نامهاي به مناسبت امير اسماعيلي
امير جان، سلام
چند دقيقه است كه نشستهام و فكر ميكنم برايت در اين نامه چه بنويسم.
امروز به تو گفتم اگر حوصلهي نوشتن بود، حتما به مناسبت مراسم سه شنبه شبات خواهم نوشت. و تو گفتي حالا كه به ما رسيد آسمان... خنديدم و گفتم چشم، مينويسم، اما ته دلم ـ راستش ـ از نوشتن خبري نبود.
بعد از مكالمه تلفنيمان به روزهاي مختلف دوستيمان فكر كردم. روز آغاز سفر اصفهان ـ شيراز، روزي كه در دانشكدهتان داشتم پرسه ميزدم و ديدمت، روز سفر به مشهد، روز تماس تو براي پيوستنم به نويسندگان آيندهسازان، روز پيشنهاد تو براي سردبيري ويژهنامهي نادر ابراهيمي در هفت سنگ، آن شب پياده روي بعد از مراسم آيه، و خيلي روزهاي ديگر.
يك روز، همان روزهاي اولي كه شنيدم خانم والده* عروس دار شده به خودت يا به همسرت گفتم كه «براي امير نگرانم» چرا كه نميدانم همسرش او را چطور ميخواهد و او چطور خواهد شد ـ اين جملهي بيرون گيومه را آن روز به زبان نياوردم ـ . منكر نشو، چون تو و من ميدانيم كه همسران بر هم تأثيرهاي زيادي ميگذارند، و تو مستثني نيستي... و مردها بيشتر اوقات تأثير پذيرترند. ... راستش خودخواهانه شايد دوستيها را ميان زندگي جديدت ميجستم... . و يك روز به همسرت گفتم «با حضور شما خيالم از بابت امير راحت است». ...و راستش هنوز نميدانم بايد راحت باشد يا نه.
دوست من، ... درست زماني كه كلمات من احساس نا امني ميكنند، تو مثل آن روزهاي آينده سازان، دستور نوشتن دادهاي. و من سعي ميكنم از دستور سرپيچي نكنم، و دوست دارم اين نامهي چند سطري پر اضطراب را با تمام كاستيهايش از من بپذيري. باور كن خست به خرج نميدهم، اين روزها كلمهاي در بساط ندارم كه به دايره بريزم.
براي تو و همسرت آرزوي خوش روزي و سعادت دارم. و خواهش ميكنم اين نامه را به منزلهي استعفاي چند وقتهي من از تمام فعاليتهاي نوشتاري بدان.
حق يارت
سعيد
3 – 8 – 1388
تهران
* كساني كه امير را ميشناسند ميدانند، امير به مادر مهربانش ميگويد "خانم والده". من هميشه فكر ميكنم او اين تكه كلام را از عزيزمان "منوچهر احترامي" به ارث برده است، كساني كه استاد احترامي را از نزديك ميشناسند، ميدانند.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دستهايم را تا چشم كار ميكند باز كردم، تو به آغوشم آمدي... خنديدم و صورتم را به صورتت چسباندم و بغضم را فرو خوردم. چشمهايم رابستم و بعد چند لحظه باز كردم. باد شديدي آمد... در دنياي به آغوش كشيدهام طوفان شد و تمام كاغذهايي كه نام تو را داشت به هوا رفت... با هم پيشان ميدويديم... من هم بخشي از دنياي به آغوش كشيدهام شده بودم. آنقدر پي كاغذها دويديم كه به ساحلي نزديكهاي جنگلي رسيديم... از دور ديدم كه منيي روي تخته سنگي نشسته و تويي روي تكه چوبي و دريا طوفاني است و نم باراني ميآيد، موجها به صخرهها ميخوردند و دانههاي كوچكي ميشدند آمادهي محو شدن در هوا... توي آن دور نشسته به من آن دور نشسته گفتي بيايم كنارت. آمدم و خندهات را پنهان كردي و نفس عميقات را بيرون دادي و گفتي من اگر نگويم تو كه لام تا كام حرف نميزني! نگاهم را از صورتت دزديدم و پرسيدم چه بگويم؟ گفتنيها را آنوقت كه قرار بود بشنوي نبودي كه بشنوي... نوشتم روي كاغذهايي كه مدتي است نيستند دم دستم انگار گوشي پيدا كردهاند و بلند بلند خوانده ميشوند... گفتي باران! گفتم يادت هست؟ هميشه باران ميآمد... ايستادي... ايستادم. دستهايت را تا چشم كار ميكرد باز كردي... من كنارت در آغوشت گم شد... من ميديدم كه دارد گم ميشود هرچه به توي آن سوتر گفتم نگاه كن نگاه نكردي و گم شدم. حالا دو تا تو كنارم در ساحل ايستاده بود... و يك من. تويي در نزديكي من كه از حضور من آگاه بود و تويي دورتر كه انگار اصلا مرا نميديد. باران شديد شد و خيال بازگشت به كاغذهاي جوهر پخشام آمد... اين را از اين بابت ميگويم كه يكيشان را كه ديدم لاي دو شقايق وحشي افتاده بود و از آن دو آغوش باز سخن ميگفت... توي دورتر پشت سنگها ناپيدا شدي... من تمام اينها را نوشته بودم. و نوشته بودم كه بايد دستهايت را بگيرم. گفتم و آغوشم باز شد و دنيايي كه در آغوشم بود از سينهام بيرون آمد. شب بود. انگشتهاي دست راستم قاصدكي را ميان خودشان داشتند ... باد آمد و قاصدك رها شد... پياش دويدم و به كوهي رسيدم كه پشت تمام سنگهايش نقش دختر و پسري حك شده بود كه آغوششان تا بيكران باز بود...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.
جبران خليل جبران

قرار بود و نبود كه بروم كنار رود هزار ماهي و بنشينم يا ننشينم و نگاه كنم يا نگاه نكنم كه ماهي از كدام سمتش از كنارم ميگذرد يا نميگذرد، و چند خال دارد يا ندارد... كه اگر فرد بود نشانهي خوشبختي است، و اگر زوج بود نشانهي اينكه تو نميآيي. سفر بلند بود و صدا كوتاه، تو جلوتر بودي و من اگر آن دو چشمي بودم كه تو را ميپاييد، پس عقبتر ايستاده بودم يا راه ميرفتم و نميرسيدم، يا شايد خالها فرد بود و رسيده بودم و اين نگاه شخص ديگري بود كه به من ميفهماند در خواب، يا در بيداري كه تو حتي كنار من خوشبخت نخواهي بود. قرار بود و نبود كه صدا را بلند كنم كه بگويم يا نگويم... ترديد جانم را اما گرفته بود و در اين شك نبود كه اگر اين ترديد نبود من حالا تمام خالهاي تمام ماهيهاي رود هزار ماهي را شمرده بودم، حتي شايد يك ماژيك مشكي بر ميداشتم و روي بعضيها خال ميگذاشتم كه صد در نود و نه، فرد شود. (من ميدانم كه يادت هست... و اگر نباشد حتما يادت ميآيد كه گفتي اگر صد در صد باشد خيلي زياد ميشود... آنوقت اگر ما هم بتوانيم بشماريم آنها كه چشمشان مشكل دارد صفرها را پس و پيش ميبينند و اشتباه ميشود. ما بايد جلوي كوچكترين اشتباهها را بگيريم، اين اشتباه كه بزرگ است، اشتباهي مثل خال ماهيها... زير گردنشان را هم ببين. شايد خالي جا بماند و محاسبه را فرد يا ... خدا نكند زوج شود...) صدايم را آرام كردم و گفتم : سلام... خودتي؟ صدايت را آرام كردي و گفتي : سلام... خودمم. صدايم را كمي بلندتر كردم و گفتم : سلام ... خوبي؟ پس بالاخره ماهيها خالهاي فرد داشتند؟ سلام كردي دوباره و گفتي : هنوز عادتت از سرت نيفتاده كه يكبار سلام كني؟ ماهيها را كه قرار بود تو خالشماري كني. با همان صدا گفتم : قرار بود. اما با خودم گفتم چطور ميتوانم خودم را ببخشم اگر خال ماهيها زوج باشد؟ آنوقت بايد تا سرِ دريا ميرفتم و ماهياي پيدا ميكردم كه خال فرد داشته باشد و دو جفت ميآوردم و اينجا پرورش ميدادم كه بالاخره هزار ماهي بشود و تو برگردي... تازه آنوقت هم دوهزار ماهي ميشد. ماهيهاي قبلي را كه بيرون نميكرديم... ميكرديم؟ صدايت را كمي بالاتر آوردي و گفتي : بيرون نه، اما خوب شد كه نشمردي... من از دلشوره ميمردم آنوقت، آنوقت اصلا خودم را نميبخشيدم، چون من پيشنهاد داده بودم كه بشمري ... كه ببيني بر ميگردم يا نه. برگشتم. تازه در آنصورت ما غذا براي بچه ماهيهايمان نداشتيم. دستم را سمتت دراز كردم و دستهايم را گرفتي و گفتي : باور نميكنم كه برگشتهام. به چشمهايت خيره شدم و گفتم : از سوي چشمهايت كم نشده، اما خستگي ميانشان نشسته، اين يعني آمدهاي. يعني راه زيادي آمدهاي تا به رود هزار ماهي برسي. گفتي : يعني راه زيادي آمدهام كه به چشمهاي تو نگاه كنم. يك ماهي آمد كنار پاي ما كه در آب بود و پاي تو را بوسيد. و آمد كنار پاي من و پاي مرا بوسيد. گفتي بشماريم؟ اينبار با هم. شمرديم. شمارهها هرقدر بالاتر ميرفتند من بيشتر ميترسيدم. تو نگرانتر ميشمردي. شمارهها روي 101 ماند. تو خنديدي، بغلت كردم. پيشانيهايمان را به هم چسبانديم و از نسيمي كه از ميان لبهامان ميگذشت نفس كشيديم انگار ـ ساعتها. چشم كه باز كرديم پاهامان در آب بود هنوز و ماهيها دورمان بودند هنوز... تو پرسيدي زير گردنش را شمردي؟ صدايم را آرام كردم و گفتم : نه، اگر خال داشت همه چيز خراب ميشد. صدايت را آرام كردي و گفتي : و اگر داشت و نشمردي... به زودي همه چيز خراب ميشود. اشك در چشمهايت بود... اشك ريخت روي گونهام. صداي كسي از دور ميآمد كه مرا صدا ميزد و فانوس به دست داشت، نورش مشخص بود از دور... من چشمهايم را بستم. پرسيدم صدايم ميكنند؟ گفتي 101 خوب است. دستهاي ما است و ما. ما هر كدام يكي ميان صفر دستهايي هستيم كه به هم گره شدهاند. خنديدم. هنوز صدايم ميكردند. تو دوست نداشتي قبول كني كه صدايم ميكنند. مرا پيدا كردند، و بردند. و ظهر فردايش از طبق نسخهي طبيب از رود هزار ماهي برايم ماهي گرفتند و من ديدم كه زير گلوي ماهي خال ريزي ميانِ نشان شدن و نشدن مانده بود يا شايد نمانده بود.
_____________________________
* "ماهيها عاشق ميشوند" نام فيلمي از علي رفيعي است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

__
... صلح كن تا كه به خندهي آينه بخندي و هنگام اشك سرش را به شانه بگيري و بغضات را فرو بخوري، صلح كن. تو و آينه خويشان همايد. از سرنوشت گيسوي پريشان آينه اگر بخواهي، بوي آفتاب سوختگي اوايل تير را به نشانه خواهم آورد، و از سرنوشت اشك اگر بپرسي، خندهاي از سر دلخوشي چشماني كه دقايقي است نباريده. شانه به دست بگير، بگذار موهاي آفتاب سوخته از پس شكنجهي صد خنجر آفتاب تيز را به مصاف رود، دستانم را بگير و بگذار بي دلهره اشكت را، رد اشكهايت را به نوازشي برآيم. بگذار اين دعاي مادرانِ مويه مستجاب شود و رقصت سرنوشت دستهاي گره شدهي امروز در عطر سبزه زارهاي لا به لاي شقايقان وحشي دشت باشد. از من، از تلاقي نگاه و معصوميت پرسيدند، تو نگو. از من، از سرشاري آينه از دو تبسم صبحگاهي پرسيدند، منكر شو. از من از خيل آدمهاي همرنگ پرسيدند، تو مرو. از من از تو پرسيدند، خنديدم. و انتظار هيچ آينهاي براوردهي نماز صبحگاهي مادر بزرگ نشد. تو صلح كن، تا پريشانگويي آب در شرهي از سنگها دوباره تكرار شود و مه با درياچه راه بيايد و خانهها ستارههايي شوند به استقبال ما آمده از پي فرودي در شب. صدايم را از پس آب و هق هق و شبگريههاي چشم در چشم ستارهاي فرضي ميشنوي؟ حتما. اين چه سوالي است؟ بگذار كمي سكوت كنم. به آب و آينه و موهاي برشته زير آفتاب قسم، كه رسم، رسم من و تو نيست در نظر صلح ناپذيران. ما، هركه نداند تو ميداني با هر تبسم چقدر قند در دل آب ميكنيم. بگذريم. خانه امن نيست، ستاره امن نيست،كوچه امن نيست، خيابان امن نيست، شهر امن نيست، حتي زانوانم امن نيستند تا سر به رويشان بگذاري و به خواب هفت پادشهان قصهي هر آينهيمان بروي ... اصلا واقعيت را كه بخواهي، ميگويم : « ...
__
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
انگشتهايم را ميشويم، خون شسته ميشود و سفيدي بريدههاي
دستم بيرون ميزند... خون دوباره ميجوشد. دردي احساس نميكنم. انگار سرماي سنگيني
به دستم آمده... از آرنج خم نميشود. دستم را لاي پارچهي سفيدي ميگيرم و به
دوستم لبخند ميزنم و ميگويم انگار كفن پيچ شده، جوابي از او نميشنوم، به چشمهايش
نگاه ميكنم، تا به حال اينقدر ترس يكجا نديده بودم. به چهرهاش نگاه ميكنم، لبهايش
ميترسد، بغض تا پشت پلكهايش راه پيدا كرده و هر آن است كه اشك بشود، ... حتما فكر
ميكند اگر دل به كار داده بود دست من اينطور نميشد. حتما فكر ميكند كه اگر دستم
خوب نشود، اگر مشكل قطع شدگي داشته باشد، جواب خانوادهام، دوستهاي ديگرم، آدمهايي
كه از كار زيرزمينيمان خبر دارند... حتما فكر ميكند كه خروارها سوال روي سرش
هوار ميشود و بايد جواب تك به تك سوال كنندهها را بگويد. ميگويم «هيچ اتفاقي
نيفتاده، اگر هم افتاده چيز مهمي نيست، نهايتا قطع ميشود ديگر... راستي برو كنار
دستگاه ببين تكهاي از انگشت نشانه و دو انگشت كنارياش پيدا ميكني... نفهميدم
كه قطع شد يا فقط كشيده شد و زخمي...»... حرفي نميزند، سريع پانسمان كردنش را
ادامه ميدهد. ميگويم «پانسماني كه با اخم و دلنگراني باشد بهبودي حاصل نميكند»
و دستم را ميكشد. با همان چشمهاي سرشار از ترسش به چشمهايم نگاه ميكند و چشب
را محكم ميكوبد روي جعبهي ابزار كمكهاي اوليه، چب قل ميخورد و آرام آرام ميرود
كنار همان چوبي كه داشتم رويش كار ميكردم تا عاقبت پيكرهاي بشود با صورتي كه به
سمت چپش نگاه ميكند و دست راستش روي سينهاش قرار گرفته. درد را كه از اول
نفهميده بودم، كمي ذوق ذوق ميكند انگشتهايم... كمي بند به بند لاي پانسمان بدون
چسب تكانشان ميدهم، حسشان ميكنم، هستند. روي پلهها مينشينم و ميگويم «هستند،
غمت نباشه پسر...» هر دو سكوت كردهايم. عذر خواهي ميكند و ميگويد «اگر من مثل
هميشه چوبها را درست بريده بودم، اينطور نميشد... اگر يك دفعه به سرم نميزد كه
زنگ بزنم، اينطور نميشد... اگر...» حرفش را قطع ميكنم و ميگويم «حالا كه شده،
غصه نخور... آدم براي عاشقانه آفريدن بايد خون دل بخوره تا كار ارزش پيدا كنه،
...» هر دو نگاهمان به تيغهي دستگاه بر ميگردد. ميگويم «تيغه هم خوني شد پسر...
اين را به فال نيك بگير» ميخندد. ميگويد «ديوانهاي... براي همين است كه همهي
كارهايمان شده مجنون» ميگويم «تيغهها جنون ميگيرند موقع حكاكي» چوب رد خون من
را ميان لايههاي مختلفش تقسيم ميكند. فكر نميكنم به دو يا سه رده بيشتر برسد.
ميگويد «طبق فلسفهي تو حتما اين چوب هم عشق نديده كه خون تو را تا جايي كه ميتواند
پخش ميكند» ميگويم «اگر پخش كند، در سطح گسترش پيدا كرده، دعا ميكنم به عمق
برود.» دستم تير ميكشد و سرم كم كم درد ميگيرد. ميگويم «قرص چيزي دارد؟» ميگويد
«انگار دستت را فراموش كرده بوديم» ميگويم «كفن پيچ شده ديگر... همانطور كه خاك
سردي ميآورد... كفن هم كمي سردي دارد با خودش. مجسمه اثر ما است... او ميماند.»بلند
ميشود ميرود از كنار تنهي درخت چسب را بر ميدارد و ميآيد پانسمان را كامل ميكند.
