تبليغاتX
من با خودم

جمله‌ي عطف

ابتداي جمله

شاعري سپيد بودم و

انتهاي جمله

شاعري سياه

من ميان چند حرف و

بَعد چند ثانيه

خلاصه‌اي

از تمام عمر رفته و

روزهاي مانده‌ام شدم

پس سكوت مي‌كنم

بخوان :



+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:23  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خيال آفتابگون

هنوز فصل سبز ما نرفته

فصل دانه‌ي انارهاي سرخ و

فصل چترها نيامده

ميان سرد‌هاي بي كرانه‌ي سفيدْ فصليِ سكوتْ

                                                   مانده‌ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 18:32  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  به من نگفتی

روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
 و تو تمام خانه ها را گم کردی
به من نگفتی
 همسایه ها گفتند
 دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
 به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

شعر از احمدرضا احمدي

عكس از Damien

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:19  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  شبانه

مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

***

پس پشت مردمکان
فریاد کدم زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!

***

و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی
 


شعر از احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 23:26  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  شب . سكوت . تو...

هزار خورشيد تابان...

در سرزمين بغض

آواز رهگذران گاه به ‌گاه را

به لبان تو آورد

هزار جوي روان...

در سرزمين ديدگان يائسه

تمام كودكان ابر سرخ را

به انعكاس آينه آورد

با من از چه سخن مي‌گويي؟

كه انعكاس صداي تو را

ميان دو قله‌ي موجي

كه بر آب حوض

از پس تر شدن دستانت آمده

تكرار كنم

در سرزمين ديدگان آينه

يا

همراه آواز رهگذران گاه به گاه.


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 0:6  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هجده

هر دارو که علاج بود
 در خانه داشتم
 اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خاک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
 مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم ؟



شعر از احمدرضا احمدي

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 0:46  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  گمشده




صاحب عکس فوق ، گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق

چشمهایش درشت

دستهایش همیشه مشت

صاحب عکس فوق ، با خونش

روی آسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان آرزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم :

- صاحب عکس فوق من هستم





شعر از : عمران صلاحي

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:7  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چشم در چشم


نگاهت مانده تا

گرگانه بِدرَد جامه‌هايم را

و يا

گرگ درونم را

بترساند

و دورَم دارد از

نزديكي‌ِ آتش

تو در چشمان خود آيا

نگاهي ساده و آرام هم داري؟


13/خرداد/1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نوخسرواني 4


پر مي‌كشند شانه به شانه پرنده‌ها
گم مي‌شوند در دل خورشيد دور دست
يادش بخير ساحل پر موج، ... خنده‌ها


+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 16:53  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نوخسروانی 3

 

پیش از متن : نوخسروانی خیلی نوپاست باید خیلی ساده و آرام مثل کودک با او برخورد کرد تا درست تربیت شود... کاش آدم های مدعی بدانند.

 

تا آخر دنياي  آدم‌ها پريديم
دل‌تنگ چشماني كه نوميدند از عشق
ما يك نفر را مثل خود عاشق نديديم

 

۱۵/۱/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 23:59  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  با من بيا و باغچه را زير و رو بكن

خیلی وقت قبل این شعر آغاز شد... کم و زیاد شد تا اینکه به کلی فراموش شد... دوباره خوانده شد و به این شکل در آمد. هنوز هم تمام نشده... تا من باشم دست کاری می کنم.

 

گيسو كمند! آمدنت هر غروب سرد

آتش به جان پنجره‌هاي نگاه بست

باز آ؛ كه آفتاب بتابد به آسمان

شايد كه مرغ شوم از ايوان من بجست!

 

پائيز را به وسعت رفتن نگاه نيست

ميآيي‌ام كه حس غريبي به پا كني

با خش خش طلائي برگي پر از شكست

شايد صداي خسته‌ي من را رها كني

 

بگذر از اين طلائي ممتد بهارْ خند!

لب باز كن به رسم رها كردن صدا

شايد كه «شد خزانِ» بهاريت سر زند

همپاي صبح با تن عريان برگها

 

عريان‌تر از پرنده پر از حس رفتنم

در كوچه باغ‌هاي بهاران كم عبور

با من بيا و رد شو از اين كوچه‌هاي سرد

آتش به‌ پا كن اي شرر خفته‌ي صبور

 

اي خنده‌هاي ريز تو از جنس گل، بهار!

