مثبت است نترس لطفا، بگو... بگو ببينم آيا تو همان حوّاي آن روز اول نيستي؟ آشنايي به چشم آدميم

بگذار حوّا صدايت كنم، حوّا؛ حوّا جان، دست‌هايم را به دو سو گرفته‌ام و لب پنجره نشسته‌ام، يك نفر از دور در سبدي سفيد ابر از آسمان جمع مي‌كند، با همان مناسكي كه مادر از بند رخت، شسته شده‌ها را به سبد مي‌ريخت. به دست‌هايم نزديك مي‌شود، و از دستانم چيزي بر مي‌دارد، سبد را به كمر مي‌زند و در سياهي پشت‌بام همسايه گم مي‌شود. بغضي ندارم.

حوّا جان، كدام ابر، ابر ممنوعه بود؟ فكر‌هايم را كرده‌ام، مي‌خواهم ببارمش. اگر تو طبق قراري كه گذاشتيم حوّا باشي و من كسي شبيه آدم، بگذار ابر را ببارم كه عالمي به جهان سر درگممان بيايند، دو فرداي ديگر بي من در اين دنيا با ابرها تنها مي‌ماني‌ها...

نگراني‌ات درست است؛ ...نه، جايشان مطمئن نيست، بچه‌ها كه بزرگ‌ شوند عاقبت زير فرش‌هاي مادر بزرگ را مي‌بينند، نگاه‌هاي زيرزيركي‌مان را هم مي‌گذارم داخل كوله‌ام، فقط نمي‌دانم چطور سرماي كلمات را دوام مي‌آورند، آب و آتش‌اند ديگر... از دو جنس. نه، بگذار نگاه‌هاي زير زيركي‌مان را در چشم‌هايم نگه‌دارم، بهتر است.

ببخش كه براي رفتن نظرت را نمي‌پرسم و ركاب را آماده‌ مي‌كنم و چرخ‌ها را بازبيني مي‌كنم و بندهايم را محكم مي‌كنم، هميشه به خداحافظي توجه كرده‌ام، لحظه‌اي كه براي مقطعي سكوت مي‌آفريند و براي زماني بلند‌تر تنهايي. مي‌خواهم ... بگذار اين جمله ناتمام بماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 21:47  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بي‌تو به سر نمي‌شود

شب را كه با سفارش بازديد از آسمان تو و حرف هميشگي او كه مي‌گفت «گونه‌ات را به آسمان بچسبان، هرشب بوسه‌اي به لب‌هايش امانت مي‌دهم كه به گونه‌ات هديه دهد» به خواب رفتم، انتظار صبح نداشتم، ...

صبح بي‌صدايت اما چنان پريدم از خواب كه انگار انفجاري در نزديك‌ترين آسمان اتفاق افتاده است. و افتاده بود، درست ميان سينه‌ام كمي مايل به چپ بمبي به اندازه‌ي يك مشت منفجر شده،  تركش‌هايش را چشمانم جمع كرده بودند، بي‌آنكه بدانم كدام منافق اين بمب را جاي گذاري كرده بود. همه‌ي شيشه‌هاي اطراف شكسته بود. به ياد روزهاي بمب‌باران افتادم و چسب‌هاي ضربدري روي شيشه‌ها و چراغ‌هاي خاموش و كز كردن‌هاي در پناه‌گاه، مي‌بيني؟ همه‌چيز بمب‌باران به عاشقي مي‌آيد... انفجار، كز كردن در پناه‌گاه، شيشه‌هايي كه مي‌شكنند و چراغ‌هاي رابطه‌اي كه خاموش‌اند.

روز، با همان سلام كه سر آغاز تلخ خداحافظي است، آغاز شد؛ و با اولين گام‌هايي كه روزي دردي بود، ادامه پيدا كرد. به كوه‌ها هم فكر كردم، همان‌ها كه با نخستين سنگ آغاز شده بودند، و تنها بودند؛ سنگ‌ها شيشه‌هاي چسب‌خورده را هم مي‌شكنند. سنگ‌ها انگار از بمب‌ها تأثيرگذارترند، و كم صدا‌تر. آدم‌ها بعد شكستن به‌ دنيا مي‌آيند. به قول شاعر «... با نخستين درد». من با بمب پودر شدن را، به شكستن و تكه تكه شدن ترجيح مي‌دهم، شيشه‌هاي شكسته دست‌هاي مهرباني كه براي امداد مي‌آيند، مي‌برند.

از تمام خيابان‌ها رد شدم، و از توجه باد به موهايم لذت بردم، چند كودك را ديدم كه خيره به من از مادرانشان مي‌پرسيدند «چرا گريه مي‌كند؟» يا «چرا هرگام را كه بر مي‌دارد نمي‌داند كجا بايد بگذارد؟ ... تلو تلو مي‌خورد چرا؟» و مادرانشان هيچ براي گفتن نداشتند، دست كودكان را مي‌كشيدند تا كمتر به من خيره شوند بچه‌ها كه روزي از انفجاري، بدنيا آمدند و من موجي يكي از همان انفجارها هستم انگار.

كار اتفاق تازه‌اي نبود امروز، اما معناي تازه‌اي داشت، معنايي كه در بعد ديگري از نفس كشيدن هر روزه‌مان بايد تكرار شود تا به گوش‌مان برسد. ساعت‌ها نشستم تا بشنوم، و به سرعت گذشت. كلاه از سر برداشتم و به ابرهاي عصرگاهي سلام كردم و كتاب‌هاي نمي‌دانم از چه به هم ريخته شده‌ي روي ميزم را مرتب كردم و ساعت را نگاه انداختم، گذشته بود، بي آنكه مرا خبر كند.

 

مي‌خواهم بخوابم؛ به سفارش دي‌شب‌ات آسمان را نگاه مي‌كنم، و به حرف هميشگي‌ او را كه امانتي‌اي به اسمان سپرده عمل مي‌كنم.

صدايي در ذهنم مي گويد «صبح انفجاري صورت مي‌گيرد»

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 22:10  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در نشيب، در فراز

من با نگاهم

خورشيد را

به عزاي چشمان منتظر مي‌نشانم

 

 دست‌هايت هرقدر گرم باشند، مرا اميدي به بخشش آن‌ها نيست. دست‌هايم را در باران سرد در جيب‌هاي خالي‌ام مي‌خوابانم؛ يتيم نوازي‌ات را به رخ مردم نكش، بر بام آسمان بنشين و نگاه كن، بالاها راحت‌تر ديده مي‌شوند، همانها پيام صلح و دوستي‌ات را خواهانند. ما كودكان جنوب، هرقدر هم بزرگ باشيم، در شب از پس سياهي‌مان ديده نمي‌شويم، هر قدر چشمانمان برق بزند، نه نوري به چشممان است كه با قطره‌ي باراني زير نور اشتباه شويم، و نه سويي كه جاي ستاره‌اي كه در شبي حتي بي‌كدورت رسد شويم.

باران كه زد از رشته‌هايش بالا آمدم بي اجازه و روي يكي از ابرها نشستم، چند متر آن سوتر به ابري ايستاد و ابر ديگري به او خورد، نور جهان را گرفته بود، صدايي آمد، ابر تكه شده بود، ايستادند به مشاجره، دختري آن سو‌تر از من گريست و باران تمام شهر زير پايمان را بيشتر شست. به راه افتادم، سوي ديگر، ديگري نشسته بود، انگار سال‌هاست كه نيست، حاضران مي‌گفتند باران شب قبل او بود كه بر شهر باريد. سوي من آمدند، آماده بودم، و اعلام كردم، گفتند باران فردا شب از آن توست.

نگاه كردم به شب، پنجره نيم‌باز مانده بود، كاج رو به رويم از هر شاخه آبستن داري بود كه گردن آويز شخصي قرار بود باشد، نام هر شخص را به دارها حلقه كرده بودند، نگاه كردم، اولي من بودم، ... همه من بودم، هر شاخه از خياباني تشكيل شده بود و من از هر پياده رو در حال حركت، كنارم شخصي بود بي هيچ شباهتي به همه‌ي آنها كه مي‌شناختم.

از چشم‌هايم برخواستم، دست‌هايم درجيب‌هايم خوابيده بودند، تو ايستاده بودي و دست‌هايت را سمتم دراز كرده بودي كه «سخت نگير، هرقدر سخت بگيري بيشتر سخت بر تو مي‌گذرد.» و زير لب خواندم «خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد؟» و تو خنديدي، ازدست‌هايت ترسيدم، به ترحم آمده بود، و از پله‌پله‌هايي كه تا ملاقاتي آن كه تو مي‌داني و من ادامه داشت، آمده بود، زير لب گفتم «عشق ما نيازمند رهايي‌ است، نه تصاحب» و تو ديگر نبودي.

ازدست‌هايت هيچ‌خبري نمي‌خواهم. من با چشمانم خورشيد را به عزاي مادران مويه كني خواهم آورد كه فرزندانشان روزي عاشق‌ات بودند. يتيم نوازي‌ات اينجا خريداري ندارد، ما از جنوبيم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 21:0  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان

قرار شد به‌مناسبت روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب در ویژه‌نامه‌ای در هفت‌سنگ، برخی روزها هفت کتاب در حوزه‌های مختلف معرفی کنیم. با موضوع رمان ایرانی شروع ‌کردیم و حالا نوبت رمان خارجی است.

***

رمان‌های ترجمه ... و اصلا ادبیات ترجمه درست مثل اجرای جدید یک تأتر است. یعنی همانقدر نویسنده حق دارد که مترجم محق است.

می‌خواهم فقط رمان‌هایی را بنویسم که خواندمشان و خوشم آمد. رمان‌های با ترجمه‌ی بد آنقدر فراوانند که نگو و نپرس. انصافا پیدا کردن هفت رمان برایم کار خیلی سختی بود، به همین دلیل سال انتشار را به کلی کنار گذاشتم و فقط آن‌ها که خوب بودند و احتمالا در بازار کتاب حضور دارند را آورده‌ام.

۱- خاک غریب / نشر ماهی / نوشته‌ی جومپالاهیری / ترجمه‌ی امیر مهدی حقیقت.
نثری میانه دارد. نه آنقدر سخت و فخیم که هیچ از داستان نفهمی، و نه آنقدر محاوره که اصطلاحات جدید و مد روز را همراه داشته باشد و این تکه‌کلام‌ها را حرف‌های شخصیت‌ها کند. نویسنده‌ی این کتاب جایزه‌ی پولیتزر سال 2000 را گرفته است.

۲- آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم / نشر نیلوفر / نوشته‌ی هاینریش بل / ترجمه‌ی حسن نقره‌چی.
نثری مرموز در ابتدای داستان دارد. انگار گزارشی جنایی و رمزگونه دارد، این کتاب را من به این دلیل خواندم که دوست داشتم نثری را پیدا کنم که هیچ راوی‌ای نداشته باشد یا راوی در متن گم شده باشد؛ انتظارم را برآورده کرد.

۳- دلتنگی / نشر افراز / نوشته‌ی آلبرتو موراویا / ترجمه‌ی فرامرز ویسی.
موراویا نویسنده ـ روانشناس خوبی است که در ایران زیاد شناخته شده نیست. همواره باید در داستان‌هایش منتظر روی دیگر شخصیت قصه باشی. این کتاب هم از این قائده مستثنی نیست. توصیه‌ی موکد من این است که اگر زبان ایتالیایی بلد هستید، کتاب‌های او را به زبان اصلی بخوانید، چرا که علاوه بر مسئله‌ی مهم فرهنگ جاری در آن زبان، سانسور‌های عذاب آوری است که در کتاب‌های او صورت می‌گیرد. این سانسورها درست مثل همان گلوله‌ای است که در فیلم‌ها شلیک می‌شود و سرنوشتش نامعلوم می‌ماند.

۴- گزارش یک قتل از پیش اعلام شده / نشر آریابان / نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز / ترجمه‌ی کیومرث پارسای.
نثر مارکز که برای مخاطبان جدی ادبیات آشناست. نویسنده‌ای از آمریکای لاتین که بی‌دلیل نام او همیشه در ذهن من کنار نام ارنست همینگوی است. نمی‌دانم، شاید به این دلیل باشد که هر دو به کوبا علاقه‌ی بی‌حدی داشته و دارند. در معرفی این متن اینقدر بگویم که نویسنده آنقدر رو بازی کرده که شما را گیج می‌کند.

