تبليغاتX
من با خودم

به بهانه شمس و روزی که به نام اوست

يادداشت سعید کیایی و عکس‌های محمد مهدی مولایی

به مناسبت روز «شمس و مولانا»، ۱۰ شهریور

 

مي‌گويد «روز شمس همين روزها است»، كمي فكر مي‌كنم، چيزي به يادم نمي‌آيد، براي اينكه به حرفش سنديت بدهد و هر دو مطمئن شويم مي‌گويد «بگذار تقويم را نگاه كنم»، مكث مي‌كنم تا ببينم چيزي در تقويم پيش رويش پيدا مي‌كند يا نه؛ بعد از چند ثانيه سكوت مي‌گويد «اين چيزها را كه در تقويم نمي‌نويسند». بعد مي‌گردد و لينكي را پيدا مي‌كند كه اين خبر را در آنجا خوانده. مي‌گويم «يك يادداشت مي‌نويسم.» مي‌گويد «پارسال كه رفته بودم خوي يكسري عكس گرفتم براي امسال، من هم عكس‌ها را مرتب مي‌كنم».

 

1

به اين فكر مي‌كنم كه «شمس» چي شد كه آمد به زندگي ما؟ از هر طرف كه مي‌روم به اين نتيجه مي‌رسم كه اگر «مولانا» نبود، قطعا شخصيتي به نام شمس را ما نمي‌شناختيم. و اين شخصيت براي جامعه‌ي ما آنقدر شناخته شده نبود كه حتي در داغ‌ترين روزهاي سياسي مملكت رسانه‌ها نسبت دو نفر از سياسيون را به شمس و مولانا تشبيه كنند.

بعد به اين فكر مي‌كنم كه شخصيتي اين درجه‌ي اهميت  را دارد و اينقدر بين مردم شناخته شده است كه روزي را به نامش مي‌كنند اما در تقويم‌ها نمي‌نويسند!

راستش را بخواهيد سوال‌هاي ديگري هم به ذهنم مي‌آيد، كه اكثرشان بي جواب مي‌ماند. زياد هم پيگيرشان نمي‌شوم كه حتما به جواب برسم. خودم را به اين قانع مي‌كنم كه روز شمس را براي خودم يك سال تحويلي ديگر در نظر بگيرم و تفآلي به مقالاتش بزنم و سالم را از آن دوباره شروع كنم. با يك مبدآ فكري جديد براي خودم.

صفحه را كه باز مي‌كنم اين جملات نظرم را جلب مي‌كند «چون گفتني باشد و همه عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم. و هر آينه اگر چه بعد هزار سال باشد، اين سخن بدان كس برسد كه من خواسته باشم.»

به اين فكر مي‌افتم كه يكبار ديگر بنشينم و مقالات را از سر بخوانم.

 

 

2

كمي كه پي اين مسئله كه كي شمس سر و كله‌اش در زندگي ما پيدا شد را مي‌گيرم به اين مي‌رسم كه جناب فروزانفر اولين محقق ايراني است كه عكس‌هاي نسخه‌اي با عنوان مقالات شمس را از ريتر و گولپينارلي، دو دانشمند شرق شناس، مي‌گيرد و متوجه ارتباط عجيب مطالب آن با مثنوي مولانا مي‌شود. ... اما اين ظاهر قضيه است به نظرم. به هر حال : (از مقدمه‌ي مقالات شمس تصحيح محمد علي موحد مي‌خوانم كه شمس 26 جمادي الثاني 642 به قونيه آمده و پس از شانزده ماه در تاريخ 21 شوال 643 از آن شهر رفته و دوباره پس از چندي در 644 به قونيه بازگشته و در 645 ناپديد شده)

(بد نيست اين را هم  در نظر داشته باشم كه براي شناخت بهتر شمس، بهتر است چند كتاب را گذري هم شده نگاه كنم، اگرچه بيشتر اين كتاب‌ها مربوط به زندگي مولانا است در اصل؛ 1 – شمس تبريزي، نوشته‌ي محمد علي موحد،‌انتشارات طرح نو، 2 – زندگي و آثار مولانا جلال الدين رومي، نوشته‌ي افضل اقبال ترجمه‌ي حسن افشار، نشر مركز، 3 – مولانا جلال الدين، نوشته‌ي عبدالباقي گولپينارلي، ترجمه‌ي توفيق صبحاني انتشارات موسسه‌ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي 4 – زندگي مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، از بديع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار. اين را هم بايد بگويم كه مرجع تمام اين كتاب‌ها در اصل چند كتاب ديگر است، 1-رساله‌ي سپهسالار 2 – رساله‌ي افلاكي 3 – ابتدانامه‌ي سلطان ولد 4 – ديوان كبير شمس 5 – مثنوي معنوي 6 – فيه مافيه و 7 – مقالات خود شمس.)

 

 

3

حالا كه بعد چند وقت دوباره قرار گذاشته‌ام مقالات شمس را بخوانم و سال جديدي را شروع كنم مي‌بينم دفعات قبل زير بعضي جملات خط كشيده‌ام. بعضي از آنها را مي‌آورم كه با هم دوره كنيم :

 

بدانكه تعليم نيز حجاب بزرگ است... آخر حرف و صوت كاسه است. (ص 202 تصحيح موحد)

 

گفت خدا يكي است. گفتم :‌ اكنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقه‌اي،صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراكنده پژمرده،‌ فروفرسوده. او خود هست، وجود قديم او هست. تو را چه، چون تو نيستي. (ص 280 تصحيح موحد)

 

... بي انصافي از حسد خيزد (ص 295 تصحيح موحد)

 

دعوي عشق مي‌كند. انصاف بده آخر تو مقبول باشي،‌ عاشق باشي، اين سخن مقبولان باشد؟ بايستي كه آتش از سر و رويت فرو آمدي. (ص 231 تصحيح موحد)

 

خداي را بندگانند پنهان (ص 285 تصحيح موحد)

 

پيش ما كسي يكبار مسلمان نتوان شدن :‌مسلمان مي‌شود و كافر مي‌شود، و هرباري از او چيزي بيرون مي‌آيد، تا آن وقت كه كامل شود. (ص 226 تصحيح موحد)

 

چون صاحب دل گفتي، منكسره قلوبهم گو. انكسار دل مي‌بايد. چون به حق رسيد از نور حق، نور جلال او را بيني، كه لايعرفهم غيري. (ص 284 تصحيح موحد)

 

4

كتاب را مي‌بندم. خيال مي‌كنم جوابم را تا حدي گرفته‌ام. يعني راه رسيدن به جوابم را. اگرچه خيلي پر پيچ و خم است، اينكه شمس از كجا اينقدر با زندگي ما اجين شده را بايد از سمت ديگري دوباره مطرح كنم. از سمتي كه من ابتدايش ايستاده باشم. سمتي كه قرار باشد من به اين سوال جواب بدهم كه چرا سراغ شمس رفته‌ام. اينكه نكند آن حرفي كه او بايد مي‌زده ... مخاطبش من بوده‌ام

 

5

بي شك اين حرف‌ها همينطور ادامه دارند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 17:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  قصه‌ی من و قصه‌های خوب براي ...

اين متن براي سايت هفت سنگ نوشته شده است

گزارش تصويري

_________________________________________

یکم: وقتی خیلی کوچک بودم

گوش تهران از صدای زوزه‌ی بمب‌های عراقی کر شده بود، خیلی از تهرانی‌ها شیشه‌های قدی خانه‌شان را چسب ضربدری می‌زدند و از تهران ‌می‌رفتند. ما اما مانده بودیم. پدرم و دائیم و چند نفر دیگر از اهالی محل در مناطق جنگی بودند و اگر ما می‌رفتیم هیچ خبری از آنها نمی‌توانستیم بگیریم. مخصوصا اینکه از معدود خانه‌های تلفن‌دار آن روز محله‌مان بودیم و احتمال داشت اهالی محل از کسانی که در جنگ دارند خبری بخواهند بگیرند.

من چهارـ پنج ساله بودم. ما (من و دوستانم) شلیک و جنگ و بمب را مثل امروز نمی‌شناختیم، اما ته دلمان از آن‌ها هراس و دلنگرانی داشتیم. هر روز بخشی از حرف‌های کودکانه‌مان راجع به آژیر‌های قرمز و سفید بود. خواهرم صدای گوینده‌ی «شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز...» را شبیه‌سازی می‌کرد و من صدای تیتراژ آغاز برنامه‌ی کودک را تقلید می‌کردم. خیلی وقت‌ها پیش می‌آمد که همین موقع‌ها حمله آغاز می‌شد و ما نمی‌توانستیم برنامه‌ی کودک‌مان را ببینیم. این وقت‌ها ما کمی سرگرم بازی‌های نشستکی و آرام می‌شدیم اما عاقبتش این بود که حد اقلش دو نفرمان بحث و جنگ‌شان بشود.

این اتفاقات همینطور ادامه داشت تا اینکه دایی کوچک من از مرخصی برگشت و برای خانه‌ی ما مجموعه‌ی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را هدیه آورد.

از آن به بعد بزرگتر‌های ما وقتی آژیر قرمز زده می‌شد ما را دور هم جمع می‌کردند و یکی، دوتا از قصه‌ها را می‌خواندند.

