دوره میکنم تمام روزهای رفته تا همیشه را

ياد روزي افتادم كه عبدالله رفت با قيصر مصاحبه كند و قيصر علارغم هميشه پذيرفت. بعدها كه از عبدالله پرسيدم چه شد كه پذيرفت گفت نام اخوان را آوردم.
قصد كرده بودم فعلا ننويسم. تا چند كار عقب افتاده را انجام ندادهام و تحويل ندادهام دست به نوشتن براي جايي نبرم. وقتي مهدي مولايي زنگ زد و گفت بنويس، آن هم دربارهي قيصر، يكه خوردم و سر به تعظيم پايين انداختم و گفتم چشم. از عبدالله هم خواهش كردم بنويسد. هر دو نوشتيم.
ميتوانيد يادداشتهاي ما را در اينجا و اينجا بخوانيد. براي من جالب حس و حال ما است در ديدارهايي كه با قيصر داشتهايم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نامهاي به مناسبت امير اسماعيلي
امير جان، سلام
چند دقيقه است كه نشستهام و فكر ميكنم برايت در اين نامه چه بنويسم.
امروز به تو گفتم اگر حوصلهي نوشتن بود، حتما به مناسبت مراسم سه شنبه شبات خواهم نوشت. و تو گفتي حالا كه به ما رسيد آسمان... خنديدم و گفتم چشم، مينويسم، اما ته دلم ـ راستش ـ از نوشتن خبري نبود.
بعد از مكالمه تلفنيمان به روزهاي مختلف دوستيمان فكر كردم. روز آغاز سفر اصفهان ـ شيراز، روزي كه در دانشكدهتان داشتم پرسه ميزدم و ديدمت، روز سفر به مشهد، روز تماس تو براي پيوستنم به نويسندگان آيندهسازان، روز پيشنهاد تو براي سردبيري ويژهنامهي نادر ابراهيمي در هفت سنگ، آن شب پياده روي بعد از مراسم آيه، و خيلي روزهاي ديگر.
يك روز، همان روزهاي اولي كه شنيدم خانم والده* عروس دار شده به خودت يا به همسرت گفتم كه «براي امير نگرانم» چرا كه نميدانم همسرش او را چطور ميخواهد و او چطور خواهد شد ـ اين جملهي بيرون گيومه را آن روز به زبان نياوردم ـ . منكر نشو، چون تو و من ميدانيم كه همسران بر هم تأثيرهاي زيادي ميگذارند، و تو مستثني نيستي... و مردها بيشتر اوقات تأثير پذيرترند. ... راستش خودخواهانه شايد دوستيها را ميان زندگي جديدت ميجستم... . و يك روز به همسرت گفتم «با حضور شما خيالم از بابت امير راحت است». ...و راستش هنوز نميدانم بايد راحت باشد يا نه.
دوست من، ... درست زماني كه كلمات من احساس نا امني ميكنند، تو مثل آن روزهاي آينده سازان، دستور نوشتن دادهاي. و من سعي ميكنم از دستور سرپيچي نكنم، و دوست دارم اين نامهي چند سطري پر اضطراب را با تمام كاستيهايش از من بپذيري. باور كن خست به خرج نميدهم، اين روزها كلمهاي در بساط ندارم كه به دايره بريزم.
براي تو و همسرت آرزوي خوش روزي و سعادت دارم. و خواهش ميكنم اين نامه را به منزلهي استعفاي چند وقتهي من از تمام فعاليتهاي نوشتاري بدان.