۵- اسپارتاکوس / انتشارات امیرکبیر / نوشته‌ی هوارد فاست / ترجمه‌ی ابراهیم یونسی.
بی شک یونسی یکی از قله‌های ترجمه‌ در صد سال اخیر ایران است. حیف که بیماری‌اش او را کم کار کرده است. اسپارتاکوسی که او ترجمه کرده است لحظات پر فراز و نشیبی برای من ایجاد کرد. من به دوستانی که دوست دارند در آینده نویسندگی را یاد بگیرند بیشتر توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانند و حتی از آن مشق کنند. هرچه باشد ما محمد قاضی، رضا سید حسینی، را در ترجمه داشتیم، که حرفشان حرف بود، و خدا زنده نگهدارد کسانی را مثل نجف دریابندری و ابراهیم یونسی و ابوالحسن نچفی را، که سایه‌شان بالای سر سرکش مترجمان جوان باشد. اسپارتاکوس را بخوانید.

۶- وداع با اسلحه / انتشارات نیلوفر / ارنست همینگوی / ترجمه‌ی نجف دریابندری.
این کتاب در اصل اولین کتابی است که از دریابندری منتشر شده است. اما تاجایی که یادم هست دو یا سه بار تغییراتی پیدا کرده و هربار روان‌تر و آسوده‌تر شده است.
همینگوی زندگی پر فراز و نشیبی داشته و جدیدا احمد کسایی پور کتابی درباره‌ی زندگی‌نامه‌ی او برای نشر هرمس ترجمه کرده است، که توصیه می‌کنم آن را هم بخوانید. همینگوی هم در زندگی خیلی فراز و نشیب داشته و داستان‌هایش تا مقدار زیادی تخیل او از دنیای قابل لمس است.

۷- نان و شراب / نشر زرین / نوشته‌ی اینیاتسیو سیلونه / ترجمه ‌ی محمد قاضی.
در تعریف از این کتاب این را می‌توانم بگویم که قاضی اگرچه خود دنکیشوتش را خیلی دوست داشت؛ اما این کتابش بسیار به نثر معیار نزدیک است؛ و توسط بسیاری از مترجمان به الگوی ترجمه‌های دیگر قرار می‌گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 22:38  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  باران‌گشت

«قرار كه مي‌گذاشتيم باران مي‌گرفت»؛ اين را كه مي‌گويم شنونده مي‌گويد «از آن تابستان پر باران سخن مي‌گويي؟»؛ متعجب نگاهش مي‌كنم با سر جوابش را مي‌دهم، زود از جمع خارج مي‌شوم و فكر مي‌كنم «چقدر مگر مي‌شود باران‌هاي آن سال تابستان كه همه يادشان است؟» اولين تاكسي كه مقصدم را مي‌فهمد مي‌ايستد و سوار مي‌شوم.

مسير طولاني‌ترين سفر درون شهري است، اما اگر پياده بروم كمترين زمان پياده روي‌هايم است، دوست ندارم رسيدن به مقصد عيني شود، زير لب زمزمه مي‌كنم «مقصد بهانه است»؛ راننده مي‌پرسد «با من بوديد آقا؟» جوابم منفي است، نوار كاست لب ضبط را با كمترين فشار به داخل هل مي‌دهد، نوار گير مي‌كند، بيرون مي‌آورد نوارش را و دو سه بار داخلش را فوت مي‌كند و يكي دوبار هم روي پايش مي‌زند و دوباره هل مي‌دهد داخل، صدايش در مي‌آيد «وقتشه ... وقتشه رفتن، وقتشه، وقتشه از تو گذشتن وقتشه،...» باران مي‌گيرد، راننده مي‌گويد «آقا! بدجور توي فكري! بيا بيرون» دو سه قطره باران روي شيشه مي‌نشيند، همصدا با خواننده‌اي كه صدايش مي‌آيد مي‌گويم «مي‌مونم زير هجوم سنگي آوار كينه...» بعد هم ادامه مي‌دهم «چه بايد بكنم؟»

پاكت سيگارش را از جلوي شيشه بالاي فرمان بر مي‌دارد سمت من مي‌گيرد و تعارف مي‌كند، مي‌گويم «نمي‌كشم» و تعجب مي‌كند، اجازه مي‌گيرد كه يك نخ براي خودش روشن كند، با بي ميلي مي‌گويم هر طور راحت است... نمي‌كشد، مي‌گويد «آقا اينقدر توي خودت نباش» ترافيك كمي روان مي‌شود، اولين دست انداز جدي در داشبردش را باز مي‌كند روي پايم، كتاب كوچك تئوري‌هاي تربيتي صمد بهرنگي كه فكر كنم بعد از انقلاب چاپ نشده بيرون مي‌افتد، به همراه يك جلد سنگي برگوري جلال آل احمد، متعجب نگاه مي‌كنم و در داشتبرد را مي‌بندم. عذر خواهي مي‌كند، و مي‌پرسم «صمد مي‌خواني؟» مي‌گويد «مي‌شناسي‌اش؟» مي‌گويم «دوستش دارم» بخشي از اولدوز و عروسك سخنگو را مي‌خواند. باران تند‌تر شده است.

به چهارراه مي‌رسيم، پياده مي‌شوم. باران آنقدر شديد شده كه كيف نوربين به كلي خيس است و مي‌ترسم بيش از اين اگر خيس شود به نوربين آسيب برسد؛ قدم‌هايم را تندتر بر مي‌دارم و سعي مي‌كنم از سمتي حركت كنم كه باران كمتري به كيف بخورد. سايه‌اي از پشت سر نزديك مي‌شود و مي‌گويد «چقدر قدم‌هايت تند شده، باران مي‌آيد سر مي‌خورم، بايست...» سمت صدا مي‌چرخم، مي‌گويد «اندازه‌ي همه‌ي اين سال‌ها دارد باران مي‌آيد، چند روز است؟» تاريك است هوا، نمي‌بينم‌اش، عينكم غرق آب است، ديدن سخت‌تر شده، مي‌گويد «سال و روز و ماهش كه مهم نيست... چتر هم كه هنوز نداري...» فكر مي‌كنم اشتباه گرفته‌ام، يا شايد اشتباه گرفته باشد، بر مي‌گردم كه بروم. صداي پا تندتر مي‌شود پشت سرم؛ مي‌گويد «قرار كه مي‌گذاشتيم باران مي‌گرفت، يادت هست؟» مي‌ايستم. 



پ.ن : تصاوير مرتبط + + + +

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 15:46  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چون مي‌روي بي من مرو

 

انگشت‌هايم را پشت سرم گره كردم و چشم‌هايم را بستم و به صندلي تكيه دادم. نمي‌دانم چقدر گذشت، چشم‌هايم را كه باز كردم انگار ساعت‌ها بود كه خوابيده بودم؛ كتابي كه مشغول خواندنش بودم را ورق زدم، صفحه اينطور آغاز مي‌شد : «ستاره خوابش نمي‌برد، ستاره‌اي هم نمانده بود كه نشمرده باشد، او حالا از همه‌ء مردم شهرهايي كه ديده بود از حال و روز ستاره‌هاي آسمان با خبرتر بود...» كتاب را بستم. شب شده بود، اما ابر نمي‌گذاشت ستاره‌اي را نگاه كنم.

خيابان خلوت‌تر از آنچه از شب عيد انتظار مي‌رود بود، تلفن همراه را تنظيم كردم كه بي‌صدا باشد و از كنار زيپ كيف سُرش دادم داخل. آسمان دو دل بود، سر دوراهي باريدن و نباريدن مي‌رفت و مي‌آمد، يك قدم قطري‌اي همراه داشت و يك قدم خبري از باران نبود، نسيمي انگار قطره‌اي را با خود مي‌برد سمتي كه من نباشم. آسمان دريايي بود كه با فاصله آيينه جلوي چشم‌هايم مي‌گرفت، يك قدم بغض مي‌كردم و يك قدم گوشه‌ء چشمم تر مي‌شد. بعد از ميدان ايستادم تا سواري‌ها را سوار شوم و در هاي و هوي حرف‌هاي پايان ناپذير راننده تاكسي‌هاي بي مخاطب‌ِ همه مخاطبْ خودم را گم كنم. شايد اينطوري از حال و هواي باران بيرون مي‌آمدم و به ستاره‌هاي آسمان راننده‌اي يا هر شخص ديگري كه سر حرف را به دست داشت خيره مي‌شدم.

پنج ماشين اول نيش‌ترمزي زدند و پا را روي پدال گاز فشار آوردند. چند قدمي رفتم و ايستادم. نور بالا را روشن كرده بود و نور چراغ ماشينش توي صورتم مي‌زد، طوري كه هيچ‌جا را نمي‌توانستم ببينم. سرم را انداختم پايين. ايستاد كنارم.

 ـ : آقاي مهندس! اين وقت شب!؟ اينجا؟

نگاهي به داخل انداختم و مسيرم را گفتم. خنده‌اي كرد و اسمم را گفت و دستش را انداخت و از داخل در سمت شاگرد را برايم باز كرد. نمي‌شناختمش، اما نشستم. پرسيدم : «من شما را مي‌شناسم؟»

ـ : بد روزگاري است آقا‌جان! بد روزگاري... رفيق رفيقش را نمي‌شناسد

ـ : مطمئني رفاقتي مانده؟

ـ : نمي‌دانم. شايد مانده باشد، ... آقا، توي دل من مانده. راستش شما را با يكي از همدوره‌اي‌هاي دانشگاهم اشتباه گرفتم و سوارتان كردم، مي‌خواستم بروم خانه، شما را ... يعني او را كه ديدم ايستادم، همين چند روز قبل به يادش بودم همين‌جايي كه شما سوار شديد

ـ : دانشگاه هم رفته‌اي؟ چه خوانده‌اي؟

ـ : شيمي خوانده‌ام، ... آن دوستم را مي‌گفتم، شاعري بود براي خودش، نمي‌شناختيمش آن روزگار، بعدها كه يكي دوجا اسمش را كنار اسم‌ آدم‌هايي كه مي‌شناختيم ديديم، دلمان برايش تنگ شد

ـ : دلتان؟ مگر چند نفري شما؟

ـ : من با چند نفر از هم دوره‌اي‌ها گاهي دور هم جمع مي‌شويم، با آنها... نمي‌بينيمش ديگر... من با او يك‌جاي ديگر پيوند خورديم

ساكت شدم. بايد گوش مي‌كردم. باران نم‌نم دوباره شروع به باريدن كرده بود. ادامه داد : من هم مثل او اهل شيمي و درس نبودم؛ او را نمي‌دانم اما خودم هميشه دوست داشتم همين كاره‌اي بشوم كه مي‌بيني آقا. با من گاهي گرم مي‌گرفت، با همه دوست بود و مهربان و به قول بچه‌ها نماينده‌ء گروه، اما در عين حال همه را گذاشته بود سر كار، گاهي فقط با من حرف مي‌زد و آن موقع من مي‌فهميدم كه با من مثل همه رفتار نمي‌كند. يك نفر را دوست داشت . كلي ازش تعريف كرده بود برايم. يادم رفته بود تا اينكه يك اتفاقي افتاد، همه چيز آن روزها از يادم رفته بود، نَفَس داشت اين آدم ...

ساكت شد. باران قطع شده بود. چراغ قرمز روشن و خاموش مي‌شد تا در خلوتي شب راننده‌ها مراقب باشند پرسيدم : چي شد پس؟ از ايينده پشت سرش را نگاه كرد و گفت : خيلي حرف‌ها را نمي‌شود زد. يعني اگر زده شوند مسخره مي‌شوند... غير قابل باور مي‌شوند... بگذريم، من هنوز شك دارم كه شما آن دوست من نباشيد...

