دور از ياران، افتان، خيزان، ميرود او...
دست دعا بر آسمان دارم




پ.ن : يك سال از آغاز آخرين سفر نادر ميگذرد. و دست و دلم به نوشتن هيچ متني نميرود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دو - سه روز قبل خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ـ ايسنا ـ ايران تماس گرفت و راجع به كارهاي من دربارهي نادر ابراهيمي مصاحبهي كوتاهي انجام داد.
مصاحبه را ديروز، خبرگزاري با دو اشتباه منتشر كرد. اشتباه اول اين بود كه نادر ابراهيمي نزديك به پنج دهه در ادبيات ما حضور داشت كه از اين پنج دهه چهار دههي آن فعال بود. و اين در متن مصاحبه آشكار است، اما خبرنگار تيتر زده است "سه دهه ..." ! بزرگواران ميدانند كه اين اشتباه از من سر نميزند.
دوم اين بود كه من هيچ كجاي مصاحبه نگفتم حتما كارهاي من دربارهي نادر ابراهيمي توسط انتشارات روزبهان منتشر ميشود، حتي اشاره كردم كه ناشراني هستند كه خواهان اين كارها باشند اما ترجيح با روزبهان است به اين دليل كه آثاري از ابراهيمي را منتشر كرده و نشر اين كتابها به سود خود ناشر است. ميان ما هيچ قراردادي تا امروز كه اين متن را مينويسم نيست و اگر در مصاحبهاي پيش از اين حرفي راجع به چاپ اثري از من در روزبهان به ميان آمده همه از باب مسائل اخلاقي و دوستي بوده، حال مسائل كاري جاي خود را دارد و مسائل شخصي و دوستي ما ميان ما جاي خود، مسئله روشن است نيازي به توضيح بيشتر نيست.
متن خبر :
سه دهه سخنرانيهاي نادر ابراهيمي منتشر ميشود
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
به همراه انتشار مجموعه مقالات نادر ابراهيمي دربارهي ادبيات كودك و نوجوان و سينما و ادبيات بزرگسال، سخنرانيهاي اين نويسنده پيشكسوت هم در طول سه دهه فعاليتاش منتشر ميشود.
سعيد كيايي در اينباره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: سخنرانيهاي اين نويسنده دربارهي موضوعات مختلفي كه او در جاهاي گوناگون داشته، جمعآوري شده است و به همراه مقالات ابراهيمي منتشر خواهد شد.
كيايي توضيح داد: مقالات ابراهيمي در سه حوزهي ادبيات كودك، ادبيات بزرگسال و سينما مربوط ميشود كه ابراهيمي آنها را از دههي چهل در نشرياتي چون: سخن، فردوسي، تماشا، كتابجمعه، ادبيات داستاني، كيهان، اطلاعات و... منتشر كرده بود كه به اين مقالات سخنرانيهاي ابراهيمي نيز دربارهي موضوعات مختلف افزوده شده است.
به گفتهي وي دراين كتاب كه با نظارت و همكاري فرزانه منصوري - همسر نادر ابراهيمي - منتشر خواهد شد، همچنين تمام مطالبي كه دربارهي نادر ابراهيمي درنشريات منتشر شده است نيز در اين اثر خواهد آمد.
او افزود: بعضي از مقالات در دسترس نيست و ما مقالات را تا دههي 50 جمعآوري كردهايم و اينك مشغول جمعآوري مقالات دههي شصت و هفتاد هستيم.
كيايي كه در عين حال مشغول تدوين شناختنامهي نادر ابراهيمي است در اينباره گفت: علت اين كه تدوين اين شناختنامه طولاني شده است به دليل وسواسي است كه ما داريم و ديگر اينكه فعاليتهاي نادر ابراهيمي زياد بوده است.
از سوي ديگر كيايي مشغول تدوين كتاب «بررسي تاريخي - تحليلي آثار ابراهيمي در دورههاي مختلف» است كه در اين اثر آثار حوزه بزرگسال نادر ابراهيمي را در يازده بخش تقسيم بندي و آنها را بررسي كرده است.
اين آثار از سوي نشر روزبهان منتشر ميشود.
انتهاي پيام
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

خبر بستري شدن رضا سيد حسيني به دليل كهولت سن برايم نگران كننده بود، او از معدود ماندههاي نسلي بود كه دههي بيست را به خوبي به ياد داشت. دههي بيست دههاي است كه به نظرم پايههاي دههي شكوفايي ادبي ايران در قرن اخيرـ يعني دههي چهل و پنجاه ـ در آن ريخته شد. اينها همه را كنار جنگ جهاني دوم و شرايط سياسي ايران آن روزگار بگذاريد، آنوقت خواهيد ديد از چه تجربهاي سخن ميگويم.
او در نشريههايي مثل سخن، يغما، راهنماي كتاب ترجمه و نوشتههاي بسيار مفيدي دارد. هميشه دوست داشتم مجموعهاي از خاطرات او منتشر شود. سيد حسيني از آن دسته آدمهايي بود كه خيلي دوست داشتم ببينمشان، مثل فريدون آدميت كه سال گذشته درگذشت.
خبر درگذشت سيد حسيني را امروز عصر از عزيزان هفتسنگيام شنيدم و طبيعتا ناراحت شدم. و دلم براي آنها كه زندهاند تنگ شد. كساني مثل محمد علي موحد عزيز، نجف دريابندري عزيز، ابراهيم يونسي عزيز، هوشنگ ابتهاج عزيز، دكتر شفيعي كدكني عزيز، ايرج افشار، دكتر علي رواقي بزرگوار ، دكتر حسن كامشاد بزرگوار و ديگراني كه هر روز از تعددشان كم ميشود.