ميگويد «اين تكه را خودم كامل ميكنم». ميگويم «اين تكه كامل شد». نگاهي به تنهي
خوني شده ميكند و خندهي تمسخر آميزي به من ميكند. من هم خندهاي ميكنم. تلفن
زنگ ميخورد؛ نگاهي به شماره ميكند و ميگويد «داشتم ميرفتم تماس بگيرم...» و ميرود. روي تكه چوبي با مداد كنار گوشم مينويسم
«من مجسمهي تمام شدهام را ميبرم. هميشه دوست داشتهام از خودم چهرهاي بتراشم،
كه شد، چون سرخي به سمت ديگر هم رسيده. قيمت آن هم تماما، البته با كمي تخفيف
همكاري تمام طلب من بابت تمام مجسمههاي ديگر. همكاري خوبي بود.» از كارگاه خارج
ميشوم. مدادم را به جوب مياندازم، مجسمهام را بغل ميكنم و ميروم.
____________________
پ.ن : عكس از Damien
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آسمان بغض همان باراني را داشت كه دوست داشتي پياده بزني به دل ابرها و هم قدمشان هاي هاي گريه كني... آسمان بغض همان باراني را داشت كه تو تماس گرفتي و به يك چاي دعوت كردي... همان باراني كه دانه به دانهاش به يادم ماند، آنقدر كه قطره به قطره انعكاس تو بود... +
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
1
دستهايم را به سيمانهاي ديوار دانشگاه ميكشيدم و حرف آن روز كودكيام را به ياد ميآوردم كه با خواهرم و پدرم به پارك رفته بوديم و من همين كار را سيمانهاي ديوار پارك كردم، پدرم گفت «اين كار را نكن، شايد دستهايت را ببرد.» و من بعد اين حرف براي اينكه دستهايم نبرند پيش از هر كار فكر كردم كه چطور ميتوانم چه كاري را انجام بدهم كه به دستهايم آسيب نرسد.
2
داشت صبح ميشد. مطمئن نبودم صبح ميشود، يقين پيدا كردن به اينكه صبح ميشود يا نه را دوست داشتم از اين نشانه به دست بياورم كه خورشيد بيايد وسط آسمان و مستقيم بتابد به من و من كه دراز به دراز روي علفها و خاشاك خوابيده بودم هيچ سايهاي نداشته باشم. بعيد بود اين اتفاق بيفتد. از خير يقين پيدا كردن گذشتم و به مسئلهي بعدي كه ميشود به آن شك كرد فكر كردم. ياد حرف آقاي صفرزاده افتادم كه گفت «هر وقت از شكات به جايي نرسيدي براي مدتي كنار بگذارش، اما هنوز در ليست شكياتت نگهاش دار»
3
دو نوبت وسائلم را جمع كردم كه بياورم خانه. كشوها را خيلي وقت است خالي كردهام و وسائلش را گذاشتهام كنار اتاق. كتابها و يادداشت برداريها را. مجموعه مجلههايم را. وسائل شخصي. خودكار و مدادها. همه فهميدهاند كه احتمال رفتنم خيلي زياد است. هنوز تصميم نهاييام را نگرفتهام. شك به طرز عجيبي به جانم افتاده، آنقدر كه يك كپي شناسنامه گذاشتهام كنار جيب كيفم تا اگر شك كردم به اسم و رسمم به آن مراجعه كنم. گاهي حتي فكر ميكنم كه اينها كه كنار اتاق تلمبار شدهاند و كم كم بخشي از اتاق شدهاند، وسائل مناند كه ميخواهم براي قطع همكاري به خانه يا جاي ديگري ببرمشان؟
4
دفترچه يادداشتي برداشتهام و نامش را گذاشتهام «دفترچهي قولها». «قولها» را به رسم و شيوهي نوشتن آقاي ريحاني مدير مدرسهي ابتداييام نوشتهام. مدرسهي ويژهاي داشتيم. آن روزها ما براي اينكه خلاقيتمان گل كند درس انشا داشتيم تا بتوانيم از خودمان متن جديد پديد بياوريم. من انشاي ضعيفي داشتم. آنقدر كه يكبار نمرهام تك شد. و آقاي ريحاني بالاي متن من نوشت «قول» به نشانهي اينكه من قول دادهام بيشتر خلاقيبت به خرج بدهم در نوشتن. بعد گفت «اين قول است، غول نخواني»!
5
ميگويد نميخواهي كتاب داستانت را چاپ كني؟ ميگويم كتابي كه به سفارش خود ناشر شروع كردهام هنوز آخر و عاقبت قابل پيش بيني ندارد، بيايم حرف از كتاب داستان هم بزنم؟ بعدش هم، من داستاني ندارم كه چاپ كنم. يكسري يادداشت است كه دوستشان دارم، نهايتا چند نفري كه يك دهم تيراژ كتاب هم نيستند، خواندهاند. چرا بايد به فكر چاپشان باشم؟ حرفي نميزند. ياد حرف يك نفر ديگر ميافتم كه اصرار دارد من بايد خودم را از پس اين نقاب فرهنگ در بياورم. ميگويد «كلمات را اينقدر دور كلمات نپيچ، اشتباه تو اين است كه مينويسي و مثل آنها حرف ميزني.»
6
سرم را پايين مياندازم و از كنار آشناهاي محلي ميگذرم، آنها هم فهميدهاند كه منظورم اين است كه نميخواهم سلامي باشد و عليكي، فهميدهاند كه اين روزها، حداقل، روزهايي است كه بايد بروند پيِكارشان و برم پيِكارم. همسايهي رو به رويي جلويم را بعد از ظهر گرفت و گفت «كاري نكن كه بچههاي ما ياد بگيرند سلام نكنند و از كنار بزرگترهايشان رد شود، صبح كه رفتي با هم پچ پچ تو را ميكردند.» خنديدم و گفتم «شما هم كاري نكنيد كه آدم حوصلهي سلام و عليك نداشته باشد.» بعد با خودم فكر كردم «مگر چهكار كردهاند؟»
7
مچاله شدهام روي تختم دور لحاف و ملحفه و بالشت و رو تختي و دوست ندارم چشمهام را باز كنم. فكر اينكه دوباره بايد بلند شوم و مسواك بزنم و لباس بپوشم و بروم سر خيابان به يك يا دو يا سه يا نميدانم چند تاكسي خطي مسيرم را بگويم و يكيشان بالاخره بأيستد و مرا برساند به نيمهاي از مسير و بعد دوباره به يك يا دو يا سه يا نميدانم چند تاكسي ديگر تا به يك قسمت ديگر و دوباره يك يا دو يا سه تاكسي ديگر و بالاخره محل كار.... را ندارم. تازه برسم سر كار و بنشينم بخشي از كتابي را تأليف كنم كه يك عده بيايند بخوانند يا بخرند براي كتابخانهشان كه چه بشود؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هرگز چنين
كسي
فجيع
به كشتن خويش بر نخواست
كه من به زندگي نشستهام
شاملو
با احترام به
مادربزرگهايم
كه اولين دوربين عكاسي را برايم خريدند
بهمن هدايتي
كه مرا با عكاسي ديجيتال آشنا كرد
مهديه حاج بابايي
و
عليرضا برادران
كه اشتياق مرا به عكاسي بيشتر كردند
خواهرم
كه مقدمات خريد دوربين ها و تجهيزاتم را فراهم كرد
تقديم به
پدرم و مادرم
چه تفاوت كه آدمي كي و كجا به دنيا آمده باشد. همه اهميت حضور است در گسترهي زماني كه از دست ميرود. عكسها لحظهها را ثبت نميكنند. روحيات ما را در لحظهاي كه هستيم به نمايش ميگذارند.
بخشي از نمايش تصاوير به ديدگان شما بستگي دارد. من نميتوانم بگويم ديدگان شما تا كجا را ميشكافد و به تكاپوي يافتن حضور من ميافتد. من تنها ميتوانم اين را بگويم كه ميدانم در اين گامي كه هستم و شما به نظارهي آن ايستادهايد خلاصه نخواهم شد.
نخستين ضرورت در زندگي تاب آوردن است و من خواهم آورد،چنانكه تا به حال آوردهام كه مقابلت ايستادهام ، گرچه دنيا همه را ميشكند و آنهايي را كه نميشكند، ميكشد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
من و عكس و عكاس برتر letsgodigital
سايت letsgodigital يكي از معتبرترين سايتهاي عكاسي در امريكا، مدتي است هر هفته بهترين عكس هفته را انتخاب ميكند و به مدت يك هفته عكس مورد نظر را به همراه عكاس آن به تمام مخاطبانش معرفي ميكند.
هفتهي گذشته براي اولينبار در اين مدت يك ايراني عكاس برتر شناخته شد و به مدت يك هفته عكسش، برترين عكس هفته شد.
انتخاب يك ايراني به عنوان عكاس برتر از جهت هموطن بودن من با او برايم غرور آفرين است، همانطور كه خيلي از ايرانيهاي نامآور اين غرور را در من ايجاد ميكنند، اما اينبار دو خوشحالي مضاعف دارم اول اينكه كسي كه عكاس برتر شناخته شده دوست خوب من كاوه صادقي آزاد است و دوم اينكه كاوه همين عكس را، يا اگر با پيازداغ اضافه بخواهم بگويم، اصل آن را، به عنوان عيدي سال 1388 به من هديه داده بود و الآن به ديوار اتاقم است.
عكس كاوه را ميتوانيد اينجا ببينيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
... جز اينكه ما كماكان باران را دوست داريم

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
قصهی من و قصههای خوب براي ...
اين متن براي سايت هفت سنگ نوشته شده است
_________________________________________
یکم: وقتی خیلی کوچک بودم
گوش تهران از صدای زوزهی بمبهای عراقی کر شده بود، خیلی از تهرانیها
شیشههای قدی خانهشان را چسب ضربدری میزدند و از تهران میرفتند. ما
اما مانده بودیم. پدرم و دائیم و چند نفر دیگر از اهالی محل در مناطق جنگی
بودند و اگر ما میرفتیم هیچ خبری از آنها نمیتوانستیم بگیریم. مخصوصا
اینکه از معدود خانههای تلفندار آن روز محلهمان بودیم و احتمال داشت
اهالی محل از کسانی که در جنگ دارند خبری بخواهند بگیرند.
من چهارـ پنج ساله بودم. ما (من و دوستانم) شلیک و جنگ و بمب را مثل امروز نمیشناختیم، اما ته دلمان از آنها هراس و دلنگرانی داشتیم. هر روز بخشی از حرفهای کودکانهمان راجع به آژیرهای قرمز و سفید بود. خواهرم صدای گویندهی «شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز...» را شبیهسازی میکرد و من صدای تیتراژ آغاز برنامهی کودک را تقلید میکردم. خیلی وقتها پیش میآمد که همین موقعها حمله آغاز میشد و ما نمیتوانستیم برنامهی کودکمان را ببینیم. این وقتها ما کمی سرگرم بازیهای نشستکی و آرام میشدیم اما عاقبتش این بود که حد اقلش دو نفرمان بحث و جنگشان بشود.
این اتفاقات همینطور ادامه داشت تا اینکه دایی کوچک من از مرخصی برگشت و برای خانهی ما مجموعهی «قصههای خوب برای بچههای خوب» را هدیه آورد.
از آن به بعد بزرگترهای ما وقتی آژیر قرمز زده میشد ما را دور هم جمع میکردند و یکی، دوتا از قصهها را میخواندند.
دوم: قصههای سوخته
بمبها هنوز میآمدند، منفجر میشدند در تهران. پدرم آمده بود مرخصی،
دائیم هم که در سفر قبل کتابها را برایمان آورده بود آمد. پدربزرگم گفت
همگی به یک سفر مشهد برویم. من از داستانهای مثنوی خیلی خوشم آمده بود.
به نیمههای کتاب هم رسیده بودیم. وقتی قرار شد ما برویم، من اصرار کردم
که مادرم کتاب را با خودش بیاورد و برایم بخواند. بچههای همسایهها ـ که
با هم پای گوش دادن کتابها بودیم ـ ناراحت شدند. مادرم به همهشان قول
داد زود برگردیم تا کتاب را برای همهمان ادامه دند. من هم قول دادم که
قصههایی که در این چند روز مادرم برایم میخواند را دوباره گوش کنم و جلو
جلو تعریف نکنم.
رسیدیم مشهد، دو شب اول مادرم کتاب را خواند تا من خوابم ببرد. روز سوم وقتی از حرم برگشتیم اتاق را دود گرفته بود. پدرم فکر کرد بخاری نفتی دوده زده، بزرگترها فکرهای دیگر کردند، اما من یاد کتاب افتادم؛ چون موقع رفتن مادرم گفته بود «قصه به قسمت داغش رسیده بگذار بعد که برگشتیم بقیهاش را میخوانم». من هم موقع بیرون آمدن از خانه، برای اینکه قسمت داغ قصه سرد نشود فکر کرده بودم که کتاب را بگذارم روی بخاری. ناغافل که احتمال دارد کتاب گر بگیرد و اتاق یا ساختمان را بسوزاند.
وقتی با سوختهی کتاب رو به رو شدم از مادرم پرسیدم «مامان، حالا یعنی همهی قصهها سوختهاند؟»
سوم: از آن روزها تا حالا
خاطرم هست در همان مشهد آنقدر به دائیم گفتم و بهانهی کتاب را گرفتم
که مجبور شد برود و یک دو روز تمام مشهد را بگردد و کتاب را دوباره برایم
بخرد تا وقتی برگشتیم تهران مامان بقیهی کتاب را برای بچههای محل که
منتظر بودند بخواند.
سَرِ همان آتش سوزی به فکر این افتادم که از دائیم اسم نویسنده کتاب را بپرسم. بعد نام «مهدی آذر یزدی» را یاد گرفتم.
کتابها دست به دست بین بچههای محل گشت و خوانده شد و شنیدم که عاقبت توسط یکی از بچهها هدیه شد به مدرسهای که سر کوچهمان بود و هیچکداممان آنجا درس نخوانده بودیم.
بعدها که بیشتر به ادبیان علاقهمند شدم و متون کهن را شروع به خواندن کردم قصههایی که از کتابهای آذر یزدی در خاطرم مانده بود را میان آنها جستجو میکردم و به این فکر میکردم که او چقدر به اصل داستان وفادار بوده یا اینکه پندی که او در داستانش به ما داده چقدر با پندی که خالق اصلی داستان در نظر داشته مطابقت دارد.
چهار: افسوسهای از دست رفته
اوایل پائیز سال قبل بود که برای جلسهای که با دبیر انجمن نویسندگان و
کودکان داشتم به دفترش رفتم. تصویر سازیها و عکسها و تابلوهایی روی
دیوار بود، بالای ویترینی تصویر مهدی آذر یزدی نصب شده بود. کمی به تصویر
نگاه کردم و با خودم گفتم «چه خبر از استاد آذر یزدی؟» هرچه فکر کردم یادم
نیامد آخرینبار کی احوالشان را پرسیده بودم یا آخرینبار کی خبری از
ایشان خوانده بودم.
گمانم یکی دو هفته بعد وقتی برای دیدن دوستی به خبرگزاری قرآنی رفته بودم متوجه شدم که احوالشان زیاد خوب نیست. سرویس ادبیات مشغول تهیهی ویژهنامهای برای ایشان بود. خواستند مصاحبهای راجع به استاد کنیم، کمی فکر کردم و دیدم بهتر است مصاحبه نکنم. اول به این دلیل که خودم را جریمه کرده باشم چون خیلی وقت بود از استاد خبر نداشتم و دوم اینکه هرچه فکر کردم در خودم توانایی این را ندیدم که راجع به استاد آذر یزدی حرف بزنم و حق مطلب را ادا کنم.
چند هفتهی بعد وقتی برای کاری دورهی مجلهی سخن را میخواندم به خبری برخوردم راجع به استاد آذر یزدی که طی آن خبر ِ تلاشهای استاد بر داستانهای کهن و قرآنی آمده بود. تلاش استاد در دههی چهل با آن مختصاتی که از آن روز ایران برای ما تعریف کردهاند بر کتابی مثل قرآن یا متون کهن برایم از او انسانی بسیار استوارتر از پیش ساخت. خبر برایم جالب آمد و از آن صفحه کپی گرفتم و کناری گذاشتم که به بچههای خبرگزاری بدهم برای ویژهنامهشان؛ که نشد. لا به لای کارهای روزمره فراموش شد، حتی حالا که برای پیوست کردن به این متن دنبالش میگردم پیدا نمیکنم.
پنجم: امسال
اردیبهشت برای بچههای یکی از دوستانم میخواستم کتاب بخرم. یکسری اسم
کتاب و نویسنده را روی یک کاغذ نوشتم و به نظر آمد که «قصههای خوب برای
بچههای خوب» را بخرم.
وقتی در راه خانهشان بودم با خودم فکر کردم کاش کمی خودم میخواندم نگاه میکردم، کتاب را دوباره بعد این همه زمان از دست رفته به دست میگرفتم...؛ تصمیم گرفتم به خانهشان که رسیدم آنقدر صبر کنم که کادو را باز کند تا برایش هم از استاد آذر یزدی حرف بزنم و هم کتابها را به این بهانه ورقی بزنم و نگاهی کنم و تجدید خاطرهای.
رسیدم، آمدند، کتابها را با هم ورق زدیم، تعریفهای مرا گوش دادند و رفتند.