دوم: قصه‌های سوخته

بمب‌ها هنوز می‌آمدند، منفجر می‌شدند در تهران. پدرم آمده بود مرخصی، دائیم هم که در سفر قبل کتاب‌ها را برای‌مان آورده بود آمد. پدربزرگم گفت همگی به یک سفر مشهد برویم. من از داستان‌‌های مثنوی خیلی خوشم آمده بود. به نیمه‌های کتاب هم رسیده بودیم. وقتی قرار شد ما برویم، من اصرار کردم که مادرم کتاب را با خودش بیاورد و برایم بخواند. بچه‌های همسایه‌ها ـ که با هم پای گوش دادن کتا‌ب‌ها بودیم ـ ناراحت شدند. مادرم به همه‌شان قول داد زود برگردیم تا کتاب را برای همه‌مان ادامه دند. من هم قول دادم که قصه‌هایی که در این چند روز مادرم برایم می‌خواند را دوباره گوش کنم و جلو جلو تعریف نکنم.

رسیدیم مشهد، دو شب اول مادرم کتاب را خواند تا من خوابم ببرد. روز سوم وقتی از حرم برگشتیم اتاق را دود گرفته بود. پدرم فکر کرد بخاری نفتی دوده زده، بزرگ‌ترها فکر‌های دیگر کردند، اما من یاد کتاب افتادم؛ چون موقع رفتن مادرم گفته بود «قصه به قسمت داغش رسیده بگذار بعد که برگشتیم بقیه‌اش را می‌خوانم». من هم موقع بیرون آمدن از خانه، برای اینکه قسمت داغ قصه سرد نشود فکر کرده بودم که کتاب را بگذارم روی بخاری. ناغافل که احتمال دارد کتاب گر بگیرد و اتاق یا ساختمان را بسوزاند.

وقتی با سوخته‌ی کتاب رو به رو شدم از مادرم پرسیدم «مامان، حالا یعنی همه‌ی قصه‌ها سوخته‌اند؟»

سوم: از آن روزها تا حالا

خاطرم هست در همان مشهد آنقدر به دائیم گفتم و بهانه‌ی کتاب را گرفتم که مجبور شد برود و یک دو روز تمام مشهد را بگردد و کتاب را دوباره برایم بخرد تا وقتی برگشتیم تهران مامان بقیه‌ی کتاب را برای بچه‌های محل که منتظر بودند بخواند.

سَرِ همان آتش سوزی به فکر این افتادم که از دائیم اسم نویسنده کتاب را بپرسم. بعد نام «مهدی آذر یزدی» را یاد گرفتم.

کتاب‌ها دست به دست بین بچه‌های محل گشت و خوانده شد و شنیدم که عاقبت توسط یکی از بچه‌ها هدیه شد به مدرسه‌ای که سر کوچه‌مان بود و هیچ‌کدام‌مان آنجا درس نخوانده بودیم.

بعد‌ها که بیشتر به ادبیان علاقه‌مند شدم و متون کهن را شروع به خواندن کردم قصه‌هایی که از کتاب‌های آذر یزدی در خاطرم مانده بود را میان آنها جستجو می‌کردم و به این فکر می‌کردم که او چقدر به اصل داستان وفادار بوده یا اینکه پندی که او در داستانش به ما داده چقدر با پندی که خالق اصلی داستان در نظر داشته مطابقت دارد.

چهار: افسوس‌های از دست رفته

اوایل پائیز سال قبل بود که برای جلسه‌ای که با دبیر انجمن نویسندگان و کودکان داشتم به دفترش رفتم. تصویر سازی‌ها و عکس‌ها و تابلو‌هایی روی دیوار بود، بالای ویترینی تصویر مهدی آذر یزدی نصب شده بود. کمی به تصویر نگاه کردم و با خودم گفتم «چه خبر از استاد آذر یزدی؟» هرچه فکر کردم یادم نیامد آخرین‌بار کی احوال‌شان را پرسیده بودم یا آخرین‌بار کی خبری از ایشان خوانده بودم.

گمانم یکی دو هفته بعد وقتی برای دیدن دوستی به خبرگزاری قرآنی رفته بودم متوجه شدم که احوال‌شان زیاد خوب نیست. سرویس ادبیات مشغول تهیه‌ی ویژه‌نامه‌ای برای ایشان بود. خواستند مصاحبه‌ای راجع به استاد کنیم، کمی فکر کردم و دیدم بهتر است مصاحبه نکنم. اول به این دلیل که خودم را جریمه کرده باشم چون خیلی وقت بود از استاد خبر نداشتم و دوم اینکه هرچه فکر کردم در خودم توانایی این را ندیدم که راجع به استاد آذر یزدی حرف بزنم و حق مطلب را ادا کنم.

چند هفته‌ی بعد وقتی برای کاری دوره‌ی مجله‌ی سخن را می‌خواندم به خبری برخوردم راجع به استاد آذر یزدی که طی آن خبر ِ تلاش‌های استاد بر داستان‌های کهن و قرآنی آمده بود. تلاش استاد در دهه‌ی چهل با آن مختصاتی که از آن روز ایران برای ما تعریف کرده‌اند بر کتابی مثل قرآن یا متون کهن برایم از او انسانی بسیار استوارتر از پیش ساخت. خبر برایم جالب آمد و از آن صفحه کپی گرفتم و کناری گذاشتم که به بچه‌های خبرگزاری بدهم برای ویژه‌نامه‌شان؛ که نشد. لا به لای کارهای روزمره فراموش شد، حتی حالا که برای پیوست کردن به این متن دنبالش می‌گردم پیدا نمی‌کنم.

پنجم: امسال

اردیبهشت برای بچه‌های یکی از دوستانم می‌خواستم کتاب بخرم. یکسری اسم کتاب و نویسنده را روی یک کاغذ نوشتم و به نظر آمد که «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را بخرم.

وقتی در راه خانه‌شان بودم با خودم فکر کردم کاش کمی خودم می‌خواندم نگاه می‌کردم، کتاب را دوباره بعد این همه زمان از دست رفته به دست می‌گرفتم...؛ تصمیم گرفتم به خانه‌شان که رسیدم آنقدر صبر کنم که کادو را باز کند تا برایش هم از استاد آذر یزدی حرف بزنم و هم کتاب‌ها را به این بهانه ورقی بزنم و نگاهی کنم و تجدید خاطره‌ای.

رسیدم، آمدند، کتاب‌ها را با هم ورق زدیم، تعریف‌های مرا گوش دادند و رفتند.

در مسیر برگشت به این مسئله فکر می‌کردم که چرا هیچ کس آنطور که باید راجع به کارهای استاد آذریزدی کار نمی‌کند؟ این همه تلاش این پیرمرد قرار نیست آنطور که باید و حقش است دیده شود؟ این پیر مرد که بعضی‌ از دوستان نویسنده‌ی کودک و نوجوان به غر زدن‌هایش ایراد می‌گیرند چرا ورد زبانش شده: دوست تازه گرفتاری تازه است؟

ششم: خداحافظ بابابزرگ قصه‌ها

پی‌ِ جواب‌هایم را نگرفتم، دوربینم را بهانه کردم و از ویزور خیلی‌ها را در کادرم قرار دادم و آرزو کردم که کاش این دوربین الآن در کیفش بود و دست من اسلحه‌ای که با آن قلب این آدم‌ها را نشانه بروم و ماشه را بچکانم. شاید در اصل امروز من پشت ویزورم پنهان شدم و از خیلی‌ها عکس نگرفتم. تا جای خالی‌شان در چند ماه اخیر با حضور چند دقیقه‌ای‌شان جا عوض نکند.

وقتی پیکر پیرمرد را داخل ماشین بهشت زهرا گذاشتند که به سمت فرودگاه ببرند تا در یزد هم مراسمی بگیرند ایستادم و سمتش و گفتم: سلام آقای آذر، شما مثل اسمتان پر جنب و جوش بوده‌ای انگار. اینطور نگاهم نکن، من از ترس اسم دوست حتی بلف دوستی با شما را نمی‌زنم، می‌دانم که همیشه وقتی کسی سراغت می‌آمده دوست داشتی بپرسی «خب حالا چه کارم داری؟» تا کارش را بگوید و تو انجام بدهی و زود برود که به کارهایت برسی. آقای بی‌تعارف؛ بی تعارف بگویم «پایه‌ای همسفره شویم و یک پرس قرمه سبزی بزنیم؟»* راستش چند سوال هم راجع به قصه‌های خوبت دارم.

هفتم: یک روز ما هم می‌میریم

امروز با یکی از نویسنده‌های کودک و نوجوان بعد از مراسم از مقابل دانشگاه تهران راه افتادیم که برویم محل‌های کارمان. مدتی به سکوت گذشت تا اینکه دوستم گفت: باور کن یک روز ما هم می‌میریم. گفتم: چشم. باور می‌کنم اما بحث ماندگاری اثر و این حرف‌ها که سال‌ها است به راه است چه می‌شود؟ گفت: خودمان که می‌دانیم چه می‌کنیم؛ باید فکرهای اساسی‌تری کنیم.

هیچ حرفی نداشتم که بزنم. سکوت کردم تا رسیدیم به محل کار من و خداحافظی کردم. بچه‌های خبرگزاری قرآنی که این مدت خیلی کارها برای بهبود وضع استاد کشیدند می‌گفتند خیلی از این آدم‌ها که آمده‌اند و خودشان را فامیل و دوست و همکار می‌دانند وقتی استاد بیمارستان بود نبودند. چشم که انداختم دیدم نویسنده‌ها هم آنقدری که فکرش را می‌کردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.

از دوستم که جدا شدم، پشت میز کارم که نشستم، کاغذی در آوردم و روی آن نوشتم: «خودت را گول نزن، یک روز تو هم می‌میری»؛ کاغذ را گذاشتم رو به رویم که هر وقت سر از کارم بلند می‌کنم ببینمش.