پ.ن: تصوير بالا را از وبلاگ حسن فرهنگي آوردهام، البته خودش هم در اصل عكس هست، اما من از تصوير جدايش كردم، بي اجازهي خودش. اميدوارم او زنده و موفق باشد و قلمش روز به روز تواناتر شود. حالا هيچ كدام از اين سه نفر بزرگوار يعني «رادي» و «ابراهيمي» و «سيد حسيني» كنار ادبيات ما نيستند متاسفانه.
____________
تشييع پيكر سيدحسيني؛ 9 صبح يكشنبه از مقابل تالار وحدت
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
منتقدانِ پشت عنوان «روشنفكر»ي پنهان شدهي نادر ابراهيمي به
دليل دو كتاب و پايان بندي رمان بلند «آتش بدون دود» قصد دارند او را از صحنهي
نويسندگي ايران كنار بگذارند. از طرف رو به رو هم عدهاي هستند كه قصد دارند به
دليل اين دو كتاب، نادر ابراهيمي را انساني باب ميل جناح سياسي خودشان كرده و مثل
خيلي چيزهاي ديگر تفكر او را هم مصادره كنند. آن دو كتاب «با سرودخوان جنگ در خطهي
نام و ننگ» و «سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما ميآيد» است.
با سرود خوان جنگ در خطهي نام و ننگ سفرنامهي نادر از جنگ و جبهه است، سه ديدار هم رماني است بر اساس زندگي امام خميني.
هر بار كه كساني راجع به اين دو كتاب صحبت ميكنند يا تنهاي به اين دو كتاب ابراهيمي ميزنند دوست دارم يك بار ديگر آنها را بخوانم، اما متأسفانه هر بار به دليلي نميشود. نگاهي به يادداشتهايم از اين دو كتاب مياندازم و به فكر ميروم كه چرا اين دو كتاب و آن پايان بندي به چشم بعضيها گُل ميآيد و به چشم بعضي خارِ گُل!
من اين دو كتاب را و آن پايان بندي را طبيعي ميدانم، ابراهيمي حدود 5 دهه در ايران نويسندگي كرده است، حدود يك پنجم ازاين 5 دهه در جنگ ميان ايران و عراق ـ با آن پشتوانهي اروپايياش ـ گذشته، و يك نويسنده يك كتاب صد و خردهاي صفحهاي از آن نوشته است.
از طرف ديگر، اين نويسنده در زماني زندگي كرده كه شخصيتي به نام روح الله موسوي خميني در جامعه جرياني را سردمدار شده كه 2537 سال شاهنشاهي را برانداخته. (من در اين متن به جريانان اين اتفاق و حتي عقيدهي خودم در اين باره كاري ندارم) نويسنده هم يك كتاب را پيش از آن پيروزي راجع به يكي از تأثيرگذاران آن ـ كه امام خميني باشد ـ پي ريزي و بعد شروع به نوشتن كرده، كه در زمان انتشارش مخالفاني از جهت دوست داران امام خميني هم داشته، و نويسنده در مصاحبهاي اين نكته را ميگويد كه داستان مينويسد، نه تاريخ؛ كه عين واقعيت باشد. و ادامه ميدهد كه دربارهي حقيقتهاي آن همسر امام و نوهي امام اطلاع دارند، و همين مرا بس.
دربارهي آن پايان بندي، در كتاب بلند آتش بدون دود هم نكتهاي هست؛ به نظر من كشته شدن مارال پيش از پيروزي انقلاب و پس از سرقت از بانك با توجه به زبان تمثيل گونهي ابراهيمي اهميت بسيار زيادي دارد.
به احتمال خيلي زياد امسال نمايشگاه كتاب تهران، بعد از سالها هر سهي اين كتابها را داشته باشد، نشر اطلاعات با سرودخوان جنگ در خطهي نام و ننگ، انتشارات حوزهي هنري سه ديدار و انتشارات روزبهان آتش بدون دود را قول دادهاند به نمايشگاه كتاب برسانند.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
من با نادر ابراهيمي در 87 و 88
نويسندهاي نيستم كه نوشتن و ننوشتنام مخاطباني را در به در كند، درست مثل همهء نويسندگان ديگر ايرانِ امروز؛ اما براي نوشتن زحمت كشيدهام، همانقدر كه براي پژوهش، براي عكاسي و براي خيلي كارهاي ديگر. به تأثير كارهايم فعلا كاري ندارم، چون در همهء اين زمينهها هنوز خيلي جوان هستم و عمرم در بعضيهايشان هنوز به دهسال نرسيده است. حسابي مشق كردهام و مشغول نوشتن مشقهاي ديگرم هستم؛ اما نميگذارم همين اندك فعاليتم را نان به نرخ روزخورها، دلالهاي فرهنگي و هر واسطهء تازه پايِ پر مدعايي حرام كند و خيال برش دارد كه عليآباد هم شهري است. آنها اين حرفم را بشنوند كه به نظر من ايران امروز از شهر هم كمتر است، چه رسد به عليآبادش كه در هيچ نقشهاي ديده نشده.
امسال را خواستم آخر سالِ ساكتي داشته باشم، عكسهايم را دوره كنم، اتفاقاتي كه افتاد و نوشتنها و پستي و بلنديهايم را، و خيلي مسائل ديگر شخصي و غير شخصي را... اما نميگذارند، همين دلالها، برّهدَرهاي در پوست بره را ميگويم، نميگذارند يك سال را بدون غر زدن تمام كنم.