در مسیر برگشت به این مسئله فکر میکردم که چرا هیچ کس آنطور که باید راجع به کارهای استاد آذریزدی کار نمیکند؟ این همه تلاش این پیرمرد قرار نیست آنطور که باید و حقش است دیده شود؟ این پیر مرد که بعضی از دوستان نویسندهی کودک و نوجوان به غر زدنهایش ایراد میگیرند چرا ورد زبانش شده: دوست تازه گرفتاری تازه است؟
ششم: خداحافظ بابابزرگ قصهها
پیِ جوابهایم را نگرفتم، دوربینم را بهانه کردم و از ویزور خیلیها
را در کادرم قرار دادم و آرزو کردم که کاش این دوربین الآن در کیفش بود و
دست من اسلحهای که با آن قلب این آدمها را نشانه بروم و ماشه را بچکانم.
شاید در اصل امروز من پشت ویزورم پنهان شدم و از خیلیها عکس نگرفتم. تا
جای خالیشان در چند ماه اخیر با حضور چند دقیقهایشان جا عوض نکند.
وقتی پیکر پیرمرد را داخل ماشین بهشت زهرا گذاشتند که به سمت فرودگاه ببرند تا در یزد هم مراسمی بگیرند ایستادم و سمتش و گفتم: سلام آقای آذر، شما مثل اسمتان پر جنب و جوش بودهای انگار. اینطور نگاهم نکن، من از ترس اسم دوست حتی بلف دوستی با شما را نمیزنم، میدانم که همیشه وقتی کسی سراغت میآمده دوست داشتی بپرسی «خب حالا چه کارم داری؟» تا کارش را بگوید و تو انجام بدهی و زود برود که به کارهایت برسی. آقای بیتعارف؛ بی تعارف بگویم «پایهای همسفره شویم و یک پرس قرمه سبزی بزنیم؟»* راستش چند سوال هم راجع به قصههای خوبت دارم.
هفتم: یک روز ما هم میمیریم
امروز با یکی از نویسندههای کودک و نوجوان بعد از مراسم از مقابل
دانشگاه تهران راه افتادیم که برویم محلهای کارمان. مدتی به سکوت گذشت تا
اینکه دوستم گفت: باور کن یک روز ما هم میمیریم. گفتم: چشم. باور میکنم
اما بحث ماندگاری اثر و این حرفها که سالها است به راه است چه میشود؟
گفت: خودمان که میدانیم چه میکنیم؛ باید فکرهای اساسیتری کنیم.
هیچ حرفی نداشتم که بزنم. سکوت کردم تا رسیدیم به محل کار من و خداحافظی کردم. بچههای خبرگزاری قرآنی که این مدت خیلی کارها برای بهبود وضع استاد کشیدند میگفتند خیلی از این آدمها که آمدهاند و خودشان را فامیل و دوست و همکار میدانند وقتی استاد بیمارستان بود نبودند. چشم که انداختم دیدم نویسندهها هم آنقدری که فکرش را میکردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.
از دوستم که جدا شدم، پشت میز کارم که نشستم، کاغذی در آوردم و روی آن نوشتم: «خودت را گول نزن، یک روز تو هم میمیری»؛ کاغذ را گذاشتم رو به رویم که هر وقت سر از کارم بلند میکنم ببینمش.
____________________________________________* آقای آذر یزدی طبق گفتههای همهی نزدیکانشان قرمه سبزی خور قهار و دوست داشتنیای بودهاند. خودشان هم در فیلمی میگویند. فکر کنم سایت شهرزاد آن را منتشر کرده باشد این روزها.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پي نوشت بلند و مهم پيش از متن : هم نسلهاي من ميدانند كه يك چيزي، در بخش عمدهي زندگي ما هست به اسم "حوصله" كه اتفاقا ما خيلي خوب آن را ميشناسيم. نه اينكه با آن خيلي دمخور باشيم يا خيلي داشته باشيمش كه بشناسيم. همهي شناخت نسل من از "حوصله" از سر نداري است، ما انگار كلا حوصله نداريم.
در روزهاي بي حوصلگي حتي المقدور سعي ميكنم هيچكجا ردي از خودم به جا نگذارم. گهگاه صحبتي هم كه پيش ميآيد يا كاري است يا اتفاقي، كه لا به لاي آنها هم بي حوصلگي موج ميزند. و جالب است كه ظاهرا بي حوصلگي نسل من اين روزها به بزرگترها و كوچكترها سرايت كرده، آنقدر كه گاهي فكر ميكنم انگار ما ريشه دواندهايم.
چند شب قبل لا به لاي بي حوصلگيهاي شبانه با يكي از دوستانم صحبت ميكردم و صفحات وبلاگ قديمم را ورق ميزدم پي مطلبي كه برايش بخوانم، به داستاني رسيدم كه به نظرم دراين روزهاي بيحوصلگي كه كلمهها موقع نوشتن لاي انگشتها ميپيچند و راه نوشتن را ميبندند، بد نيست دوباره منتشر شود.
اين داستان بسيار كوتاه را يادم نيست كي نوشتهام اما 19 اسفند ماه 1384 براي اولينبارمنتشرش كردهام و فكر كنم در اين فاصله در يك جشنوارهاي هم چاپ شد، با احتساب آن اينبار كه اينجا منتشرش ميكنم ميشود براي سومين دفعه.
در آخر اين پينوشت بلند و مهم پيش از متن اين را هم بگويم كه اين داستان را خوب است با اين قطعه ساخته حسين عليزاده بخوانيد.
+++
بايد بروم سلام کنم و بگويم اگر چشم هايت را ببندی و خاطرهاش را برايم
بگذاری قرارمان را به هم زدهای . من قرار نبود با خاطره ی چيزی نفس بکشم.
قرار بود... . اين قراری بود ميان من و تو ... . قراری بود برای من که
نگاه کنم. قراری بود برای تو که به تماشا بگذاری . وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شايد به ياد آن شبها
____________________________________________________________________
امروز همهمان منتظر شنيدن يك خبر بوديم، كلافه جلوي ميز منشي راه ميرفتيم و ساعتهايمان را نگاه ميكرديم، مكالماتمان را زود پايان ميداديم كه اگر زنگ زد سريع جوابش را بدهيم و مطلع شويم كه بالاخره چه ميشود؟ همهي ما نگران دوستمان بوديم. من در حال خودم «... مرا ببوس» را زمزمه ميكردم.
بلند شدم كه بنشيند، نشست. مرجان سوال كليشهاي را پرسيد؛ «يعني چه ميشود؟» ناري گفت «هيچ، همه چيز به خير و خوشي تمام ميشود» سام گفت «خير و خوشي... فقط يك كم دست و پاي مردم طول ميكشد تا به حالت عادي برگردد، يكي دوتا از بچهها هم كه براي هميشه زمينگير ميشوند، همه چيز سر جايش است» گفتم «خب حالا؛ الآن كه وقت اين حرفها نيست.» اشك گوشهي چشم پري حلقه زد؛ رويش را كرد سمت در اتاق مديرمان. صداي هق هقاش را شنيديم، در را باز كرد و رفت داخل. مديرمان نيامده بود هنوز؛ ناري رفت داخل و بغلش كرد. با هم روي كاناپهي اتاق آقاي مدير نشستند. بلند، يك طور كه بشنود گفتم «ميدانيد بچهها؟ خوش به حال بچههايي كه گرفتهاندشان، الآن در بهترين جاي ممكن هستند» خودم ميدانستم چرتترين حرف ممكن را زدهام؛ اما به شوخي ادامه دادم «نهايتا يك كم كتك جاي صبحانه و نهار و شام ميخورند؛ همه چيز سر جايش است، بين وعدههاي غذايي كمي ورزش رزمي هم ميكنند» سمت بچهها طوري كه فقط خودمان كه جلوي ميز منشي جمع شده بوديم بشنويم گفتم «يك طوري رفتار نكنيم كه پري ناراحتتر بشه، بايد آرامش كنيم...» صداي هق هق بلندتر شد. صداي ناري آمد كه ميگفت «عزيزم، گريه كن دلات باز بشه» تصويرشان روي شيشهي سمت حياط افتاده بود. روي شيشه تصوير درختها هم بود، برگها همه سبز بودند، غير يكي كه زرد شده بود و در شرف افتادن.
ناري از اتاق آقاي مدير آمد بيرون، بغض كرده بود، گفت «چه خوب كه يكي آدم را اينقدر دوست داشته باشد» سام گفت «خيلي خوب است، اما مرده اين روزگار از بس خون اين چيزها درش نجوشيده» مرجان حرفي براي گفتن نداشت، هميشه به اين نوع حرفهاي ما ميخنديد. من گفتم «ياد «نوبت عاشقي» مخملباف افتادم» بچهها نخوانده بودند. دوباره «مرا ببوس» را زمزمه كردم.
تلفن زنگ زد؛ همه از جا پريديم. پري تلفن را جواب داد : «فردا ... دادگاه انقلاب؟ چشم... چشم... خودش هم هست؟» اشك دور چشمم حلقه زد «چشم ... ايشالا ... خداحافظ، بيخبرم نگذاريد» همه به صورت پري نگاه ميكرديم، سام بلند شد رفت پشت ميزش نشست. خودش را مشغول خواندن روزنامههاي صبح كرد. ناري پرسيد «تو بايد بري؟» پري سرش را به تأييد تكان داد. پرسيدم «ميخواهي بيام؟» گفت «نه، من بايد تنها بروم. دعا كنيد اسمش را صدا كنند.» سام پرسيد «خودش هست؟» پري جواب داد «نه، اگر صدايش كنند، سندي پولي چيزي داريد كه ببرم؟» گفتم «شما كه هنوز نسبتي با هم نداريد، به خانوادهاش اطلاع بده، ايشالا جور ميكنيم»
پري به اتاقش رفت. بغض كرده با چشمهاي قرمز ورم كرده. به ناري گفتم «هواي اين بچه را داشته باش» بغض ناري تركيد، مرجان برايش آب آورد. من رفتم پايين.
بعد از ظهر تيموري، براي رسيدگي به درختها و گلهاي مجموعه آمد. به حياط رفتم، گفت «مهندس جان، آن برگ زرد را ميبيني كه دارد ميافتد؟» بعد با يك چوب بلند زد و آن را انداخت، گفتم «بله، ديدهام» گفت «همين بهترين خاك براي درخت خودش ميشود، اگر ديدي برگ ديگريش زرد شده، خودت بينداز كه باغچه جان بگيرد»؛ نگاهش كردم.
____________________________________________________________________
پ.ن: نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفلها؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اگر چه رو به رويي مثل آيينه با من
1
خيابانها و كوچهها و پلاكها و پنجرهها و زنگها و رنگها و مردم را نگاه ميكنم و از كنارشان ميگذرم، مردم در فضاي جديدي زندگي را تجربه ميكنند، فضايي كه من هنوز نشناختهام. تصويرهاي مختلفي از ذهنم ميگذرند، دستت محكمتر از قبل دستم را ميگيرد، بغض كرده ميگويي : «بروم؟ ... بهتر نيست؟» پوستر را نگاه ميكنم، سمت چپش كمي بايد بيايد پايينتر.
2
حوصلهي راه رفتن كنار مردم را ندارم، شعارهاي خوب را به خودشان واگذاشتهآم، ميگويم : «مدتي است انگار كلمهها را گم كردهام. خيابان را گم كردهام، سوژهها را نميفهمم.» قدمهايت را تندتر ميكني، ميگويي : «آن پلهها را ببين. چه كرشمهاي دارند!» ميخندم و ميگويم «دارند، مثل تو كه وقتي صدايت كردند بروي روي سن تالار وحدت تا جايزهات را بگيري...» ميگويي «حق تو بود، براي من نبود، اين را حتي داورها ميدانستند...» ميخندم. پرايد مشكي رنگي بوقزنان با صداي بلند موسيقي كه نميدانم چقدرش را گوش ميدهند به همراه دو نفري كه داخلش هستند از مقابلمان ميگذرند، ميگويم «چه تفاوت؟»
3
شيشههاي رنگي خانهي بروجرديهاي كاشان را ميشمرم، به نيمه كه ميرسم شمارهها به هم ميريزند، دوباره از اول. چند بار تكرار ميكنم، ميگويي «اينها كه براي شمردن نيستند، رنگهاي اين شيشهها رنگارنگي درون انسان قديم را نشان ميدهد.» ميخندم، دليلش را ميپرسي، ميگويم «انسان قديم، درست است، فقط آنها هستند كه در اين چند رنگ بارها خلاصه شدند، ما رنگهاي نو كشف كردهايم.»
4
لبهايت را تصور ميكنم، ... نه، دستهايت را تصور ميكنم، ... نه، بغض، ... نه، چشمهايت را بگذار تصور كنم وقتي ميخواهي بغض را پنهان كني، وقتي ميخواهي حرفت را پنهان كني، وقتي ميخواهي قرار جديدي بگذاري. وقتي ميخواهي بي حوصلگيات را نشان ندهي، وقتي ميخواهي ذوق كني، ... تو با چشمهايت زندگي ميكني، نفس ميكشي ... به آغوش ميكشي. نگاه كن.
5
روي تخت خوابم نشستهام و به مكالمهي ظهرمان فكر ميكنم، تو ميگويي «يك حرفي داري كه مدتها است نميزني، اگر بگويي سبك ميشوي.» ميگويي «خوابت را ديدهام، يك عالمه بغض داشتي در گلويت» ميگويم «همانطور كه تا به حالا نگفتهام نميگويم.» ناراحت ميشوم، خوابم ميبرد.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دور از ياران، افتان، خيزان، ميرود او...
دست دعا بر آسمان دارم




پ.ن : يك سال از آغاز آخرين سفر نادر ميگذرد. و دست و دلم به نوشتن هيچ متني نميرود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگاهت مانده تا
گرگانه بِدرَد جامههايم را
و يا
گرگ درونم را
بترساند
و دورَم دارد از
نزديكيِ آتش
تو در چشمان خود آيا
نگاهي ساده و آرام هم داري؟
13/خرداد/1388
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
جهان را همين اطراف گم كردم، خدا را در دستهاي تو؛ شب را
ميان وسايل كولهام و سايههاي راه و بيراه دلگرم كنندهي گامهاي شبهاي پياده
روي را ميان نورها؛ سنگهاي ته جيبم را برايت هديه آورده بودم، تا سنگيني گامهايم
را بفهمي، تو چه چيزي براي توجيه سنگيني نگاهت آوردي؟ يادم نيست... چيزي بود
انگار... نه! نياز نيست بگويي... بگذار حدسها و گمانهايم جايي ميان خيال آمدن و
نيامدن را پر كند كه ديگر به آنها نه ميانديشم و نه ميگذارم خورشيدي از پس كوههايش
روز را به ارمغان بياورد... ميگذارم جهان و خدا و شب و پياده رويها و سنگها و
فهم و نفهمي بيشمارم گم شوند؛ تقويمها براي كه ورق ميخورند؟
خورشيد هم كه باشي در مداري ميتواني از پس هر كوه بر آيي. اين تقدير تلخ تاريخي ماست، نه در آفتاب قدم زدن، كه نياكانمان ـ اينطور كه ميگويند ـ بسيار از اين آفتابها گذراندهاند، پياده، بي قطرهاي آب، سنگ بر دوش.
ميخواهم گم و گور خودم را ميان دستها بكنم. دستهاي بي بهانه رها شده در آسمان در شرف خداحافظي... دستهاي سلام حالت چطور است، دستهاي ثبت خوش عزيز خوبيها، دستهاي سرد در بارانهاي پياده روي پاييزي خاطرات سايه شده، دستهاي نميدانم كي عاشق ميشوي، دستهاي سنگ به سنگ گذاشتهي آتشكده، مسجد شاه.
خانه را آتش زدم، و همسايهها را براي سفري طولاني به سواحل نميدانم كجاي نقشهي جغرافي فرستادم. آتش كه خاموش شد، دستهاي باقيمانده را جمع كردم و راهي شدم، افسوسم تنها از اين است كه دستهاي باقيماندهي جهان سرد است، انگار تا به حال تلاشي براي گرفتن خورشيد نكردهاند.
بايد دستي براي گوري و چشمي براي گريستن و خاطرهاي براي فراموش كردن و لحظهاي براي به ثبت رساندن و خورشيدي براي بالا آمدن و گامي براي پياده روي و تويي براي خدا گم كردن و طرفي براي گم كردن جهان بيابم. ... وقت تنگ است و مدار سرازير شده پرخطر...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اما من نبودم آن كسي كه ميتوانست بنويسد، شك نكن. من هنوز
خيليچيزها را نتوانستهام تجربه كنم، مهمترينشان، فهم همين سكوتهاي ميان جملاتي
است كه با صداي آرام گفته ميشوند و ... مثل همين جملهي قبل كسي را كم ميآورند،
حرفي را نميزنند.
كلماتم را جمع ميكنم در كولهام و مياندازم پشتم و يك بطري آب خنك بر ميدارم و دوچرخه را مياندازم به خيابان، بيهدف. آشنايي اگر ديد، يا ميشناسد يا نه، يا ميروم يا ميمانم، سعي ميكنم بروم، به مخالفت راه و باد و خيابان كاري ندارم. تنها به اين فكر ميكنم كه هرجا چراغي قرمز باشد جايي ديگر چراغي سبز هست، و هميشه خياباني و كوچهاي هست كه كسي از آن نگذرد، يا اگر ميگذرد عابرانش كاري به كار عابر ركابزن يا پياده ندارند... از توشهام خاطر جمعم، كلماتم آنقدر سرد هستند كه آب گرم نشود براي بيابان.