____________________________________________

* آقای آذر یزدی طبق گفته‌های همه‌ی نزدیکان‌شان قرمه سبزی خور قهار و دوست داشتنی‌ای بوده‌اند. خودشان هم در فیلمی می‌گویند. فکر کنم سایت شهرزاد آن را منتشر کرده باشد این روزها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 0:18  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  اشتباهات يك مصاحبه

دو - سه روز قبل خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ـ  ايسنا  ـ ايران تماس گرفت و راجع به كارهاي من درباره‌ي نادر ابراهيمي مصاحبه‌ي كوتاهي انجام داد.

مصاحبه را ديروز، خبرگزاري با دو اشتباه منتشر كرد. اشتباه اول اين بود كه نادر ابراهيمي نزديك به پنج دهه در ادبيات ما حضور داشت كه از اين پنج دهه چهار دهه‌ي آن فعال بود. و اين در متن مصاحبه آشكار است، اما خبرنگار تيتر زده است "سه دهه ..." ! بزرگواران مي‌دانند كه اين اشتباه از من سر نمي‌زند.

دوم اين بود كه من هيچ كجاي مصاحبه نگفتم حتما كارهاي من درباره‌ي نادر ابراهيمي توسط انتشارات روزبهان منتشر مي‌شود، حتي اشاره كردم كه ناشراني هستند كه خواهان اين كارها باشند اما ترجيح با روزبهان است به اين دليل كه آثاري از  ابراهيمي را منتشر كرده و نشر اين كتاب‌ها به سود خود ناشر است. ميان ما هيچ قراردادي تا امروز كه اين متن را مي‌نويسم نيست و اگر در مصاحبه‌اي پيش از اين حرفي راجع به چاپ اثري از من در روزبهان به ميان آمده همه از باب مسائل اخلاقي و دوستي بوده، حال مسائل كاري جاي خود را دارد و مسائل شخصي و دوستي ما ميان ما جاي خود، مسئله روشن است نيازي به توضيح بيشتر نيست.

متن خبر

سه‌ دهه سخنراني‌هاي نادر ابراهيمي منتشر مي‌شود

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

به همراه انتشار مجموعه مقالات نادر ابراهيمي درباره‌ي ادبيات كودك و نوجوان و سينما و ادبيات بزرگسال، سخنراني‌هاي اين نويسنده‌ پيشكسوت هم در طول سه دهه‌ فعاليت‌اش منتشر مي‌شود.

سعيد كيايي در اين‌باره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: سخنراني‌هاي اين نويسنده‌ درباره‌ي موضوعات مختلفي كه او در جاهاي گوناگون داشته، جمع‌آوري شده است و به همراه مقالات ابراهيمي منتشر خواهد شد.

كيايي توضيح داد: مقالات ابراهيمي در سه حوزه‌ي ادبيات كودك، ادبيات بزرگسال و سينما مربوط مي‌شود كه ابراهيمي آن‌ها را از دهه‌ي چهل در نشرياتي چون: سخن، فردوسي، تماشا، كتاب‌جمعه، ادبيات داستاني، كيهان، اطلاعات و... منتشر كرده بود كه به اين مقالات سخنراني‌هاي ابراهيمي نيز درباره‌ي موضوعات مختلف افزوده شده است.

به گفته‌ي وي دراين كتاب كه با نظارت و همكاري فرزانه منصوري - همسر نادر ابراهيمي - منتشر خواهد شد، همچنين تمام مطالبي كه درباره‌ي نادر ابراهيمي درنشريات منتشر شده است نيز در اين اثر خواهد آمد.

او افزود: بعضي‌ از مقالات در دسترس نيست و ما مقالات را تا دهه‌ي 50 جمع‌آوري كرده‌ايم و اينك مشغول جمع‌آوري مقالات دهه‌ي شصت و هفتاد هستيم.

كيايي كه در عين حال مشغول تدوين شناخت‌نامه‌ي نادر ابراهيمي است در اين‌باره گفت: علت اين كه تدوين اين شناخت‌نامه طولاني شده است به دليل وسواسي است كه ما داريم و ديگر اين‌كه فعاليت‌هاي نادر ابراهيمي زياد بوده است.

از سوي ديگر كيايي مشغول تدوين كتاب «بررسي تاريخي - تحليلي آثار ابراهيمي در دوره‌هاي مختلف» است كه در اين اثر آثار حوزه بزرگسال نادر ابراهيمي را در يازده بخش تقسيم بندي و آن‌ها را بررسي كرده است.

اين آثار از سوي نشر روزبهان منتشر مي‌شود.

انتهاي پيام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 5:16  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  يادداشت‌هاي نمايشگاهي من

براي سايت خبرگزاري دانشجويي شريف روزي يك يادداشت در ايام نمايشگاه كتاب تهران مي‌نويسم، غير از دو روزي كه سفر هستم. اين يادداشتي كه مي‌خوانيد يادداشت هفتم است. يادداشت‌هاي قبلي را هم لينك مي‌دهم كه ببينيد.

يادداشت هفتم - ياد باد آن روزگاران ياد باد


  14nzm0g

1

شايعه سازي با خبرهاي خبرنگاران كتاب در ايام نمايشگاه گاهي اوقات چنان مي‌گيرد كه نگو و نپرس. مثلا دوسال قبل وقتي مسئول بخش بازارجهاني كتاب و بين الملل بيستمين نمايشگاه كتاب بودم، تيتر زدم كه يانگوم در نمايشگاه كتاب تهران، يك مصاحبه‌ي خيالي هم با او در غرفه‌ي كره انجام دادم و منتشر كردم. كار به جايي رسيد كه شب خواهرم زنگ زد و گفت تو امروز با يانگوم مصاحبه كردي؟ دوستم ديدتت! واقعيت اما اينجا بود كه سي‌.دي‌هاي بدون سانسور فيلم پربيننده‌ي آن روزگار براي اولين بار در نمايشگاه پخش مي‌شد.

حالا قضيه از اين قرار است كه امسال ظاهرا غرفه‌ي كره جدي جدي جومونگ را به نمايشگاه آورده؛ البته نه خودش را، كتابش را، آن ‌هم در 5 جلد. بعضي‌ها مي‌گويند سريال پرطرفدار كره‌اي از روي همين كتاب ساخته شده، كتاب به زبان اصلي است و من نمي‌دانم كساني كه اين كتاب را مي‌خرند چطور مي‌خواهند آن را بخوانند.

هرچه گشتم آن حروف الفبا و دستور زبان كره‌اي را كه آن سال به مناسبت پخش آن خبر كذب مسئولين غرفه‌ي كره‌ بهم دادند پيدا كنم و اينجا گوشه‌هايي‌اش را منتشر كنم به تيتر راهنماي خواندن كتاب زندگي‌نامه‌ي جومونگ حقيقي، پيدا نشد.

بالاخره اين هم ترفندي‌ است براي اشاعه‌ي فرهنگ كره‌اي كه ايراني‌هاي سفارت و خود مسئولينشان حسابي به آن واردند.

 

2

از اتفاقات مهم نمايشگاه امسال، به نظر من، انتشار مجموعه‌ي بيست و يك ـ بيست و دو جلدي مجله‌ي راهنماي كتاب توسط يكي از ناشران اسم و رسم دار است با قيمتي كمتر از نصف قيمت بازار آزاد؛ يعني 450000تومان.

همين دو سه ماه قبل از يكي از مجموعه‌دارها قيمت گرفتم تا اگر بشود دستي بالا بزنم و اين مجموعه را بخرم، قيمتش حدود يك مليون و سيصد هزار تومان بود.

حالا شايد شما بپرسيد اين راهنماي كتاب اصلا چي هست كه من اينقدر مي‌خواستم و مي‌خواهم پول بالايش بدهم!؟ اين مجموعه به شكلي نيمي از ادبيات معاصر ايران و جهان است. آن روزگار يعني از اوايل دهه‌ي بيست شمسي چند نشريه مشغول به كار شدند كه حسابي ذهن مردم را به ادبيات ايران و جهان تغيير دادند، يكي از اين نشريات همين راهنماي كتاب بود، يكي ديگر يغما، بود، يكي ديگر آينده بود، (كه آينده از سال 1306 يا 1307 شروع به كار كرد و با فاصله‌هاي زماني نا مشخص تا 1375 – 1376 اگر اشتباه نكنم زير نظر خانواده‌ي افشار (محمود (پدر) و ايرج (پسر) منتشر مي‌شد.) يكي ديگر سخن بود.

تغريبا اين نشريات با جدي شدن انقلاب بهمن ماه 1357 ايران، منفعل و بعد هم به كلي تعطيل شدند. مثل بنياد شاهنامه و خيلي مراكز فرهنگي تأسيس شده در ده‌‌ي هزار و سيصد و پنجاه. دوستاني كه دوست دارند جريانات اتفاق افتاده در فرهنگ ايران آن روزگار را بخوانند و دلايل تعطيلي اين نشريات را مي‌توانند به سرمقاله‌هاي محمود عنايت در مجله‌ي نگين مراجعه كنند. البته توقع نداشته باشيد كه يك دفعه محمود عنايت نبشيند و هر نشريه را بررسي كند، او در آن سرمقاله‌ها حرف‌هاي پيش از انقلاب را رو به روي عملكر‌دها گذاشته، از نظر فرهنگي البته.

 

 

3

متني كه براي (2) نوشتم خودش يك معرفي نسبتا مفصل بود. اما مي‌خواهم يك كتاب ديگر را هم معرفي كنم، آن هم «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» است، نوشته‌ي مهديه ميداني. اين كتاب توسط انتشارات شلاك منتشر شده و امسال اولين سال حضورش در نمايشگاه است.

اگر به موسيقي و خوشنويسي ايراني علاقه داريد حتما آن را بخوانيد، كه از دست دادن نثر يك كتاب اولي كه با پژوهش شروع كرده ديدن دارد، و خواندن، و خوشحال شدن ؛ كه از پس كتاب بر آمده است.