امسال كه گذشت بيشك مهمترين اتفاقي كه براي من داشت مربوط
به نيمهء خردادش بود، و ساعت سه و پانزده دقيقه... كه چشمهاي نادر
بسته شد، فرزانه بانو بغضش، نميدانم، آن لحظه را نبودم، تهران نبودم، من داشتم
«ما براي آنكه ايران خانهء خوبان شود ... » را در دامنهء
دماوند ميخواندم و گاهي عكسي ميانداختم. همان لحظه بود كه بعضي نام مرا بيشتر
شنيدند. من هيچ وقت دوست نداشته و ندارم كه به واسطهء نام شخصي شناخته
شوم، چه آنكه آن شخص نادر ابراهيمي عزيزم باشد كه بي لحظهاي ترديد اگر حق پدري به
گردن من نداشته باشد، احترامش براي من به همان اندازه است؛ اما با اين همه من اگر
حرفي دارم خودم ميزنم. ولي خب، به قول دوست آذري زبانم كه او هم به واسطهء
نادر چندباري نام مرا آورد، «اينها همه از كم كاري ديگران است كه سعيد كيائي نامي
پيدايش ميشود و كاري ميكند» صدا و سيما، راديو، مطبوعات و خيلي مراكز فرهنگي
ديگر؛ تمامي مطبوعات، همهء خبرگزاريها، صدا و سيما و همهء
آن مراكزي كه براي نادر بزرگداشت گرفتند اگر منصف باشند و شماي مخاطب اگر درست
نگاه كنيد خواهيد ديد كه جز من هيچ شخصي و ارگاني نه ميتوانست و نه ميتواند و نه
خواهد توانست مراسمها را آنطور كه بود برگزار كند و باز ميگويم كه اينچيزها
به اين معني نيست كه من بخواهم به واسطهء نام بزرگي چون نادر، خودم را
مطرح كنم، اينها همه به دليل اين بود كه من نادر را دوست داشتم و دوست دارم، و
پيشرفتم در هر مرحلهاي از زندگي را مديون او ميدانم. كساني كه خيال ميكنند
به من نزديكاند و گاهي من گرم سلام و عليكي با آنها دارم گواه اين مدعا هستند، و
همه در دسترس. بپرسيد، اگر صادق باشند خواهند گفت كه كارهاي من از ويژهنامههايي
كه براي نادر ابراهيمي كار كردهام گرفته، تا شناختنامه و مجموعه مقالات و تحليل
محتوايي ـ تاريخي آثار و مجموعهء دويست نقد براي صد كتابي كه نميدانم
كدام ناشر آخر سر منتشرشان ميكند را، (يا شايد هم نكند) از سر دوست داشتن كار
كردهام و در مصاحبههايي كه انجام دادهام نام ناشر آن را روزبهان گفتهام؛ و
مسئولين انتشارات هم دوستانه نام مرا بردهاند اگر بُرده باشند. به هر حال امروز
يعني آخرين روز سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت به اين فكر ميكنم كه سال هشتاد و
هشت نيمهكارهها را تمام يا رها كنم براي ابد، چه منتشر بشود چه نشود؛ چرا كه اين
كارها نياز به زمان بسيار دارد و هزينه، و اكابر نشر معتقدند كه اين كارها توجيه
اقتصادي ندارند (!) و من از همان لحظات اول به واسطهء عزيزاني كه
خيرم را ميخواستند و ميگفتند نيايم سراغ كارهاي فرهنگي، ميدانستم كه اين چيزها
هرچه بشود تمبان مناسبي نيست! بگذريم چون دهان من وقتي عصبي هستم به اختيار خودم
نميچرخد. و دو ـ سه سالي است نميدانم چرا اين زمان سر جمع بندي سال اتفاقاتي ميافتد
كه يك شب سر راحت زمين نميگذارم.
امسال در حوزهء نادر ابراهيمي پژوهي دو اتفاق خوب افتاد كه خدايم را شكر گذارم از بابتشان، آن دو اتفاق، يكي برگزاري دفاعيهء خوب پژوهش خانم حميده نوري دربارهء روايت در آتش بدون دود در دانشگاه چالوس، براي دورهء كارشناسي ارشد بود و ديگري دفاع خانم مريم اسديان از بررسي تكنيكهاي روايت در برخي آثار نادر ابراهيمي در دانشگاه سمنان؛ كه با هر دو در زمان انجام تحقيقاتشان در تماس بودم و بسيار آموختم. مسئلهء بسيار مهمي كه در موفقيت اين دو پروژهء پژوهشي اهميت داشت آن بود كه نه انتشارات و نه دوستان نادر و نه خانوادهء نادر و نه هر كسي كه مدعي دانشي در اين حوزه است، دخالتي در انجام كار نداشت.
اما با اين تفاسير، تا اينجاي زندگيام با نادر ابراهيمي در سال آينده را اينطور پيش بيني ميكنم كه سايت نادر را به دست بگيرم، بعيد است آغاز به كار آن به تولد نادر در چهاردهم فروردين برسد، اما تمام سعيام را ميكنم كه پيش از برگزاري مراسم اولين سال سفر او افتتاح شود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
مرگ؟
چه حرفها ميزني!
ما از دوستان بسيار
قديمي يكديگريم؛
همسفر، همراه، هماهنگ، همآواز، همراز...
مرگ به من شبيخون
نميزند
پاورچين پاورچين
ميآيد تا صداي پايش آزارم ندهد
آهسته و مهربان
سرش را روي بالشم ميگذارد و ميگويد:
ديگر بخواب! وقت
خفتن است، زمان خواب ديدن است، خوابهاي خوش
من پيشانياش را
ميبوسم
و ميگويم: براي
خفتن، آسوده و بيدغدغة خفتن آمادهام
ميدانم
مرگ به من شبيخون
نميزند
برايم قداره نميكشد
جنجال به راه نمياندازد
نمايش نميدهد
با چشمان خون گرفته
چهرهاي سرشار از
خشم
بالاي سرم نميايستد
...چقدر نرم سرش را روي بالشم ميگذارد
مرگ؟ چه حرفها ميزني!