ـ : هرجا نگه‌داريد پياده مي‌شوم. شايد دوست شما هم باشم... خدا را چه ديدي؟

پياده شدم. نفس عميق كشيدم و به حرف‌هاي محمدرضا از دوره‌اي كه با هم داشتيم فكر كردم و حرف‌هايي كه رد و بدل شده بود ميانمان، و او حالا حرفي نمي‌زد از آنها، برگشتم ببينم هست يا رفته، نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 23:16  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ديدار


بادام تلخ از گلو كه پائين مي‌رود، طعم دهان را عوض مي‌كند؛ اين بهترين كاري است كه مي‌تواند بكند، مخصوصا اگر اوقات آنقدر تلخ باشند كه حوصله‌ء هيچ چيز نباشد، جز تلخي همان لحظات را؛ درست مثل همان روزي كه بعد دوسال دل‌سپرده بودم به ارتفاع كلك‌چال و با ديدن او روي همان تخت سنگ هميشگي، يكي يكي سنگ‌ها روي سرم خراب شدند، با همان خنده‌ء هميشگي‌اش. تلخ‌ترين لحظه‌ء ديدار همان لحظه‌اي است كه همه‌ء فراموش شده‌ها به ياد مي‌آيند و مي‌مانند و ديدار تكرار نمي‌شود. از داخل كيسه همه‌ء بادام‌هاي تلخ را با دست راستم جدا كردم تا شيرين‌ها را به او بدهم، در ديدار بعد، وقتي عكس‌هاي شهر را از آن ارتفاع مي‌خواست، و تلخ‌ها را براي خودم نگه‌داشتم تا يادم باشد كه تلخي ديگري هم هست وقتي كسي سراغ او را مي‌گيرد بديهي‌ترين پاسخ به زبانت نمي‌آيد و همه دورت را خالي مي‌كنند كه چرا انساني!

پدربزرگ روي «ا» انسان « ـُ » مي‌گذاشت و تأكيد مي‌كرد كه ما هم بگوئيم اُنسان. وقتي مي‌پرسيديم چرا اُنسان آقاجان؟! مي‌گفت جمع اُنس است با آن. محبت است كه وقتي جمع شود ما دور هم جمع مي‌شويم ، انسان مي‌شويم. بعد يك آيه و يك روايت مي‌خواند از قرآن و نمي‌دانم امام چندم و يك سري لعنت به دشمنانش كه كشتنش و دليل مي‌آورد كه انس است كه با آن جمع مي‌شود و دست خداست كه مي‌تواند انس را آن جمع بزند دست آدميزاد نيست. كسي كه نذارد شمر است. مي‌پرسيدم آقاجان! «آن» كيست؟ مي‌گفت هر كسي كه تو نيسي. بزرگتر كه شده بودم مي‌گفتم مثلا اگر عاشق بشويم اين اُنس شما با آن ما جمع مي‌شود؟ انگشت‌هاي دست چپش را نگاه مي‌كرد و موهاي دستش را با آن يكي دست صاف مي‌كرد و مي‌گفت : انس خودتان است كه جمع مي‌شود و لپ‌هاي گلي‌اش گلي‌تر مي‌شد و مي‌خنديد آنقدر كه اشك در چشم‌هايش حلقه مي‌زد و يك آه مي‌كشيد و سوال بعدي من را نمي‌شنيد كه مي‌پرسيدم : اول تو انس داشتي و با خانم‌جان «آن» شدي يا اول خانم‌جان لپ‌هايش گلي شد و تو توي دلت قند آب شد؟ به اينجا كه مي‌رسيديم قند در چاي‌اش آب شده بود و جواب سوال ما فوتي شده بود كه چاي را خنك مي‌كرد در نعلبكي و ... هيچ. آخرش هم نفهميديم فوت همان آهي بود كه اين شكلي بيرون مي‌آمد يا فوتي بود كه ابر خاطره‌ها را از بالاسر آقاجان دور مي‌كرد. نفهميديم.

يك روز گفتم آقا جان! بنشين مي‌خواهم از انس و او بگويم، گفت از آن. گفتم نه، او. گفت خوب است؟ گفتم مادر روي حرف شما حرف نمي‌آورد. اشكش چكيد. گفت آدم نمي‌شوي تو، كَت ما را بستي. گفتم آنقدر شده‌ام كه انسان صدام كني؟ گفت اسم داري. گفتم اسم را شما انتخاب كرديد لقب را هم ... گفت صفتت بشود كه خدا به دلها بيندازد. اسمش چيست؟ گفتم فرق مي‌كند؟ گفت نه اما خب ما عروسمان را چي صدا بزنيم؟ گفتم انسي خوب است؟ گفت كلك مي‌آيي؟ گفتم نه انسي. ضمه بگذاريد روي الف. اشك چشم‌هايش را گرفت. دست چپش را گذاشت روي دسته‌ء عصا و دست راستش را گذاشت روي آن و سرش را تكيه داد به دست‌هايش. اشكش را ديدم كه چكيد.

همين بود كه نوك قله روي سنگ كه ديدمش، بي‌اختيار مزه‌ء نان و پنير و سبزي آن روز آمد زير دندانم، همين بود كه نوك قله روي سنگ كه ديدمش بي اختيار گفتم گفته بوديد كه نمي‌آيد! بعد توي دلم براي آقاجان دعا كردم كه اي آقا جان! من اُنسي نداشتم، ما اُنسي نداشتيم؛ همه تو بودي. ما كه كلمه‌ها را بي حرمت كرديم، خواستم چقلي‌اش را بكنم كه برگشت و نگاه كرد و خنديد و هيچ كس دورم را خالي نكرد اينبار! انسانيت همين پوسته‌اش بود آن لحظه ديدار در فضاي تلخ بادام، كه دوسال تمام ريشه دوانده بود در رگ و پي‌ام. براي همين بود كه مرا نشناخت، حالا من خودم شده‌ام يك پا درخت بادام، كه هيچ انساني از سايه‌اش و ميوه‌اش شيريني انتظار ندارد. براي همين بود كه مرا نشناخت، موهايم را كه نگاه كن، سفيدهايش را شمرد، چشم هايم را كه نگاه كرد، قطره‌هاي نچكيده‌اش را سير كرد، آهم را كه نفس كشيد، ... همين بود كه نوك قله روي سنگ كه ديدمش، خواستم برگردم، خواستم بروم بالاتر، ... نشستم؛ گفتي بلند شو، وقتي نوك قله نشسته باشي، آنهايي كه ايستاده‌اند به خدا نزديك‌ترند، آنها كه آن پايين‌اند چه مي‌دانند احجام خالي هم مي‌توانند از قله‌ها بالاتر بروند! قله كه ارتفاع كمي دارد وقتي ابرها آنجا هستند. انگشت نشان دست چپش را گرفت سمت آسمان.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 23:20  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  روايت راحت

شب، پيش از بالا آمدن اوقات خود را با روز گره زده بود. من از پنجره مي‌ديدم سرخ را كه از شقيقه‌ي كوه بالا مي‌آمد و هوار مي‌شد سر آبي موطلايي آسمان. من آنقدر مي‌ديدم كه ميسر دوتا شد. و روز كاملا رفت. تخته سياهِ رو به رويم پر از مسئله‌هاي حل نشده بود. جمله‌ي نادر را زمزمه كردم «ما پيش از هر كار بايد مسئله‌هايمان را حل كنيم.» دستم را به آسمان كشيدم، پنجره را بستم و از پشت پنجره‌اي كه رد باران را قاب گرفته بود به شب نگاه كردم. مسئله‌ها هنوز روي تخته سياه بود. مسئله‌هاي حل نشده‌ي 16 سال تحصيل بي وقفه. 25 سال عمر بي‌وقفه.

تنهايي را دوست دارم. مثل هر جواني وقتي تنها هستم به كارهايي كه وقتي در جمع هستم نمي‌توانم انجام دهم فكر مي‌كنم. راحت‌تر لباس عوض مي‌كنم و راحت‌تر شبكه‌هاي تلويزيون را بالا و پايين مي‌كنم. راحت‌تر به حمام مي‌روم و احساس خوش صدايي مي‌كنم. مي‌زنم زير آواز و شد خزان را چنان چهچهه مي‌زنم كه نه بنان دانگ صدايش به من مي‌رسد نه شجريان. و همان‌جا زير باران دوش، اشك شورم با آب شيرين مخلوط مي‌شود، و هق هق‌هايم مي‌فهماندم كه گريه‌ام گرفته و ياد روزي، چيزي، چشمي، نگاهي، قدم زدني ،‌ يا چه مي‌دانم كسي افتاده‌ام.

تنها كه باشم راحت‌تر مي‌نويسم. براي همين است كه دوست ندارم با كسي دوست باشم، راه بروم و حتي صحبت كنم. بعضي حرف‌هاي جدي‌ام را داستان فكر مي‌كنند و داستان‌هايم را جدي. مي‌خندم. سوار ماشين نداشته‌ام مي‌شوم و مي‌زنم به كوه و بيابان نرفته‌ام. تنها كه هستم خيلي سفر مي‌كنم. و خيلي مي‌نويسم. عصر روز هجدهم تنها بودم. گوشه‌ي پاركي نشستم و نوشتم : «مسير كه دوتا باشد چه فرق مي‌كند؟تو بايد از سويي بروي من از سويي. هيچ تقاطعي عاشقانه نمي‌آفريند. مسيرهاي هم، آنها مهم‌اند. و به گام‌ها آهنگ مي‌دهند. نه اشاره‌اي نه حرفي. صبر نكن. صدايت را در سكوت مي‌شنوم. قراري گذاشته‌ام براي سفر. نه زياد دير نه زياد دور. همين اطراف، نه تماسي جايز است و نه صدايي. بگذار سكوت ادامه داشته باشد. نه تو قرار است اين‌جا باشي نه من. حكايت هميشه حقيقت داشته است، داستان‌ها حكايت‌هاي حقيقي‌ِ ما نيستند،‌ داستان‌اند. هميشه من بوده‌ام كه گريخته‌ام، هميشه تو بوده‌اي كه رفته‌اي يا اصلا نيامده‌اي. مرگ را به تماشاي صلح آوردم. تو را به تماشاي مرگ خواهم برد. شك را به مصاف ترديد كشاندم تو را رها خواهم كرد كه بروي. داستان‌هاي باورپذير خنده‌هاي من بوده و هست به همه‌ي امثال تو كه باور كرده‌ايد،‌ به ساده‌ انگاري اشتباه‌تان.»

عصر روز هجدهم ورود به حيطه‌ي داستان را فراموش كردم. از آن روز به بعد انگار شهري شده‌ام كه به داستان هيچ دروازه‌اي ندارد. شخصيت‌هايم متولد مي‌شوند، عاشق مي‌شوند، مي‌جنگند، گاهي مي‌ميرند، پير مي‌شوند تمام مي‌شوند، نگاه‌ها رد و بدل مي‌شوند، مي‌آيند، و مي‌روند، دختران مو مشكي لب چشمه‌ها مي‌نشينند، پسران ابلق سوار رد مي‌شوند،‌صداي سمضربه‌ها مي‌آيد، تفنگداران شليك مي‌كنند،‌ سگ‌ها زوزه مي‌كشند، آپارتمان‌ها قد مي ‌كشند، جغرافياي پياده روهايي كه عاشقانه‌رو‌ مي‌گويمشان عوض مي‌شوند، اما داستانم آغاز نمي‌شود، نه داستان مقدس هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت كلمه‌اي نه داستان منشور گونه‌ي بي صبري كه پيش از اين امان كلماتم را بريده بود.

از حمام مي‌آيم، شد خزان تمام شده‌ است. حنجره‌ام مثل گرامافوني شده كه فقط به بهانه‌ي طنين قديمي بودنش گوش زحمت شنيدنش را مي‌كشد. هنوز تنها هستم. لباس‌هايم را راحت‌تر عوض مي‌كنم، روي تخت مي‌نشينم. پرده را كنار مي‌زنم. به مسئله‌هاي حل نشده‌ي روي تخته سياه نگاه مي‌كنم. پنجره را باز مي‌كنم. مسئله‌ها هنوز هستند. چراغ پنجره‌ي همسايه‌ي رو به رو روشن مي‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 22:12  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  تهوع

هر وقت به بودن مي‌انديشم گريبانم را مي‌گيرد. از سلول‌هايم بالا مي‌آيد و تا مي‌خواهد از دهانم بيرون بريزد اين جان كوفتي، دستم بي اختيار جلويش را مي‌گيرد و مي‌دوم سمت روشويي. چند دقيقه‌يي عق مي‌زنم و بالا نمي‌آيد. دل و روده‌ام به هم مي‌پيچد. سرم گيج مي‌خورد چشم‌هايم سياهي مي‌رود. تلوتلوخوران برمي‌گردم سمت رخت خوابم. كولر را مي‌زنم و ولو مي‌شوم. باد كه به پاهاي سردم مي‌خورد آرام مي‌شوم. يك روز شايد مُردم، فعلا خوابم مي‌برد.