________________________________________

يادداشت اول

يادداشت دوم

يادداشت سوم

يادداشت چهارم

يادداشت پنجم

يادداشت ششم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 23:18  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان

قرار شد به‌مناسبت روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب در ویژه‌نامه‌ای در هفت‌سنگ، برخی روزها هفت کتاب در حوزه‌های مختلف معرفی کنیم. با موضوع رمان ایرانی شروع ‌کردیم و حالا نوبت رمان خارجی است.

***

رمان‌های ترجمه ... و اصلا ادبیات ترجمه درست مثل اجرای جدید یک تأتر است. یعنی همانقدر نویسنده حق دارد که مترجم محق است.

می‌خواهم فقط رمان‌هایی را بنویسم که خواندمشان و خوشم آمد. رمان‌های با ترجمه‌ی بد آنقدر فراوانند که نگو و نپرس. انصافا پیدا کردن هفت رمان برایم کار خیلی سختی بود، به همین دلیل سال انتشار را به کلی کنار گذاشتم و فقط آن‌ها که خوب بودند و احتمالا در بازار کتاب حضور دارند را آورده‌ام.

۱- خاک غریب / نشر ماهی / نوشته‌ی جومپالاهیری / ترجمه‌ی امیر مهدی حقیقت.
نثری میانه دارد. نه آنقدر سخت و فخیم که هیچ از داستان نفهمی، و نه آنقدر محاوره که اصطلاحات جدید و مد روز را همراه داشته باشد و این تکه‌کلام‌ها را حرف‌های شخصیت‌ها کند. نویسنده‌ی این کتاب جایزه‌ی پولیتزر سال 2000 را گرفته است.

۲- آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم / نشر نیلوفر / نوشته‌ی هاینریش بل / ترجمه‌ی حسن نقره‌چی.
نثری مرموز در ابتدای داستان دارد. انگار گزارشی جنایی و رمزگونه دارد، این کتاب را من به این دلیل خواندم که دوست داشتم نثری را پیدا کنم که هیچ راوی‌ای نداشته باشد یا راوی در متن گم شده باشد؛ انتظارم را برآورده کرد.

۳- دلتنگی / نشر افراز / نوشته‌ی آلبرتو موراویا / ترجمه‌ی فرامرز ویسی.
موراویا نویسنده ـ روانشناس خوبی است که در ایران زیاد شناخته شده نیست. همواره باید در داستان‌هایش منتظر روی دیگر شخصیت قصه باشی. این کتاب هم از این قائده مستثنی نیست. توصیه‌ی موکد من این است که اگر زبان ایتالیایی بلد هستید، کتاب‌های او را به زبان اصلی بخوانید، چرا که علاوه بر مسئله‌ی مهم فرهنگ جاری در آن زبان، سانسور‌های عذاب آوری است که در کتاب‌های او صورت می‌گیرد. این سانسورها درست مثل همان گلوله‌ای است که در فیلم‌ها شلیک می‌شود و سرنوشتش نامعلوم می‌ماند.

۴- گزارش یک قتل از پیش اعلام شده / نشر آریابان / نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز / ترجمه‌ی کیومرث پارسای.
نثر مارکز که برای مخاطبان جدی ادبیات آشناست. نویسنده‌ای از آمریکای لاتین که بی‌دلیل نام او همیشه در ذهن من کنار نام ارنست همینگوی است. نمی‌دانم، شاید به این دلیل باشد که هر دو به کوبا علاقه‌ی بی‌حدی داشته و دارند. در معرفی این متن اینقدر بگویم که نویسنده آنقدر رو بازی کرده که شما را گیج می‌کند.

۵- اسپارتاکوس / انتشارات امیرکبیر / نوشته‌ی هوارد فاست / ترجمه‌ی ابراهیم یونسی.
بی شک یونسی یکی از قله‌های ترجمه‌ در صد سال اخیر ایران است. حیف که بیماری‌اش او را کم کار کرده است. اسپارتاکوسی که او ترجمه کرده است لحظات پر فراز و نشیبی برای من ایجاد کرد. من به دوستانی که دوست دارند در آینده نویسندگی را یاد بگیرند بیشتر توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانند و حتی از آن مشق کنند. هرچه باشد ما محمد قاضی، رضا سید حسینی، را در ترجمه داشتیم، که حرفشان حرف بود، و خدا زنده نگهدارد کسانی را مثل نجف دریابندری و ابراهیم یونسی و ابوالحسن نچفی را، که سایه‌شان بالای سر سرکش مترجمان جوان باشد. اسپارتاکوس را بخوانید.

۶- وداع با اسلحه / انتشارات نیلوفر / ارنست همینگوی / ترجمه‌ی نجف دریابندری.
این کتاب در اصل اولین کتابی است که از دریابندری منتشر شده است. اما تاجایی که یادم هست دو یا سه بار تغییراتی پیدا کرده و هربار روان‌تر و آسوده‌تر شده است.
همینگوی زندگی پر فراز و نشیبی داشته و جدیدا احمد کسایی پور کتابی درباره‌ی زندگی‌نامه‌ی او برای نشر هرمس ترجمه کرده است، که توصیه می‌کنم آن را هم بخوانید. همینگوی هم در زندگی خیلی فراز و نشیب داشته و داستان‌هایش تا مقدار زیادی تخیل او از دنیای قابل لمس است.

۷- نان و شراب / نشر زرین / نوشته‌ی اینیاتسیو سیلونه / ترجمه ‌ی محمد قاضی.
در تعریف از این کتاب این را می‌توانم بگویم که قاضی اگرچه خود دنکیشوتش را خیلی دوست داشت؛ اما این کتابش بسیار به نثر معیار نزدیک است؛ و توسط بسیاری از مترجمان به الگوی ترجمه‌های دیگر قرار می‌گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 22:38  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حكايتي بر «مرگ ماه در شب چهاردهم»

 همشهري داستان منتشر شد. همشهري ويژه‌ء داستاني كه 216 صفحه دارد و درباره‌ء موضوعات و مسائل مختلف داستان صحبت كرده است. در اين شماره از شماره يك اين كتاب كوچك ويژه‌نامه‌اي براي شخصيت‌ها است كه مطلب مربوط به نادر ابراهيمي آن را من نوشته‌ام.

اگر صادقانه بخواهم بگويم از متن چاپ شده رضايت كامل ندارم به چهار دليل، يك اين‌كه متن را تا جايي كه مي‌شد از بين برده‌اند دوستان عزيزم (!) ... دوم اين‌كه دوستان خوب من كه سفارش متن دادند بارها تماس گرفتند تا براي تأمين عكس كمك‌شان كنم اما با اين همه همه‌ء تصاويري كه استفاده كردند رنجه (يا پيكسل) شده، اين‌ها مي‌توانستند كتاب‌ها را از خودم بخواهند تا بهشان بدهم، يا نهايتا از انتشارات بخواهند، خوشبختانه همه‌ء ناشراني كه با نادر قرارداد داشته‌اند انسان‌هاي خوبي‌اند و قواعد را بلدند؛ سوم اين كه تيتر پيشنهادي من را برداشتند و تيتر خوب خودشان را گذاشتند اما من كه نويسنده‌ام هنوز نفهميدم اين متن چه ربطي به تيترش يا تيتر به متنش دارد! و چهارم اين‌كه ذكر كرده‌آم كه اين متن بخشي از كتابي است كه در حال تأليف آن هستم، اما هيچ حرفي از اين مسئله به ميان نيامده است.

به هر حال دوستان زحمت خودشان را كشيده‌اند و اين مجموعه را با اين رويكرد منتشر كردند، اميدوارم اين تلاش جاي بسياري از نشريات تخصصي را كه در سال‌هاي اخير از ميانمان به ديار باقي رفتند بگيرد و ياد كتاب جمعه‌ء شاملو يا كتاب امروز موءسسه‌ء فرانكلين را بگيرد؛ از اين رو كه پيشرو باشد و مفيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:58  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  زندگي، ‌مرگ و مقبره مردي كه پرنده بود

در زير متني را مي‌بينيد كه من يك دو ماه قبل براي روزنامه‌ي همشهري نوشتم، تيترش را در روزنامه عوض كردند و اولين بار آنجا منتشر شد؛ اما من در اينجا با تيتر خودم، كه بيشتر دوستش دارم گذاشته‌ام.
آنجا نشد اما اينجا مي‌شود، مي‌خواهم از آقايان، حضرت استاد محمدعلي موحد، شمس شناس، محمد زهرايي، مدير انتشارات كارنامه، و حامد كني، مدير توليد انتشارات روزبهان، و شفيع شجايي اديب، پژوهشگر، تشكر كنم، چرا كه دست‌يابي به بعضي منابع امكان پذير نبود برايم و اين دوستان با صبر و شكيبايي و مهرباني‌شان آن گرانبها منابع را در اختيارم گذاشتند.

پرنده بودن شمس!


قصّه‌ شمس و مولانا، قصّه‌اي با حكايت‌هاي بسيار است. از انواع نَقل‌هايي كه درباره نخستين ديدار شمس و مولانا كرده‌اند آغاز مي‌شود، به دوره زندگي مولانا سرايت پيدا مي‌كند و از ماجراي ناپديد شدن شمس مي‌گذرد؛ حتّي در محل مقبره شمس ادامه پيدا مي‌كند. از آنجا كه زندگي شمس از زندگي مولانا جدا نيست با نامگذاري سال گذشته ميلادي به نام مولانا از سوي يونسكو بحث‌هايي بر سر زندگي و چگونگي مرگ و مقبره شمس بالا گرفت تا جايي كه هنوز از گوشه و كنار صداهايي به گوش مي‌رسد كه مدّعي شناسايي مقبره شمس در محلّي خاص است.