حق يارت
سعيد
3 – 8 – 1388
تهران
* كساني كه امير را ميشناسند ميدانند، امير به مادر مهربانش ميگويد "خانم والده". من هميشه فكر ميكنم او اين تكه كلام را از عزيزمان "منوچهر احترامي" به ارث برده است، كساني كه استاد احترامي را از نزديك ميشناسند، ميدانند.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
يادداشت سعید کیایی و عکسهای محمد مهدی مولایی
به مناسبت روز «شمس و مولانا»، ۱۰ شهریور
ميگويد «روز شمس همين روزها است»، كمي فكر ميكنم، چيزي به يادم نميآيد، براي اينكه به حرفش سنديت بدهد و هر دو مطمئن شويم ميگويد «بگذار تقويم را نگاه كنم»، مكث ميكنم تا ببينم چيزي در تقويم پيش رويش پيدا ميكند يا نه؛ بعد از چند ثانيه سكوت ميگويد «اين چيزها را كه در تقويم نمينويسند». بعد ميگردد و لينكي را پيدا ميكند كه اين خبر را در آنجا خوانده. ميگويم «يك يادداشت مينويسم.» ميگويد «پارسال كه رفته بودم خوي يكسري عكس گرفتم براي امسال، من هم عكسها را مرتب ميكنم».
1
به اين فكر ميكنم كه «شمس» چي شد كه
آمد به زندگي ما؟ از هر طرف كه ميروم به اين نتيجه ميرسم كه اگر «مولانا» نبود،
قطعا شخصيتي به نام شمس را ما نميشناختيم. و اين شخصيت براي جامعهي ما آنقدر
شناخته شده نبود كه حتي در داغترين روزهاي سياسي مملكت رسانهها نسبت دو نفر از
سياسيون را به شمس و مولانا تشبيه كنند.
بعد به اين فكر ميكنم كه شخصيتي اين درجهي اهميت را دارد و اينقدر بين مردم شناخته شده است كه روزي را به نامش ميكنند اما در تقويمها نمينويسند!
راستش را بخواهيد سوالهاي ديگري هم به ذهنم ميآيد، كه اكثرشان بي جواب ميماند. زياد هم پيگيرشان نميشوم كه حتما به جواب برسم. خودم را به اين قانع ميكنم كه روز شمس را براي خودم يك سال تحويلي ديگر در نظر بگيرم و تفآلي به مقالاتش بزنم و سالم را از آن دوباره شروع كنم. با يك مبدآ فكري جديد براي خودم.
صفحه را كه باز ميكنم اين جملات نظرم را جلب ميكند «چون گفتني باشد و همه عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم. و هر آينه اگر چه بعد هزار سال باشد، اين سخن بدان كس برسد كه من خواسته باشم.»
به اين فكر ميافتم كه يكبار ديگر بنشينم و مقالات را از سر بخوانم.
2
كمي كه پي اين مسئله كه كي شمس سر و
كلهاش در زندگي ما پيدا شد را ميگيرم به اين ميرسم كه جناب فروزانفر اولين محقق
ايراني است كه عكسهاي نسخهاي با عنوان مقالات شمس را از ريتر و گولپينارلي، دو
دانشمند شرق شناس، ميگيرد و متوجه ارتباط عجيب مطالب آن با مثنوي مولانا ميشود.
... اما اين ظاهر قضيه است به نظرم. به هر حال : (از مقدمهي مقالات شمس تصحيح
محمد علي موحد ميخوانم كه شمس 26 جمادي الثاني 642 به قونيه آمده و پس از شانزده
ماه در تاريخ 21 شوال 643 از آن شهر رفته و دوباره پس از چندي در 644 به قونيه
بازگشته و در 645 ناپديد شده)
(بد نيست اين را هم در نظر داشته باشم كه براي شناخت بهتر شمس، بهتر است چند كتاب را گذري هم شده نگاه كنم، اگرچه بيشتر اين كتابها مربوط به زندگي مولانا است در اصل؛ 1 – شمس تبريزي، نوشتهي محمد علي موحد،انتشارات طرح نو، 2 – زندگي و آثار مولانا جلال الدين رومي، نوشتهي افضل اقبال ترجمهي حسن افشار، نشر مركز، 3 – مولانا جلال الدين، نوشتهي عبدالباقي گولپينارلي، ترجمهي توفيق صبحاني انتشارات موسسهي مطالعات و تحقيقات فرهنگي 4 – زندگي مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، از بديع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار. اين را هم بايد بگويم كه مرجع تمام اين كتابها در اصل چند كتاب ديگر است، 1-رسالهي سپهسالار 2 – رسالهي افلاكي 3 – ابتدانامهي سلطان ولد 4 – ديوان كبير شمس 5 – مثنوي معنوي 6 – فيه مافيه و 7 – مقالات خود شمس.)