پ.ن : مثل فرانسوي مي‌گويد : سگ شرفش به تنها مردنش است. لحظه شماري مي‌كنم براي سفري كه قرار است تنها بروم.  +
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 5:43  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  آپارتمان شماره‌ي 706

دست بالا مي‌رفت و فرود مي‌آمد، به سطح معيني كه مي‌رسيد سخت‌تر پايين مي‌آمد؛ اما مي‌آمد. دوباره دست بالا مي‌رفت. دوباره پايين مي‌آمد. اين كار چندبار تكرار شد، چند بار مرد اين‌كار را كرد، از اينجا مي‌گويم او مرد بود كه روسري سرش نبود. به اندامش هم نمي‌آمد كه زن باشد؛ اما در آن خانه، ... يعني من از آن پنجره هميشه زني را مي‌ديدم كه به كارهاي روزانه‌اش مي‌رسد.

 صبح رأس ساعت 6 و 30 دقيقه بيدار مي‌شد، به بچه‌اش كه دبستاني بود صبحانه مي‌داد، بچه را مي‌فرستاد سوار سرويس مدرسه‌اش شود، روي صندلي مي‌نشست و سيگاري روشن مي‌كرد. هيچ وقت پرده‌ي آشپزخانه را نمي‌انداخت. غير زمستان هميشه پنجره باز بود. اوايل گاهي فكر مي‌كردم كه مي‌فهمد دارم نگاهش مي‌كنم، خودم را قايم مي‌كردم اما بعد فهميدم كه برايش اهميت ندارد، نگاه مي‌كردم، اما هميشه دلهره داشتم كه پنجره را ببندد يا پرده‌اي براي او دست و پا كند، بي دليل دلهره داشتم.

آن شب، اما پنجره بسته بود، و پرده‌اي داشت كه سايه مي‌انداخت. بعد از ظهرش من رفته بودم سري به دوستان دوره‌ي دانشگاهم بزنم. وقتي برگشتم ديدم پنجره بسته‌ است و پرده دارد. دنيا سرم خراب شد. پنجره‌ي اتاقم را كه به پنجره‌ي او باز مي‌شد باز كردم. صندلي را آوردم كنار پنجره‌ام و نشستم. دو بطري هم كنار دستم گذاشتم و گاهي مي‌نوشيدم. غروب سايه‌ي زن را گاهي مي‌ديدم. سايه گاهي روي پرده مي‌افتاد، از كابينت چيزي بر مي‌داشت. مي‌رفت و گاهي بعد مي‌آمد دوباره كاري انجام مي‌داد و مي‌رفت.

دوستان دوره‌ي دانشگاهم! چه بگويم؟ يكي‌شان نويسنده‌ است، يكي‌شان مأمور پليس شده، يكي‌شان درس همه را رها كرده و بازاري شده، ... اما همه‌مان هراز گاهي دور هم جمع مي‌شويم و كمي خوبيم با هم؛ به دور از همه‌ي روزها و حرف‌ها و اشك‌ها و خنده‌هايمان، يكي‌شان را هم كه ... چه بگويم؟

مرد از خانه بيرون كه آمد هم ديدمش، نشناختم اما. هنوز در سرم دنبال او مي‌گردم، باران مي‌آمد. آشنا بود. چراغ آشپزخانه‌‌ي خانه‌ي زن روشن بود، و تا صبح روشن بود. من داشتم تا صبح نگاه مي‌كردم. صبح بچه‌ي زن پنجره را باز كرد، رفته بود روي صندلي‌ كنار ميز كنار پنجره. گريه مي‌كرد، چشم‌هايم درست نمي‌ديد. زن پيراهن آستين حلقه‌اي قرمزش را تنش كرده بود، بچه گريه مي‌كرد، روي ميز همه‌چيز سرخ شده بود، انگار خون بود كه همه چيز را سرخ كرده بود. ترسيدم.

از خانه زدم بيرون، در مجتمع‌شان باز بود. رفتم بالا. نمي‌دانستم طبقه‌ي چندم هستند. گوش مي‌ايستادم كه ببينم از كدام خانه صداي گريه‌ي بچه‌اي 7 يا 8 ساله مي‌آيد. درِ چند واحد را هم اشتباه زدم، ترسيدم نكند مردم مشكوك شوند. بالاخره دم پنجره‌يي رو به ساختمان خودمان ايستادم و محاسبه كردم كه اگر من طبقه‌ي هشتم باشم؛ كه هستم، يك طبقه پايين‌تر از من، كه خانه‌ي آن زن است مي‌شود طبقه‌ي هفتم. واحدش هم بايد جزء‌ واحد‌هاي سمت چپي باشد تا پنجره‌اش سمت پنجره‌ي من باز شود. به سختي پيدايش كردم، بچه گريه نمي‌كرد وقتي رسيدم به خانه‌اش.

كنار پنحره رفتم و دوباره محاسبه كردم، درست بود. واحد را درست پيدا كرده بودم. چهره‌ي زن چندبار ديگر جلوي صورتم آمد و دست‌ها كه نفهميدم با چاقو بالا و پايين مي‌شد يا بدون چاقو. بچه كه گريه مي‌كرد. پرده‌ كه افتاده بود. پنجره كه بسته شده بود. مرد كه دويده بود. لباس‌هاي مرد و قامت مرد كه آشنا بود. دوستان دانشگاهم، محل كار، مسير راه، مغازه دار‌هاي اطراف. ... در زدم.

زن در را باز كرد.گفت : شما را مي‌شناسم؟ گفتم : شما پنجره را نگاه نمي‌كنيد هيچ وقت؟ گفت : من براي نظافت خانه آمده‌ام. گفتم : ببخشيد، خانم خانه هستند؟ گفت : نه، رفته‌اند بيرون، آمدند بگويم شما كي هستيد؟ گفتم : آمدند، مي‌آيم. ... و رفتم. يعني برگشتم. پله‌ها را يكي يكي شمردم. الآن اما يادم نيست كه چند پله بود تا طبقه‌ي هفتم. واحد سمت چپي. بر گشتم، شماره واحد را برداشتم. 706 . سوار آسانسور شدم و پايين آمدم تا نيازي به پله‌ها نباشد.

غروب به خانه كه برگشتم، پله‌ها را شمردم، هشت طبقه را بالا آدم. پله‌ها را شمردم. اما يادم نيست الآن. پرده كشيده شده بود. پرده‌ي خانه‌ي زن، گاهي مي‌آمد چيزي بر مي‌داشت انگار. چند ساعت گذشت. مردي دستش بالا مي‌رفت. پايين مي‌آمد. به سطح معيني كه مي‌رسيد سخت‌تر پايين مي‌آمد؛ اما مي‌آمد. دوباره دست بالا مي‌رفت. دوباره پايين مي‌آمد. اين كار چندبار تكرار شد، چند بار مرد اين‌كار را كرد، من ديدم اين‌ها را. احمد جان! تو چرا اين حرف را مي‌زني؟ اگر من آن مرد بودم كه نمي‌توانستم خودم را از كنار پنجره‌ي واحد خودم ببينم. مي‌توانستم؟ آن زن خدمت‌كار گفت خانم خانه نيست. من رفتم آنجا، اما رفته بودم دوستش بدارم. من رفته بودم آنجا اما نشد.

آن شب من نبودم. نمي‌دانم چه كسي بود. تو كه بودي احمد، تو كه بچه‌ها را مي‌شناسي،‌خودت كه در جمع بودي. همه از دلخوشي‌هايشان گفتند، من هم گفتم. من گفتم به پنجره عشق مي‌ورزم، چون زندگي كردن را مي‌بينم از آن. تو آن زن را ديده‌اي از نزديك‌تر، مي‌گويي همان مارال محمودي خودمان در دانشگاه است، من كه نديدم از اين دور. نگاه كن چقدر فاصله داريم. من به سختي حتي قرمزي را هم روي ميز ديده بودم. نگاه كن. مارال را كه مي‌داني من دوست داشتم. رابطه‌ي ما را، من امير صاحبيِ بي صاحب را با مارال همه مي‌دانستند، تو كه حالا قاضي شده‌اي، آن روز‌ها دانشجوي تنبل كلاس بودي هم مي‌دانستي. من فقط گفته بودم پدر مارال را مي‌كشم، كه كُشتم، شماها نفهميديد. يعني ... نه ... نكشتم كه، مرد. دست‌هاي من را اما خوب به خاطر مي‌آورد، وقتي مردي ازش بپرس، مي‌گويد. وقتي هم كه محمود بالاخره با مارال عروسي كرد گفتم محمود را مي‌كشم. مارال را كه نگفتم. گفتم؟

آن شب، بعد از جلسه‌ي بچه‌ها رفتم سراغ محمود اما، وقتي شنيدم از هم جدا شده‌اند رفتم آنجا. پيدايش كردم از بچه‌هايي كه با هم كار مي‌كردند. در دفتر كارش بود. دعوامان شد. من چيزي نگفتم، هيچي فقط پرسيدم چرا مارال را بدبخت كردي؟ درگير شد با من. من را زد. نگاه كن روي گونه‌ام جاي مشتش هست هنوز.

شايد، شايد تو راست بگويي، شايد، آره! آلآن كه مي‌بينم مي‌فهمم كه چقدر چهره‌ي خدمت‌كار آشنا بود. زري نعمتي بود. دوست محمود كه با هم ازدواج نكردند. اما شنيدم كه رابطه داشتند، بچه‌ها گفتند بخاطر همين زري بود كه محمود مارال من را طلاق داد.

احمد جان! تو مي‌گويي من مارال را كشته‌ام؟ نه. يكي آمد بالا در طبقه‌ي مارال. من سايه‌اش را ديدم. وقتي رفت همان كاپشن محمود تنش بود. همان كه در محل كارش به چوب لباسي آويزان بود. الآن فهميدم چرا اينقدر آشنا آمده بود برايم وقتي از بالا مي‌ديدمش. فقط كمي رنگش تيره‌تر شده بود وقتي باران خورده بود احمد جان!

من رفتم به خانه‌ي مارال، كسي در را اينبار باز نكرد. صبحش كه رفتم باز كرد، همان خدمت‌كار، نه... همان زريِ كه زندگي مارال را به هم ريخته بود. الآن كه تو اينجايي يادم مي‌آيد كه رفتم سراغ محمود. من محمود را كشتم فقط. حق بده، زندگي مارال را خراب كرده بود، زري را هم مي‌كشم، بگذار بروم خانه اين‌بار...

ميداني؟ دست بالا مي‌رفت و فرود مي‌آمد، به سطح معيني كه مي‌رسيد سخت‌تر پايين مي‌آمد؛ اما مي‌آمد. دوباره دست بالا مي‌رفت. دوباره پايين مي‌آمد. اين كار چندبار تكرار شد، چند بار مرد اين‌كار را كرد، از اينجا مي‌گويم او مرد بود كه روسري سرش نبود. راستي ! شنيده‌ام محمود را كشته‌اند، تو كه قاضي هستي مي‌تواني قضيه را پي‌گيري كني؟ دوست دارم ببينم مارال كجاست. شنيده‌ام يك بچه‌ي 7 يا 8 ساله دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 20:40  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  روايت يك رفتار طبيعي


تقديم به او كه در يكماه اخير بيش از همه

  با دوستيم آزردمش





من با او ـ مثل همه ـ با فاصله رفتار مي‌كردم. اما چند وقتي بود كه بيشتر از قبل برخورد داشتيم. تماس مي‌گرفتم، پيامك مي‌فرستاد، پيامك مي‌فرستادم، مي‌خنديديم به هم و شب‌ها تا ديروقت حرف مي‌زديم يا آنلاين، مسنجر بود و ما. حالا كه فكر مي‌كنم يادم مي‌آيد كه من اول پيشنهاد دادم راجع به موضوع يكي دو نفر از دوستانمان حرف بزنيم. حرف زديم، و آنقدر زياد شد حرف‌هايمان كه ديدم فاصله دارد نزديك مي‌شود. من فاصله‌ي نزديك را دوست ندارم. همه‌اش ياد بوف كور هدايت مي‌افتم، وقتي كه بهم نزديك شدند، وقتي او مُرد، براي اين‌كه كسي نبيند او را قطعه قطعه كرد. من دوست ندارم كسي را قطعه قطعه كنم، حتي در ذهنم.