كلماتت را از ميان كلماتم بردار، جملات مشتركمان را قاب بگير، خندههاي با صداي بلند مرا براي خودت نگهدار، نگاههاي زيرزيركيمان را بگذار زير فرش مادر بزرگ، فقط يك چيز را درست، بدون سكوت، و با جسارت تمام بگو، اگر جوابت مثبت است نترس لطفا، بگو... بگو ببينم آيا تو همان حوّاي آن روز اول نيستي؟ آشنايي به چشم آدميم
بگذار حوّا صدايت كنم، حوّا؛ حوّا جان، دستهايم را به دو سو گرفتهام و لب پنجره نشستهام، يك نفر از دور در سبدي سفيد ابر از آسمان جمع ميكند، با همان مناسكي كه مادر از بند رخت، شسته شدهها را به سبد ميريخت. به دستهايم نزديك ميشود، و از دستانم چيزي بر ميدارد، سبد را به كمر ميزند و در سياهي پشتبام همسايه گم ميشود. بغضي ندارم.
حوّا جان، كدام ابر، ابر ممنوعه بود؟ فكرهايم را كردهام، ميخواهم ببارمش. اگر تو طبق قراري كه گذاشتيم حوّا باشي و من كسي شبيه آدم، بگذار ابر را ببارم كه عالمي به جهان سر درگممان بيايند، دو فرداي ديگر بي من در اين دنيا با ابرها تنها ميمانيها...
نگرانيات درست است؛ ...نه، جايشان مطمئن نيست، بچهها كه بزرگ شوند عاقبت زير فرشهاي مادر بزرگ را ميبينند، نگاههاي زيرزيركيمان را هم ميگذارم داخل كولهام، فقط نميدانم چطور سرماي كلمات را دوام ميآورند، آب و آتشاند ديگر... از دو جنس. نه، بگذار نگاههاي زير زيركيمان را در چشمهايم نگهدارم، بهتر است.
ببخش كه براي رفتن نظرت را نميپرسم و ركاب را آماده ميكنم و چرخها را بازبيني ميكنم و بندهايم را محكم ميكنم، هميشه به خداحافظي توجه كردهام، لحظهاي كه براي مقطعي سكوت ميآفريند و براي زماني بلندتر تنهايي. ميخواهم ... بگذار اين جمله ناتمام بماند
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
يا: چه كسي دوتا چشم سياه داشت؟
_______________________________________________
سالها است ـ يعني از
همان دوران نوجواني كه نوشتن را جديتر گرفتم ـ وقتي ميخواهم بنويسم، بي وقفه دست
به صفحهي كليد ميبرم يا قلم را روي كاغذ ميلغزانم و، بد يا خوب، متني نوشته ميشود
و گاهي منتشر. اما حالا درست يك ماه و يك روز است به هيچوجه متني به پايان
نرسيده؛ آغاز شده اما ميان كلمات راه خود را گم كرده، وَ من ماندهام كه كجاي متن
بايد پيِ شخصيتها بگردم؟، خودم كجا هستم؟، مفهوم كجاست؟، فرم كجاست؟، دليل نوشتنهايم
را گم كردهام. شايد «دليل» را گم كردهام. رفتنها و آمدنهايم را گم كردهام.
تلنگر زماني خورد كه دوستي آمده بود به اتاقام و روي تخت دراز كشيده بود و موسيقي گوش ميداديم، سراغ چند آشنا را گرفت، بيخبر بودم، سراغ چند جلسهي هفتگي را گرفت، بيخبر بودم، سراغ دو سه كتابي كه پيش از آن برايشان كاري كرده بودم، را گرفت، بيخبر بودم!؛ از هرچه پرسيد يا با كلمات بازي كردم و گذراندم يا جوابي جز «نميدانم» نداشتم. و پرسيد كه چه بر سر خودم ميآورم اين روزها؟
به آسمان نگاه كردم، ابرها چنان همديگر را به آغوش كشيده بودند كه انگار هيچوقت قرار نيست از هم جدا شوند. به مجموعهي نوشتههايي كه از نادر دارم نگاه كردم، كاغذهاي A4 يكدست، قديميها طبيعتا زرد شده و جديدترها سفيد، تا آخرين بسته كاغذي كه يكبار دربارهشان گفتهام : «بهترين كادويي است كه تا به حال گرفتهام.» و نامهاي كه براي هليا و اليكا و رايكا نوشتهام و بعد دو ـ سه سال بهشان ندادهام. به مداد كامواپيچ شدهاي كه امسال هديه گرفتهام و روي ميزم است نگاه ميكنم، به پروندهي غزليات، قصايد و قطعههايي كه فقط پروندهشان پيش من مانده نگاه ميكنم، ... به هر سويي كه نگاه ميكنم چيزي جز كاغذ، نوشته، و حرفهايي از انسانيت نميبينم.
چشمهايم را ميبندم، چشمهايم را كه باز ميكنم 4 تماس بيپاسخ روي نمايشگر تلفن همراهم است، دوباره چشمهايم را ميبندم، اينبار كه باز ميكنم سه ساعت گذشته است، همكارم كنارم نشسته است و يك ليوان آب در دست دارد، پنجهاش را داخل ليوان ميكند و آب به صورتم ميزند، همكار ديگرم سمت ديگر ميز ايستاده، نور آبي تلفن همراهم روشن ميشود. همكار ديگرم برايم آبقند هم ميزند.
هنوز سرگيجهام هست، كاغذهاي درهم روي زمين ريخته شده را مرتب نميكنم، رو به روي صفحه نمايشگر رايانه خانگيام مينشينم و قصد نوشتن ميكنم. نميشود. چراغ آبي صفحه نمايشگر تلفن همراهم روشن نميشود. چشمهايم را ميبندم. بلندگوها صدايي پخش ميكنند كه انگار روزي من زياد گوش ميدادمش، به گوشم آشناست، ميخواند : دوتا چشم سياه داري...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شب را كه با سفارش بازديد از آسمان تو و حرف هميشگي او كه ميگفت «گونهات را به آسمان بچسبان، هرشب بوسهاي به لبهايش امانت ميدهم كه به گونهات هديه دهد» به خواب رفتم، انتظار صبح نداشتم، ...
صبح بيصدايت اما چنان پريدم از خواب كه انگار انفجاري در نزديكترين آسمان اتفاق افتاده است. و افتاده بود، درست ميان سينهام كمي مايل به چپ بمبي به اندازهي يك مشت منفجر شده، تركشهايش را چشمانم جمع كرده بودند، بيآنكه بدانم كدام منافق اين بمب را جاي گذاري كرده بود. همهي شيشههاي اطراف شكسته بود. به ياد روزهاي بمبباران افتادم و چسبهاي ضربدري روي شيشهها و چراغهاي خاموش و كز كردنهاي در پناهگاه، ميبيني؟ همهچيز بمبباران به عاشقي ميآيد... انفجار، كز كردن در پناهگاه، شيشههايي كه ميشكنند و چراغهاي رابطهاي كه خاموشاند.
روز، با همان سلام كه سر آغاز تلخ خداحافظي است، آغاز شد؛ و با اولين گامهايي كه روزي دردي بود، ادامه پيدا كرد. به كوهها هم فكر كردم، همانها كه با نخستين سنگ آغاز شده بودند، و تنها بودند؛ سنگها شيشههاي چسبخورده را هم ميشكنند. سنگها انگار از بمبها تأثيرگذارترند، و كم صداتر. آدمها بعد شكستن به دنيا ميآيند. به قول شاعر «... با نخستين درد». من با بمب پودر شدن را، به شكستن و تكه تكه شدن ترجيح ميدهم، شيشههاي شكسته دستهاي مهرباني كه براي امداد ميآيند، ميبرند.
از تمام خيابانها رد شدم، و از توجه باد به موهايم لذت بردم، چند كودك را ديدم كه خيره به من از مادرانشان ميپرسيدند «چرا گريه ميكند؟» يا «چرا هرگام را كه بر ميدارد نميداند كجا بايد بگذارد؟ ... تلو تلو ميخورد چرا؟» و مادرانشان هيچ براي گفتن نداشتند، دست كودكان را ميكشيدند تا كمتر به من خيره شوند بچهها كه روزي از انفجاري، بدنيا آمدند و من موجي يكي از همان انفجارها هستم انگار.
كار اتفاق تازهاي نبود امروز، اما معناي تازهاي داشت، معنايي كه در بعد ديگري از نفس كشيدن هر روزهمان بايد تكرار شود تا به گوشمان برسد. ساعتها نشستم تا بشنوم، و به سرعت گذشت. كلاه از سر برداشتم و به ابرهاي عصرگاهي سلام كردم و كتابهاي نميدانم از چه به هم ريخته شدهي روي ميزم را مرتب كردم و ساعت را نگاه انداختم، گذشته بود، بي آنكه مرا خبر كند.
□
ميخواهم بخوابم؛ به سفارش ديشبات آسمان را نگاه ميكنم، و به حرف هميشگي او را كه امانتياي به اسمان سپرده عمل ميكنم.
صدايي در ذهنم مي گويد «صبح انفجاري صورت ميگيرد»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
براي سايت خبرگزاري دانشجويي شريف روزي يك يادداشت در ايام نمايشگاه كتاب تهران مينويسم، غير از دو روزي كه سفر هستم. اين يادداشتي كه ميخوانيد يادداشت هفتم است. يادداشتهاي قبلي را هم لينك ميدهم كه ببينيد.
يادداشت هفتم - ياد باد آن روزگاران ياد باد

1
شايعه سازي با خبرهاي خبرنگاران كتاب در ايام نمايشگاه گاهي اوقات چنان ميگيرد كه نگو و نپرس. مثلا دوسال قبل وقتي مسئول بخش بازارجهاني كتاب و بين الملل بيستمين نمايشگاه كتاب بودم، تيتر زدم كه يانگوم در نمايشگاه كتاب تهران، يك مصاحبهي خيالي هم با او در غرفهي كره انجام دادم و منتشر كردم. كار به جايي رسيد كه شب خواهرم زنگ زد و گفت تو امروز با يانگوم مصاحبه كردي؟ دوستم ديدتت! واقعيت اما اينجا بود كه سي.ديهاي بدون سانسور فيلم پربينندهي آن روزگار براي اولين بار در نمايشگاه پخش ميشد.
حالا قضيه از اين قرار است كه امسال ظاهرا غرفهي كره جدي جدي جومونگ را به نمايشگاه آورده؛ البته نه خودش را، كتابش را، آن هم در 5 جلد. بعضيها ميگويند سريال پرطرفدار كرهاي از روي همين كتاب ساخته شده، كتاب به زبان اصلي است و من نميدانم كساني كه اين كتاب را ميخرند چطور ميخواهند آن را بخوانند.
هرچه گشتم آن حروف الفبا و دستور زبان كرهاي را كه آن سال به مناسبت پخش آن خبر كذب مسئولين غرفهي كره بهم دادند پيدا كنم و اينجا گوشههايياش را منتشر كنم به تيتر راهنماي خواندن كتاب زندگينامهي جومونگ حقيقي، پيدا نشد.
بالاخره اين هم ترفندي است براي اشاعهي فرهنگ كرهاي كه ايرانيهاي سفارت و خود مسئولينشان حسابي به آن واردند.
2
از اتفاقات مهم نمايشگاه امسال، به نظر من، انتشار مجموعهي بيست و يك ـ بيست و دو جلدي مجلهي راهنماي كتاب توسط يكي از ناشران اسم و رسم دار است با قيمتي كمتر از نصف قيمت بازار آزاد؛ يعني 450000تومان.
همين دو سه ماه قبل از يكي از مجموعهدارها قيمت گرفتم تا اگر بشود دستي بالا بزنم و اين مجموعه را بخرم، قيمتش حدود يك مليون و سيصد هزار تومان بود.
حالا شايد شما بپرسيد اين راهنماي كتاب اصلا چي هست كه من اينقدر ميخواستم و ميخواهم پول بالايش بدهم!؟ اين مجموعه به شكلي نيمي از ادبيات معاصر ايران و جهان است. آن روزگار يعني از اوايل دههي بيست شمسي چند نشريه مشغول به كار شدند كه حسابي ذهن مردم را به ادبيات ايران و جهان تغيير دادند، يكي از اين نشريات همين راهنماي كتاب بود، يكي ديگر يغما، بود، يكي ديگر آينده بود، (كه آينده از سال 1306 يا 1307 شروع به كار كرد و با فاصلههاي زماني نا مشخص تا 1375 – 1376 اگر اشتباه نكنم زير نظر خانوادهي افشار (محمود (پدر) و ايرج (پسر) منتشر ميشد.) يكي ديگر سخن بود.
تغريبا اين نشريات با جدي شدن انقلاب بهمن ماه 1357 ايران، منفعل و بعد هم به كلي تعطيل شدند. مثل بنياد شاهنامه و خيلي مراكز فرهنگي تأسيس شده در دهي هزار و سيصد و پنجاه. دوستاني كه دوست دارند جريانات اتفاق افتاده در فرهنگ ايران آن روزگار را بخوانند و دلايل تعطيلي اين نشريات را ميتوانند به سرمقالههاي محمود عنايت در مجلهي نگين مراجعه كنند. البته توقع نداشته باشيد كه يك دفعه محمود عنايت نبشيند و هر نشريه را بررسي كند، او در آن سرمقالهها حرفهاي پيش از انقلاب را رو به روي عملكردها گذاشته، از نظر فرهنگي البته.
3
متني كه براي (2) نوشتم خودش يك معرفي نسبتا مفصل بود. اما ميخواهم يك كتاب ديگر را هم معرفي كنم، آن هم «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» است، نوشتهي مهديه ميداني. اين كتاب توسط انتشارات شلاك منتشر شده و امسال اولين سال حضورش در نمايشگاه است.
اگر به موسيقي و خوشنويسي ايراني علاقه داريد حتما آن را بخوانيد، كه از دست دادن نثر يك كتاب اولي كه با پژوهش شروع كرده ديدن دارد، و خواندن، و خوشحال شدن ؛ كه از پس كتاب بر آمده است.________________________________________
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
من با نگاهم
خورشيد را
به عزاي چشمان منتظر مينشانم
دستهايت هرقدر گرم باشند، مرا
اميدي به بخشش آنها نيست. دستهايم را در باران سرد در جيبهاي خاليام ميخوابانم؛
يتيم نوازيات را به رخ مردم نكش، بر بام آسمان بنشين و نگاه كن، بالاها راحتتر
ديده ميشوند، همانها پيام صلح و دوستيات را خواهانند. ما كودكان جنوب، هرقدر هم
بزرگ باشيم، در شب از پس سياهيمان ديده نميشويم، هر قدر چشمانمان برق بزند، نه
نوري به چشممان است كه با قطرهي باراني زير نور اشتباه شويم، و نه سويي كه جاي ستارهاي
كه در شبي حتي بيكدورت رسد شويم.
باران كه زد از رشتههايش بالا آمدم بي اجازه و روي يكي از ابرها نشستم، چند متر آن سوتر به ابري ايستاد و ابر ديگري به او خورد، نور جهان را گرفته بود، صدايي آمد، ابر تكه شده بود، ايستادند به مشاجره، دختري آن سوتر از من گريست و باران تمام شهر زير پايمان را بيشتر شست. به راه افتادم، سوي ديگر، ديگري نشسته بود، انگار سالهاست كه نيست، حاضران ميگفتند باران شب قبل او بود كه بر شهر باريد. سوي من آمدند، آماده بودم، و اعلام كردم، گفتند باران فردا شب از آن توست.
نگاه كردم به شب، پنجره نيمباز مانده بود، كاج رو به رويم از هر شاخه آبستن داري بود كه گردن آويز شخصي قرار بود باشد، نام هر شخص را به دارها حلقه كرده بودند، نگاه كردم، اولي من بودم، ... همه من بودم، هر شاخه از خياباني تشكيل شده بود و من از هر پياده رو در حال حركت، كنارم شخصي بود بي هيچ شباهتي به همهي آنها كه ميشناختم.
از چشمهايم برخواستم، دستهايم درجيبهايم خوابيده بودند، تو ايستاده بودي و دستهايت را سمتم دراز كرده بودي كه «سخت نگير، هرقدر سخت بگيري بيشتر سخت بر تو ميگذرد.» و زير لب خواندم «خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد؟» و تو خنديدي، ازدستهايت ترسيدم، به ترحم آمده بود، و از پلهپلههايي كه تا ملاقاتي آن كه تو ميداني و من ادامه داشت، آمده بود، زير لب گفتم «عشق ما نيازمند رهايي است، نه تصاحب» و تو ديگر نبودي.
ازدستهايت هيچخبري نميخواهم. من با چشمانم خورشيد را به عزاي مادران مويه كني خواهم آورد كه فرزندانشان روزي عاشقات بودند. يتيم نوازيات اينجا خريداري ندارد، ما از جنوبيم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
قرار
شد بهمناسبت روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب در ویژهنامهای در هفتسنگ،
برخی روزها هفت کتاب در حوزههای مختلف معرفی کنیم. با موضوع رمان ایرانی شروع کردیم و حالا نوبت رمان خارجی است.
***
رمانهای ترجمه ... و اصلا ادبیات ترجمه درست مثل اجرای جدید یک تأتر است. یعنی همانقدر نویسنده حق دارد که مترجم محق است.
میخواهم فقط رمانهایی را بنویسم که خواندمشان و خوشم آمد. رمانهای با ترجمهی بد آنقدر فراوانند که نگو و نپرس. انصافا پیدا کردن هفت رمان برایم کار خیلی سختی بود، به همین دلیل سال انتشار را به کلی کنار گذاشتم و فقط آنها که خوب بودند و احتمالا در بازار کتاب حضور دارند را آوردهام.
۱- خاک غریب / نشر ماهی / نوشتهی جومپالاهیری / ترجمهی امیر مهدی حقیقت.