3
حالا كه بعد چند وقت دوباره قرار
گذاشتهام مقالات شمس را بخوانم و سال جديدي را شروع كنم ميبينم دفعات قبل زير
بعضي جملات خط كشيدهام. بعضي از آنها را ميآورم كه با هم دوره كنيم :
بدانكه تعليم نيز حجاب بزرگ است... آخر حرف و صوت كاسه است. (ص 202 تصحيح موحد)
گفت خدا يكي است. گفتم : اكنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقهاي،صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراكنده پژمرده، فروفرسوده. او خود هست، وجود قديم او هست. تو را چه، چون تو نيستي. (ص 280 تصحيح موحد)
... بي انصافي از حسد خيزد (ص 295 تصحيح موحد)
دعوي عشق ميكند. انصاف بده آخر تو مقبول باشي، عاشق باشي، اين سخن مقبولان باشد؟ بايستي كه آتش از سر و رويت فرو آمدي. (ص 231 تصحيح موحد)
خداي را بندگانند پنهان (ص 285 تصحيح موحد)
پيش ما كسي يكبار مسلمان نتوان شدن :مسلمان ميشود و كافر ميشود، و هرباري از او چيزي بيرون ميآيد، تا آن وقت كه كامل شود. (ص 226 تصحيح موحد)
چون صاحب دل گفتي، منكسره قلوبهم گو. انكسار دل ميبايد. چون به حق رسيد از نور حق، نور جلال او را بيني، كه لايعرفهم غيري. (ص 284 تصحيح موحد)
4
كتاب را ميبندم. خيال ميكنم جوابم
را تا حدي گرفتهام. يعني راه رسيدن به جوابم را. اگرچه خيلي پر پيچ و خم است،
اينكه شمس از كجا اينقدر با زندگي ما اجين شده را بايد از سمت ديگري دوباره مطرح
كنم. از سمتي كه من ابتدايش ايستاده باشم. سمتي كه قرار باشد من به اين سوال جواب
بدهم كه چرا سراغ شمس رفتهام. اينكه نكند آن حرفي كه او بايد ميزده ... مخاطبش
من بودهام
5
بي شك اين حرفها همينطور ادامه دارند...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آسمان بغض همان باراني را داشت كه دوست داشتي پياده بزني به دل ابرها و هم قدمشان هاي هاي گريه كني... آسمان بغض همان باراني را داشت كه تو تماس گرفتي و به يك چاي دعوت كردي... همان باراني كه دانه به دانهاش به يادم ماند، آنقدر كه قطره به قطره انعكاس تو بود... +
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
من و عكس و عكاس برتر letsgodigital
سايت letsgodigital يكي از معتبرترين سايتهاي عكاسي در امريكا، مدتي است هر هفته بهترين عكس هفته را انتخاب ميكند و به مدت يك هفته عكس مورد نظر را به همراه عكاس آن به تمام مخاطبانش معرفي ميكند.
هفتهي گذشته براي اولينبار در اين مدت يك ايراني عكاس برتر شناخته شد و به مدت يك هفته عكسش، برترين عكس هفته شد.