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بيانيه خانواده نادر ابراهيمي براي برگزاري چهلمين روز سفر
به نام خدا
... ناگاه،
ـ و شايد هم به گاه و به هنگام ـ
صعودي غريب و باور
نكردني،
اتفاق افتاد...*
به ياد نادر
فرهنگمندان، دانشوران، فرهيختگان، هنرمندان و هموطنان ايران
دوستِ فرهنگ پرور!
ناتوان از سپاسگزاري درخور و شايسته از آن همه مهرورزيها و
همدليهايتان، در مراسم بدرقه، خاكسپاري و يادبود استاد نادر ابراهيمي، آن گل هفت
رنگ بوستان فرهنگ، ادب و هنر ايران زمين، به آگاهي ميرساند، مراسم «به ياد
نادر» را همراه با شما ارجمندان گرامي، همزمان با چهلمين روز فقدان آن زندهياد،
برپا ميداريم.
سه شنبه 25 تير ماه 1387 ساعت 17 تا 20
خانه هنرمندان ايران خيابان ايرانشهر شمالي، باغ هنر
همسر، فرزندان، خانوادههاي
ابراهيمي و منصوري
و ستاد برپايي مراسم
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بي پرده با واقعيت / لطفا مرا پسر صدا نكنيد
ديروز همايش ماهانه «تخته سفيد» در فرهنگسراي خانواده
برگزار شد با همه آن اتفاقهايي كه نبايد ميافتاد و افتاد. ما كمي دير هماهنگ
شديم؛ و امكانات سالن پايين بود.
قرار نبود من درباره نادر ابراهيمي حرف بزنم ولي محمد سليمي
دستم را گرفت و جلوي تمام حضار شروع كرد به سوال كردن، نميشد جواب نداد، همه آن
حرفهايي كه نبايد ميگفتم را خواست. گفتم، سر بسته. و آنها كه حالا بعد از
رفتن نادر از او خاطره زياد دارند بهشان بر خورد و از همانجا شروع به حرف زدن
كردند. بعضيهايشان كه قبل از برنامه سلامم را جواب داده بودند بعد از برنامه بي
جواب خدانگهدار سر سمت خانه كج كردند.

اما فيالواقع جواب محمد سليمي كه پرسيد : به دور از
احساسات نادر چه كسي برايت بود؟، اين است : نادر نه براي من كه براي تمام مخاطبان
آگاه به منزله يك پدر بود، هست و خواهد بود. او به ما عشق ورزيدن با تعهد را
آموخت و فهماند كه شناخت آن چيزي كه ميخواهيم دوستش بداريم از هر چيز ديگر مهمتر
است.
من يكبار و فقط يكبار صداي او را شنيدم و قصهاش را ديروز
محمد از زبانم كشيد، اما حالا كه نگاه ميكنم ميبينم من بارها پس از آن هم صداي
نادر را شنيدم، وقتي تصميم گرفتم دوباره آثارش را دوره كنم، وقتي مصاحبهها و
مقالههايش را گرد آوري كردم و وقتي ديدم خيلي بيشتر از آن چه قبل دوستش داشتم
دوستش ميدارم. وقتي فهميدم كه او بيش از خيليها ارزش دوست داشتن دارد.
من اگر براي ابراهيمي پسر هم بودم پسري نا خلف بودم و اين
را به دور از هر گونه ـ به قول خود او ـ درخت گونگي و تواضع كاذب ميگويم. من اگر
براي او پسر بودم پسري ناخلف بودم و هستم مثل پسر ناخلف نوح. و او براي من و براي
نسل آگاه و مخاطب آگاه ـ كه حتي من جزء اينها هم نيستم ـ پدري است دلسوز با
آثارش.
ديروز همايش ماهانه «تخته سفيد» برگزار شد و قرار است هر چهارشنبه آخر ما هم برگزار شود و من در آن نامه خواني كنم و برنامه بعدي احتمالا مصادف با چهلمين روز درگذشت نادر باشد و برنامهاي ويژهي نادر در آن داشته باشيم.
______پ.ن : عكس از هفت سنگ / حامد كني
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگاهي اجمالي به آثار كودك و نوجوان نادر ابراهيمي؛
او با نگاهي تازه به ادبيات آمد و در منش نويسندگي خود ايده و مفاهيم
اجتماعي مد نظر خود را فداي فرم نوشتن نكرد. حدود نيمي از آثار اين
نويسنده نام آشنا مربوط به كودكان و نوجوانان است و جوايز متعددي را از آن
خود كرده است. او در آثار كودك خود نيز همواره در تلاش است كه مفهوم را در
ظرفي زيبا از كلمات و تصاوير به كودكان ميهنمان بدهد تا آنها را با
مولفههاي اصلي انسانيت آشنا كند.
آثار او را ميتوان در بخشهاي مختلفي نظير داستانهايي كه در آنها به آفرينش ادبي پرداخته، تصويرسازيهاي او براي كتابهاي كودك و
تئوري پردازيهاي او براي كتابهاي كودكان نگاه كرد.
***
مولفههاي اساسي و آفرينشها
ابرهيمي
در آثاري كه براي كودكان به جا گذاشته است همواره به اصالت خانواده و
پايبندي به اصول اخلاقي تاكيد دارد. او در مقطعي با اين ديد به وادي
ادبيات كودك و نوجوان، پاي مينهد كه براي نويسندگان، كار در اين زمينه نه
جدي شمرده ميشد نه افتخاري داشت، شايد هم نوعي تفنن و حتي زنگ تفريح و
شوخي به حساب ميآمد. اما اعتقادات و ايمان اين نويسنده مسير، مشوق و
راهنماي او بوده است. او در اينباره ميگويد: «نوشتن موجب نزديكي ما به
هم ميشود و ارتباطي ميانمان به وجود ميآورد كه در شكل يافتن زندگي آينده
ما موثر است... ».