نثری میانه دارد. نه آنقدر سخت و فخیم که هیچ از داستان نفهمی، و نه آنقدر
محاوره که اصطلاحات جدید و مد روز را همراه داشته باشد و این تکهکلامها
را حرفهای شخصیتها کند. نویسندهی این کتاب جایزهی پولیتزر سال 2000 را
گرفته است.
۲- آبروی از دست رفتهی کاترینا بلوم / نشر نیلوفر / نوشتهی هاینریش بل / ترجمهی حسن نقرهچی.
نثری مرموز در ابتدای داستان دارد. انگار گزارشی جنایی و رمزگونه دارد،
این کتاب را من به این دلیل خواندم که دوست داشتم نثری را پیدا کنم که هیچ
راویای نداشته باشد یا راوی در متن گم شده باشد؛ انتظارم را برآورده کرد.
۳- دلتنگی / نشر افراز / نوشتهی آلبرتو موراویا / ترجمهی فرامرز ویسی.
موراویا نویسنده ـ روانشناس خوبی است که در ایران زیاد شناخته شده نیست.
همواره باید در داستانهایش منتظر روی دیگر شخصیت قصه باشی. این کتاب هم
از این قائده مستثنی نیست. توصیهی موکد من این است که اگر زبان ایتالیایی
بلد هستید، کتابهای او را به زبان اصلی بخوانید، چرا که علاوه بر مسئلهی
مهم فرهنگ جاری در آن زبان، سانسورهای عذاب آوری است که در کتابهای او
صورت میگیرد. این سانسورها درست مثل همان گلولهای است که در فیلمها
شلیک میشود و سرنوشتش نامعلوم میماند.
۴- گزارش یک قتل از پیش اعلام شده / نشر آریابان / نوشتهی گابریل گارسیا مارکز / ترجمهی کیومرث پارسای.
نثر مارکز که برای مخاطبان جدی ادبیات آشناست. نویسندهای از آمریکای
لاتین که بیدلیل نام او همیشه در ذهن من کنار نام ارنست همینگوی است.
نمیدانم، شاید به این دلیل باشد که هر دو به کوبا علاقهی بیحدی داشته و
دارند. در معرفی این متن اینقدر بگویم که نویسنده آنقدر رو بازی کرده که
شما را گیج میکند.
۵- اسپارتاکوس / انتشارات امیرکبیر / نوشتهی هوارد فاست / ترجمهی ابراهیم یونسی.
بی شک یونسی یکی از قلههای ترجمه در صد سال اخیر ایران است. حیف که
بیماریاش او را کم کار کرده است. اسپارتاکوسی که او ترجمه کرده است لحظات
پر فراز و نشیبی برای من ایجاد کرد. من به دوستانی که دوست دارند در آینده
نویسندگی را یاد بگیرند بیشتر توصیه میکنم این کتاب را بخوانند و حتی از
آن مشق کنند. هرچه باشد ما محمد قاضی، رضا سید حسینی، را در ترجمه داشتیم،
که حرفشان حرف بود، و خدا زنده نگهدارد کسانی را مثل نجف دریابندری و
ابراهیم یونسی و ابوالحسن نچفی را، که سایهشان بالای سر سرکش مترجمان
جوان باشد. اسپارتاکوس را بخوانید.
۶- وداع با اسلحه / انتشارات نیلوفر / ارنست همینگوی / ترجمهی نجف دریابندری.
این کتاب در اصل اولین کتابی است که از دریابندری منتشر شده است. اما
تاجایی که یادم هست دو یا سه بار تغییراتی پیدا کرده و هربار روانتر و
آسودهتر شده است.
همینگوی زندگی پر فراز و نشیبی داشته و جدیدا احمد کسایی پور کتابی
دربارهی زندگینامهی او برای نشر هرمس ترجمه کرده است، که توصیه میکنم
آن را هم بخوانید. همینگوی هم در زندگی خیلی فراز و نشیب داشته و
داستانهایش تا مقدار زیادی تخیل او از دنیای قابل لمس است.
۷- نان و شراب / نشر زرین / نوشتهی اینیاتسیو سیلونه / ترجمه ی محمد قاضی.
در تعریف از این کتاب این را میتوانم بگویم که قاضی اگرچه خود دنکیشوتش
را خیلی دوست داشت؛ اما این کتابش بسیار به نثر معیار نزدیک است؛ و توسط
بسیاری از مترجمان به الگوی ترجمههای دیگر قرار میگیرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان ایران

قرار شده است که راجع به هفت رمان کوتاه و مختصر، درست برعکس حوصلهای که خواندن رمان میطلبد، حرف بزنم.
پیش از اینکه کتابهای مد نظرم را بگویم باید به نکتهای اشاره کنم؛
موضع من نویسندهی متن دربارهی کتابها به هیچ وجه کتمان نشده و نمیشود،
اما اگر اکثریت جامعهی ادبی کنونی ایران آن را قبول کردهاند برایتان
انتخاب کردهام و آوردهام و معرفی کردهام، حالا این بماند که به نظر من
اکثریت در بیشتر مواقع اشتباه میکنند! ۱- پر سر و صداترین رمان امسال منتشر شده را با کمی تأمل میتوان رمان «دا»
معرفی کرد. رمانی که در مدت کوتاهی بارها چاپ شد و نامش چنان سر زبانها
افتاد که نویسنده یا نویسندگانش را ـ که اولین کتابشان بود و شاید آخرین
آنها هم باشد ـ به تلویزیون کشید و در خبرها آمد که قرار است راجع به آن
یا دربارهی مسائلی که در آن صحبت به میان آمده فیلم هم ساخته شود. ۲- یک کتاب دیگر هم امسال من را متحیر کرد، آن هم «بیوتن»
رضا امیرخانی است که توسط نشر علم منتشر شد. این کتاب هم در چند ماه بارها
چاپ شد و جلسه نقد برایش گرفته شد و خلاصه کلی فروش کرد. امیرخانی که با
کتاب «منِ او» به اوج رسیده بود و دل خیلیها را با نوشتن «سفر به
سیستان» سوزانده بود ... ـ یکیاش خود من، وقتی شنیدم به آن سفر رفته و
میخواهد خاطرهها را بنویسد از چشمم رفتاد، اگرچه بعدا جایی انگار گفته
که اگر جرج بوش هم دعوتش بکند برای سفری خاطره نویسی کند، قبول میکند! ـ
الغرض، میگفتم که امیرخانی که با آن رمان متعهد ـ عشقیاش (همان من او)
خیلی سر زبانها افتاده بود با بیوطن حسابی به سر زبانها برگشت و زود با
آمدن «دا» دوباره از سر زبانها افتاد. ۳- یک کتاب اولی دیگر هم دو سالی است سر زبانها افتاده، و از آنجا که
ما محدودیتی در سال نشر کتابها نداریم و فقط در ذهنمان دوست داریم
کتابهای جدیدتر را معرفی کنیم میگوییم که «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری را از دست ندهید. ۴- «اژدها کشان» یوسف علیخانی هم از آن کتابهای
نسبتا خوب بود که امسال دیدم. این کتاب نامزد هشتمین دورهی جایزهی
گلشیری شد و این مسئله آنقدر به دل نویسندهاش خوش نشست که در مصاحبهاش
با یکی از خبرگزاریها ـ ایسنا، مورخ 12 / 11 / 1387 ـ گفت حتی اگر جایزه
را نگیرم میتوانم افتخار کنم. ۵- یک اتفاق جالب هم امسال در کتاب سال افتاد که از یاد نرفتی است، آن
هم اعلام پیش از موعد برندهی کتاب سال در دو زمینهی شعر و داستان بود.
اولی را که ما نمیتوانیم راجع به آن صحبت کنیم، دومی را اما جا دارد.
کتاب دوم نوشتهی فیروز زنوزی جلالی بود، به نام «قاعده بازی». ۶- رمان «پری فراموشی» هم از یک نظر برایم جالب بود.
آن هم نظر مدیاکاشیگر راجع به آن... یعنی اصلا آن نظر بود که من را وادار
به خواندن این کتاب کرد، کاشیگر گفته بود این رمان یک بلایی سرش آورده، من
خواندم تا ببینم این رمان توانایی آن را دارد که بلایی سر من بیاورد یا
نه؛ بلایی نیاورد. ۷- من عاشقیت در پاورقی مهسا محبعلی را خیلی دوست داشتم به همین دلیل با شنیدن خبر انتشار کتاب «نگران نباش»
او آن را خواندم. کتاب خوبی بود، همانطور که در همهی متن دیدید اصلا از
تکنیکهای داستانی حرفی نزدم، و هر کدام را گذاشتم سر نقدی که شاید روزی
دربارهشان بنویسم.
این اتفاقات هرقدر هم که برای کتابخوانی مفید باشد، آدم بیطرف را به فکر فرو میبرد که نکند تب تند زود بخوابد!
از این حرفها گذشته ـ که نگویند فلانی دارد سیاه انگاری یا سیاه نویسی
میکند این ابتدای بهار کتاب! ـ بهتر است از کتابخانه این کتاب را بگیرید
و بخوانید و اگر دوست داشتید کتاب را داشته باشید بخرید و یکبار دیگر هم
بخوانید و نگه دارید. این کتاب را انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.
بعضیها دربارهی این کتاب میگویند «بیوتن به نوعی ادامه ارمیا است که البته شخصیتهای حاضر در داستان این نظریه را تقویت میکند.»
نثر امیرخانی تا نثر معیار خیلی فاصله دارد اما خوبیاش این است که
نویسندههای جوان، یا علاقهمندان نویسندگی را تشویق به نوشتن میکند، از
این جهت پیشنهاد میکنم بخوانید.
این کتاب شاید به دلیل روزنامهنگار بودن نویسندهاش نثری ملموس و قابل
فهم برای خوانندههای امروز داشته و اگرچه در سال 86 منتشر شده است، امسال
هنوز در محافل جدی نویسندگی حرفی برای گفتن داشت.
کافه پیانو که توسط نشر چشمه منتشر شد و از طرف بعضی مراکز فرهنگی مثل ناشر اثر پرفروشترین کتاب سال اعلام شد به نظر من از دو کتاب بالایی خواندنیتر است.
حالا فکر کنم چاپ سوم آن در نمایشگاه باشد. این کتاب از آن کتابها بود که
بعضیها گفتند بخاطر روزنامهنگار بودن نویسندهاش اینقدر دربارهاش صحبت
شده، البته بعید نیست و صد البته بی تأثیر نیست این مسئله، ... شما
میتوانید داوران خوبی باشید، بخوانید و ببینید این کتاب که توسط نشر نگاه
منتشر شده است ارزش این را داشته که شایسته تقدیر در جایزه جلال آل احمد
یا نامزد هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری بشود یا نه!؟
راستش را بخواهید من از این کتاب اصلا خوشم نیامد، هر قدر خواستم نزدیک بشوم به این کتاب نشد، اما خواندم بالاخره.
یاد حرف مجتبی مینوی افتادم که جایی گفته است: کتابهای بد را هم باید خواند تا در موضع لزوم بشود کتاب بد را هم شناخت!
این کتاب را که انتشارات علم منتشر
کرده بخوانید، شاید یک روزی به کارتان آمد، شاید هم اصلا با من همعقیده
نبودید؛ بالاخره کتابی است که جایزهی اول کتابسال اخیر را گرفته!
پری فراموشی را انتشارات ققنوس
منتشر کرده است. من کتاب را بعد از خواندن به اولین شخصی که ابراز علاقه
کرد هدیه دادم، اما این دلیل نمیشود شما آن را برای خودتان نگهداری
نکنید؛ هرچه باشد فرشتهی احمدی مدتها به عنوان منتقد ادبی نویسندگی کرده
است.
ضمیمهی روزنامهی اعتماد ـ شماره ۱۸۶۷صفحه ی ۱۰ ـ در بارهی این کتاب
نوشته بود : «"پری فراموشی"در ... مدت کوتاه انتشارش با واکنشهای متفاوتی
از طرف منتقدان ادبی مواجه شده است. برخی این رمان را در ادامه ی سنت رمان
نویسی نویسندگان زن در سال های اخیر می دانند. که البته این بار با فضاهای
ذهنی و خیالبافی راوی آمیخته و از این رو اوج و فرود داستان کم رنگ تر
شده.موافقان هم ظرافت های نویسنده در آفرینش جهان ذهنی شخصیتها. ارائه ی
تصویری تازه از نقشهای اجتماعی که به صورت کلیشهوار در داستان فارسی
ارائه میشود و همچنین دقت در فضاسازی و اجرا و تعبیرهای شاعرانه را بر
شمردهاند. به نظر میرسد با توجه به انتشار رمانهایی از مهسا محبعلی،
مرجان شیر محمدی، بلقیس سلیمانی و روح انگیز شریفیان سال ۸۷ فرصت مناسبی
برای مطالعه و تخمین وضعیت نویسندگان زن در ادبیات امروز ایران باشد.»
اما راجع به این کتاب میخواهم بگویم که با محبعلی دیگری رو به رو
میشوید، اصلا پیش از خواندن این کتاب هرچه از «صدا»، رمان «نفرین
خاکستری» یا همین «عاشقیت در پاورقی» به یاد دارید را کنار بگذارید، بعد
شروع به خواندن کنید. کتابی صریح و روان است با اصطلاحات امروزی. که
همیناش هم مرا نگران کرده، چرا که چند صباح دیگر شاید مورد استقبال قرار
نگیرد، میدانید که اصطلاحها وقتی تعییر میکنند بی معنی میشوند، این هم
باشد برای نقد یا یادداشتی که روی هر کدام از این کتابها مینویسم.
نگران نباش را نشر چشمه منتشر کرده است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دستهايت را گرفت، حالا شما دونفر مركز دايرهاي شده بوديد كه حضار سالها چشم انتظار
ديدارتان بودند، آنها سالها منتظر ديدار شخص دوم يكي از شما دونفر بودند، و هيچكدام
از جوانترها هر كدام به بهانهاي پا پيش نميگذاشتند كه خودشان را يكي كنار آن
ديگري فرض كنند.
از دستها ميگفتم، نه؛ بگذار از چشمها بگويم، به چشمهايت كه خيره شد، سرش كمي پايين را نگاه ميكرد، كمي، تو، بالا را نگاه ميكردي؛ دستهايش را حلقه كرد، حالا تو مركز يك دايرهي ديگر هم بودي، تو هم دستهايت را حلقه كردي، و او در حلقهاي ديگر متصل به حلقهي خودش احساس امنتيت كرد، چشمهايش را بست، سرت را گذاشتي روي سينهاش و او شد تكيهگاه تو.
هواي محوطه ي بيروني تالار خوب بود، چشمهايم را كه باز كردم، روي پلههاي استخر نشسته بودم، عكس ماه روي آب افتاده بود و با فاصلهاي بيست متري از من دايرهاي تشكيل ميشد از او سمت من، يك نفر آن سوي تاريكي استخر سنگي به ماه ميانداخت.
حكايت دستها و چشمها جدا نشدني بودند، چشم كه نگاه ميكرد، دستها گره ميشدند، شما پا عوض ميكرديد، چشمهايتان كه باز ميشد و خيره به هم ميشديد، نفس عميق يكي ديگري را كمي دور ميكرد، دستها اما مانع جدا شدنتان بود، چرخي ميزديد و گوشهاي ديگر...
...
ناتمام
18-8-1385
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

خبر بستري شدن رضا سيد حسيني به دليل كهولت سن برايم نگران كننده بود، او از معدود ماندههاي نسلي بود كه دههي بيست را به خوبي به ياد داشت. دههي بيست دههاي است كه به نظرم پايههاي دههي شكوفايي ادبي ايران در قرن اخيرـ يعني دههي چهل و پنجاه ـ در آن ريخته شد. اينها همه را كنار جنگ جهاني دوم و شرايط سياسي ايران آن روزگار بگذاريد، آنوقت خواهيد ديد از چه تجربهاي سخن ميگويم.
او در نشريههايي مثل سخن، يغما، راهنماي كتاب ترجمه و نوشتههاي بسيار مفيدي دارد. هميشه دوست داشتم مجموعهاي از خاطرات او منتشر شود. سيد حسيني از آن دسته آدمهايي بود كه خيلي دوست داشتم ببينمشان، مثل فريدون آدميت كه سال گذشته درگذشت.
خبر درگذشت سيد حسيني را امروز عصر از عزيزان هفتسنگيام شنيدم و طبيعتا ناراحت شدم. و دلم براي آنها كه زندهاند تنگ شد. كساني مثل محمد علي موحد عزيز، نجف دريابندري عزيز، ابراهيم يونسي عزيز، هوشنگ ابتهاج عزيز، دكتر شفيعي كدكني عزيز، ايرج افشار، دكتر علي رواقي بزرگوار ، دكتر حسن كامشاد بزرگوار و ديگراني كه هر روز از تعددشان كم ميشود.
پ.ن: تصوير بالا را از وبلاگ حسن فرهنگي آوردهام، البته خودش هم در اصل عكس هست، اما من از تصوير جدايش كردم، بي اجازهي خودش. اميدوارم او زنده و موفق باشد و قلمش روز به روز تواناتر شود. حالا هيچ كدام از اين سه نفر بزرگوار يعني «رادي» و «ابراهيمي» و «سيد حسيني» كنار ادبيات ما نيستند متاسفانه.