در اين نوشتار به اختصار به بررسي زندگي،‌مرگ و محل مقبره شمس مي‌پردازيم.

منابع و زندگي

در منابع موجود براي بررسي زندگي شمس بايد ابتدا به مقالات خود او، بعد به «فيه مافيه» و «ديوان كبير» و «مثنوي» مولانا مراجعه كرد، «ابتدا نامه» سلطان ولد فرزند مولانا نيز كه در بازگرداندن شمس در هجرت اول همراه شمس بود از منابع ديگر قابل استناد است. اين‌ها در حالي است كه مي‌توان در زندگي‌نامه‌هاي معتبري كه براي مولانا نوشته‌اند، درباره زندگي، علل مرگ و محل دفن شمس نيز مطالبي پيدا كرد. اين منابع مي‌تواند «رساله سپهسالار» نوشته فريدون سپهسالار، «مناقب العارفين» نوشته احمد افلاكي ـ از سال 717 تا 752 ـ باشد.

در صحت اين صحبت كه اگر مولانا مريد شمس نمي‌شد،‌ با مَنِشي كه شمس براي زندگي خود انتخاب كرده بود نامي محو از او در تاريخ فرهنگي ايران مي‌ماند، تردیدی نيست. او همواره در سفر بود و تا شناخته مي‌شد از آن شهر به شهري ديگر سفر مي‌كرد؛ به همين دليل هم او را شمس پرنده ناميده بودند. شمس به گفته سپهسالار :«جامه‌ بازرگانان مي‌پوشيد و در هر شهري كه وارد مي‌شد مانند بازرگانان در كاروانسراها منزل مي‌كرد و قفل بزرگي بر در حجره مي‌زد،‌ چنانكه گويي كالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنكه آنجا حصير پاره‌اي بيش نبود». سپهسالار همچنين مي‌گويد: «زندگي و مرگ اين مرد كه «از قبول خلق» مي‌گريخت و شهرت خود را پنهان مي‌داشت در پرده‌ اسرار فرو پيچيده است».

سلطان ولد درباره زندگي شمس پس از آشنايي با پدرش و رفت و آمد بيش از حد آن‌ها با هم مي‌گويد : «چنين بود كه مريدان سطان العلما ـ مولانا ـ سخت برآشفتند و عوام و خواص شهر سر برداشتند، كار بد گويي و زخم زبان و مخالفت در اندك زماني به ناسزايي و دشمني و كينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند: «در شناعت در آمدند همه / آن مريدان بي خبر چو رمه – چه كسي است آنكه شيخ ما را او / برد از ما چو يك كهي را جو – كرد او را ز جمله خلق نهان / مي‌نيابد كسي ز جاش نشان - ... – فحش‌ها پيش و پس بگفتندي / همه شب از غمش نخفتندي...» (1)، اين مخالفت‌ها تا هجرت اول شمس ادامه پيدا مي‌كند. شمس مي‌رود و پس از مدتي مولانا نامه‌اي از او دريافت مي‌كند كه در آن به محل زندگي او در دمشق پي مي‌برد. مولانا پسر خود را به همراه عده‌اي به شرطي پي او مي‌فرستند كه مريدانش ديگر به شمس دشنام و ناسزا نگويند. مولانا در پيامي كه براي شمس مي‌فرستد به اين مسئله تأكيد مي‌كند: «آن مريدان كه جرم‌ها كردند / ز آنچه كردند جمله واخوردند – همه گفته: كنيم از دل و جان / جانمان را فداي آن سلطان»(2).

دكتر بديع الزمان فروزانفر مي‌گويد:«... مولانا از غرقاب حسرت رها شد و خاطرش چون گل از نسيم صبا بشكفت و مريدان نيز پوزشها كردند و باز روي به شمس و مولانا آوردند، هر يك به قدر وسع و اندازه طاقت خويش خوان نهادند و سماع كردند و مولانا با شمس چندي تنگاتنگ صحبت داشت تا اينكه: باز گستاخان ادب بگذاشتند / تخم كفران و حسد‌ها كاشتند ... . مردم قونيه و مريدان در خشم آمدند و بدگوئي شمس آغاز كردند ...» (3)

غيبت و استتار شمس

بنا بر روايات «ولدنامه» چون ياران دروغين مولانا دوباره به دشمني با شمس كمر بستند و بيش از پيش به آزار او پرداختند شمس دل از قونيه كند، اما اين مسئله را چنان كه سلطان ولد مي‌گويد يا او در ميان گذاشته بود. در «ولد نامه» آمده است: ‌«باز چون شمس دين بدانست اين / كه شدند آن گروه پر از كين / آن محبت برفت از دلشان / باز شد دل زبون آن گلشان / نفس‌هاي خبيث جوشيدند / باز در قلع شاه كوشيدند / گفت شه با ولد كه ديدي باز / چون شدند از شقا همه دمساز / كه مرا از حضور مولانا / كه چو او نيست هادي و دانا / فكنندم جدا و دور كنند / بعد من جملگان سرور كنند / خواهم اين بار آنچنان رفتن / كه نداند كسي كجا‌ام من / همه گردند در طلب عاجز / ندهد كس ز من نشان هرگز / سال‌ها بگذرد چنين بسيار / كس نيابد ز گرد من آثار / چون كشانم دراز گويند اين / كه ورا دشمني بكشت يقين / چند بار اين سخن مكرر كرد / بهر تأكيد را مقرر كرد / ناگهان گم شد از ميان همه / تا رود از دل انُدهان همه ...»

در «روايت افلاكي» به نقل از سلطان ولد آمده است كه شمس و مولانا در مجلسي خصوصي نشسته بودند ناگهان شمس برخاست و به سوي مولانا گفت: «به كشتنم مي‌خوانند». در ادامه اين روايت مولانا پس از مدتي سكوت در جواب مي‌گويد: «الاله الخلق والامر فتبارك الله...». و در ادامه آمده است كه: «عده‌اي از حسودان به كمين ايستاده بودند و با كارد به شمس حمله كردند و او نعره‌اي بلند زد كه همه بيهوش شدند. چون آن جماعت به هوش آمدند جز چند قطره خون بيشتر نديدند.»

بحث امروز محل مقبره اوست

همانطور كه گفته شد با نامگذاري سال گذشته ميلادي به نام مولانا جلال‌الدين محمد بلخي از سوي يونسكو بحث‌هايي بر سر زندگي و چگونگي مرگ و مقبره شمس بالا گرفت تا جايي كه هنوز از گوشه و كنار صداهايي به گوش مي‌رسد كه مدّعي حضور مقبره شمس در گوشه‌اي از كُره خاكي است. اما بيشترين اهميت به احتمال حضور مقبره اين عارف قرن ششم در خوي داده مي‌شود و پس از آن بحث بر سر تبريز است، گرچه تركيه‌اي‌ها نيز معتقدند كه همان مقام شمس كه در نزديكي مقبره مولانا است محل دفن شمس است.

دكتر محمدعلي موحد، نويسنده كتاب «شمس تبريزي» معتقد است: «تركيه‌اي ها معتقد هستند كه مزار شمس تبريزي نيز در همان «قونيه» است و ياران حسود مولانا كه طاقت ديدار شمس و مولانا را نداشتند، شمس را كشتند و به چاه انداختند و حالا در قونيه جايي است كه به مزار شمس منسوب است. اما خوشبختانه اين روايت مجعول است». دكتر موحد با بررسي روايت هاي مختلف از غيبت شمس تبريزي به اين نتيجه مي رسد كه بنا به روايات مستند مقبره شمس همان جاست كه بقعه شمس برپاست و آنجا شهر خوي است. موحد همينطور درباره ادّعاي شوراي شهر تبريز مبني بر وجود مقبره شمس در تبريز معتقد است: « شايد مقبره كشف شده متعلق به فرد ديگري با همين نام غير از مولانا باشد.»

در همين خصوص محمّد امينيان، باستان شناس سازمان ميراث فرهنگي آذربايجان شرقي مي‌گويد: «به نظرم اينكه گفته شده آرامگاه شمس در تبريز يافت شده است صحت ندارد فقط در يكي از متون اشاره شده، زماني كه شمس زخمي شده از شهر خوي گذشته است.»

دكتر توفيق سبحاني عرفان‌پژوه و مولوي‌شناس با بيان اينكه در اسناد و مدارك موجود چيزي درباره مقبره شمس در تبريز گزارش نشده خواستار انتشار مستندات مكشوفه شورا و شهرداري تبريز در اين زمينه شد و معتقد است: « تاريخ تبريز را حافظ حسين كربلايي نوشته و يكي از دانشمندترين افراد به تاريخ آذربايجان يعني مرحوم جعفر سلطان‌القرايي تصحيح كرده و در آنجا از اين مطلب كه مقبره شمس در تبريز باشد، نشاني نيست و سخني به ميان نيامده است.»

سبحاني با تاكيد بر اهميت كتاب «روضات الجنان و جنات الجنان» حافظ حسين كربلايي و دقت نظر مصحح آذربايجان‌شناس اين كتاب مي‌گويد: «گورستان گجيل محل تدفن بزرگاني از عرفان و بزرگان قرن ششم است اما در اسنادي كه نامي از بزرگان و رجال آذربايجان تاكنون منتشر شده، به وجود آرامگاه شمس تبريزي در اين قبرستان اشاره‌اي نشده است.»