ابراهيمي، با همين نگاه سعي دارد زباني را براي
مخاطبان كودك خود انتخاب كند كه فاقد پيچيدگيهاي بياني باشد تا بتواند
راحت با آنها ارتباط برقرار كند. در اين باره ميتوان به داستاني مثل
«كلاغها»، «سنجابها» يا كمي بعد به داستاني مثل «سيب و سار» و «دور از
خانه» نگاه كرد.
او در عين حال توقع مخاطب خود ـ كودك ـ را از خود
درونياش بالا ميبرد تا انگيزهاي براي بهتر شدن او ايجاد كرده باشد.
شاهدان اين ادعا را ميتوان در داستاني مثل «آنكه خيال بافت، آنكه عمل
كرد» يا «پدر چرا توي خانه مانده است» ديد. او در كتاب «آنكه خيال بافت،
آنكه عمل كرد» همواره كوشيده است كودك را به تجربه كردن به جاي خيالبافي
ترغيب كند. يا در داستان «پدر چرا توي خانه مانده است» اشتباه كودك را
الگو قرار ميدهد تا به نتيجهاي كارساز برسد. اين اخلاق او در
نويسندگياش را ميتوان در منش كاري او ديد، او خود در دسته نويسندگان
تجربهگرا است و سعي دارد در برخورد با كودكان لذت تجربه كردن را به
كودكان بچشاند.
او در آفرينشهاي ادبي خود ـ كه ما در اينجا باز
نويسيهاي داستانهاي كهن او را هم در همين دسته قرار داديم ـ همواره
ميكوشد تا آموزههايي ارزشمند چون عشق به ميهن، منش پهلواني، ادب و
احترام به بزرگترها را به كودكان در كنار پويايي ذهن بياموزد. بهطور
مثال در داستان «حكايت دو درخت خرما» ميبينيم كه او رفتار پيامبر اسلام
با كودكان را چقدر ظريف و در دسترس نشان ميدهد. يا در داستان «قلب كوچكم
را به چه كسي بدهم؟» ميبينيم كه او با زباني روان و راحت آنقدر مهربانانه
داستان را از زبان كودك شخصيت اول داستان بيان ميكند كه كودك احساس
ميكند داستان را از كودكي همسن و سال خود
رودررو ميشنود. حتي وقتي
شخصيت اصلي داستان درباره شخصيت بد صحبت به ميان ميآورد با دلسوزي در
باره آن ميگويد: «من وقتي ديدم همه آدمهاي خوب را دارم توي قلبم جا
ميدهم سعي كردم اين عموي پدرم را هم ببرم توي قلبم و يك گوشه بهش جا
بدهم... اما... جا نگرفت... هرچه كردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما
چكار كنم؟ جا نگرفت ديگر، تقصير من كه نيست حتماً تقصير خودش است. يعني
راستش هر وقت كه خودش هم با زحمت و فشار جا ميگرفت صندوق بزرگ پولهايش
بيرون ميماند و او، دَوان دَوان از قلبم ميآمد بيرون تا صندوق را
بردارد...». بهطور كلي ميتوان گفت انديشههاي ايدهآليستي رها شده در
اين داستانها در تلاش است كودكان و نوجواناني با ديد باز و آرمانگرا براي
ايران فردا، تربيت كند.
تصويرسازيها و تئوريها
شكور لطفي از
نويسندگان خوب كودك و نوجوان و از همكاران نادر در موسسه ايران پژوه و
موسسه همگام با كودكان و نوجوانان ميگويد: «در 6 سال اول فعاليت سازمان
همگام با كودكان و نوجوانان، چند ده كتاب ـ تاليف و تصنيف و ترجمه ـ با
كيفيتي مطلوب و بهايي ارزان، در اختيار مخاطبان قرار گرفت. پشتكار، جديت و
تلاش استاد ابراهيمي، مشكلات را بر طرف ميساخت و موانع را هموار ميكرد.
اگر حروفچيني به تاخير ميافتاد، متن كتاب را با دست مينوشتند و براي
عكاسي ميفرستادند؛ اگر تصويرگر در دسترس نبود يا بودجهاي براي تصويرگري،
تمهيدي براي مصور ساختن كتابها ميانديشيد و دست به كار ميشد تا كار هر
چه زودتر به جريان بيفتد. با همين سرمايه، اين موسسه كوچك و بيسرمايه
مادي، باليد و پيشرفت؛ و همين بالندگي، باعث شد تا محدوديتهايي براي
فعاليتهاي آن اعمال گردد...» شايد بتوان ورود نادر ابراهيمي به بخش
تصويرسازي كتابهاي كودك از كمبود امكانات لازم دانست. و درست اينجاست كه
خلاقيت او كار را پيش ميبرد. او با ذهني نو جو و با استفاده از وسايل و
امكانات در دست براي تصويرسازيهاي خود، نظرياتش را در اين زمينه به نمايش
در ميآورد. او در تصويرسازيهايش ميكوشد تا همگوني تصاوير ساخته شده با
داستانها از نظر مفهومي برقرار باشد. نمونه عيني اين مدعا را ميتوان در
تصوير سازي كتابهاي «قصه گلهاي قالي» يا «ما بوتههاي گل سرخ را از خواب
بيدار كرديم» يا «قصه پيرزني كه دلش ميخواست تميزترين خانه دنيا را داشته
باشد» ببينيم. او در نظريهپردازيهايش براي كودكان ادامه دهنده راه كساني
چون
صمد بهرنگي و محمد كيانوش است. اما تفاوت ابراهيمي با ديگران در
دو چيز است. 1ـ او مثل بهرنگي و كيانوش و حتي باغچهبان در بخشهاي مختلف
باز نماند و 2ـ او تمامي آن چيزهايي را كه تجربه كرده نوشته است. او در
اين نظريهپردازيها به رسمالخط فارسينويسي براي كودكان اهميت فراوان
ميدهد. و به طرح در آفرينش ادبي تاكيد ميكند.
