ابتداي جمله
شاعري سپيد بودم و
انتهاي جمله
شاعري سياه
من ميان چند حرف و
بَعد چند ثانيه
خلاصهاي
از تمام عمر رفته و
روزهاي ماندهام شدم
پس سكوت ميكنم
بخوان :
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هنوز فصل سبز ما نرفته
فصل دانهي انارهاي سرخ و
فصل چترها نيامده
ميان سردهاي بي كرانهي سفيدْ فصليِ سكوتْ
ماندهام
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
به من نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

شعر از احمدرضا احمدي
عكس از Damien
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
***
پس پشت مردمکان
فریاد کدم زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!
***
و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی

شعر از احمد شاملو
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هزار خورشيد تابان...
در سرزمين بغض
آواز رهگذران گاه به گاه را
به لبان تو آورد
هزار جوي روان...
در سرزمين ديدگان يائسه
تمام كودكان ابر سرخ را
به انعكاس آينه آورد
با من از چه سخن ميگويي؟
كه انعكاس صداي تو را
ميان دو قلهي موجي
كه بر آب حوض
از پس تر شدن دستانت آمده
تكرار كنم
در سرزمين ديدگان آينه
يا
همراه آواز رهگذران گاه به گاه.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خاک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم ؟

شعر از احمدرضا احمدي
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

صاحب عکس فوق ، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق ، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگاهت مانده تا
گرگانه بِدرَد جامههايم را
و يا
گرگ درونم را
بترساند
و دورَم دارد از
نزديكيِ آتش
تو در چشمان خود آيا
نگاهي ساده و آرام هم داري؟
13/خرداد/1388
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پر ميكشند شانه به شانه پرندهها
گم ميشوند در دل خورشيد دور دست
يادش بخير ساحل پر موج، ... خندهها
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیش از متن : نوخسروانی خیلی نوپاست باید خیلی ساده و آرام مثل کودک با او برخورد کرد تا درست تربیت شود... کاش آدم های مدعی بدانند.
تا آخر دنياي آدمها پريديم
دلتنگ چشماني كه نوميدند از عشق
ما يك نفر را مثل خود عاشق نديديم
۱۵/۱/۱۳۸۸
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
خیلی وقت قبل این شعر آغاز شد... کم و زیاد شد تا اینکه به کلی فراموش شد... دوباره خوانده شد و به این شکل در آمد. هنوز هم تمام نشده... تا من باشم دست کاری می کنم.
گيسو كمند! آمدنت هر غروب سرد
آتش به جان پنجرههاي نگاه بست
باز آ؛ كه آفتاب بتابد به آسمان
شايد كه مرغ شوم از ايوان من بجست!
پائيز را به وسعت رفتن نگاه نيست
ميآييام كه حس غريبي به پا كني
با خش خش طلائي برگي پر از شكست
شايد صداي خستهي من را رها كني
بگذر از اين طلائي ممتد بهارْ خند!
لب باز كن به رسم رها كردن صدا
شايد كه «شد خزانِ» بهاريت سر زند
همپاي صبح با تن عريان برگها
عريانتر از پرنده پر از حس رفتنم
در كوچه باغهاي بهاران كم عبور
با من بيا و رد شو از اين كوچههاي سرد
آتش به پا كن اي شرر خفتهي صبور
اي خندههاي ريز تو از جنس گل، بهار!
با من بيا و دانهي «عاشق شدن» بكار
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
با من بيا و ابر شو بر شرم گل ببار
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
من شاعري را زياد جدي نميگيرم براي خودم، اما گاهي مينويسم. علي عباسنژاد منشي را در نوجوييشاعرانه در قالبهاي ادبي پيگرفته است كه كم كم سر و صدايش در ميآيد، همانطور كه كمي دارد صدا از دور ميآيد. از همان صداها كه دكتر شفيعي در ادوار شعر فارسي ميگويد...
اول از همه بهخاطر آشنايي نزديكي كه با او دارم در اين سالها از جريان شعري او در سرايش نوخسرواني و سهگاهي آگاهم... و گاهي ناخنكي به تجربههاي او ميزنم. اولينبارش را نميدانم يادتان هست يا نه، اما اين دومين بارش است.
در اين نوخسرواني مشكلاتي هست كه اگر خودم در منطقهي نقاد اثر قرار بگيرم حرفها خواهم زد، اما به اين دليل منتشرش ميكنم كه مسير سرايش نوخسرواني هنوز هموار نيست و اسب تخيل موزون ما بايد بارها اين مسير را برود و بازگردد تا مسيري براي رفت و آمد ديگران بشود...