سبحاني، مصحح «ديوان كبير شمس تبريزي» جلال‌الدين مولوي از يك نقاشي و گزارش يك سيّاح اروپايي و احياناً فرانسوي مطّلع است كه در قرن دهم به خوي سفر كرده و از آرامگاه شمس در خوي نام برده است .او مي‌گويد: «نقاشي سيّاح اروپايي در تركيه حدود 70 سال پيش چاپ شده و در آن از فضاي خارج شهر منظره مناره شاخ گوزن نقاشي شده و قبر شمس در مجاور آن گزارش شده است.»

اما بحث مدعيان مقبره شمس به شهرهاي مختلف ايران ختم نمي‌شود؛ چنانكه مي‌بينيم تركيه، پاكستان و افغانستان و بعضي كشورهاي ديگر نيز مدّعي حضور مقبره شمس در شهرهاي كشور خود هستند.

پاكستاني‌ها معتقدند محلّي در شهر مولتان اين كشور وجود دارد كه زيارتگاه بسياري از مردم اين كشور است و آنجا محلّ اصلي دفن پيكر شمس است، همچنين عده‌اي نيز معتقدند محلّي در شهر غزنين افغانستان محل دفن پيكر شمس است.

بحث بر سر محلّ دفن پيكر شمس پس از مرگش را بايد كمي از عقب‌تر يعني زمان خروج وي از مجلسي كه با مولانا داشت از سر گرفت. چرا كه پس از آن كه افرادي براي كشتن وي به او حمله مي‌كنند هيچ نشاني از مرگ او ديده نمي‌شود، به ویژه كه خود مولانا تا مدتي دنبال شمس مي‌گردد تا او را پيدا كند. و خود شمس همانطور كه در بالا اشاره شد به پسر مولانا گفته است اين بار كه رفتم ديگر نشاني از من نخواهيد يافت. با اين مستندات مي‌شود ادّعاي تركيه را نادرست دانست. از سوي ديگر مي‌توان با توجه به صحبت‌هاي محققاني چون دكتر توفيق سبحاني و محمد علي موحد ادعاي حضور مقبره شمس در تبريز را جدّي ندانست و خوي را محلّ حتمي تدفين پيكر شمس شمرد.

امّا اگر مسئولين فرهنگي كشور اقدام به ثبت اين چنين آثاري در مراكز رسمي و جهاني چون يونسكو كنند، ما كمتر شاهد چنين ادعاهايي از سوي كشورهاي مختلف خواهيم شد. چرا كه مدتي است صداي مدعياني براي تصاحب مقبره ديگر بزرگان فرهنگي ايران نیز به گوش مي‌رسد.

 

 

______________________________

1 – ولد‌نامه، صفحه‌هاي 42 و 43

2 - ولد‌نامه، صفحه 47

3 - زندگاني مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، صفحه 73


+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 15:9  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نگاهي به نقد شعر جوان / نقد بي واسطه نقد

يكي از مطالبي كه به روزنامه همشهري دادم و هنوز منتشر نشده و گمان نكنم آنها تمايلي براي چاپش داشته باشند و بالطبع ـ با توجه به مسايل اخير ـ من ديگر تمايلي براي انتشارش در صفحات آنها ندارم، مطلبي در باب نقد شعر بود.

سعيد كيائي


معامله‌ شعر خوان با شاعر يك طرفه است. شاعر آزاد است تا براي هر كسي كه مي‌خواهد و به هر شيوه‌اي كه مي‌خواهد بسرايد، انتخاب شنونده با شاعر است و انتخاب شاعر با خواننده. اگر شاعري را برگزيديم، بايد شرايط او را بپذيريم و خدا را شكر بگوييم كه كسي توانسته است آنچه را كه مي‌بايست گفته شود، بگويد. اما به واقع چه زماني مي‌توانيم شاعري را بپالاييم و شعر او را بشناسيم تا برگزينيم؟ در جواب اين سوال مي‌توان اهميت نقد و نقادي را پيدا كرد. منتقد با ذهني پويا و نكته بين، اثر هنري ـ شعر ـ را جستجو مي‌كند و در اختيار مخاطبان جدي قرار مي‌دهد. اما اين بخشي از فرايند است،‌ مخاطب مي‌تواند به دور از هر پس زمينه‌اي از شعر لذت ببرد و آن را بپذيرد، و اين عرصه ـ عرصه لذت ـ مي‌تواند در چهارچوب‌هاي نقد نگنجد و عموميت پيدا نكند و به سليقه و زيبايي ذهني هر نفر نزديك شود.

 در متن پيش رو به اهميت نقد در شعر و جايگاه منتقد در ميان مخاطبان و تأثيرات آن مي‌پردازيم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 14:31  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  كتاب «بررسي تاريخي-تحليلي آثار ابراهيمي» نوشته مي‌شود

خبرگزاري فارس: كتاب «بررسي تاريخي-تحليلي آثار ابراهيمي در دوره‌هاي مختلف» توسط سعيد كيايي نوشته مي‌شود.

«سعيد كيايي» در گفت‌وگو با خبرنگار ادبي فارس با اعلام اين خبر افزود: من در اين كار كه به تازگي نگارش آن را آغاز كردم آثار حوزه بزرگسال نادر ابراهيمي را در يازده بخش تقسيم بندي نمودم و با توجه به زمان‌ نگارش آثار، آن‌ها را بررسي موضوعي خواهم كرد. اين كتاب هم به احتمال خيلي زياد توسط انتشارات روزبهان _ ناشر اختصاصي آثار ابراهيمي_ منتشر خواهد شد.
وي ادامه داد: در اين كتاب تحقيقي تنها آثار حوزه بزرگسال ابراهيمي كه شامل نامه‌نگاري‌، تحقيق و پژوهش، زندگينامه‌نويسي، داستان‌كوتاه، رمان، فيلمنامه و... مورد بررسي مضموني و تاريخي قرار خواهد گرفت. ممكن است پس از به پايان رسيدن اين كتاب به بررسي تاريخي-تحليلي كارهاي حوزه نوجوان اين نويسنده بپردازم.
وي همچنين خبر از جمع آوري مجموعه مقالات ژورناليستي ابراهيمي داد و تصريح كرد: اين كتاب دو جلدي تماما به مقالات ابراهيمي در سه حوزه ادبيات كودك، ادبيات بزرگسال و سينما مربوط مي‌شود كه ابراهيمي آن‌ها را در سال‌هاي پيش و پس از انقلاب در نشرياتي چون سخن، فردوسي، تماشا، كتاب‌جمعه، ادبيات داستاني، كيهان، اطلاعات و... منتشر كرده است.
«كيايي» اظهار داشت: به دليل فهرست‌نويسي نه چندان خوب مجلات آن‌زمان جمع‌آوري اين آثار بسيار دشوار است و به همين دليل كمي به طول مي‌انجامد. تاكنون حدود 70 درصد از اين مقالات جمع‌آوري شده ولي براي اين‌كه كار درخور، شايسته و بي‌اطاله باشد گزينش مقالات را با كمك دوستان و همكاران قديم نادر ابراهيمي انجام مي‌دهم.
اين مجموعه دو جلدي نيز توسط نشر روزبهان منتشر مي‌شود.
+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 21:50  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  آغاز دهه سوم عمر نمايشگاه بين المللي كتاب تهران

مهمانی بزرگ





تب تند كتاب باز هم آمد. تب تندي كه هر سال به همان تندي‌ كه مي‌آيد فروكش مي‌كند. اما اگر اين تب تند نبود مي‌بايست فاتحه كتاب و كتابخوانى در ايران را مي‌خوانديم. مملكتى كه حتى كوچك ترين كودكان آن به تاريخ و فرهنگ چند هزار ساله خود افتخار مي‌كنند، اما بسيارى از آنها حاضر نيستند حتى يك خط درباره آن مطالعه كنند. شايد به همين خاطر است كه نمايشگاه كتاب يك مبدا زماني براي ناشران شده است. يك مهماني بزرگ كه خيلي‌ها به آن دعوت مي‌شوند، از كشورهاي دور جهان گرفته تا دورترين شهرهاي ايران. و مهم اينجاست كه هيچكس نمي‌خواهد اين تب تند بخوابد.

نمايشگاه‌ بين‌المللي‌ كتاب‌ تهران‌ براي‌ اولين‌ بار در سال‌ 1366 آغاز به‌ كار كرد. تا چهارمين دوره برگزاري اين نمايشگاه ناشران اروپايي و امريكايي حضور پررنگي داشتند. در اولين دوره 98 ناشر خارجي و در دومين نمايشگاه نزديك‌ به‌ 330 ناشر خارجي‌ از 29 كشور جهان‌، حضور داشتند.‌ در نمايشگاه سوم تعداد ناشران داخلي و خارجي شركت كننده به هم نزديك شد. در اين سال 341 ناشر داخلي‌ و 305 ناشر خارجي‌، با 28 هزار عنوان‌ كتاب‌ پا به محل دائمي نمايشگاه‌ها گذاشتند.

در چهارمين نمايشگاه ناشران اروپايي كاهش چشمگيري داشتند در حالي كه به تعداد ناشران حوزه خليج فارس و عرب افزوده شد. در اين نماشگاه 160 ناشر خارجي‌ از كشورهاي‌ عرب‌ و 170 ناشر از كشورهاي‌ اروپا و آمريكا، به‌ همراه ‌ناشران‌ داخلي‌، 54 هزار عنوان‌ كتاب‌ را به‌ علاقمندان‌ عرضه‌ كردند.

در پنجمين نمايشگاه 565 ناشر خارجي‌ با 45 هزار عنوان‌ كتاب‌ به تهران آمدند و در ششمين نمايشگاه 700 ناشر خارجي‌ با 42 هزار عنوان‌ كتاب‌ و 500 ناشر داخلي‌ شركت ‌داشتند.امااتفاق مهمي كه در ششمين دوره نمايشگاه‌ كتاب تهران افتاد همزماني برگزاري نمايشگاه مطبوعات و كتاب براي اولين بار بود كه تا نوزدهمين دوره هم ادامه داشت.