موسسهها و جوايز كودك
او
در راستاي كار براي كودكان در دو مقطع زماني پيش از انقلاب و پس از انقلاب
سازمان همگام ـ بعد هم شركت همگام با كودكان و نوجوانان ـ را در
موقعيتهاي مناسب، تاسيس كرد و فعاليتهايش را بهطور مستقل پيگرفت و
توانست به مقامها، نشانها و عنوانهاي متعددي؛ از جمله ناشر برگزيده
ايران، ناشر برگزيده آسيا و ناشر برگزيده جهان دست يابد.
از جوايزي كه
نادر ابراهيمي در ادبيات كودك گرفت ميتوان به جايزه اول فستيوال
(جشنواره) كتابهاي كودكان توكيو، ژاپن و همچنين جايزه اول تعليم و تربيت
از يونسكو براي كتاب «كلاغها» در سال 1349 اشاره كرد. كتاب «دور از خانه»
او نيز كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك سال 1347 شد و جايزه قصه برگزيده
آسيا از سوي سازمان جهاني يونسكو را دريافت كرد. ابراهيمي براي كتاب
«پهلوان پهلوانان و عبدالرزاق پهلوان» جايزه جشنواره كتاب كودك كنكونوما،
ژاپن را در سال 1978 يا 1356 دريافت كرد. اين كتاب او همچنين كتاب برگزيده
«آكادمي المپيك» در همايش فردوسي و اخلاق پهلواني در سال 1384 شد. او براي
كتاب «قلب كوچكم را به چه كسي بدهم؟» ديپلم افتخار اولين جشنواره
بينالمللي تصويرگران كتاب كودك را در سال 1372 دريافت كرد، و براي كتاب
«ما مسلمانان اين آب و خاكيم» جايزه نخست جشنواره آسيايي تصويرگران سال
1370 را گرفت. او براي ترجمه كتاب «آدم آهني»، اثر تدهيوز، جايزه كتاب
برگزيده شوراي كتاب كودك براي نوجوانان در سال 1351 را از آن خود كرد و
براي كتاب «درخت قصه، قمري قصه» نيز جايزه كتاب برگزيده از سوي هيات
داوران بزرگسال كانون پرورش فكري در سال 1371 را گرفت و از سوي هيات
داوران خردسال در همان سال برگزيده شناخته شد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
1
ایستادم پائین تخت؛ نگاهم میکرد؛ چشمهایم را بسته بودم؛ عرق
تمام صورتم را پوشانده بود؛ زیر چشمی نگاهش میکردم؛ نگاهم میکرد؛ میدانستم میشنود،
گفتم: «سلام آقای ابراهیمی؛ ببخشید که من دیر به دنیا آمدم، راستش، خیلی پیش از اینها
دوست داشتم به دنیا میآمدم و داستانهای شما را میخواندم و سعی میکردم شما را بشناسم...»
فرزانه منصوری آمد. چای در دست. چای را برای من گذاشت و گفت : «بفرمایید، بنشینید.»
بعد سمت نادر برگشت و گفت :«نادر جان! آقای کیائی دارند روی آثار و تفکرات شما کار
میکنند... روزنامه نگار هستند، کارهایی هم کردهاند، دارم نگاه میکنم...» عرق تمام
صورتم را پوشانده بود؛ زیر چشمی به نادر و فرزانه خانم نگاه کردم، نادر به زحمت خندید.
فرزانه خانم سمت من آمد و جعبه دستمال کاغذی را جلویم گذاشت، گفت :«دستمال بردارید،
خیلی عرق کردید.»
2
ساعت را نگاه کردم، قرارمان ساعت 6 بود، ساعت 5 و 25 دقیقه را
نشان میداد، هنوز ترافیک سبک نشده بود. شماره خانهشان را گرفتم و گفتم که دیرتر از
قرار میرسم، اگر مشکلی هست برگردم و روز دیگری قرار بگذاریم. میخواستم گزارشی از
کتابخانه نادر بگیرم. مصاحبههایش را قبلا انجام داده بودم. تلفنی، چون خانم ابراهیمی
کار زیاد داشتند و هماهنگ نمیشد که ببینمشان. تماس گرفتم، دیر رسیدنم را موجه کردم.
با یک ساعت و نیم تأخیر رسیدم. نادر روی تخت دراز کشیده بود. پزشک کنار تخت ایستاده
بود. از پلهها که بالا رفتم در باز بود، خانم ابراهیمی داخل ایستاده بودند، سلام کردم،
جواب شنیدم، سمت نادر ایستادم، نادر رو سوی من گرداند، سلام کردم، نگاهم کرد، پلک زد،
سر خم کردم، خانم ابراهیمی دعوتم کردند که بنشینم.
3
هر بار که به خانهشان میرفتم خانم ابراهیمی طوری صندلی من
را میگذاشت که پشت به نادر باشم. اگر نادر خواب بود مینشستم، اگر نه سعی میکردم
طوری باشم که نه پشتم به نادر باشد و نه رو در رو. خانم ابراهیمی یک بار همان اوایل
که به خانهشان میرفتم گفت : «نادر گفته بود در ایام بیماری دوست ندارم کسی اینطور
به عیادت بیاید...» سر خم کرده بودم و به خواسته فرزانه بانو و نادر خان گوش میدادم.