____________
تشييع پيكر سيدحسيني؛ 9 صبح يكشنبه از مقابل تالار وحدت
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ميخواهم از پشت ميز بلند شوم و سر رسيدم را ورق بزنم و كارهاي روز شنبه را بنويسم و راه بيفتم، به جانم افتاده اين فكر كه بنويسم يا ننويسم. تلفنم زنگ ميخورد، همكار اتاق رو به رويي است، يك حياط فاصله داريم، كارهاي من مانده براي شنبه، كارهايي كه شنبهي قبل بايد تحويل داده ميشد. قطع ميكنم.
خندهام ميگيرد از آدمهاي اطراف دور يا نزديك، چه فرق ميكند؟ آدم نزديك هم مگر هست؟ آدمها در نزديكترين زمان ممكن ميتوانند دورترينها به همديگر باشند، كه هستند، و اصلا همين باور شده كه من به هيچ وجه ممكن نميتوانم دو نفر ادميزاد وقتي با هم يا براي هم حرف ميزنند راست ميگويند، اصلا مگر حرف راستي هم براي زدن مانده؟
از خيابان رد شدم، نيسان آبي، با شتاب به سمتم آمد، باران همهي چالهها را همسطح زمين كرده بود، نيسان همهي آب چالهها را روي من خالي كرد، داشت سرريز ميكرد، اگر او اينكار را نميكرد...
ياد حرفها افتادم. سرم را به رسم فراموشي موضعي تكان دادم، اين را كسي نميداند، وقتي چيزي به ذهنم خطور كند، و دوستش نداشته باشم، يا حوصلهاش را نداشته باشم، سرم مثل نمكداني ميشود كه با يك تكان بايد همهي نمكهايي كه روي زخم ميريزند خالي شوند، سرم را تكاندم، پلير را روشن كردم. صدايش را زياد كردم، و فقط به چراغهاي راهنما نگاه كردم، نيسان اول به خاطره نپيوسته، دو نيسان ديگر از خجالتم در آمدند. به اين فكر كردم كه چالهها ميتوانند راست بگويند، فقط شفافسازيشان كمي قهوهاي است انگار!
سه ساعت بعد رسيدم خانه، باران ادامه داشت.
خنده هنوز روي لبانم بود از حرفهايي كه بالاخره ـ حتي اگر گوشي بهشان نسپارم ـ شنيده ميشوند، قولها، ناراحتيها، خندهها، نگاهها، صداهاي بلند و كوتاه، چقدر آدمها ميتوانند دروغ باشند؟ حتي امكان دارد نباشند، و جهان خطاي ديد مختصري باشد...
حسين آمد به نگاهم. حتما او بيشتر از من راجع به اين چيزها فكر كرده و نظريه ميداند، اما من نظريهاي را قبول ندارم كه او بخواهد بگويد، حتما هم ميداند اين اخلاقم را، و نميگويد، خوب است... نگفتن خيلي خوب است.
چشمهايم ميسوزد، ياد سه نفر را به ذهنم دعوت ميكنم، در خيالم به اولي يك شاخه رز سفيد با رگههاي ظريف سرمهاي ميدهم، به دومي يك شاخه ياس و به سومي... نميدانم، دوست دارم براي اين سومي يك نفر را دعوت كنم تا رو به رويش بنشيند، او را به گل چهكار؟ البته بد نيست كه اولي را هم 21 همينماه دعوت كنم رويان، كنار همان ساحلي كه او ميداند و من، و دومي را هم به يك پياده روي باراني، همراه با عكسهايي كه قرار ميگذاريم هيچوقت نگيريمشان. و سومي ... باز هم يك نفر را كه چشم در چشم شود.
ميخندم، چشمهايم را روي هم ميگذارم، دروغهايم را ميشمرم، هم آنهايي را كه شنيدم، هم آنهايي كه گفتم، ... به نتيجه نميرسم، ياد آن داستان كتاب سوم مثنوي ميافتم، كلي ميگويم، همهي روزم، او ميگفت همهي صندوق.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
براي
جهان اتفاقي است همواره در شرف وقوع، نيت كن و به فال نيك
بگير. و دل به صدايي تازه، خوش نكن؛ كه صدايي براي تو و من و امثال ما اميدي نو در
بر نخواهد داشت. مرا و افقها را نگاه نكن، به گامهاي كوتاه نگاه كن تا نه چون من و
امثال من، تو درست گام برداري و ناگهان نبيني 8 سال تمام فقط فكر كردهاي به راه رفتن
و گامهايي كه برداشتهاي همه در باتلاقي بوده كه تا گردن امروز تو را در خود
دارد.
من اگر مرد افقهاي دور شدم، به نگاه تو و افقهاي دور است كه اينطور مينمايم؛ اگرنه بسيار كسان هستند و ميدانمشان كه اعتفادي ديگردارند، آنها ميگويند «احمق سر به هوايي است، سرخورده از احساسات نوجواني؛ بيسوادي است در پوستهي كتابها و كاغذها، كه اگر شسته شود مغز كرم خوردهاي بيش نيست». تو خوب ميداني كه گامهاي كوتاه فرصت نفس عميق ميدهند، سرعت من باعث شده كه هيچوقت لذت نفس عميق را نكشم.
من اگر نميگويم، و شاكياني دارم، گوشي ندارم، درد اين كه كساني فكر كنند گوشي براي تو ميتوانند باشند و نباشند، بيشتر از لب به دهان گرفتن و نگفتن است، پس من نميگويم. اما تو اين رويه را براي خود پيشه نكن. _ هرچند ميدانم كه تو هم كارت از كار گذشته. _ اما از اين كمترين بشنو و بگو.
من حسودي ميكنم، من داوطلبم كه حسودي كنم به آن حرفها و بيدار نشستنها كنار تخت و سكوت را شمردن، درست زماني كه بايد هياهويي باشد بيوقفه، براي تو. من حسودي ميكنم به اشكهايي كه راهشان را گم ميكنند و از چشم سرازير نميشوند و تو را پشت خندهاي پنهان ميكنند، چشم گذاشتهاي و تا چند ميخواهي بشماري؟ ميخواهي آسمان را تا كجا بالا ببري؟ ميخواهي باران را از كجا به زمين معرفي كني؟ ميداني هرچه جسم از بالاتر رها شود با شتاب بيشتري به زمين نزديك ميشود؟ من توابع رياضي و فيزيكياش را نميدانم، سالهاست با مهندسي فاصله دارم، ... اما با حسودي به هيچ وجه فاصله نگرفتهام...
تماسها از طريق تلفن و اينترنت و عكس و هر وسيلهي ارتباطي ديگر برقرار نميشوند، تو بايد اين را خوب بداني، و تنهاييها از گوشهاي كز كرده در دلي زنگ زده؛ تمام تماسها از زماني آغاز ميشوند كه نگاهي گره ميخورد، و حتي براي يكبار آن اتفاق عظيم ميافتد؛ درست آن لحظه است كه هر كس اين نگاه را هرگوشهاي از جهان تجريه كرده باشد، به ياد همهي مشابهان خود ميافتد و تماس برقرار شده است، باور كن به همين راحتي، شك نكن. وسايل ارتباطي همه بهانهاند، همانقدر مفيد كه مضر.
من از تو توقع دارم جهان را در دست بگيري، روزگار اكنون به شماره افتاده است...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
منتقدانِ پشت عنوان «روشنفكر»ي پنهان شدهي نادر ابراهيمي به
دليل دو كتاب و پايان بندي رمان بلند «آتش بدون دود» قصد دارند او را از صحنهي
نويسندگي ايران كنار بگذارند. از طرف رو به رو هم عدهاي هستند كه قصد دارند به
دليل اين دو كتاب، نادر ابراهيمي را انساني باب ميل جناح سياسي خودشان كرده و مثل
خيلي چيزهاي ديگر تفكر او را هم مصادره كنند. آن دو كتاب «با سرودخوان جنگ در خطهي
نام و ننگ» و «سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما ميآيد» است.
با سرود خوان جنگ در خطهي نام و ننگ سفرنامهي نادر از جنگ و جبهه است، سه ديدار هم رماني است بر اساس زندگي امام خميني.
هر بار كه كساني راجع به اين دو كتاب صحبت ميكنند يا تنهاي به اين دو كتاب ابراهيمي ميزنند دوست دارم يك بار ديگر آنها را بخوانم، اما متأسفانه هر بار به دليلي نميشود. نگاهي به يادداشتهايم از اين دو كتاب مياندازم و به فكر ميروم كه چرا اين دو كتاب و آن پايان بندي به چشم بعضيها گُل ميآيد و به چشم بعضي خارِ گُل!
من اين دو كتاب را و آن پايان بندي را طبيعي ميدانم، ابراهيمي حدود 5 دهه در ايران نويسندگي كرده است، حدود يك پنجم ازاين 5 دهه در جنگ ميان ايران و عراق ـ با آن پشتوانهي اروپايياش ـ گذشته، و يك نويسنده يك كتاب صد و خردهاي صفحهاي از آن نوشته است.
از طرف ديگر، اين نويسنده در زماني زندگي كرده كه شخصيتي به نام روح الله موسوي خميني در جامعه جرياني را سردمدار شده كه 2537 سال شاهنشاهي را برانداخته. (من در اين متن به جريانان اين اتفاق و حتي عقيدهي خودم در اين باره كاري ندارم) نويسنده هم يك كتاب را پيش از آن پيروزي راجع به يكي از تأثيرگذاران آن ـ كه امام خميني باشد ـ پي ريزي و بعد شروع به نوشتن كرده، كه در زمان انتشارش مخالفاني از جهت دوست داران امام خميني هم داشته، و نويسنده در مصاحبهاي اين نكته را ميگويد كه داستان مينويسد، نه تاريخ؛ كه عين واقعيت باشد. و ادامه ميدهد كه دربارهي حقيقتهاي آن همسر امام و نوهي امام اطلاع دارند، و همين مرا بس.
دربارهي آن پايان بندي، در كتاب بلند آتش بدون دود هم نكتهاي هست؛ به نظر من كشته شدن مارال پيش از پيروزي انقلاب و پس از سرقت از بانك با توجه به زبان تمثيل گونهي ابراهيمي اهميت بسيار زيادي دارد.
به احتمال خيلي زياد امسال نمايشگاه كتاب تهران، بعد از سالها هر سهي اين كتابها را داشته باشد، نشر اطلاعات با سرودخوان جنگ در خطهي نام و ننگ، انتشارات حوزهي هنري سه ديدار و انتشارات روزبهان آتش بدون دود را قول دادهاند به نمايشگاه كتاب برسانند.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
«قرار كه ميگذاشتيم باران ميگرفت»؛ اين را كه ميگويم شنونده ميگويد
«از آن تابستان پر باران سخن ميگويي؟»؛ متعجب نگاهش ميكنم با سر جوابش را ميدهم،
زود از جمع خارج ميشوم و فكر ميكنم «چقدر مگر ميشود بارانهاي
آن سال تابستان كه همه يادشان است؟» اولين تاكسي كه مقصدم را ميفهمد ميايستد و
سوار ميشوم.
مسير طولانيترين سفر درون شهري است، اما اگر پياده بروم كمترين زمان پياده رويهايم است، دوست ندارم رسيدن به مقصد عيني شود، زير لب زمزمه ميكنم «مقصد بهانه است»؛ راننده ميپرسد «با من بوديد آقا؟» جوابم منفي است، نوار كاست لب ضبط را با كمترين فشار به داخل هل ميدهد، نوار گير ميكند، بيرون ميآورد نوارش را و دو سه بار داخلش را فوت ميكند و يكي دوبار هم روي پايش ميزند و دوباره هل ميدهد داخل، صدايش در ميآيد «وقتشه ... وقتشه رفتن، وقتشه، وقتشه از تو گذشتن وقتشه،...» باران ميگيرد، راننده ميگويد «آقا! بدجور توي فكري! بيا بيرون» دو سه قطره باران روي شيشه مينشيند، همصدا با خوانندهاي كه صدايش ميآيد ميگويم «ميمونم زير هجوم سنگي آوار كينه...» بعد هم ادامه ميدهم «چه بايد بكنم؟»
پاكت سيگارش را از جلوي شيشه بالاي فرمان بر ميدارد سمت من ميگيرد و تعارف ميكند، ميگويم «نميكشم» و تعجب ميكند، اجازه ميگيرد كه يك نخ براي خودش روشن كند، با بي ميلي ميگويم هر طور راحت است... نميكشد، ميگويد «آقا اينقدر توي خودت نباش» ترافيك كمي روان ميشود، اولين دست انداز جدي در داشبردش را باز ميكند روي پايم، كتاب كوچك تئوريهاي تربيتي صمد بهرنگي كه فكر كنم بعد از انقلاب چاپ نشده بيرون ميافتد، به همراه يك جلد سنگي برگوري جلال آل احمد، متعجب نگاه ميكنم و در داشتبرد را ميبندم. عذر خواهي ميكند، و ميپرسم «صمد ميخواني؟» ميگويد «ميشناسياش؟» ميگويم «دوستش دارم» بخشي از اولدوز و عروسك سخنگو را ميخواند. باران تندتر شده است.
به چهارراه ميرسيم، پياده ميشوم. باران آنقدر شديد شده كه كيف نوربين به كلي خيس است و ميترسم بيش از اين اگر خيس شود به نوربين آسيب برسد؛ قدمهايم را تندتر بر ميدارم و سعي ميكنم از سمتي حركت كنم كه باران كمتري به كيف بخورد. سايهاي از پشت سر نزديك ميشود و ميگويد «چقدر قدمهايت تند شده، باران ميآيد سر ميخورم، بايست...» سمت صدا ميچرخم، ميگويد «اندازهي همهي اين سالها دارد باران ميآيد، چند روز است؟» تاريك است هوا، نميبينماش، عينكم غرق آب است، ديدن سختتر شده، ميگويد «سال و روز و ماهش كه مهم نيست... چتر هم كه هنوز نداري...» فكر ميكنم اشتباه گرفتهام، يا شايد اشتباه گرفته باشد، بر ميگردم كه بروم. صداي پا تندتر ميشود پشت سرم؛ ميگويد «قرار كه ميگذاشتيم باران ميگرفت، يادت هست؟» ميايستم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
حوصله نداشتم، چشمهايم را بستم و دستهايم را گذاشتم روي هم و پيشانيام را گذاشتم روي آنها روي ميز، چشمم را كه باز كردم نيمساعت گذشته بود، صفحهي موبايل روشن شد و نام دوستي را بر آن ديدم، بي درنگ برداشتم. سلام و احوالپرسي كه طبيعي بود، سعدي خواند. خيلي از غزلهايي كه دوست داشتم را شنيدم دوباره، وسطهاي خواندنهايش حوصلهي حضور در محل كار اول رفت و آمادهي رفتن به محل كار بعد شدم.
تمام مسير را خواند، و گاهي جويا شد كه چرا هيچ نميگويم؛ جوابي نداشتم كه به او بدهم، فقط در دلم ميگفتم «جايي كه سعدي بگويد چه جاي سعيد؟» و دوباره ميخواند. خواستم يك غزل از سعدي را كه دوست دارم بخواند، خواند : بكن چندان كه خواهي جور بر من / كه دستت بر نميدارم ز دامن / چنان مرغ دلم را صيد كردي / كه بازش دل نميخواهد نشيمن / اگر داني كه در زنجير زلفش / گرفتار است، در پايش ميفكن / ..../ تو را خود هركه بيند دوست دارد / گناهي نيست بر سعدي معين.
... و انصافا خوب خواند، به محل كار بعدي رسيدم، مناسبات كاري هيچ وقت موافق ميل نيست، مجبور به خداحافظي بودم و ناراحت از تمام شدن زماني ديگر... قطع كرديم، كمي ايستادم، زير لب خواندم : همهي عمر همان بود كه با دوست به سر شد...
همين الان كه مشغول نوشتن هستم رسيدم خانه، به سعدي تفال زدم، آمد : گر غصهي روزگار گويم / بس قصهي بيشمار گويم / يك عمر هزار سال بايد / تا من يكي از هزار گويم / چشمم به زبان حال گويد / ني آنكه به اختيار گويم ...
شاهدش را نگاه كردم: بكن چندان كه خواهي جور بر من...
پ.ن : اين را هم ببينيد
5و7دقيقه
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با اجازهي استاد حميد محمدي محمدي
حميد محمدي محمدي يادداشتي نوشته كه من بعد خواندن آن از نوشتن اين يادداشت شرمنده شدهام.
يادداشت حميد مرا به فكر فرو برد و اتفاقاتي را به خاطرم
آورد. بعد از پيشرفت نسبيام در كاري كه امروز انجام ميدهم و فاصله گرفتنام از
دنياي مطبوعات، بسياري از كساني كه دبيري و سردبيري مجموعههايي كه روزي برايشان
نوشتهام را ميكردند، مدعي شدند كه آنها مرا راهنمايي كردهاند تا به اين سمت و
سو كشيده شوم و مثلا با شناختنامهي نادر ابراهيمي كاري ماناتر از نوشتن براي
مطبوعات انجام دهم؛ به جز همين حميد محمدي محمدي، كه اتفاقا هميشه در طول همكاري و
رفاقتام با او اجازه داده است اشتباه كنم و عبرت بگيرم و دوباره از نو آغاز كنم، و
حالا ميفهمم كه همين اتفاق منجر به اين شد كه من آنقدر جلو بروم و زمين بخورم تا
بتوانم بلند شوم. او با رفتارش براي من حاشيهي امنيت ساخت، درست مثل پدري كه هواي
كودكش را دارد تا موقع راه افتادن زمين نخورد و اگر خورد زود به آغوش بگيردش و
اشكش را پاك كند و تشويقش كند كه دوباره از نو آغاز كند. من با افتخار ميگويم كه خيلي
خوش شانس بودهام كه تا امروز حميد محمدي محمدي، خانوادهي نادر ابراهيمي، اكبر
رادي و محمد زهرايي كساني بودهاند كه پاي اشتباهات من ايستادهاند و دستم را
گرفتهاند تا شايد روزي راه رفتن ياد بگيرم. من اين عزيزانم را هيچ لحظهاي از نظر
دور نميكنم.