وقتي فكر كردم فهميدم من كه تازه چيزي از او نمي‌دانم، همه‌اش او از من مي‌دانست و نمي‌خواست بگويد از خودش، پس داشتم خودم را مسخره مي‌كردم. وقتي مي‌گفتم «حاشيه‌ي امنيت»؛ وقتي مي‌گفتم «صميميت نيست»؛ وقتي برخورد‌هايش را مي‌ديدم. خب طبيعي بود كه اگر مي‌خواست نزديك شود يك كم مي‌گفت. پس او با من ـ مثل ...، نمي‌دانم شايد همه ـ با فاصله رفتار مي‌كرد. اما من مي‌خواستم اين كار را بكنم.

آن روز خيلي روز خوبي نبود. از چهارشنبه‌اش با خودم داشتم كلنجار مي‌ر‌فتم كه چطور بايد يك طوري كنم كه نه آنطور شود كه او مي‌خواهد و نه آنطور كه من. و همه‌چيز همانطور شود كه خدايي را كه شايد باشد و شايد نباشد خوش بيايد. آن روز روز خيلي خوبي نبود، چون من داشتم يك آدم را مي‌كشتم. قطعه قطعه مي‌كردم و عقب ماشين سوار مي‌كردم و مي‌بردم لب رودخانه‌ي سر چهار راه و مي‌انداختم پايين. بعد بايد مي‌آدم خانه و همه‌ي گفتگو‌هاي ضبط شده‌مان را پاك مي‌كردم و همه‌ي عكس‌هايي كه فرستاده بود را دليت مي‌كردم و همه‌ي گفتگو‌هاي مسنجري‌مان را و همه‌ي پيامك‌هاي ارسال شده و دريافت شده را از رايانه و از گوشي تلفن همراهم پاك مي‌كردم.

از يك جهت ديگر آن روز روز خوبي بود. چون همه چيز تمام مي‌شد.

من با او ـ مثل همه ـ با فاصله رفتار مي‌كردم. او با من نمي‌دانم چطور رفتار مي‌كرد. براي اولين بار قرار گذاشتيم كه همديگر را ببينيم. رفتيم پارك امامزاده دار، پشت به امامزاده نشستيم. اولش نمي‌دانستم چه بايد بگويم. او هم نمي‌دانست چه بايد بگويد. كم كم سر حرف باز شد. دستش را گذاشت روي دستم. چشم‌هايم را بستم. يادم افتاد بايد دستش را بگيرم. دستش را گرفتم. به چشم‌هايش خيره شدم. گفتم : يك روز به دليل چشم‌هايت مي‌نويسم. خنديد. گفت : چشم‌هايي كه براي نوشتن دليل شوند چشم‌هاي من نيستند. چشم‌هاي نويسنده‌اند. ترسيدم. از چشم‌هايش ترسيدم. گفتم : مي‌داني من كجا خلوت مي‌كنم بيشتر؟ دوست داشت بداند. بيشتر اوقات مي‌پرسيد اين را. مشتاق شد كه برويم آنجا. سوار ماشين شديم. فريدون فروغي مي‌خواند، چرا وقتي كه آدم تنها ميشه ... زمزمه مي‌كرد. به سكوت گذشت همه‌ي راه پارك امامزاده دار تا امامزاده‌ي متروك جاده‌ مشهد. غروب شده بود. به يكي از اتاقك‌ها بردمش. گفتم اينجاست. درست هميحا مي‌ايستم و هي فكر مي‌كنم. بوي ادرار سگ يا آدم‌هاي معتاد همه‌جا را گرفته بود. ديوارهاي دود گرفته همه جا را سياه نشان مي‌دادند. چيزي نگفت. با روسري‌اش جلوي بيني‌اش را گرفت. رفتم پشت سرش ايستادم و دست‌هايم را گذاشتم روي شانه‌هايش.خواست برگردد سمت من كه نگهش داشتم.

من با او با فاصله رفتار مي‌كردم. روسري‌اش اما آمد دستم. از سرش افتاد و  دور گردنش حلقه شد. دست‌هايم هي باز‌تر شد. بازتر، بازتر، مي‌خواستم به آغوش بكشمش. اشك در چشم‌هايش حلقه زد. سرخ شد. كبود شد. مُرد. خواستم ببرمش رودخانه و به آب بيندازمش. نشد.

موزائيك‌هاي زير پايم شل شده بود. راه كه مي‌رفتم. تقلا كه مي‌كرد صدايشان را مي‌شنيدم. با خودم فكر كردم همينجا هم مي‌شود دفنش كرد. موزائيك‌ها را برداشتم و خاك‌ها را كنار زدم. جسدش افتاده بود گوشه‌ي اتاق، رفتم كه بياورم نزديك. آوردم. قبر را كندم. دست زني از زير خاك بيرون آمد. خاك را كنار زدم. زن ديگري قبلا آنجا دفن شده بود. موزائيك‌هاي كناري را هم كنار زدم. زن ديگري هم بود. تا دم‌دماي صبح همه‌ي موزائيك‌ها را در آورده بودم. بيست و پنج زن آنجا دفن بودند. همه با روسري‌هاي سورمه‌اي. مانتوي آبي. صورت گرد كه وقتي مي‌خنديدند احتمالا روي گونه‌شان چال مي‌افتاده.

آن روز نمي‌دانم چه روزي بود. من با او ـ مثل همه ـ با فاصله رفتار مي‌كردم. او با من نمي‌دانم چطور رفتار مي‌كرد.


+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 13:44  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  روايت آن‌چه اتفاق افتاد ...

... آري آن روز چو مي‌رفت كسي / داشتم آمدنش را باور / من نمي‌دانستم / معني‌ِ هرگز را / تو چرا بازنگشتي ديگر؟ / آه اي واژه‌ء شوم / خو نكرده‌ست دلم با تو هنوز / من پس از اين همه سال / چشم دارم در راه / كه بيايند عزيزانم، آه!*

آمد. من داشتم زير لب همين‌ها را مي‌خواندم كه آمد... عكس‌هايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم. جدي شد، و از همه‌ء اتفاق‌هاي اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه گفت. و گفت چه كنم. و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم. آمد. من داشتم همين‌ها را مي‌خواندم زير لب كه آمد... عكس‌هايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم. جدي شد. و از همه‌ء اتفاق‌هاي اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه گفت. و گفت چه كنم و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم. آمد. من داشتم زير لب همين‌ها را مي‌خواندم كه آمد... عكس‌هايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم. جدي شد، و از همه‌ء اتفاق‌هاي اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه گفت. و گفت چه كنم. و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم. آمد. من داشتم همين‌ها را مي‌خواندم زير لب كه آمد... عكس‌هايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم. جدي شد. و از همه‌ء اتفاق‌هاي اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه گفت. و گفت چه كنم و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم.

 

*هوشنگ ابتهاج – كتاب تاسيان – شعر تاسيان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 20:40  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در لحظه

پدر بزرگ‌تر از مرگ بود وقتي مُرد. وقتي تو به خانه‌ي ما آمدي و چشم‌هاي من را از پشت با دو دستت گرفتي و مادر گفت : «اگر گفتي چه كسي به ديدنت آمده؟» پدر را هميشه بزرگ‌تر از همه چيز تصور كرده بودم و زانو زدنش در برابر مرگ را نمي‌توانستم ببينم كه دست‌هايت را از روي چشم‌هايم برداشتي. من هنوز نام تو را هم نتوانسته بودم درست ياد بگيرم و خطوط قهوه‌اي چشم‌هايت را نشمرده بودم وقتي در آفتاب مي‌ايستادي. دستت را برداشتي از روي چشم‌هايم، گيس‌هاي مادر به سپيدي مي‌زد، و پدر سرجايش نبود، عده‌اي او را روي دست گرفته بودند و مي‌بردند و شاطرعباس‌نانوا حنجره پاره مي‌كرد كه : «به حق شرف لا اله الله» و همه‌ اهالي داد مي‌زندند : «لا اله الله». محبوبه گريه مي‌كرد و عقب مرد‌ها مي‌رفت. پدر را مي‌ديدم، هنوز بزرگ‌تر از مرگ بود اما روي دست مردم مي‌رفت. جلوي تخت حامل پدر محمد بود با پيراهن مشكي و طرف ديگر را حسين گرفته بود. مادر كناري ايستاده بود و گفت :«همسايه‌ي خوب كمر آدم كمر شكسته را راست نگه مي‌دارد، كجا بودي اين چند سال؟» من مات مانده بودم كه چه بايد بگويم. اينجا بودم، ترك عكس‌م كنار قاب «وان يكاد» سر طاقچه را نگاه كن، روي پيشاني‌ام است. تو ... تو كه مي‌تواني شهادت بدهي!؟ بگو كه دست‌هايت روي چشم‌هايم بود تا بشناسمت، تا اسمت را بگويم و دستت را برداري، حالا فقط دستت را برداشته‌اي، فقط من يك چيز را نفهميدم، اين كه تو چه كسي هستي؟ و چرا اين‌همه آدم فكر مي‌كنند كه من نبوده‌ام اين چند... ، نمي‌دانم... چند وقت دستت روي چشم‌هاي من بود؟ به مادر مي‌گويم : «آخر كمك كن تا بفهمم كي دستش روي چشم‌هاي من است» صداي خنده‌اش را مي‌شنوم كه مي‌گويد : «پس لذت پيدا كردن و كشف كردن را چه كسي به تو بدهد؟» و دنبال تو مي‌گردم در سياهي‌اي كه دست‌هايت جلوي چشمم گذاشته‌اند. پدر بزرگ‌تر از مرگ بود وقتي مرد. تخت حامل پدر بالا و پايين مي‌رود، اشك در چشم‌هايم جمع مي‌شود و تا خواهد پايين بيايد چشم‌هايم را مي‌بندم، رد اشك‌هايم با رد بالا و پايين آوردن تخت حامل پدر خطوط حاملي را تشكيل مي‌دهند كه پدر نت آن مي‌شود و مردم گروه كر اركسر. سه بار نت روي خطوط حامل بالا و پايين مي‌شود و گروه سه بار «يا حسين» مي‌گويند.

ماشين  پدر را مي‌برد و من باور نمي‌كنم كه پدر از ماشين مرگ كوچك‌تر باشد. بگذار دست‌هايت را رها كنم و بروم ببينم پدر را كجا مي‌برند. مادر مي‌گويد بنشين، جاي دوري نمي‌رود، دارد مي‌آيد اينجا، كنار باغچه مي‌ايستد و به بهارنارنج‌ها نگاه مي‌كند و شلنگ را بر مي‌دارد و باغچه را آب مي‌دهد. مي‌آيد كنار ما مي‌ايستد. دست‌هاي تو روي شانه‌ي من است. من هنوز نمي‌شناسم‌ات. دستت را جلوي چشم‌هايم بگير، مادر دروغ نمي‌گويد، بگذار لذت پيدا كردن و كشف‌ات فقط نصيب خودم شود، بگذار پدر بيايد اينجا، پدر بزرگ‌تر از مرگ است وقتي مي‌ميرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 21:30  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مهماني مادر بزرگ

نه اول شخصم، نه دوم شخصم، و نه حتي سوم شخص، داناي كل هم نيستم. در هركدام يك «من» وجود دارد و دوست ندارم «من» باشم. «تو» نيستم، «او» هم نيستم كه پرده‌اي ميانمان باشد؛ پرده‌اي كه چيزي را از چيزي جدا كند،‌كه تمايلي براي شناخت بيافريند، كه نگاه بيفتد و ... آخ از نگاه‌هايي كه مي‌افتند... . مادر بزرگ مي‌گويد : «از اصل نيفتي پسر! نگاه كه مهم نيست...» مي‌گويم : «همه چيز از نگاه شروع مي‌شود، نگاه مي‌افتد، عاشق مي‌شوي ... يك روزهم نگاه مي‌افتد، از اصل و نسب مي‌افتي...» مي‌گويد : «بستگي دارد به چي بيفتد» مي‌گويم : «اصلا تو خودت چي شد كه عاشق باباجان شدي؟» لپ‌هايش گل مي‌اندازد و سيني چاي را بر مي‌دارد و مي‌برد تا دم غروب، روي تراس،‌ لبي بسوزانيم با چاي تازه دم كرده‌اش.