نادر خواب بود. نشستم رو به روی خانم ابراهیمی و از کارهایی
که انجام داده بودم گفتم. راهنمایی میکردند و نکاتی که به ذهنشان میآمد را میگفتند.
ناگهان بحث را رها کردند و گفتند :«چند لحظه ببخشید آقای کیائی؛ نادر بیدار شد. باید
چایاش را بدهم.» صندلی را طوری گذاشتم که پشت به نادر نباشم. خانم ابراهیمی رفت چای
بیاورد.
• عنوان اين يادداشت، نام یکی از رمانهای نادر ابراهیم است.
پ.ن : اين يادداشت در هفته نامه هفت سنگ منتشر شده است.
پ.ن : گزارش تصويري حامد كني را هم ببينيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ميگويند امروز مراسم يادبود نادر است

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
امروز نادر هست، هميشه نادر هست...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
فيلم سخنان «نادر ابراهيمي» درباره عشق به ايران
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اطلاعيه خانواده مرحوم «نادر ابراهيمي»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
مراسم تشييع پيكر نادر ابراهيمي
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دیگر فرصتی برای پیاده روی صبحگاهی نمانده است ...
...
پیش از آن واقعه ی بزرگ ...1
نوشته بود:"عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد"2 ... سالها پیش نوشته بود ...
با خودم فکر می کنم که 9 سال زمان زیادی است و همان لحظه فکر می کنم که:"چقدر کوتاه ... " ... و او نه فریاد کشید و گمانم نه این چند سال زمزمه ای کرد از سر درد ... از پس آن نگاه تابناک مردانه ... از پشت آن استواری نرم نشسته در خطوط پیشانی ... نگاهش می کنم که دارد از پشت شیشهء مانیتور به یادم می آورد:"با من بخوان تا یاد بگیری"* ... "یادمان دادید استاد، ببخشید که من شاگرد خوبی نبودم ... " ... از صدای خودم می ترسم، بلند با خودم، نه؛ با او حرف می زنم ...
در قلب آن واقعه ...3
پیام کوتاهی می رسد ... کوتاه به اندازهء قامت زندگی، تلخ به اندازهء نانوشته ماندن تمامی واژه های مانده در قلب او ... پیام کوتاهی که کوتاه نبود: "نادر ابراهیمی ... " ... و یادم می آید که:"رسیدن، پلّهء اوّل مناره یی ست که بر اوجِ آن، اذانِ عاشقانه می گویند ... .... برنامه ای برای اَبَد. برای آن سوی مرگ. برای بقای مطلق. برای بی زمانیِ عشق ... "4
آنسوی واقعه ...5
بهار هفتاد و سه سالگی آنقدرها بهار نماند ... تن خسته تر از تاب آوردن روح بزرگ و آرام او ... انصاف که بدهی می بینی بهار باید در بهار شروع شود ... بهار باید در بهار تمام شود ... تمام نمی شود؛ دوباره زایشی از نو و شاید "بار دیگر ... " از "... شهری که دوست ..."* می دارد ...
گیله مرد کوچک اندام عاشقانه های آرام، قامت بلند نادر ابراهیمی، چشمهایی با بَرقی از سر مهر ورزیدن داشت که امروز برای همیشه بسته شد ...
پیام کوتاه بود:"نادر ابراهیمی ... رفت ... " ...
...
* با خودم گفتم:" کسی به ممیّز بگوید که میهمان در راه است، استاد!... "
* هلیا ابراهیمی گفت احتمالا مراسم خاکسپاری و یادبود نادر ابراهیمی روز یکشنبه خواهد بود ... فکر می کنم:" این هفته، از یکشنبه ... "6 ...
* تسلیت نمی توان گفت گاهی فقدان بعضی آدم ها را ... تسلیت نمی توان گفت به بانوی خانهء نادر ابراهیمی ... به هلیا ... به رایکا ... حرفی نمی توان زد ...
...
* عنوان کتاب هایی از نادر ابراهیمی
1و ... و 6 . یک عاشقانه ی آرام ... نادر ابراهیمی
...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نادر را به بیمارستان آراد منتقل کردند .
هلیا گفت مراسم تشییع نادر احتمالا یکشنبه خواهد بود .
اخبار دقیق تر موکول به بعد ...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ديروز هفتهنامه «همشهري جوان» دو صفحه به نادر ابراهيمي اختصاص داده بود. براي اين دو صفحه كامران بارنجي عزيز زحمات بسياري كشيد. نا گفته نماند اين دو صفحه در اصل شش صفحه بود و ويژهنامه يا پرونده اصلي اين هفته اما عواملي ظاهرا دست كامران را بستند و نگذاشتند كارش را درست و حسابي انجام دهد. براي اين ويژهنامه كامران از «كمال تبريزي» و چند بزرگوار ديگر يادداشت اختصاصي گرفته بود كه در حذفيات صورت گرفته هيچ كدام منتشر نشد.
او براي اين ويژهنامه لطف كرد و به سراغ من هم آمد. من يادداشت زير را براي او نوشتم و بخشي از مصاحبهاي منتشر نشده با خانم فرزانه منصوري (ابراهيمي) را به همراه حدود 40 يا 50 فريم عكس از خانه نادر و يك گزارش منتشر نشده از كتابخانه نادر ابراهيمي به او دادم.
ديروز كه كار را ديدم، و مصاحبهاش با دختر آقاي ابراهيمي را خواندم، ناراحت شدم كه چرا نگذاشتند آنطور كه بايد اين ويژهنامه كار شود.
نادر ابراهيمي امسال بدون تبليغاتي كه ما در ذهن داشتيم يكي از پر فروشترين نويسندگان بيست و يكمين نمايشگاه كتاب تهران لقب گرفت. اگر چه بسياري شهريار را از او جلوتر دانستد اما بايد دقت كنيم كه در همان ايام سريال زندگي اين شاعر ايراني در حال پخش از تلويزيون جمهوري اسلامي ايران بود.