بگذريم؛
نوخسرواني دوم من :
ميخواند از پژمردگي، از صبر، از گل
هم نغمه با آواز شبگردان بي شهر
تنها غريب روزهاي كم تحمل
______________________________________________________________________
پي نوشت مهم در تاريخ 31 - فروردين 1388 اضافه شده است : البته اينجا جاي تنها غريب روزهاي تركيب ديگري بود كه شاعركي مدعي شد پدر بزرگ شعر معاصر است و او استفاده كرده است اول، گذاشتيم براي او بماند تا لاي كاغذهايش نم بكشد.
آدمها بايد رها كرد كه با داشتههاي خياليشان خوش باشند. شاعرك تركيب ساز مدعي از همان دسته است. من با اين لحظه گويههايم كه شاعر نميشوم، و اصلا نميخواهم بشوم... بگذار خوش باشد كه هست... او هم با اين چيزها ارضا ميشود... بشود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
تركيبي از غروب و نگاه و نواختن ...
فرصت نميدهيم به شب يا به باختن
بگذار با تو صبر كنم عمر مانده را
در رفتن و نيامدن؛ از نو شناختن
تركيبي از تبسُم و بغض است حرفهات
تركيبي از شكستن و باز از نو ساختن
اي ماديان غم زده! برخيز راه را
ياد آر روزهاي خوش تيز تاختن...
عمرست، ميرود، همه بالا و پستي است
ماييم در تنِ تبِ سرما گداختن
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
1
در چشمهايت
و در تمام اعضايت
جزء جزءِ نگاهي
است، خيره
ميشوم از ديدنشان
همه چشم
2
موهايت
و شاخههاي انگوري انگشتانت
و بلور باران خردهي انگورها
دست كدام آيين را
در خيرهگري بي حد
باز خواهد گذاشت؟
3
نه عاشق
كه عشق
فريبنده است
نه من
كه تو زيبايي
4
از سرنوشت آدميان
از خيابان
باران
در آنْ
تو
ميگذريام.
و از سپيدي چند تار
با موهاي باز ميرقصي درشب
5
از ميلههاي پنجره
رد باران را
به يقين آمدنت
خواهم نشست
من
برادر شَك نيستم
به يقين آمدنت
6
روزي
اگر تو بيايي
به آمدنت فكر
روزي
اگر تو نيايي
رفتنت را به اميد آمدنت
دوره ميكنم
7
برخيز
و دستانت را
چون سماعْ رقصان
به سكوني در گردش
به من بده
در تمام اعضايت
به يقين آمدنت
ميميريم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بر كدام قله مانده
پشت كدام ابر يائسه؟
خورشيد باران گرفته كه اينجاست!
رود زرد از طلايي او
بر چين لباس
دختركان
تصوير عشق
را به نظاره است
عرياني خورشيد
منتظر
فردا
ترديد آسماني آن بي مرد
با شرم دخترانهء دامنها
اميد بوسه را
تكرار نخواهد كرد
پشت كدام دور
پشت كدام ابر
پشت كدام كوه؟
وقتي كه رود زرد طغيان خويش را از ياد برده است
تصوير عشق
خورشيد سر برهنه نخواهد بود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
لطفا مرا پائين نكش بگذار اين بار
بر دار باشم من، سر افراز و سبكبار
هر بار جانم ميدهي، پائين ميآيم
يكبار جانم را ببر با خود نگهدار
.
در شهر خالي، مردم خالي ـ خيالي
من ماندهام با خاطرات روي ديوار:
«بگذار عاشقتر بميريم»، «عشق يعني :
لطفا بيا يك نامه از دستام بردار»
...
.
در شهر بي مردان عاشق، مرگ جايز
فتواي مردان بزرگ است از سر دار
لطفا بكش از زير پايم صندلي را
بگذار مرگ آغوش بگشايد همينبار
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
باید کمی نگاه کنم بانو، این شعر در نگاه تو جا مانده
باید کمی قدم بزنم ، برگرد ، این گام ها بدون تو وا مانده
پرواز کن پرنده ی دلتنگی ، از شانه های عصر خیابان ها
پرواز کن هنوز به دستان ِ این کودکان ِ سنگ ، جفا مانده
پر های ریخته ی باران ، خود مدعای حرف من است اینک
از رعد و برق های پریشانی ، یک مشت نور - صدا مانده
باید کمی قدم بزنم وقتی ، یاد غروب ، دست تو ، باران هست
باید کمی قدم بزنم وقتی ، رد نگاه شهر به ما مانده
باران بزن که باز بخوانم با ، آن نغمه های وسوسه انگیزت
این روزها حدود دو سالی هست ، این حنجره از عشق جدا مانده
دل می رود و... ـ کاش بیاید - باز ، این اشک ها نشانه ی رفتن هاست
آبی برای بدرقه می ریزم ، باشد که رسم ها و دعا مانده
از رفتن و نیامدنت حرفی ، هرگز برای شعر نوشتن نیست
رفتی – نیامدی ، به جز این دیگر حرفی مگر برای ودا(ع) مانده ؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com