با من بيا و دانه‌ي «عاشق شدن» بكار

با من بيا و باغچه را زير و رو بكن

با من بيا و ابر شو بر شرم گل ببار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 22:56  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نوخسرواني دوم

من شاعري را زياد جدي نمي‌گيرم براي خودم، اما گاهي مي‌نويسم. علي عباس‌نژاد منشي را در نوجويي‌شاعرانه در قالب‌هاي ادبي پي‌گرفته است كه كم كم سر و صدايش در مي‌آيد، همانطور كه كمي دارد صدا از دور مي‌آيد. از همان صداها كه دكتر شفيعي در ادوار شعر فارسي مي‌گويد...

اول از همه به‌خاطر آشنايي نزديكي كه با او دارم در اين سال‌ها از جريان شعري او در سرايش نوخسرواني و سه‌گاهي آگاهم... و گاهي ناخنكي به تجربه‌هاي او مي‌زنم. اولين‌بارش را نمي‌دانم يادتان هست يا نه، اما اين دومين بارش است.

در اين نوخسرواني مشكلاتي هست كه اگر خودم در منطقه‌ي نقاد اثر قرار بگيرم حرف‌ها خواهم زد، اما به اين دليل منتشرش مي‌كنم كه مسير سرايش نوخسرواني هنوز هموار نيست و اسب تخيل موزون ما بايد بارها اين مسير را برود و بازگردد تا مسيري براي رفت و آمد ديگران بشود...

بگذريم؛

نوخسرواني دوم من :

مي‌خواند از پژمردگي، از صبر، از گل

هم نغمه با آواز شبگردان بي شهر

تنها غريب روزهاي كم تحمل

______________________________________________________________________

پي نوشت مهم در تاريخ 31 - فروردين 1388 اضافه شده است : البته اينجا جاي تنها غريب روزهاي تركيب ديگري بود كه شاعركي مدعي شد پدر بزرگ شعر معاصر است و او استفاده كرده است اول، گذاشتيم براي او بماند تا لاي كاغذ‌هايش نم بكشد.

آدم‌ها بايد رها كرد كه با داشته‌هاي خيالي‌شان خوش باشند. شاعرك تركيب ساز مدعي از همان دسته است. من با اين لحظه گويه‌هايم كه شاعر نمي‌شوم، و اصلا نمي‌خواهم بشوم... بگذار خوش باشد كه هست... او هم با اين چيزها ارضا مي‌شود... بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 23:2  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هر طرف!


از دريچه‌ء عريان زاده شدن
شب را به شادباش
هديه آوردي
وقتي خون به خنده‌ام نشست
بگذار
مشرق
هر طرف كه مي‌خواهد باشد
وقتي غروب
به ازاي هر دقيقه
انتظار چرخش من را دارد
چه تفاوت كه
حسرت ماسيده بر سلام صبحگاهي‌ام را
به دلخوشي امروزي خوب
از لا به لاي كاغذهام
بيابي؟
اين دقيقه‌ء بعد است


+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 0:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هزاره‌ء غم...



شهر بي عشق،
شهر بي چشم‌هاي تو بود
شهر بي چشم‌هاي تو جهنّم بود
اي نگاهت پر از سلام!
               ــ : سلام
بي تو با من هزاره‌ء غم بود

*

در نبودت دل غروب گرفت
كاش مي‌شد كه باز مي‌گشتي
رفتنت صد سوال مبهم بود
كاش مي‌شد كه باز مي‌گشتي



21-6-1387
+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:19  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  رنگ؟


به انتظار كدام رنگِ آشنا
در شبكورِ مرگْ رنگيِ بي زمان ِ جاري
بايد
سر به سنگ سپرد
تا خون شفايي شود
از سرخ
از سياه
همچنان كه از رگِ‌ تاريخ
جاري است
تا سياهِ مرگ

به اشتياق كدام رنگ
شب از سياه مي‌گذرد؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 21:21  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  شادمانه


تركيبي از غروب و نگاه و نواختن ...

فرصت نمي‌دهيم به شب يا به باختن

بگذار با تو صبر كنم عمر مانده را

در رفتن و نيامدن؛ از نو شناختن

تركيبي از تبسُم و بغض است حرف‌هات

تركيبي از شكستن و باز از نو ساختن

اي ماديان غم زده! برخيز راه را

ياد آر روزهاي خوش تيز تاختن...