نوه‌ها و بچه‌هايش را بعد عمري دور هم جمع كرده و بين حرف‌ها هي مي‌آيد تا كدورت‌هاي گذشته يك امروز نو نشود. شايد امروز خاطره‌اي بشود مثل همان 6 عيد نوروز 74 كه باباجان همه‌مان را جمع كرد و برد خانه‌ي تك تك فاميل‌هايي كه سال تا سال نه مي‌ديديمشان و نه حتي ديديمشان، تا 11 خرداد كه ناغافل شد روز تشييع جنازه‌ي باباجان. مادر بزرگ مي‌گويد : «دنيا بد بازي‌هايي دارد...» مهسا مي‌گويد : «تا ما چطور بازي كنيم با آن...» امير و محمد كه سرشان به موبايلشان است شكيبا را صدا مي‌كنند. شكيبا همينطور كه سمت آن‌ها مي‌رود مي‌گويد : «ما كه نه بزرگتر‌هايمان درست بازي كردند و بازي دادند نه خودمان...» من حرف‌هاي آن‌ها را مي‌نويسم و هي فكر مي‌كنم به داستاني كه دوست ندارم در آن زاويه‌ي ديدي داشته باشم. نه اول شخص، نه دوم شخص، نه سوم شخص و نه حتي داناي كل. هي سوژه‌ها را بالا و پايين مي‌كنم. دايي و عمو محسن و محمد و مهدي بلند داد مي‌زنند :«گل ... » مهدي با همان هيجان مي‌گويد : «محمد! جان من شوت رو نگا كن ...» بزرگتر‌ها و يكي دو تا از نوه‌ها سرشان به فوتبال گرم است. مادر بزرگ خدا را شكر مي‌كند كه فوتبال هست،‌ اگر نه آن‌ها زود‌تر از بچه‌ها بحث‌شان مي‌شد.

شكيبا هنوز بحث بازي دادن و بازي كردن بزرگتر‌ها با دنيا را رها نكرده. مي‌گويم : «خيلي ناراحتي، دست به كار شو... قدمي اضافه‌تر بردار، از يكجا بايد شروع شود يا نه؟ تو اگر مدعي هستي ... بسم الله... اين گوي و اين ميدان» جوابش را مي‌دانم، گوش به جوا‌هايش نمي‌دهم. حرف از تبعيض ميان زن و مرد مي‌زند. تبعيض را قبول دارم اما او مثال‌هاي نخ نما و بي مصرفي مي‌زند. خودم اگر بخواهم از جانب او حرف بزنم بهتر از موضعش دفاع مي‌كنم. مهسا رو به من مي‌كند و مي‌گويد : «ببين! با تو‌ام!» نگاهش مي‌كنم. ادامه مي‌دهد :«همين حكايت دوست داشتن را نگاه كن! مرد بايد و اجازه دارد، اما زن نه. مگر ما دل نداريم...» مادر بزرگ مي‌گويد : «استغفرلله» مي‌گويم :‌«چرا داريد و دارند اما جرأت نداريد.» حرفش را ادامه مي‌دهد. حوصله‌ي جواب گفتنش را ندارم. سرم را به نوشتن گرم مي‌كنم.

بايد ببيني از عشق چه مي‌خواهي. اصلا اين چه خواستن خيلي مهم است. و لحظه‌ي عاشق شدن. عشق در كنار هم بودن، نبودن، ... به هرچه فكر كني به همان مي‌رسي، شك نكن.

روي نوشته‌هايم خط مي‌زنم. خطاب مهسا و شكيبا هنوز به من است؛ مهسا مي‌گويد : «مهديه چه شد؟ كو؟» دستم را روي سينه‌ام مي‌گذارم و مي‌گويم : «اينجا.» كاغذ را مچاله مي‌كنم و از پنجره بيرون مي‌اندازم. مي‌افتد داخل باغچه. شكيبا مي‌گويد : «اگر دوستت داشت و به قول خودت جرأتش را، الآن وسط همين بحث بود.» مي‌گويم : «خب دوستم دارد، در قلبم است. اينجاست، وگر نه تو از او مثال نمي‌آوردي. مي‌آوردي؟» مادر بزرگ از مصاف و پيروزي من انگار خوشش آمده، نگاه مي‌كند و ريز لبخندي مي‌زند... مهسا مي‌گويد : «فلسفه نباف.» بلند مي‌شوم و روي مبل كنار پنجره مي‌نشينم. مي‌گويم :‌«نمي‌بافم. بافنده من نيستم. من از نبودنش ناراحت نيستم. او جايي‌ست كه دوست داشت باشد.» شكيبا مي‌گويد : «برو بابا» مهسا مي‌گويد : «با اين بحث كردن به جايي نمي‌رسه...» از اتاق مي‌روم بيرون.

داستان اگر زاويه ديد‌هاي معمول را نخواهد بايد در روايت شكل تازه‌اي داشته باشد. روايت چند بعدي شايد راه حل خوبي باشد. بايد امتحانش كنم. مهدي از اتاق بيرون مي‌آيد. تيمي كه دوست دارد، برده است. امير و محمد همان گوشه‌اي كه بودند با موبايل‌هايشان بازي مي‌كنند. بحث ميان بزرگتر‌ها سر فوتبال و سياست‌هاي مسئولان شروع شده است. مادر بزرگ به آنها نگاه مي‌كند و دنبال لحظه‌اي مي‌گردد تا موضوع را عوض كند و جلوي جدل احتمالي را بگيرد. براي شكيبا اس.ام.اس مي‌آيد، مهسا با ذوق مي‌گويد : «جواب داد؟! ببينش؟» صدايم را بلند مي‌كنم تا مادر بزرگ بشنود : «ماست مي‌خواستي براي شام؟» قبل از آنكه جواب بدهد از خانه مي‌روم بيرون، مي‌خرم، خواست، استفاده مي‌كند، نخواست بعدا. از پله‌ها كه پايين مي‌آيم به اين فكر مي‌كنم كه در يك لحظه چطور مي‌توان از همه‌ي جهات به سوژه نگاه كرد و داناي كل نبود!

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 20:35  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  اعترافات يك محكوم

روسري‌ات را از روي شانه‌هايت برداشتي و سرت كردي. دست‌ات را گرفت و به خيابان كنار رودخانه رفتيد؛ همان‌كه هميشه پياده رَويِ‌تان را از آن آغاز مي‌كرديد. نگاه كردنتان از دور لذت داشت. دو همدوش، دو هم مسير، دو هم قدم، دو هم قد.

كنار پنجره نشسته بودي و به خيابان نگاه مي‌كردي، ترافيك كه مي‌شد كنار مي‌رفتي و پرده را مي‌انداختي، به چشم‌ها حساس بودي؛ يادم هست مي‌گفتي : چشم‌هايي كه پشت چراغ قرمز مي‌ايستند بي اختيار به پنجره‌ها نگاه مي‌كنند... و چشم تو را هيچ چهارچوبي حق نداشت قاب بگيرد، الا براي هماني كه تو مي‌داني و من.

من؟ كاره‌اي نبودم در رابطه‌ي شما. پياده روي‌هايتان كه زياد شد احساس كردم داستاني در حال شكل گيري است؛ خيال كردم در ذهنم است. ذهنم را كه يادت هست؟ همه چيز را به هم ربط مي‌داد. مثل الآن نبود كه هي از شاخه‌اي به شاخه‌اي بپرد و روي كلمه‌اي معطل شود و عاقبت هيچ چيزي ننويسد. من فهميده‌ بودم شما را اما نقشي نداشتم در بودنش يا نبودنش.

پرده را انداختي و چراغ سبز شد و من حركت كردم. چهار راه را كه رد كرديم از راننده خواستم كه بأيستد تا پياده شوم. سمت پنجره‌ي تو برگشتم. از خانه بيرون آمدي. سمت پارك امامزاده دار ابتداي رود رفتي. پشت سرت قدم به قدم آمدم. روي صندلي سوم از انتهاي پارك در رديف دوم نشستي و به بچه‌هايي كه بازي مي‌كردند نگاه كردي. نگاه كردم.

آمد كنارم ايستاد و گفت : تو چه ربطي به او داري؟ تو را مي‌گفت. گفتم :‌هيچ. گفت :‌راه مي‌روي... مي‌آيي ... مي‌روي... با مايي همه جا. گفتم :‌دوستتان دارم. هر دو را. بدون هم ساقه‌ي بي گلبرگيد. با هم گلي كه نه ساقه را مي‌شود جدا كرد نه گلبرگ را. گفت : نباش. گفتم :‌ من گل را دوست دارم. گفت : خدا نگهدار.

روسري‌ات از سرت افتاد آنقدر كه دويدي در كوچه باغ‌هاي پاييزي كنْ. آن روز را يادت هست؟ پياده روي را هي تند كردي و هي تند كردي تا دويدن آغاز شد. اول گفت :‌بأيست... اينطور كه نمي‌شود هي بدوي... خنديدي... دويدي، دنبالت دويد... شيطنتِتان زيبا بود. كنار ديوار كاهگلي ايستادي تا رسيد. من را نمي‌ديد. سمت من برگشتي و پريدي بغلش و چشم‌هايت را بستي. خودم را پشت ديوار قايم كردم. چشم‌هايم را كه باز كردم و از پشت ديوار سرك كشيدم سمت شما داشتيد با هم با صداي بلند «نازنين مريم» محمد نوري را مي‌خوانديد...

از ديوار خانه‌تان كه بالا آمدم، خيال كردم نيستيد خانه. سايه‌ات كه روي شيشه‌ي راهروي ورودي افتاد خودم را داخل دستشويي حياط قايم كردم تا من را نبيني و هي خدا خدا مي‌كردم كه نكند بيايي آنجا. لباس‌ها را روي طناب آفتابگير پهن كردي و رفتي داخل. نيامدم داخل. از در رفتم بيرون.

گل‌هايي كه برايت گرفته بود را دوست داشتم، دوست داشتي‌شان. نرگس‌هاي زيبا و خوش بو را هميشه دوست داشتي. يكي دو باري هم كه از كنارت رد شدم در خيابان، با چشم‌هاي بسته، از ترس اينكه چشممان به چشم‌هاي هم بخورد و برقي، جرقه‌اي، چيزي، زندگي‌ات را بهم بزند،‌ بوي نرگس تنت را احساس كردم. مادرم مي‌گويد، آنقدر نفسم گرفته بود كه داشت خفگي بهم دست مي‌داد. مي‌داني؟ دوست نداشتم نفس ديگري جايگزين آن نفسي كه بوي تو را مي‌داد بگيرد.

دفعه‌ي دومي كه به خانه‌تان آمدم هنگام بيرون آمدن لباس‌هاي خشك شده‌ات را ديدم كه روي طناب افتابگير حياط پهن بودند. خواستم يكي‌شان را بردارم، اما به خودم نهيب زدم كه خوب نيست. دزدي مي‌شود. بر نداشتم. به عكس‌هاي روي ميز اتاق خوابت هم نگاه نكردم. زيبا بود اما صاحب داشت. من شما را با هم دوست دارم، نه تنهايي، نه تو را، نه او را.

دفعه‌ي دوم كه كنارم ايستاد آرام‌تر از قبل كنار گوشم گفت : شادي تو بي رحم است... گفتم : ... گفتم : ... . يادم نيست چه گفتم. رفتنش را اما درست يادم هست. خودم را كنار او ديدم كه مي‌رفتم. دستش را گرفتم و گفتم : بأيست. نأيستاد. رفت. رفتم.