همين او بود كه حرفهاي من دربارهي نادر را ميشنيد و در سردبيري مجلهي هفتسنگ براي ويژهنامهي نادر ياريام ميكرد، درست زماني كه بسياري از مدعيان دوستي با من و استادي من ميگفتند «خودت را سر كار گذاشتهاي» كاري كن كه حداقل يكبار ديگر وقتي يادش ميافتي از خودت خجالت نكشي.
هرچند كه من كمترين و كوچكترين شاگرد او بودهام و هستم و هميشه او و خانوادهي خوبش را دوست ميدارم. حميد محمدي محمدي از آن دسته استاداني است كه شاگردانش هرچه بنويسند مديون او هستند و حضورش در هر مجموعهي فرهنگي غنيمت است، و به نظر من هنوز به آنچه استحقاقش را دارد نرسيده است، او اهل جنجال نيست.
مقابل حميد محمدي محمدي عزيز تعظيم ميكنم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شش - هفت سال است كه «من با خودم» هستم
عيبجويانم حكايت پيش جانان گفتهاند
من خود اين پيدا همي گويم كه پنهان گفتهاند
...
پيش از اين گويند سعدي دوست ميدارد تو را
بيش از آنت دوست ميدارم كه ايشان گفتهاند
حالا درست دو هزار و صد و نود و يكمين روزي است كه شما مرا در دنياي مجازي ميشناسيد، يعني شايد خيليهايتان كمتر باشد كه مرا شناختهايد اما من پايم را بيستم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و دو به اين خاك گذاشتم و شدم يك وبلاگ نويس سرگردان، هربار هم كه پرسيدند تو با كي آمدي اينجا؟ كمي فكر كردم و بعد به خودم تكرار كردم و بعد دو سه بار بلند گفتم با خودم. اين شد كه من با خودم شدم و حالا دوهزار و صد و نود و يك روز از آن روز ميگذرد.
حميد حسن پور مرا به دنياي مجازي وبلاگ نويسها معرفي كرد، اگرنه من بچه نيمه درسخوان رشتهي صنايع شيميايي كه با رتبهي 30 وارد دانشگاه شده بودم را چه به نوشتن؟ پيش از اين رابطهي من با ادبيات اينقدر بود كه من يك بچهي پيگير شعر و شاعري بودم كه صبح تا شب از اين جلسه شعر به آن جلسهي شعر ميرفتم.
آن روز كه من وبلاگ دار شدم براي انتخاب اسم وبلاگم به دوستي زنگ زدم كه اتفاقا بعد از اين همه سال امسال عيد 5 روز را با هم نفس به نفس زندگي كرديم، و گفتم ميخواهم اسمش را تو انتخاب كني، خنديد و گفت : چطور من؟ گفتم : خب دوستت دارم، دوست دارم تو بگويي. كمي فكر كرد، گفتم : ميخواهي بگويم من با تو؟ گفت : نه، اينطوري هر كسي فكر ميكند تو با او هستي. گفتم : خب، پس چي؟ گفت : با خودت باش، من كه با تو هستم، نيازي به جار زدن نيست كه، هست؟ گفتم : نه، درست ميگويي، من با خودم هستم، تو با من هميشه هستي. و اين شد كه من با خودم شدم و بعد از مدتي او رفت كه رفت كه رفت كه امسال دوباره 5 روز ما با هم بشويم.
حرفهاي ديگر هم هست از او، اما ... بالاخره شد ديگر، و بعد از مدتي به يك وبلاگ اكتفا نكردم و وبلاگهاي مختلفي را براي نوشتن امتحان كردم، كه بعضيهايشان را اصلا يادم نميآيد. از ميان آنها نه وبلاگ را بيشتر دوست دارم حالا بعد از اين شش يا هفت سال من، هفتصد و هشتاد و سه مطلب را در اين نه وبلاگ منتشر كردهام. مطالبي كه گاهي خودم نوشتهامشان و يا گاهي مطلب خوب دوستان و آشنايان، اعم از شعر يا هر چيز ديگري را، بازنشر كردهام. از اين نه وبلاگ ششتايشان را ديگر نخواهم نوشت و سهتا را هنوز مينويسم. سهتايي كه مينويسم عبارتند از من با خودم ، به دليل چشمهايش و وبلاگ نادر ابراهيمي. آنهايي كه نمينويسم عبارتند از من با خودم در پرشين بلاگ، فريمهاي من، پايين، پاييني، بوي سيب و عيدانه. يك فتوبلاگ هم دارم كه در آن عكسهايم را ميگذارم.
در اين مدت كساني را كه فكر كردم نوشتههايشان به درد ميخورد به اين خاك مجازي معرفي كردم. اسمي ازشان نميآورم چرا كه بعضيهايشان حالا آنقدر مدعي هستند كه من را جزو شاگردان كوچك خودشان هم نميدانند و تعداديشان نتوانستند با مخاطب كنار بيايند و رفتند يا قصد رفتن دارند. بعضيها هم كه هستند و شايد بشناسيد...
نامي هم به اين دنيا ـ چه حقيقي و چه مجازياش ـ اضافه كردهام، و به دليل چشمهايش را به همان دليل مينويسم؛ اين نام بهارخند است؛ او براي من شخصي است با نامي معين، نيمههاي بهار به دنيا آمده و ياد خندههايش آسماني است برايم(پنج روز نوروز امسال چه آسماني داشتم).
در اين سالها انصافا اتفاقات مهم زندگيام يكي يكي از دنياي اتفاقستان به خاك مجازي و حقيقي چنان اتفادند كه من امروز اينطور كه ميبينيد با خودم شدهام، آشنايي بيشترم با دوستان هفتسنگ، آشناييام با عزيزان خوب موازي، همكاري با سايت مولانا جلال الدين محمد ايراني، همكاري با مجلهي شهرزاد، همكاري با سايت سيد علي كاشفي خوانساري، راه اندازي سايت نادر ابراهيمي، و از تمامي اينها مهمتر ويژهنامهي نادر ابراهيمي در هفت سنگ را هيچ وقت از ياد نخواهم برد، از نوشتن در همين وبلاگ بود كه در روزنامهها و نشريات براي نوشتن پذيرفته شدم، نمايشگاههاي كتاب را يكي يكي زير و رو كردم با رفتنها و آمدنهايم به عنوان يادداشت نويس و خبرنگار شش هفت سال كه سيصد و شصت و پنج حسرت به سيصد و شصت و پنج حسرت بعدي گره خورده است تا امروز، كه از ياد رفتني نيستند، همهي آن دقايق، ساعتها، روزها و ماهها حالا زندگيام شدهاند و شبانه روزم، همهي نفسهايم و اكسيژني كه هر دم در سلولهايم حس ميكنم.
با گذشت اين شش ـ هفت سال و تغييراتي كه كردهام وظيفهي خودم ميدانم از چند نفر تشكر ويژه كنم، چرا كه با همراهيهايشان دلگرميام دادند آنقدر كه بعضي اوقات دلم بد سوخت(!) از دستشان، اميدوارم دلم را باز هم گرم كنند با نگاهشان، محبتشان و ياريشان، و در تمام مراحل زندگي پيروز و موفق باشند، اين افراد در اين هفت سال هر كدام به نوبهي خود نقش مهمي در زندگي من در دنياي مجازي ـ و بعضيهايشان در دنياي حقيقي ـ داشتهاند؛ خوبان عبارتند از : سوده نصيري كاشاني، مهديه حاج بابايي، امير اسماعيلي، نادر ابراهيمي، اكبر رادي، فرزانه منصوري، مسعود كرمي، كيانوش الطافي، حميد محمدي محمدي، محمد مهدي مولايي، حسين بركتي، مجيد عزيزي و زينب رزاقي كاشاني.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
به مناسبت پنجاه و هشتمین سالمرگ مردی که "هدایت" بود
صادق هدايت ـ تولد : 28 بهمن ماه 1281 مرگ : 19 فروردين ماه 1330
ديدهي منصف اگر به ادبيات داستاني ايران نگاه كند، نميتواند به راحتي از كنار نام صادق هدایت بگذرد. او در تحول نثر فارسي موثر بود و از جمله پيشروان پهلويداني معاصر نيز بود. بحث دربارهي آثار او فرصتي زياد ميخواهد، ولي بايد گفت هدايت به حق يكي از با ارزشترين نويسندگان معاصر ما بود. در زير بخش كوتاهي از خاطرهاي كه محمدپروين گنابادي از دهخدا و هدايت دارد را ميآورم تا در پنجاه و هشتمين سالروز مرگ او يادي از اين مرد تآثيرگذار بر ادبيات ايران كرده باشيم.
محمد پروین گنابادی نوشته است : به ياددارم كه دهخدا به صادق بسيار علاقهمند بود و او را نويسندهاي توانا و هنرمندي شايسته و رادمردي شريف ميدانست و با اين كه بر حسب ويژگيهايي كه در تنظيم لغتنامهي خود به كار ميبرد، قرار بود كه شرح حال نامداران و شخصيتهاي معاصر، هرچند جنبهي جهاني داشته باشند، تا هنگامي كه در قيد حياتاند، نوشته نشود تا بر حسب بغض خصوصي و شخصي حمل نشود؛ هنگامي كه حرف «ص» را سيد جعفر شهيدي تنظيم ميكرد، روزي نزد دهخدا آمد و گفت : شما دستور داده بوديد شرح حال صادق هدايت را بنويسم، اكنون نزديك است به رديف او برسيم، بفرماييد از چه منابعي بايد در نوشتن شرح حال وي استفاده كرد؟ دهخدا گفت : بهتر است كه از خود صادق خواهش كنيم شرح مختصري به قلم خودش بنويسد. و سپس رو به من كرد و گفت : تو صادق را ميبيني؟ گفتم : آري. گفت : از قول من به او بگو تا به قلم خودش شرح حالي بنويسد و، چون مدتي است خودش را هم نديدهام، سري به من بزند. گفتم : من ميتوانم صادق را وادار كنم كه به اينجا بيايد، اما دربارهي شرح حالي به قلم خودش ترديد دارم كه چنين پيشنهادي را بپذيرد. روز بعد، در كافه فردوس صادق را ديدم و، چون به اخلاق او آشنايي داشتم گفتم : دهخدا حا تو را ميپرسيد و ميگفت : دلم براي صادق تن شده است. سري تكان داد و گفت :من هم مدتي است او را نديدهام، اين روزها به منزلش ميآيم. و از قضا فرداي آن روز پيش از ظهر نزد دهخدا آمد و به قول خودش پس از چاقسلامتي، دهخدا شرحي دربارهي علاقهي خود به صادق بيان كرد و به ويژه ياد آور شد: من ازمعاصراني كه در قيد حياتاند تنها ميخواهم شرح حال تو را آن هم به قلم خودت در لغتنامه بياورم و بنا بر اين انتآر دارم اين خواهش مرا بپذيري و به ميل خودت شرح حالي بنويسي. صادق به همان شيوهي هميشگي خندهاي سر داد و گفت : زكي، شرح حال من، ولش. دهخدا با اصرار گفت : صادق حان، شوخي را ول كن و شرح حالي بنويس. اما پاسخ صادق، پس از چندين بار خواهش و تمنا، همان خندهي مسخره آميز و زكي و ولش بود و به هيچ وجه حاضر نشد چنين چيزي بنويسد، تا سر انجام دهخدا از منابع ديگر و اطلاعات خود شرح حال او را نوشت؛ و ضمن آن از هدايت چنين ياد كرده است : صادق هدايت نابغهاي از نوابغ جهاني است و به تازگي فرانسويان به عظمت مقام وي پيبرده و ميتوان گفت كه در آن مملكت كمتر كسي از اهل ادب هست كه با نظر تحسين و اعجاب در اين داهيهي ايراني بنگرد و به بزرگي فكر و روح او اعتراف نكند.
ناگفته نماند كه اين سخنان تنها در چاپ اول لغتنامهي دهخدا به چشم ميخورد. آمدن هدايت به منزل دهخدا در اوايل سال 1329 بود كه چند ماه بعد از آن هدايت به پاريس رفت و از قضا شرح حال وي در لغتنامه هنگامي چاپ شد كه صادق در آنجا انتحار كرده بود.
*
لازم به ذكر است كه زندگينامهي صادق هدايت در جلد 11 صفحهي 14786 لغتنامهي دهخدا آمده است، و بهجز قسمت بولدنوشته شدهي اين متن باقي آن با چاپ اول اين لغتنامه مطابقت دارد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
تو گفتي گل در آيد من ميآيم
گل عالم تموم شد، كي ميآيي؟
بخند ديگر، اينطور چشم پايين انداختن و نگاه نكردنت چه معني ميتواند داشته باشد؟ بخند. دستهايم را ببين، از ابتداي ديدار اينبارمان مانده به اين كه دستهايت ميگيردشان يا نه، آخر چطور شده، بگو... لب از لب باز نكردن كه دردي را دوا نميكند، ميدانم كه لب از لب باز كردن هم كاري نميكند، اما باور كن كه بهتر است، ... يعني اين كه حرف تو است، خب بگو ديگر.
نه، نخند، دوست ندارم به چشمهايت كه نگاه ميكنم، حرفي مانده باشد اما به لبهايت كه نگاه ميكنم هلالي خندان باشد. دلت را كجاست؟ ... آ... از ته دلت بخند، آن خنده است كه حتي اگر كم باشد به دل مينشيند، حتي اگر يك لبخند باشد، سفر كه اين حرفها را ندارد، من دوست ندارم بروي اما اگر ميخواهي بروي ... ناراحتيات از اين نبايد باشد كه من ميگويم نرو، برو. و از كودكاني كه دوست داري عكاسي كن.
فقط پيش از رفتنت يك خواهشم را اجابت كن، يك باران صبر كن، باران كه آمد، يكبار ديگر به من زنگ بزن، با من قرار بگذار، باهم به جايي برويم كه نشناسندمان، بستني توتفرنگي سفارش بدهيم، همديگر را نگاه كنيم، كمي اشك گوشهي چشممان بنشيند، به پياده رو پناه ببريم، از كودكان قناري به دست فال فروش فال حافظ بگيريم، درد ما را نيست درمان الغياث را بلند بلند بخوانيم، از آنها عكس نگيريم، به سوالات رياضيشان جواب بدهيم، برايشان ديكته بگوييم، ... باران كه تندتر شد، كيفم را روي سرت بگيرم، به سمت روسري فروشي بدويم، تو يك روسري آبي ديگر قيمت كن... من بپرسم كه تو چرا اينقدر روسري آبي دوست داري، تو بگويي براي اينكه بالاترين جاي بدن است كه به آسمان نزديك است، بگذار آسماني باشد...
نميخندي لااقل بغض نكن، ما با اين فاصلهاي كه داريم، ... دستهايم به چشمهايت و گونههايت نميرسد كه اگر بغضت زبانم لال اشك شد و به چشمت آمد پياده روي روي گونهات را ترجيح داد، درازشان كنم و نگذارم ردي روي گونههايت بيندازند، ما هنوز به چشمهاي تو احتياج داريم... بغض نكن.
ميخواهي "دوتا چشم سيا داري" را بلند بخوانيم؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
خیلی وقت قبل این شعر آغاز شد... کم و زیاد شد تا اینکه به کلی فراموش شد... دوباره خوانده شد و به این شکل در آمد. هنوز هم تمام نشده... تا من باشم دست کاری می کنم.
گيسو كمند! آمدنت هر غروب سرد
آتش به جان پنجرههاي نگاه بست
باز آ؛ كه آفتاب بتابد به آسمان
شايد كه مرغ شوم از ايوان من بجست!
پائيز را به وسعت رفتن نگاه نيست
ميآييام كه حس غريبي به پا كني
با خش خش طلائي برگي پر از شكست
شايد صداي خستهي من را رها كني
بگذر از اين طلائي ممتد بهارْ خند!
لب باز كن به رسم رها كردن صدا
شايد كه «شد خزانِ» بهاريت سر زند
همپاي صبح با تن عريان برگها
عريانتر از پرنده پر از حس رفتنم
در كوچه باغهاي بهاران كم عبور
با من بيا و رد شو از اين كوچههاي سرد
آتش به پا كن اي شرر خفتهي صبور
اي خندههاي ريز تو از جنس گل، بهار!
با من بيا و دانهي «عاشق شدن» بكار
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
با من بيا و ابر شو بر شرم گل ببار
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اتوبوس، سكوت، غروب، جاده، خواب، بيداري، ساعت، 4و28 دقيقه، ستارهها، يك.. دو... سه...، اشك، شانههاي سرد شيشه، ترمز، نفس عميق، وضو، سكوت، حركت، طلوع، نفس عميق، نادر، انسان چيزي جز اراده به اقدام و حركت نيست، چيزي جز حضور هدف ناب بر پيشاني خانه آرزوهايش، انيزههاي پاك، عشق و ايمان...، بستن كتاب، سكوت، بستن چشمها، سايهي تو در شيشه، چاي تعارف كردنت، گرفتن دستهايت كه گرمترند، نوشيدن با دستهاي تو، بوسيدن شانهي چپت، خندهي هردويِمان، ميگويي : باز دلت تنگ شد؟، ميگويم : اگر نباشي دلم تنگ ميشود، ميگويي : اما تو به دوستت پيام زدي كه اگر فلاني و فلاني مقابلت نيستند يك جايي، يك روزي ميبينيشان، ميگويم : بله، دوست داشتم مثل آن موقعها با چشمهاي باز هم همينطور مقابلم چاي ...، بغض، چشمهاي باز، ترمز، شكستن بغض، خورشيد، كشيدن پرده، كتابِ نادر، با خيال زيستن بريدن از حال است، نه غني كردن حال، مخالفت با نادر، مغلوب شدن مقابلش، سكوت، رسيدن.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با من بيا و فاصله را از ميان ببر...