عمرست، مي‌رود، همه بالا و پستي است

ماييم در تنِ تبِ سرما گداختن



+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 23:43  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  با تو ...







پ.ن : امروز دو ماه كامل است كه نادر ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 0:10  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چون شاعركان صحرايي دوستت دارم

1

در چشم‌هايت

و در تمام اعضايت

جزء جزءِ نگاهي است، خيره

مي‌شوم از ديدنشان

همه چشم

2

موهايت

و شاخه‌هاي انگوري انگشتانت

و بلور باران خرده‌ي انگورها

دست كدام آيين را

در خيره‌گري بي حد

باز خواهد گذاشت؟

3

نه عاشق

كه عشق

فريبنده است

نه من

كه تو زيبايي

4

از سرنوشت آدميان

از خيابان

باران

در آنْ

تو

مي‌گذري‌ام.

و از سپيدي چند تار

با موهاي باز مي‌رقصي درشب

5

از ميله‌هاي پنجره

رد باران را

به يقين آمدنت

خواهم نشست

من

برادر شَك نيستم

به يقين آمدنت

6

روزي

اگر تو بيايي

به آمدنت فكر

روزي

اگر تو نيايي

رفتنت را به اميد آمدنت

دوره مي‌كنم

7

برخيز

و دستانت را

چون سماعْ رقصان

به سكوني در گردش

به من بده

در تمام اعضايت

به يقين آمدنت

مي‌ميريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 14:13  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


 


بر كدام قله مانده

پشت كدام ابر يائسه؟

خورشيد باران گرفته كه اينجاست!

رود زرد از طلايي او

 بر چين لباس دختركان

 تصوير عشق را به نظاره است

عرياني خورشيد

 منتظر

فردا

ترديد آسماني آن بي مرد

با شرم دخترانه‌ء دامن‌ها

اميد بوسه را

تكرار نخواهد كرد

پشت كدام دور

پشت كدام ابر

پشت كدام كوه؟

وقتي كه رود زرد طغيان خويش را از ياد برده است

تصوير عشق

 خورشيد سر برهنه نخواهد بود.




+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 15:38  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خواهش



لطفا مرا پائين نكش بگذار اين بار

بر دار باشم من، سر افراز و سبك‌بار

هر بار جانم مي‌دهي، پائين مي‌آيم

يكبار جانم را ببر با خود نگهدار

.

در شهر خالي، مردم خالي ـ خيالي

من مانده‌ام با خاطرات روي ديوار:

«بگذار عاشق‌تر بميريم»، «عشق يعني :

لطفا بيا يك نامه از دستام بردار»

...

.

در شهر بي مردان عاشق، مرگ جايز

فتواي مردان بزرگ است از سر دار

 

لطفا بكش از زير پايم صندلي را

بگذار مرگ آغوش بگشايد همين‌بار

تهران-ارديبهشت هشتاد و هفت
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 15:59  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ...

باید کمی نگاه کنم بانو، این شعر در نگاه تو جا مانده

باید کمی قدم بزنم ، برگرد ، این گام ها بدون تو وا مانده

پرواز کن پرنده ی دلتنگی ، از شانه های عصر خیابان ها

پرواز کن هنوز به دستان ِ این کودکان ِ سنگ ، جفا مانده

پر های ریخته ی باران ، خود مدعای حرف من است اینک

از رعد و برق های پریشانی ، یک مشت نور - صدا مانده

باید کمی قدم بزنم وقتی ، یاد غروب ، دست تو ، باران هست

باید کمی قدم بزنم وقتی ، رد نگاه شهر به ما مانده

باران بزن که باز بخوانم با ، آن نغمه های وسوسه انگیزت

این روزها حدود دو سالی هست ، این حنجره از عشق جدا مانده

دل می رود و... ـ کاش بیاید - باز ، این اشک ها نشانه ی رفتن هاست

آبی برای بدرقه می ریزم ، باشد که رسم ها و دعا مانده

 

از رفتن و نیامدنت حرفی ، هرگز برای شعر نوشتن نیست

رفتی – نیامدی ، به جز این دیگر حرفی مگر برای ودا(ع) مانده ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 17:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com