در هفتمين نمايشگاه‌، فروش‌ مستقيم‌ كتب‌ خارجي‌ جايگزين‌ سيستم‌ ثبت‌ سفارش‌ شد. در بخش‌ناشران‌ خارجي‌ 520 مؤسسه‌ انتشاراتي‌ از 26 كشور جهان‌ با 35000 عنوان‌ كتاب‌ در نمايشگاه‌ شركت‌ كردند. در نمايشگاه‌ هشتم‌ و نهم و دهم و يازدهم به ترتيب470 ناشر خارجي‌ با 35 هزار عنوان،‌ 345 ناشر خارجي‌ با‌ 40 هزار عنوان‌ كتاب،‌ 360 ناشر با 40هزار عنوان‌ و 345 مؤسسه‌ از 23 كشور عرب‌ و مسلمان‌ و اروپايي‌ و آمريكايي‌شركت‌ كردند.

در نمايشگاه دوازدهم براي اولين بار شش سياست اصلي «رعايت صرفه جويي»، «حفظ شور و نشاط نمايشگاه»، «كم كردن نقش ارز»، « ارتقاء كيفيت نمايشگاه »، «اهتمام در واگذاري بخش هايي از نمايشگاه» و «تسهيل در گردش كار نمايشگاه» در برگزاري نمايشگاه توسط هيئت رئيسه اعلام و اعمال شد. در اين دوره 175 ناشر در بخش لاتين از ده‌ كشور با 31 هزار عنوان‌ حضور داشتند. اين در حالي بود كه براي اولين بار چند ناشر ايراني‌ نيز در اين‌بخش‌ از نمايشگاه‌ شركت‌ كرده‌ بودند. 110 ناشر عرب نيز از يازده‌ كشور با 20 هزار عنوان‌ كتاب‌ به تهران آمدند.

دوره سيزدهم نمايشگاه با همان سياست‌های دوره قبل و با حضور 430 ناشر خارجي‌، 270 ناشر در بخش‌ لاتين‌ و 160 ناشر در بخش‌ كشورهاي‌عربي،‌ برگزار شد. در اين نمايشگاه تعداد كتاب های‌ لاتين‌ به‌ 50 هزار نسخه‌ رسيد. در نمايشگاه‌ چهاردهم، 480 ناشر لاتين و عرب حضور داشتند. مهمترین اتفاق این دوره اضافه شدن  بخش كتاب‌هاي الكترونيك به نمايشگاه بود.

در نمايشگاه چهاردهم توزيع جزوه مقررات و دعوت نامه براي ناشران خارجي نسبت به دور قبل زودتر، سريع تر و گسترده‌تر انجام شده بود و در نتیجه ثبت نام ناشران نيز زود تر آغاز شد.

در پانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران، 280 ناشر عرب و 420 ناشر لاتين از حدود 36 كشور جهان ، 65000 عنوان كتاب را در معرض نمايش و فروش گذاشتند.

شانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران، همزمان با دهمين جشنواره مطبوعات، با شعار«كتاب، كودك و خانواده» برپا شد. در اين سال دهه 80 از سوي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي آن زمان با عنوان« كتاب، كودك و خانواده» نام گذاري شد. در شانزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران تعداد 120 هزار عنوان كتاب عرضه شد همچنين نمايشگاه شانزدهم، ميزبان 1900 ناشر ايراني و بيش از 1100 ناشر غير ايراني از 35 كشور جهان بود.

 هفدهمين نمايشگاه،ميزبان بيش از 2 هزار و174 ناشر ايراني، با 131 هزار و366 عنوان كتاب بود. همچنين در اين نمايشگاه، 130 ناشر كتاب‌هاي الكترونيكي با 400 عنوان محصول الكترونيكي و 1200 ناشر از 46 كشور جهان با 42 هزار عنوان كتاب حضور داشتند.

هجدهمین نمايشگاه با بحث‌هاي بسياري كه بر سر جاي برگزاري آن بود عاقبت با2750 ناشر داخلي و خارجي، بيش از 222 هزار عنوان كتاب در موضوعات مختلف آغاز و پايان يافت.

نوزدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران ،آخرين سالي بود كه در محل دائمي نمايشگاه‌ها برگزار شد. البته بحث برگزاري نمايشگاه در جاي ديگري مثل مصلاي تهران پيشينه‌ بيشتري داشت. با این وجود بالاخره نمايشگاه نوزدهم براي آخرين بار در محل قديمي خود با رشد 20 درصدي عناوين كتاب‌ها و با 123 هزار و 583 عنوان كتاب برگزار شد. اين در حالي بود كه محمود احمدي نژاد رئيس جمهور ايران در مراسم افتتاحيه در صحبت‌هاي خود از كمبود زمان براي جا به جايي نمايشگاه و تغيير محل برپايي نمايشگاه‌براي سال بعد خبر داد. اين سال آخرين دوره‌اي بود كه نمايشگاه مطبوعات نيز همزمان با نمايشگاه كتاب برگزار شد.

نمايشگاه بيستم اولين دوره‌اي بود كه در مصلاي تهران برگزار مي‌شد. ثبت نام ناشران خصوصي با بحث‌هايي همراه شد و تا سه روز مانده به برگزاري نمايشگاه ادامه داشت. جا به جايي مكان نمايشگاه هم با بحث‌هايي چون احتمال حريق و مشكل عبور و مرور و ترافيك در مركز شهر همراه بود كه با همكاري مسئولان هر يك ازاين مشكلات برطرف شد. در نمايشگاه بيستم 740 ناشر خارجي از 66 كشور و يك هزار و 829 ناشر با 132 هزار و 768 عنوان كتاب حضور داشتند.

امسال در آستانه برگزاري نمايشگاه بيست و يكم نيز شايعاتي قديمي درباره جاي برگزاري نمايشگاه بين المللي كتاب تهران به گوش رسيد اما عاقبت محمود حائري مدير روابط عمومي مصلي امام خميني(ره) با بيان اينكه تمهيدات و هماهنگي هاي لازم بين وزارت مسكن، مجري ساخت و سازهاي مصلي، وزارت ارشاد، مجري نمايشگاه و مصلي انجام شده است؛ گفت که نمايشگاه قطعا در مصلي برگزار مي شود!

طبق صحبت‌هاي حائري با اين اعلام، سازمانها و نهادهايي از قبيل شركت حمل و نقل شهري مترو، تاكسيراني، اتوبوسراني، آتش نشاني، اورژانس، شهرداري، نيروي انتظامي، راهنمايي و رانندگي، اداره كل بهداشت، اداره پست، شوراي شهر، تعاوني ناشران، اتحاديه هاي ناشران، پيك بادپا، ستاد مديريت پيشگيري از بحران و... در برگزاري نمايشگاه مشاركت دارند.

با قطعي شدن جاي نمايشگاه، اعلام شد كه70 درصد از کتاب های خارجي براي عرضه در بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران وارد كشور شده است. اين كتابها بیش از 85 هزار عنوان و براي بخشهاي عربي و لاتين هستند كه طي روزهاي گذشته از طريق گمرك وارد كشور شده اند.

راهنمايي و رانندگي شهر تهران نيز همزمان با ايام برگزاري بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب تدابير ويژه‌اي انديشيده است. سرهنگ غلامرضا روشني نماينده راهنمايي و رانندگي شهر تهران در نشستهاي هماهنگي نهادهاي مشاركت كننده در برگزاري نمايشگاه ضمن بيان مطلب فوق تصريح كرد راهنمايي و رانندگي تهران بزرگ در نظر دارد در نيمه دوم فروردين ماه امسال با برگزاري جلساتي به سرپرستي سردار طلايي به بررسي چگونگي حمل و نقل مسافران و وضعيت ترافيك خيابان هاي اطراف مصلي بپردازد.

افزايش وسايل حمل ونقل عمومي، طرح زوج و فرد كردن خودروها، مستقر شدن نيروها در مناطق پيرامون محل برگزاري نمايشگاه و مشخص كردن پاركينگ‌ها، برخي از خدمات راهنمايي و رانندگي شهر تهران به بازديدكنندگان از نمايشگاه كتاب است.

عليرضا دبير عضو كميسيون فرهنگي شوراي شهر تهران نيز گفت:"با برگزاري سه جلسه كميته هايي تشكيل و قرار بر اين شد تا اين كميته ها، كارها را به ريز پي گيري كنند."

 اين عضو شوراي شهر تهران ابراز اميدواري كرد با تاسيس باغ كتاب نمايشگاه دائمي كتاب ايجاد شود و تاكيد كرد: "باغ كتاب امسال در فضايي حدود 45 هزار متر زيربنا، تاسيس خواهد شد و اميدواريم با تاسيس اين مكان نمايشگاه كتاب در طول سال و به طور دائمي برپا باشد."

بررسي ميزان حضور كشورهاي خارجي در نمايشگاه‌هاي بين‌المللي نشان مي‌دهد نمايشگاه كتاب تهران بعد از فرانكفورت دومين نمايشگاه كتاب در سطح جهان به لحاظ جذب كشورها و ناشران خارجي است. به نظر مي‌رسد شيوه برگزاري نمايشگاه كتاب تهران يكي از عمده‌ترين دلايل استقبال ناشران و كشورهاي خارجي از اين رويداد فرهنگي است. شیوه ای که هنوز ناشران ، نویسندگان ، مترجمان و مخاطبان کتاب ها به آن عادت نکرده اند!!