سرم درد مي‌كند. دكتر‌ها برايم قرص آورده‌اند. نمي‌خورم. هم اتاقي‌ام مي‌گويد، سه شبانه روز بود كه خواب بودم. مادرم مي‌گويد هنوز نان به خانه نبرده‌ام. هيچ تصويري از تو و او در ذهنم نيست. يكي دو نفر مي‌گويند دو نفر را كه با هم زندگي خوبي داشتند يك نفر كشته است. و موقع خارج شدن از خانه آنها لباس‌هاي روي طناب افتابگير را برداشته و با خود بيرون آورده. مي‌گويند پليس‌هاي گشتي به او مظنون شده‌اند، خواسته‌اند بگيرندش اما او فرار كرده و در راه تصادف كرده. مي‌گويند آن زن كه پشت در اتاق من است همسر آن مرد است كه با آن قاتل تصادف كرده... مي‌گويند آن مرد را آورده‌اند به بيمارستاني كه من در آن بستري هستم. مي‌گويند در اتاق ما بستري شده است. مي‌گويند، اما غير از من و اين هم تختي‌ام كسي اينجا نيست! من در اين سه شبانه روز كه به گفته هم اتاقي‌ام خواب بوده‌ام چقدر از اخبار حوادث دور شده‌ام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 23:2  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مرگ شخصي


  • براي آنها كه زندگي و رفتار شخصي خوبي دارند
و زندگي و رفتار شخصي ديگران برايشان اهميت ندارد.



تلفن همراه پسر زنگ زد. پسر سر از زير ملحفه بيرون آورد و به صفحه نمايشگر تلفن همراهش نگاه كرد. شماره آشنا بود اما جواب نداد. كسي كه با پسر كار داشت چند مرتبه تماس گرفت و با بي اعتنايي پسر رو به رو شد.

پسر وقتي از خواب بيدار شد پيام‌هاي كوتاه بي‌جواب مانده از سوي خود را نگاه كرد. هشت پيام از سوي همان كسي كه پنج مرتبه تماس گرفته بود و پاسخي نشنيده بود؛ سه پيام از مافوقش در محل كار، دو پيام با شماره‌هاي ناشناس.

گوشي تلفن همراهش را خاموش كرد و آن را دخل كشوي ميزش گذاشت. روي تكه كاغذي نوشت : «مرگ آن نيست كه روزي جان كسي به لبش بيايد و سر ريز كند، مرگ نبودن در لحظه‌اي است كه بايد باشي...» پنجره را باز كرد. خودش را از دهانه‌ي پنجره بالا كشيد، فاصله تا زمين را نگاه كرد، چشم‌هايش را بست و خودش را از پنجره به خيابان پرت كرد.

 

صدا بلند بود. يكي از پسرهاي سر چهار راه به نويسنده‌ي اين سطور، بعدها گفت :‌ «من نشسته بود م كه صداي بلندي آمد، انگار جسمي تو خالي با پوسته‌اي مقاوم از جايي بلند پرت شده باشد، سمت صدا كه رفتم از دور ديدم كه خون روي جدول و خيابان و جوب جاري شده و جسمي كه شبيه انسان است، مُرده.»

همسايه رو به رويي پسر كه درست در همان لحظه از پنجره رفتار پسر را نگاه مي‌كرده، به نويسنده گفت : «بعد از اينكه از خواب بيدار شد چند دقيقه‌اي روي تخت نشست و به موبايلش نگاه كرد. از اتاق رفت بيرون و برگشت. خيلي سر حال بود. پنجره را كه باز كرد چند دقيقه‌اي نه، چند لحظه‌اي،‌ اندازه‌ي چند نفس عميق با فاصله، ايستاد، نفس عميق كشيد. و بعد خودش را از آن بالا پرت كرد پايين.»

 

نويسنده‌ كه به محل مرگ پسر رسيد،‌ ساعت‌ها از انتقال پسر به سردخانه مي‌گذشت. خون‌هاي پسر را هم داشتند با آب و جارو به جوب هدايت مي‌كردند. نويسنده كه از خانواده‌ي داغدار جوان اجازه خواست تا تلفن همراه پسر را ببيند، با ممانعت رو به رو شد، در نهايت هم نتوانست ببيند. شايد دليل خود كشي او را مي‌فهميد. او بعد‌ها شنيد كه تلفن همراه پسر همانطور خاموش روزي از همان پنجره كه پسر خودش را از آن پرت كرده بود و مرده بود، بيرون پرت شد،‌ شكست، بعضي قطعات اصلي‌اش داخل جوب آب افتاد و آب آن را كم كم دور كرد.

 

چند روز بعد از خودكشي پسر، دوستانش به خانه او رفتند. خانه خالي بود. كسي در را باز نكرد. همسايه‌ها از خانواده‌ي او خبر نداشتند. فقط يكي از همسايه‌ها سه شب قبل آن‌ها را ديده بود كه خانه را تخليه كرده‌اند و رفته‌اند.

يك هفته‌ي بعد نامه‌اي به دست همسايه‌ي پسر رسيد از پسر، تاريخ يك ماه قبل را داشت. پسر روي آن نامه نوشته بود : «براي تو كه به همسرت خيانت مي‌كني» و داخل آن نامه‌اي در سه صفحه دست نويس كاغذ آ-4 گذاشته بود.

 

همسر مرد همسايه كه بعد از چهار ماه با نويسنده‌ي اين سطور حرف زد، دليل خود كشي همسرش بعد از رسيدن آن نامه از پسر همسايه را خيانت‌هاي بي‌شمار زن به شوهرش و شوهر به زنش دانست، كه تاب تحمل زن را گرفته بود.

مرد به نويسنده گفت :‌ «ما از زمان آشناييمان تا زمان مرگ همسرم سه سال و پنج ماه و سه روز و سيزده ساعت با هم بوديم. در حالي كه حدود هشت سال از ازدواجمان مي‌گذشت»! مرد نويسنده كه متعجب به مرد همسايه‌ي پسر خود كشي كرده خيره شده بود شنيد : «پسر از آغاز زندگي ما با خبر بود. ما با عشق همديگر را شناختيم و زندگي آغاز كرديم. اما كمتر همديگر را مي‌ديديم و در كنار هم بوديم.» مرد بعد از گفتن اين حرف‌ها به نويسنده گفت :‌«در نامه‌ي 3 صفحه‌ايش اين مشكل ـ كم شدن ديدار‌هاي ما به مروز زمان و با سرعت نزولي بسيار بالا ـ خيانت ما به هم از سوي پسر همسايه شناخته شده بود. و او را از زندگي آينده‌ي خود باز داشته بود. او خود را به كشتن داد و زن من را آگاه كرد.»...

حرف‌هاي مرد با نويسنده ظاهرا ادامه داشته اما نويسنده راجع به آنها حرفي به ميان نمي‌آورد. او معتقد است روابط شخصي افراد نبايد بازگو شود. همينطور مرگ‌هايي كه به دلايل شخصي اتفاق مي‌افتند ـ مثل مرگ همين پسر ـ .

زندگي شخصي، مرگ شخصي به همراه دارد، كشيدن پاي ديگران به زندگي شخصي مرگ شخصي ديگران را به همراه دارد. نويسنده مي‌گويد چيزي شبيه اين جمله‌ها را در نوشته‌هاي پسر، پيش از اين پيدا كرده بود.

 

نويسنده بعد از پايان يافتن اين سطور كه زياد از آنها باقي نمانده قصد دارد، تلفن همراه خود را خاموش كند، در كشو ميز بگذارد و پنجره را باز كند و به اندازه‌ي چند نفس عميق، به خودش زمان بدهد، نفس عميق بكشد، از دهانه‌ي پنجره خيابان را نگاه كند و پايين بپرد. او يك زندگي شخصي خوب را تجربه كرده است، دوستان شخصي خوبي داشته است، و اميدوار است مرگ شخصي خوبي داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 16:7  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خميازه‌هاي يك آدم خواب

 

خميازه‌ام كه تمام شد، گفتي : «دهانت را اگر از رو به رو موقع خميازه كشيدن ببينيم و ترسيم كنيم شكل كوه «بابا بابا» مي‌شود.» گفتم : «اين كوه را نرفته‌ام؛ زانو‌هايم را كه مي‌داني چقدر درد مي‌كند؟» خنديدي گفتي : «دنيا كه به آخر نرسيده، صعود مي‌كنيم با هم.» خنديدم و با خودم خيال كردم كه باشد، يكروز مثل همه‌ي آن روزها كه آن‌همه قرار گذاشتيم وهيچكدام را انجام نداديم صعود مي‌كنيم .

صداي قژ و قژ قلم ني‌ات روي كاغذ كه آمد با خودم خيال كرم دارم خواب مي‌بينم كه دوباره سراغ نوشتن رفته‌اي. گفتي : «قرار گذاشته‌ايم كه او به من خط ياد بدهد، من به او زبان» گفتم : «نه او پيش تو زبان ياد مي‌گيرد نه تو پيش او خط. خط و زبان مشتركي نداريد...» به خنده گذشتي.

حالت تهوع داشتي. قلمت را داخل گلويت مي‌كردي تا مايه‌هاي لزج و ترش معده بيرون بريزد. حالت بد بود،‌ اصرار داشتي با قلمت اين كار را بكني، گفتم :‌«با قلم؟ با قلم نوشتنت؟» گفتي : «به سختي‌اش نگاه نكن، از ظرافت بي وقفه ي رز زرد است. رز‌هاي دشت پاي كوه‌هاي بابا بابا.»

ويار كرده بودي، دوست داشتي خاكستر بخوري، خاكستر هر چيز كه از زمين آمده باشد. گفتي :‌ «انسان گياه است يا حيوان؟» گفتم : «حيوان ناطق.» گفتي :‌«پس چطور از خاك است؟ و به خاك مي‌رود؟» جوابي نداشتم بدهم.

حالا مي‌خواهم از تو بنويسم كه روزي بودي، حرف مي‌زدي، مي‌نشستي و به حرف مردم كوه «بابا بابا» توجه نمي‌كردي. يادت مي‌آيد وقتي مُردي؟

 

 