اصفهان، عكس يادگاري، ايستاده از چپ، دست من، شانهي تو، تو، من، دست تو، از بالا، بادكنكهاي رنگي مرد بادكنك فروش، ما، زمين، راه، باران، زاينده رود، شب، سكوت، باران، چراغهاي زرد، نفس عميق، سكوت، راه، فكر... فكر... فكر... . زنگ ساعت، خواب.
خيابان، كار، تصادف، نگاه، مسير، خيابان، گلفروشي، خنده، پنجره، ياكريم، بلوار كشاورز، عكس مردم در آب، راه، سايهي سرد، صندلي، مردم، تلفن، جلسه، ديركرد، كبوترها، جلسه، پايان، سكوت، برگههاي نوشته شده، سطل آشغال، استعفا، سكوت، مخالفت.
سفر، شيراز، حافظيه، حافظ، باران، چتر، گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس...، با صدايش، نگاه، الههي ناز، با صدايش، زنگ ساعت.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
رنگ سال گذشته را دارد همهي لحظههاي امسالم
فيد اين. دوربين، داستان، متنهاي نوشته شده، نشده، دوست، تفريح، كار، شش صبح، سه و پانزده دقيقهي بعد از ظهر، مرگ؟ چه حرفها ميزني! نادر، مجتبي مينوي، 1388، لنز، شعر، تخيل، سرقت خيال، دست بند، پياده روي، درد دل، تق ـ تتق ـ خواب، درخت، تقدير، سه و پانزده دقيقه، خانه، ورد برگر، ميز شمارهي هشت، هجدهم مهر، متن امسال، بيانهي سال قبل، كيانوش، تكرار، پاريس، قونيه، ترمز، بيمارستان، تكرار تصوير آدمك سبزي كه راه ميرود در چراغ راهنما، خط عابر، سر درد، خون، بالاخره خانهي مرا ياد گرفتي؟ سكوت، خط عابر پياده، كلمه، جمله، تهوع، خون، موسيقي كودك، كتاب، تقديرنامهي انجمن، عكس، ثبت لحظهي مرگ، لنز شكسته، راهراه سقف بيمارستان، نگراني، پياده روي، سال نادر، سكوت، سوال، جواب، سوال، جواب، ضعف ادبي، بي مفهوم، گج فهمي، سنگ، كنار بركه، دايره، دايره، دايره، سقوط سنگ، باران، دايره دايره دايره دايره دايره ... سقوط من. تق تتق، كار، ميز شيشهاي. شكست، يادگيري، ايدهآليسم، رومانتيسم، دوست داشتن، دوباره، سكوت، چيليك، بس كن، چيليك، درخت، سنگ، آسمان، پل هوايي، غروب، نگراني، پياده روي، خيابان، كوچه، تصادف، عمق رابطه، وسعت معناي انتظار، انتظار، صندلي، نور خورشيد، سقوط عصا، مرگ، فيد اوت.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
و تقديم به كيانوش
و تقديم به مهديه
و تقديم به خودم كه آن نفر سوم بودم
اين شعر سيد علي صالحي را اين روزها خيلي ميخوانم؛ روزگاري قرار گذاشته بودم با دو نفر از دوستانم وبلاگي سه نفره داشته باشيم، طراحي هم كرديم اما هيچكدام ننوشتند، يكي رفت عراق و يكي من شدم و يكي ... نميدانم كجاست الآن؛ آن روزها به هيچ وجه فكر نميكردم اين شعر روزي مورد علاقهام قرار بگيرد و زمزمهاش كنم ... اما دور گردون است ديگر، بلاها به سر آدميزاد ميآورد كه آن سرش ناپيداست.
بگذاريد يك مسئلهء ديگر را هم بگويم، بعد از نوشتن يادداشتي كه هنوز اين پايين ديده ميشود ـ راجع به نادر و من در سال گذشته و امسال ـ ديدم حرفهايي مانده هنوز كه ننوشتهام، اما شنيدم كه كساني فكر كردهاند من خواستهآم رزومهام را بنويسم، خنديدم، و به روي خودم نياوردم. چرا كه يكي از دوستان نادر اين مسئله را برايم شرح داده بود قبلا، «فرقي ندارد دوست يا دشمن، هميشه كساني هستند كه درست بر عكس آن چيز كه تو نوشتهاي و انجام دادهاي را برداشت ميكنند.» بحث من در آن متن اينجا بود كه «كدام يك از دوستان نادر براي او دوستي و رفاقت كردهاند كه مدعي هستند؟» همهشان با نادر كار كردهاند، و حقوق گرفتهاند، اگر ناراضي شدهاند رفتهاند، يك امر طبيعي رخ داده است... و حالا خودشان را محق ميدانند. دوست ندارم نام ببرم، يكي دو سال قبل كه نام عدهاي از نان به نرخ روز خورها را در وبلاگ ديگرم بردم چه بحثها كه نشد. همانطور كه در سرمقالهء هفت سنگ نوشتهام نام عدهاي را امروز نميبرم، تا به زمانش.
بگذريم، اينجا هم شده برايم رسانهاي كه در آن فقط مشغول حرف زدنم. سئوال حميد محمدي عزيز ابتداي سال نو برايم جالب بود، پرسيد : كجا مشغولي؟ فقط با همشهري داستان همكاري ميكني؟ كمي مكث كردم و گفتم : ترجيح ميدهم كمي فيش برداري كنم و بخوانم. گفت : كار ماندگار كردن بهتر است. بعد با خودم راجع به ماندگاري كارهايم فكر كردم، من معتقدم در زمانهاي زندگي ميكنيم كه ماندگاري معناي چنداني ندارد، وقتي همه چيز در ثانيه اتفاق ميافتد.
رها شويم از اين حرفها، بيشتر شبها وقت خواب سيد علي صالحي ميخوانم، و چند روز است كه به ياد آن سه نفر اين شعر را كه شايد سرگذشت ما باشد زمزمه ميكنم.
ما سه نفر بوديم
دستهامان بيسايه
سايههامان بر ديوار
و چشمهامان رو به ردپاي پرندگاني
كه در اوقات روياها رفته بودند
بعد هم اندكي باران آمد
ما دلمان براي خواندن يك ترانهي معمولي تنگ شده بود
اما صداي شكستن چيزي شبيه صداي آدمي آمد.
سالها بعد، از مادران مويه نشين شنيديم
هيچ بهاري آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
ميگويند سال... سال كبوتر بود.
ما دو نفر بوديم
يادهامان در خانه
خوابهامان از دريا
و لبهامان تشنه
تنها به نام يكي پياله از انعكاسِ نوشانوش
بعد هم اندكي باران آمد
ما دلمان براي ديدن يك رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صداي شكستن چيزي شبيه صداي آدمي آمد.
سالها بعد، از مادران مويه نشين شنيديم
هيچ بهاري آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
ميگويند سال... سال چاقو بود.
ما يك نفر بوديم
بعد هم اندكي باران آمد...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم ...
... سرش را كه به سينهام گذاشت، لبخند زدم، نديد. سينهام را كه بوسيد، اشك در چشمهايم جمع شد؛ با خودم گفتم «مرد باش پسر! خجالت بكش، مردي گفتهاند... » دستم را كه گرفت، بغض كردم، به چشمهايم نگاه كرد، چشمهايم را بستم تا ديوار ترد بغض نشكند. راه كه افتاديم حضورش را احساس كردم، پيشانياش را كه بوسيدم، صداي پدر بزرگ آمد به گوشم كه ميگفت «همين است پسر! انسان از اينجا آغاز ميشود»؛ نامم با صدايش (نميدانم چه حسي بود) ...

پ.ن: اول اينكه عكس تزييني است. دوم اينكه اين تصوير را اولبار نزد سوسن بانو ديدم، خواستم با ذكر منبع استفاده كرده باشم
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
... از جايي ديگر آغاز كرده بوديم، به جايي ديگر رسيد، درسمان را ميگويم، آن روزهاي سخت بادهاي پاييزي كه كاغذها مسئله به مسئله مهندسيمان را به باد ميدادند. جهانمان برگ برگ از پنجره بيرون ميريخت و عدهاي پياش ... اگر بگويم چه روزهايي بود، تنها افسوس روزهايي را خوردهام كه ديگر به دست نميآيد و زماني را از دست دادهام كه ديگر تكرار نميشود، حتي لحظهء خوشي پديد نميآيد كه برآن لحظات افزوده شود؛ اگر ناراحت شوم از امروزم ناراحت شدهام، كه تك تك لحظات گذشته را آجرهاي ساختماني ميبينم كه امروز در آن زندگي ميكنم، به نيكي يادشان ميكنم تا آسمانخراش زندگي امروز صورتم را نخراشد و تنها مأمني باشد براي استراحت شبانگاهي، پس از مشغلهاي ده، بيست يا نميدانم چند ساعتهء هر روز كه گاهي بيست و چهار، بيست و چهار بعد را چنان به آغوش ميگيرد كه انگار همراه و همانديشاني بودهاند كه از پس سالها دوري به هم رسيدهاند.
چه ميگويم؟ از كجا آغاز كرده بودم؟ داستان است يا حقيقت؟ داستان ـ حقيقتي است كه هر كدام جزئي از ديگري است براي درك بهتر مخاطب!؟ يا هيچكدام؟
باور ميكني مخاطب نميدانم كه؟ كه جواب اينها را نميدانم و درست در اين لحظه مينويسم كه امشب هم نوشته باشم و دستم با الفبا بيش از اين قهر نماند؟
باور نكن؛ چه اتفاقي ميافتد؟ آن ديگري مخاطب كه باور كرد چه شد؟
ماكسيم گوركي كه «نخستين عشق من» را نوشت و از دختر استادش نامه دريافت كرد و جواب داد چه شد مگر؟ يادت كه هست قضيه را؟ او ميترسيد كه پس از اين همه نوشتن مخاطبانش چه نگاهي به او خواهند داشت بعد از اين كه بخشي از زندگي واقعي او را بدانند؛ و ميترسيد كه آن اولين زني كه معشوقهاش بوده چه فكر و خيالاتي خواهد كرد... يادت نيامد؟ م.گوركي در جواب نامهي دختر استادش مينويسد اين را و اعتراف ميكند كه خوشحال است از اين كه نگراني و ترس دومش بيمورد بوده!
چه ميگويم؟ بگذريم، بايد از جايي ديگر آغاز كنم... بگذار باران بهاري بيايد، قول ميدهم خيابان به خيابان، پياده رو به پياده رو، عابر به عابر، باران به باران بيعت كنم با خاطرههايي كه آيندهام را ميسازند... بگذريم

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بخشي از يك گفتگوي منتشر نشده كه اصلش منتشر نميشود
...نگرانيها از عاقبت انديشيها نشأت ميگيرند، ميگفت اين خوب است؛ خوب است كه نگران انجام نشدن يا شدن برنامهها به موقع و درست باشم. دستم را زير چانهام ميزدم و فكر ميكردم به آيندهاي كه او ميگفت و حالا من به آن رسيدهام. شعار خوب است، ما را به سوي راهي كه دوست داريم برويم ترغيب ميكند، آرمانمان را نشان ميدهد و ما را مصمم ميكند. اين را من ميگفتم و او دستش را ميزد زير چانهاش و به رو به رو نگاه ميكرد. رو به رويش من نشسته بودم. روي همان صندلي چوبيهاي وسط پارك. حتي اگر نرسيم بايد آغاز كنيم، در راه هدف مردن در قلب هدف مردن است. او نگاه ميكرد. اين را هم من گفتم. چوبهاي ميز مقابلمان پوست پوست شده بود، ناخنش را انداخت زير تكهاي از چوب برآمده و كند. گفتم پليسهاش ميرود به انگشتت دردت ميگيرد، سخت بيرون ميآيد. تكهاي را كه كنده بود انداخت دور، گفت يعني چند نفر بايد مثل ما اينجا بنشينند و چوب اين ميز را پليسه پليسه بكنند و دور بريزند تا ميز تمام شود؟ يك دو نم باران را روي سرم احساس كردم، دستهايم را داخل جيبم كردم، نفس عميق كشيدم و گفتم : نيازي نيست چند نفر در شبها و روزها بيايند و پليسه پليسه بِكنَند، مردي كه شبي باراني سردش شده ميتواند چوبهاي همين ميز عاشقانه را بسوزاند و كنارش گرم شود تا صبح، صبح خوابش بگيرد و بخوابد و نفرين آتش همين ميز گوشهء لباسش را بگيرد و او در آتش بميرد، گرمتر از تمام عمرش. دستهايش را داخل جيبش كرد و به آسمان نگاه كرد و گفت باران همهء آتشها را خاموش ميكند، به زمين نگاه كردم و گفتم سيلي ميشود كه خيليها را ميبرد؛ نفس عميقي كشيد و گفت شايد؛ بعد دستهايش را در جيبش مشت كرد و همان شعر سيد علي صالحي را خواند كه ميگويد باران عاشقانهء تجريش خواب كودكان جنوب شهر را ميآشوبد...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نه از حكايت باد و باران خبرم هست و نه از داستان گره شدن دست باد لاي موهاي كسي كه از دور تويي ... . آري؛ از دور تويي، نزديك نميشوم از ترس اينكه اگر نباشي چه بايد بكنم؟ يادت هست همان عصري كه باد دست انداخته بود به چادرت و هي ميكشيد و من اينطرف خيابان ريسه رفته بودم از خنده به توي اينطور ايستاده منتظرم؟
تو كه نميخواني؛ چه تفاوت كه بنويسم يا نه؟ تو اگر واقعا نباشي...
ميترسم از اين نبودنها و بودنها و هملتوار مسئله ساختنها از بي كشتن همهء خويشان كه ... كه به عزايشان نشستهام مدتي است، و مويههايشان به عزايم را ميبينم... تو اگر واقعا نباشي همهء تصوراتم از بين ميرود و ده _ پانزده سال بي وقفه خواندن و نوشتنام بي بهانه ميشود...
همينها است شايد كه من را وادار ميكند منكرت شوم و از كلماتي بدم بيايد و مشتقاتشان را به فحش بكشم؛ شايد دليلي بتوانم بتراشم... يادت هست؟ همهء تراشها خوبند اگر دست به تيغهء گردان گير نكند و چهار انگشت از بين نرود جاي ساختن... كه رفت؛ همان صبح كه خواستم صورت چوبيات را بتراشم.
بگذريم، حالا هي من بنويسم و تو نخوان، عاقبت چه خواهي كرد؟
از كرج رد نميشوم، از خاوران و قيامدشت و خاورشهر رد نميشوم، از در حوزهء هنري كه بيايي بيرون سمت طالقاني نميپيچم... و خيلي مسيرها را كه فقط تو ميداني دليلشان را.
بگذار همه چيز را از آغاز بگويم، بگذار اينطور بگويم : هان! مشو نوميد؛ چون واقف نهئي از سر غيب...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

نم باران بود، تو در ذهنم بودي و خيابان هنوز آنقدر شلوغ نشده بود كه آن روز همه در ماشينها نشسته بودند و تو ميگفتي انگار منتظرند ما رد شويم تا حركت كنند. از سر بالايي خيابان كه گذشتم كساني كه پايين سربالايي بودند اگر بالا را نگاه ميكردند من را سياه ميديدند، آنقدر كه جلوي نور را گرفته بودم، اما از سمت من همه چيز عادي بود، من بالا بودم و عدهاي در راه بالا آمدن.
از صبح با خودم خيال ميكردم كه زنگ تلفن همراهم به صدا در آمده و نام تو رويش افتاده و هرچه خواستهام جواب بگويم ارتباط برقرار نشده. در دفترچهء طوسي يادداشتهاي روزانهام هم نوشتم كه يك چيزي هست كه نميگذارد صدايي به صدايي برسد و من نگران اين چند صداييهاي رها هستم كه هر يك جواب ديگري است اما به گوش هم نميرسد. آخر يادداشت هم نوشتم گاهي انگار قرار است صدايي به صدايي نرسد.
چند خيابان ديگر هم گذشتم. بهانه نميگيرم اما خيابان چيزي كم داشت براي پياده روي، شايد آن تو بودي، يا شايد اگر باران درست و حسابي ميآمد كفايت ميكرد، نميدانم، اما اگر چراغ جادويي بود و غول جادويي سراغ من ميآمد دوست داشتم تو را آرزو ميكردم، براي آرزوي اول، بعد كه از حضورت مطمئن شدم، از تو ميخواستم كه دو آرزوي خوب و روءيايي كني. ... خيابانها را كه گذشتم مسيرم را گم كردم. به عابري نشاني مقصدم را نشان دادم، گفت : از باران كه بگذري، سه كوچه از نگاه عابري كه منتظر كسي ايستاده بايد رد شوي، به كوچهء باريكي ميرسي... نشنيدم باقي حرفهايش را، تا آنجا كه گفت : ميرسي... كمي بايد صبر داشته باشي. به راهم ادامه دادم.
صداي پر كبوتراني كه براي نان خشكهايي كه مادرم پشت شيشه ريخته بود عجله ميكردند مرا به خودم آورد، ميگفتي : كمي آب برايشان ببر، بايد يك پشتبام پر بزنند تا از آب باران ديشب بنوشند.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com