_________

پ.ن : اين گزارش در ويژه‌نامه كتاب همشهري روز شنبه 14 ارديبهشت منتشر شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 7:40  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خيام را شاعر نخوانيم

اين مصاحبه را براي 28 ارديبهشت روز بزرگداشت خيام با منصور ثروت انجام دادم و در روزنامه ايران منتشر شد. مشكلات تايپي دارد اما من بسيار دوستش دارم.

اگرچه مطالعه براي بسياري سخت است اما لطفا بخوانيد و به مشكلات تايپي‌اش توجه نكنيد، چرا كه مولانا مي‌گويد : «ما ز قرآن مغز را برداشتيم / پوست را پيش سگان انداختيم» ...


 

__________________________________________________________________________

بيست و هشتم ارديبهشت ماه سالروز بزرگداشت حكيم، عارف، رياضيدان، منجم و شاعر نيشابورى، ابوالفتح و يا به قولى ابوحفض غياث الدين عمر ابن ابراهيم نيشابورى، خيام بود.

در باره اين فيلسوف ـ شاعر نيشابورى با دكتر منصور ثروت، عضو هيأت علمى دانشكده ادبيات و زبانشناسى دانشگاه شهيد بهشتى تهران صحبت كرديم. دكتر ثروت تاكنون ۱۶ عنوان كتاب در زمينه هاى مختلف ادبيات و نقد ادبيات منتشر كرده است و به تحقيقات جامعى در باره خيام نيز پرداخته است.

زندگى خيام لايه هاى مختلفى دارد؛ خيام فيلسوف، خيام منجم، خيام رياضيدان، خيام شاعر و لايه هاى ديگر، از سوى ديگر دوستان مختلفى داشته، و معاشراتى با طرز فكر هاى متفاوت. كه گاهى مورخان مختلف منكر اين رفت و آمد ها هم شده اند. اين مسائل و مسائل ديگرى كه در ادامه درباره آنها حرف خواهيم زد شناخت خيام را سخت مى كند. براى شناخت خيام بايد كدام راه را پى بگيريم؟

اين حرف كه خيام فردى چند لايه است حرفى بسيار درست است. ولى تا جايى كه ما با توجه به مستندات موجود مى خواهيم شرح حال او را جست وجو كنيم مى بينيم در منابعى كه تا دويست سال بعد از فوت خيام موجود است، خيام به عنوان يك شاعر شناخته شده نيست.

اگر سال وفات خيام را سال ۵۱۷ هجرى در نظر بگيريم، تذكره ها و تاريخ هايى كه از خيام نام برده اند به چهار مقاله عروضى استناد و گاهى چيزهايى به آن اضافه كرده اند.

قديمى ترين مأخذى كه از خيام صحبت مى كند چهارمقاله نظامى عروضى سمرقندى است كه در آن فقط بحث منجم بودن ايشان مطرح شده است و جالب اين كه خيام منجم به برداشتى كه آن روز از منجم بوده اعتقادى نداشته. مى دانيم كه در آن دوران منجمان ساعات سعد و نحس را براى پادشاهان معين مى كردند. در يكى دو مقاله از مقالات چهارمقاله كه در باره نجوم صحبت شده، مثال ها و داستان هايى از اين قضيه آورده است و در آخر از زبان خيام به اين نتيجه مى رسد كه ستاره شناسى كه به اين نوع كار ها مى پردازد كمى بايد از شانس بهره ببرد، يا اين كه جنون همراهش باشد. و وقتى از خود خيام بطور دقيقتر درباره اين پيشگويى ها سؤال مى شود او معتقد است كه از صور ستارگان نمى توان پيش بينى كرد كه چه اتفاق هايى رخ خواهد داد.

اما عوفى كه نخستين تذكره ما، لباب الالباب را در قرن هفتم نوشته اصلاً از خيام نام نبرده يا تذكره دولتشاه سمرقندى كه در قرن نهم تأليف و در سال ۸۹۲ ترجمه شده است از خيام بطور مستقل نام نبرده، بلكه در شرح احوال شاهپور اشعرى كه از اقوام خيام است نامى از او برده است. بقيه متون موجود از او به عنوان حكيم، فيلسوف، رياضيدان نام برده است و اشاره كوتاهى كرده است كه از او اشعارى نيكو به فارسى و تازى هم هست. باز جلوتر كه مى آييم در آثارى مثل ابن خلقان و ابن شاكر يا حاج خليفه در كشف الذنون ذيل عنوان جبر يا ذيل ذيج ملكشاهى از او نام مى برند. به اين ترتيب مى توانيم بگوييم بيش از دو قرن بعد از فوت خيام وقتى از او بحث مى شود از او به عنوان يك شخصيت فيلسوف، رياضيدان و منجم ياد مى شود. شايد قديمى ترين مأخذى كه از او شعر نقل كرده ـ و البته بحثى هم اطراف او انجام نداده ـ كتاب مرصادالعباد نجم رازى بوده كه آن هم در سال ۶۲۰ در حدود ۱۰۰ سال بعد از فوت خيام نوشته شده است. در مرصادالعباد در باره دهرى بودن خيام انتقادى به او شده، درهمانجاست كه رباعى معروف خيام براى نخستين بار نوشته مى شود :«در دايره اى كآمدن و رفتن ماست / آنرا نه بدايت نه نهايت پيداست / كس مى نزند دمى در اين معنى راست / كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست» و رباعى ديگرى كه بعد ها دستمايه اصلى صادق هدايت هم شده است.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 18:53  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در احوالات جنايي نويسي و بو كِشي بهار در فرصت كم!

اين يادداشت براي ويژه نامه همشهري نوشته شده است.


عينكم را از مقابل چشم‌هايم بر مي‌دارم و چشم‌هايم را ريز مي‌كنم تا كلمه‌هاي روي صفحه نشانگر رايانه  را ببينم. سخت است اما مي‌توانم ببينم و به سختي بخوانم. چشم‌هايم احتمالا ضعيف‌تر شده، بدون عينك نگاه به متن و تشخيص كلمه‌‌ها از هم سخت است. عينك را دوباره به چشم‌هايم مي‌زنم و متن را ادامه مي‌دهم.

متن، خبر خودكشي نوجوان 12 ساله‌اي است كه به احتمال زياد دچار فشارهاي رواني شده و اقدام به خودكشي كرده، او زنده‌ است. ... از چنين خبر‌هايي بدم مي‌آيد و سعي مي‌كنم كمتر اين چنين خبر‌هايي را در صفحه «قانون» يا «حوادث» بياورم،‌ با اينكه مي‌دانم اهالي دبيري و سر دبيري اينطور به مذاقشان خوش نمي‌آيد اما در بيشتر موارد اين خبرها را سانسور مي‌كنم، مگر آن كه خبر جنبه‌ مثبتي داشته باشد. كه البته همان هم كه هر از گاهي اتفاق مي‌افتد باعث دردسر براي خودم مي‌شود.

هنوز يك ماه از آن شنبه‌اي كه تلفنم زنگ خورد و يكي از متهمان با وجدان پشت گوشي بود نگذشته است. متهم كه نامش فقط طبق قانون متهم است و در باطن بسيار انسان والا مقامي است قصد شكايت از من و بسياري از دست اندركاران تهيه و تنظيم خبر را داشت، كه چرا پرونده‌اي كه من در آن متهم هستم و خودم خودم را معرفي كرده‌ام خبر يك شما شده است؟

از ما كه : ما و همه آنها كه شما مي‌خواهي ازشان شكايت كني قصد و نيت خير داشته‌اند ... ، از ايشان كه : نه، نام ببر، شكايت مي‌كنم ... ، از ما كه : به پير ... به پيغمبر قسم ...

بماند كه عاقبت چه شد. حكايت آش نخورده و دهان سوخته ... بماند.

شواهد نشان مي‌دهد كه زيادتر از حد اجازه‌ام نوشته‌ام و همينطور ادامه مي‌دهم، بايد سخن كوتاه كرد، پس در اين فرصت اندك چه خوب است كمي رويايي بشويم و بهار را بو بكشيم و كمي فكر كنيم زندگي مي‌كنيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 15:55  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  قطعه ويژه خبرنگاران و اصحاب رسانه در بهشت زهرا ايحاد شد

به گزارش خبرگزاري فارس، به دنبال امتناع معاونت هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از دفن پيكر سيد مهران قاسمي روزنامه نگار و نويسنده در قطعه هنرمندان و نويسندگان و بنابر درخواست اهالي رسانه از احمد مسجد جامعي، رئيس كميسيون فرهنگي شوراي شهر تهران قطعه اي به نام اصحاب رسانه در بهشت زهرا ايجاد شد كه پيكر سيد مهران قاسمي به عنوان نخستين ميهمان در اين قطعه آرام گرفت .
در حاشيه اين مراسم احمد مسجد جامعي، رئيس كميسيون فرهنگي شوراي شهر تهران در جمع خبرنگاران در پاسخ به سوال آنها درباره ايجاد قطعه اصحاب رسانه در بهشت زهرا گفت : با توجه به اتفاق ناگواري كه براي مهران قاسمي روزنامه نگار و نويسنده رخ داد همه در بلاتكليفي براي تهيه مكاني مناست جهت تدفين پيكر او به سر مي برديم كه با هماهنگي كه آقاي رضائيان مدير عامل سازمان بهشت زهرا انجام دادند تصميم گرفته شد تا محلي به اصحاب مطبوعات ، خبرگزاري ها و صدا و سيما و به طور كلي روزنامه نگاران و اهالي رسانه تعلق گيرد.‌ [ادامه خبر را می توانید اینجا بخوانید]

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 13:9  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com