در محدب شيشه‌اي چشم‌هايت نبودم. دستانم را نگاه كردم، نبودم. خيابان هيچ جسم شفافي نداشت كه من را به خودم بشناساند. صداي زني كه جيغ مي‌كشيد و فرار مي‌كرد به گوشم مي‌رسيد. تو قدر نگاه كردن در چشم‌هايت جلويم ايستاده و رفته بودي. از صداي جيغِ زنْ، صدايش را حدس زدم اما اطمينان از اين كه تو باشي، نداشتم. زن انگار در فضايي در كوچه‌هايي مي دويد و مدد مي‌جست. دويدم. به ديوار نيم ريخته‌ي سومين كوچه‌ي سمت چپ خيابان كه رسيدم روزني كه از فاصله‌ي دو آجر درست شده بود نظرم را جلب كرد. نگاه كردم. تو از سوي ديگر ديوار اين سو را نگاه مي‌كردي. در محدب شيشه‌اي چشم‌هايت نبودم. جيغ كشيدي و دويدي و دور شدي. كودكي كه هنوز از تو تغذيه مي‌كرد، با بندنافي بلند در بغل تو بود با لب‌هايي خوني. خون از سينه‌ات مي‌ريخت و جاي خالي فضايي به اندازه‌ي دهان كودكي شيرخوار، روي سينه‌ات، خون آلود، پيدا بود. ديوار نيم ريخته آنقدر بلند بود كه نمي‌توانستم بالا بيايم و از سمت ديگر سوي تو ، به كمك تو بشتابم. خواستم فضاي بين دو آجر را زيادتر كنم. فضا زيادتر مي شد و تو دورتر، آجرها كه اندازه‌ي رد شدن من از ديوار كنار رفتند، سمت تو دويدم، ديگر كوچه‌اي نبود كه در آن بدوي و از من فرار كني، تو در دشتي مي‌دويدي كه گل‌هاي رز زرد داشت. بند ناف كودك بزرگتر و بزرگتر مي‌شد و به گل‌هاي زرد مي‌خورد و آن‌ها را مي‌كند از ريشه‌. غروب بود كه نشستي زير درخت نارون پير و خشكِ وسط سرو‌هاي سبز. بند ناف كودكت را با دندان پاره و سمت گل‌هاي رز زرد رهايش كردي. من ناي دويدن سمت تو را نداشتم. زير سرو سبزي نشستم. كودكت دويد. ايستادم تا نگاه كنم و دلي دلي كنان سمت تو بيايم؛ كودكت سمت من دويد و در هر قدم بزرگ شد، آنقدر كه احساس كردم اگر با او حرف نزنم به بزرگتر از خودم بي ادبي كرده‌ام. دستم را گرفت و با عصاي چوبي‌ قهوه‌اي رنگش به پاي چپم زد و گفت : «پسر! نمي‌خواهي در اين دشت بدوي؟» با عصا تو را نشان داد، و ادامه حرفش را گرفت : «با آن دختر صحبت كرده‌ام تا زن تو شود، وقتي در زهدانش بودم... يادت هست؟» نگاهش كردم... سمت تو آرام قدم برداشت. قدم‌هايش تند‌تر شد، تند‌تر شد، تند‌تر شد، تند‌تر شد ودويدن كم كم آغاز شد، در هر قدم انگاه كوچك‌تر و كوچكتر شد تا سمت تو رسيد. نوزادت را از روي زمين برداشتي و سينه به دهانش گذاشتي. سمت تو دويدم، گل‌هاي ميانمان پس از هر قدم مارهاي بزرگي شدند و سمت‌ام حمله كردند. با هر قدم نيش يكي‌شان پايم را گزيد، خون از پايم سرازير شد و كم كم دشت سبز را خون پاي من سرخ سرخ كرد. كودك‌ات آب از خون من مي‌خورد. ايستادي، درخت نارون خشكي كه زير آن نشسته بودي سبز شد، جوانه داد و بزرگ‌تر شد. شب را نفهميدم كي گذشت. باران تمام خون‌ها را پاك كرده بود و گل‌هاي رز زرد را لاله‌ي قرمز كرده بود. تو نبودي. پير مردي در گوشه‌ي دشت كلبه‌اي داشت. آب و شير و نان برايم آورد و گفت : «زني تا صبح پي تو مي‌گشت در دشت. دوستت دارد، دوستش داشته باش. دخترم است.» به صورت مرد نگاه كردم؛ مرد من بودم، با ريش‌هاي بلند سفيد و دست‌هاي شفاف سفيدتر، سراغت را از او گرفتم، گفت : «دم دماي صبح مُرد. سوزانديمش تا خاك قبرش را از تكثير خاكسترش داشته باشيم. اين رسم ما است . قبرش بالاي آن كوه است.» سمت چپ را نشان داد؛ كوهي نمي‌ديدم. گفت : «آن كوه را از دنده‌ي هفتم سمت چپ بدن كودكي ساخته‌اند كه قرار بوده پيش از آدم به زمين بيايد. كوه را كوه «بابا بابا» مي‌نامند.» مرد رفت. شير را خوردم و سمت كوهي كه گفت و نديده بودم راه افتادم، هشت قدم جلوتر كنار قبري بودم كه تو در آن خفته بودي. خاكسترت را كنار زدم. كودكي در شكم داشتي با بند ناف بلند و لب‌هاي خوني. روي سينه‌ات نشان دندان‌هاي كودكي بود كه به قصد شير خوردن سينه‌ات را دريده بود. خون از سينه‌ات مي‌جوشيد و گل‌هاي سرخ، شفاف‌تر مي‌شدند. دستم را روي موهايت گذاشتم، كودكت چشم باز كرد. نگاه كرد و موهاي صورتش درآمد. بندنافش را با دندان دريد. ايستاد. من مرده بودم. من را كنار تو خواباند. لب‌هايم را روي لب‌هاي تو گذاشت. دست‌هايم را روي شانه‌هاي تو قرار داد و دست‌هاي تو را دور كمر من حلقه كرد. تو هنوز مرده بودي؛ من هنوز مرده بودم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:1  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  عاشقيت در مسنجر، مرگ روي تخت

نوشت : دو زلفونت خراج ملك ري ... / نوشتم : نگاهت آسمان را آفتاب است ... / نوشت : تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد ... / سرفه‌ / ليوان شكست / نوشتم : هميشه محتاج به نور خورشيد ... / نوشت :‌ من و همصحبتي اهل ريا ... ؟ دورم باد / نوشتم : خيال مي‌كنم امروز با مني تو فقط / نوشت : خيال‌هاي پريشان ذهن را بتكان ... هميشه وقتي ... / اس.ام.اس زد : dc بر مي‌گردم. / صداي شير آب / بسته شد / صداي بستن در يخچال / نوشت : من آمدم كه با تو بمانم بهارْخند J / نوشتم : تا آمدم كه با تو خدا حافظي كنم ... / نوشت : تا مي‌خواستم زبونم بند مي‌اومد / صداي در / آب / قرص / نوشتم : فعل‌هاي ماضي بعيد / نوشت : مرا با خاك مي‌سنجي، ... نمي‌داني كه در گوش كر افلاك فريادم؟ / نوشتم :‌ كوچه‌هاي خلوتُ قدم زدم / نوشت : تو ديدي مرا آسماني ترينم؟ / نوشتم : نبودي اگر تو ... نبودي اگر تو ... / نوشت : تو هستي ولي... دليلي براي هميشه بودن من / نوشتم : نظم را مي‌بيني چطور از دست مي‌رود؟ / نوشت : نظم در پيچيدگي حرف زدن است / سرفه / نيم جرعه آب / نوشت : هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / نوشتم : اي كاش ميان من و تو فاصله مي‌ماند ، تو آنور ديوار و من اينور ديوار / نوشت : سعيد نوري اصفهان، بعد از زلزله‌ي بم / نوشتم : هميشه زلزله اينجاست، قلب‌م گواهي مي‌دهد / سرفه / فرستاد : ding / دستمال / خون /  فرستاد : ding / سرفه / آب / مادر / فرستاد : ding / نوشت : چي شدي؟ / نوشت : اااااااالللللللللللللللللوووووووو! / فرستاد : ding / اشك / سرفه / نوشتم :‌ وقتي صداي شير آب را مي‌شنوي كه باز و بسته مي‌شود، خوشحالي كه هست. صداي شير آب گاهي عاشقانه‌ترين صداي عالم مي‌شود / نوشت : دستمال‌هايت را نگه‌دار، مي‌خواهمشان / نوشتم : زلزله بود / نوشت : ... L نرو دكتر، باشه!؟ / نوشتم : در افريقا دستم خورد به مجسمه‌اي در دهي، مردم فرياد زدند : خدا شكست، بهار در راه است... و من را روي دست‌هايشان بردند به نشانه‌ي خوبي، بعد فهميدم كه تنها كسي بودم كه بعد از 300 سال به خودش اجازه داده كه خداي بدي‌هايشان را بكشد / نوشت : هزار جهد بكردم كه يار من باشي / نوشتم : ... جهان سست است و بي بنياد / نوشت : ... بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران ... / نوشتم : بگذار بهار بيايد،‌ بعد ... / خواست بنويسد / اس ام اس زدم : dc . اكانت ندارم. / صداي شير آب / صداي بسته شدن شير / سرفه / تخت / خواب / مادر / سرفه / خون / قطره اشك چكيده روي گونه

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 14:3  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بدون شرح

طرحي از چشم‌هايت را روي بوم ريخته‌ام... زانو‌هايم تاب ايستادن ندارند كه رنگ به بوم بنشيند... به تارهاي قلم‌موهايي كه مردمكت را رنگ مي‌كنند بوسه مي‌زنم. رنگ كه به چشم‌هايت مي‌رسد، چشمت كاسه‌ي خون مي‌شود و اشك راه خود را روي بوم پيدا مي‌كند.
كسي اينجا داد مي‌زند و از عشق سخن مي‌گويد... از پنجره ماه را نگاه مي‌كنم. كسي مي‌گويد : تو و تنهايي و آن چشم سياه... ماه پشت ابرها مي‌رود... جا خوش مي‌كند... ابر مي‌بارد. پنجره را باز مي‌كنم و نفسي عميق مي‌كشم از بازدم باد‌هاي ابر آور كه نم باران دارند.
كنار بوم مي‌آيم. بغضت را فرو خورده‌اي و چشم‌هايت رنگ خودشان را گرفته‌اند. بوسه‌ي ديگري را روانه‌ي قلم‌موي مخصوص چشم‌هايت مي‌كنم.
اين تابلو را نمي‌فروشم. در هيچ گالري هم به نمايش نمي‌گذارم. در اتاق پذيرايي هم جايي برايش در نظر نمي‌گيرم. حتي در آتليه...
آخرين‌ باري كه گفتم :‌ دوستت دارم ... اولين بار آن بود. نبودي و مادرم بعد‌ها گفت : ... بعدش از خواب پريدي... پيشاني‌ات خيس بود ... دلم ريخت از حالت بيدار شدنت كه نه به هوش آمدنت بعد آن تصادف بزرگ.

صدايت را از پس صداي ترمز شنيدم. وقتي برگشتم چشم‌هايت را بسته بودي و كار از كار گذشته بود. كاش قبول كرده بودم با من به سمت ديگر خيابان بيايي و دو بستني قيفي مهمانم كني. بگذريم. مادرم مي‌گويد : آن شب به خانه نيامدم. و اين اولين شبي بود كه تو هم به خانه نرفتي. مادرت زنگ مي‌زد و من نمي‌خواستم اولين حرفم با او از پشت خط تلفن تو باشد آن خبر هولناك را بدهم.

بگذريم

بگذار از بوم بگويم و تارهاي قلم مو و سرخ شدن چشم‌ها...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:0  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بگذر ز من اي آشنا ... چون من دگر از تو گذشتم...

نامه‌ات كه رسيد و نامت را روي پاكت نامه ديدم اشك به چشم‌هايم دويد. نامه را باز نكردم و نخواندم. عادت نامه خواندن را مي‌خواهم از سرم بيندازم. نامه‌ها كه تمام مي‌شوند خالي مي‌شوم از همه چيز؛ و سرنوشت پوچ قدم زدن در كلمات كليدي و منظورهايي كه نمي‌دانم درست هستند يا نه مقابلم رژه مي‌روند.

 

 راه مي‌افتم، كوچه‌ها، خيابان‌ها، رها شدن در اوهام پوچ با هم بودنِ دو دوست دار. دوست داشتن‌هايي كه منجر مي‌شود به نوشتن‌هايي اينچنيني. كه عده‌اي بخوانند و گاهي ـ در شرايط خوبش ـ دوست بدارند و يا ـ در شرايط بدش ـ دوست نداشته باشند.

 

نامه‌هايت را اگر نداري بگو همه را در پاكتي كه مي‌داني از قبل آماده كرده‌ام، باز نشده، برايت بفرستم. نامه‌اي هم برايت مي‌نويسم و عذر مي‌خواهم از همه‌ي نامه‌هايي كه خواندم. همه هست. همه را نگهداشته‌ام. براي روز مبادايي كه نامه‌هايت را طلب مي‌كني عاقبت.

 

كنار پنجره مي‌ايستم و عمق پوچ مسير‌هايي كه مردم از آن مي‌گذرند، تا به جايي برسند يا نرسند را، نگاه مي‌كنم. از دور؛ از دور ديدن باعث ديدن درست اطراف مي‌شود. داستان‌ها با ذهنم مي‌آيند. سيب نيم ‌خورده‌ي مستور در طبقه‌ي نمي‌دانم چندم برج خاوران پايين مي‌افتد. كنار پنجره كه مي‌ايستم روزني گوشه‌ش تصوير ديوار رو به رو ديده مي‌شود كه صادق از آن بوف كورش را مي‌نويسد. كنار پنجره كه مي‌ايستم عمق پوچ خياباني را مي‌بينم كه روزي با همين قدم‌ها رفتم باز گشتم و هر قدم سوژه‌ي يك داستان يا نامه را به ذهنم آورد، با ديدن هر برگ.

 

باور كن كه ديگر هيچ متني را باور نمي‌كنم. مخصوصا اگر عاشقانه باشد. باور كن. و نخواه كه نامه‌هايت را بخوانم. بگذار تصويرهايي كه ساخته‌اي هنوز خوب در ذهنم باقي بمانند . گاهي دروغ‌ها با آنكه مي‌داني دروغ هستند زيبا هستند و باور پذير. بگذار دروغ‌هاي زيبا جاي راست‌هاي بد را گرفته باشند.

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 12:39  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com