الغرض؛ يادداشت زير يادداشتي است كه در ايام نمايشگاه كتاب تهران و در نمايشگاه براي آن ويژهنامه نوشته شد و منتشر نشد:

بگذار از صبر برايت بگويم، بگذار از بانويي برايت بنويسم كه
خودش را وقف قد برافراشتن كرده، بگذار از بانوي مصمم و پاكي برايت بگويم كه براي
خوب ايستادن و گام برداشتن مردي چون نادر تنها او ميتواند اينقدر خوب باشد.
چشمهايت را بايد ببندي و روزهاي خاكستري نادر را، آنطور كه
در «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» ميگويد، از نيمه دهه چهل به بعد تجسم كني. چشمهايت
را بايد ببندي و روزهاي سرد سرد سرد و روزهاي گرم گرم گرم را خيال كني، ساعتهايي
كه تعادلشان را از دست دادهاند را ببيني، گاهي چنان به اوج ميرسند كه بايد سر به
بالا گرفته به سختي قله را ميان ابرها جستجو كني و گاهي سر پايين گرفته چشم ريز
كرده به انتهاي درهاي پر خطر نگاه كني. چشمهايت را بستهاي، و تجسم ميكني، اين
مسير طولاني را نادر بارها رفته و بازگشته، و هر بار «فرزانه«اش كنارش بوده،
استوار، مصمم، صبور.
اما بانوي خانه نادر دوست ندارد درباره خودش برايمان بگويد.
هربار كه بحث را به سوي كارهاي خودش و سختيهايي كه تحمل كرده ميكشانم، بحث را
عوض ميكند و نميگذارد از آن سختيهايي كه در چمدان سفر با نادر داشته و دارد
بگوييم و بنويسيم. او فقط ميگويد : «سالهاي مريضي نادر سختترين سالهاست.» از
ترجمههاي كتابهاي كودكي كه انجام داده يا بازي مقابل بازيگران معروفي در آتش
بدون دود يا بازي در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز حامي و كامي، يا روزهاي
سخت موسسه همگام يا روزهاي سختتر موسسه ايران پژوه، ... از هيچكدام نميگويد.
روزهاي سخت او روزهاي سخت بيماري نادر است.
* نام يادداشت ، نام فصلي از كتاب «برجادههاي آبي سرخ» نادر
ابراهيمي است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
جملههاي پراكنده، براي آقاي نويسنده

جملهها را مينويسم و دوباره پاك ميكنم و منتظرم كه كلمهها راه و رسم كنار
هم نشستن را ياد بگيرند. بهشان حق ميدهم كه سخت از ميان كوره راهها، راه را پيدا
كنند و جان سالم به در ببرند. ميدانيد؟ سوژه هم سخت است و اين بيشتر از قبل دست و
پاي كلمهها را ميبندد. فكر نكنيد كه ميخواهم بگويم «نوشتن از نادر ابراهيمي سخت
است چون او بيش از هر چيز يك نويسنده تمام عيار است.» نه، «نادر ابراهيمي» خودش به
تنهايي خيلي سخت است.
*
يكي از شاگردان قديم كلاسهاي حوزه هنريش ميگفت : «او اصلا قابل پيش بيني نيست،
پيش آمده بود كه با بچهها بنشينيم و به بحثي و موضوعي فكر كنيم و پيش استاد برويم
و سر صحبت را باز كنيم به خيال آنكه تمام جزئيات را هم ميدانيم اما او حرفي زده
بود كه هيچ كدام ما به آن فكر نكرده بوديم. و اين است كه نادر را از ديگران جدا ميكند،
سخت نشان ميدهد، مصمم با جذبه و مهربان و مهربان ...» و آنقدر روي مهربان تكيه ميكرد
كه از زبان نادرخان ميشنيدم : من قلب كوچولويي دارم، خيلي كوچولو، خيلي خيلي
كوچولو...
__ : ميدانم استاد
__ : به من نگو استاد! من از این کلمه نفرت دارم. روشنفکرها دوست دارند که بهشان
بگویی استاد. من از روشنفکرها بدم میآید. آنها هم از من.
__ : پس چه بگویم؟
__: پس بگو نادر، نادر خان، نادر جان، هرچه خواستی
بگو...
*
شايد همين حرفها و همين بحثها باعث شد كه به سرم بزند و بخواهم اين مرد را
از نزديك بشناسم و ببينم چقدر به آن شخصيت خوب داستانش يا چقدر به آن شخصيت بد
داستانش شبيه است. شايد داستانهاي دو كتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» نادرخان بود، نميدانم. اما هرچه كه بود خوب بود و خوب
است.
اعتراف ميكنم، نادرخان را آنطور يافتم كه آلِني اوجاي يموتي را در «آتش بدون
دود» ديدم و ميرمهناي دوغابي را در «بر جادههاي آبي سرخ» و مرد گيلكي را در «يك
عاشقانهي آرام». ابراهيمي هميشه سعي داشته و دارد كه مثل همه شخصيتهاي خوب و
تأثيرگذار و مبارز و با ايمان و صبور و سخت كوش داستانهايش براي شناساندن واقعيت،
و نزديك كردن دنيايي كه بايد داشته باشيم به دنيايي كه داريم مبارزه كند و پيش
برود، و نا اميد نشده است، چرا كه معتقد است :«در راه هدف مردن، در قلب هدف مردن
است.»
*
از آخرين ديدارم با خانواده ابراهيمي احساس ميكنم بيشتر منظور شاعر را ميفهمم
: جهان سست است و بي بنياد، از اين فرهاد كُش، فرياد
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com