انتخاب يك ايراني به عنوان عكاس برتر از جهت هموطن بودن من با او برايم غرور آفرين است، همانطور كه خيلي از ايرانيهاي نامآور اين غرور را در من ايجاد ميكنند، اما اينبار دو خوشحالي مضاعف دارم اول اينكه كسي كه عكاس برتر شناخته شده دوست خوب من كاوه صادقي آزاد است و دوم اينكه كاوه همين عكس را، يا اگر با پيازداغ اضافه بخواهم بگويم، اصل آن را، به عنوان عيدي سال 1388 به من هديه داده بود و الآن به ديوار اتاقم است.
عكس كاوه را ميتوانيد اينجا ببينيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
قصهی من و قصههای خوب براي ...
اين متن براي سايت هفت سنگ نوشته شده است
_________________________________________
یکم: وقتی خیلی کوچک بودم
گوش تهران از صدای زوزهی بمبهای عراقی کر شده بود، خیلی از تهرانیها
شیشههای قدی خانهشان را چسب ضربدری میزدند و از تهران میرفتند. ما
اما مانده بودیم. پدرم و دائیم و چند نفر دیگر از اهالی محل در مناطق جنگی
بودند و اگر ما میرفتیم هیچ خبری از آنها نمیتوانستیم بگیریم. مخصوصا
اینکه از معدود خانههای تلفندار آن روز محلهمان بودیم و احتمال داشت
اهالی محل از کسانی که در جنگ دارند خبری بخواهند بگیرند.
من چهارـ پنج ساله بودم. ما (من و دوستانم) شلیک و جنگ و بمب را مثل امروز نمیشناختیم، اما ته دلمان از آنها هراس و دلنگرانی داشتیم. هر روز بخشی از حرفهای کودکانهمان راجع به آژیرهای قرمز و سفید بود. خواهرم صدای گویندهی «شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز...» را شبیهسازی میکرد و من صدای تیتراژ آغاز برنامهی کودک را تقلید میکردم. خیلی وقتها پیش میآمد که همین موقعها حمله آغاز میشد و ما نمیتوانستیم برنامهی کودکمان را ببینیم. این وقتها ما کمی سرگرم بازیهای نشستکی و آرام میشدیم اما عاقبتش این بود که حد اقلش دو نفرمان بحث و جنگشان بشود.
این اتفاقات همینطور ادامه داشت تا اینکه دایی کوچک من از مرخصی برگشت و برای خانهی ما مجموعهی «قصههای خوب برای بچههای خوب» را هدیه آورد.
از آن به بعد بزرگترهای ما وقتی آژیر قرمز زده میشد ما را دور هم جمع میکردند و یکی، دوتا از قصهها را میخواندند.
دوم: قصههای سوخته
بمبها هنوز میآمدند، منفجر میشدند در تهران. پدرم آمده بود مرخصی،
دائیم هم که در سفر قبل کتابها را برایمان آورده بود آمد. پدربزرگم گفت
همگی به یک سفر مشهد برویم. من از داستانهای مثنوی خیلی خوشم آمده بود.
به نیمههای کتاب هم رسیده بودیم. وقتی قرار شد ما برویم، من اصرار کردم
که مادرم کتاب را با خودش بیاورد و برایم بخواند. بچههای همسایهها ـ که
با هم پای گوش دادن کتابها بودیم ـ ناراحت شدند. مادرم به همهشان قول
داد زود برگردیم تا کتاب را برای همهمان ادامه دند. من هم قول دادم که
قصههایی که در این چند روز مادرم برایم میخواند را دوباره گوش کنم و جلو
جلو تعریف نکنم.
رسیدیم مشهد، دو شب اول مادرم کتاب را خواند تا من خوابم ببرد. روز سوم وقتی از حرم برگشتیم اتاق را دود گرفته بود. پدرم فکر کرد بخاری نفتی دوده زده، بزرگترها فکرهای دیگر کردند، اما من یاد کتاب افتادم؛ چون موقع رفتن مادرم گفته بود «قصه به قسمت داغش رسیده بگذار بعد که برگشتیم بقیهاش را میخوانم». من هم موقع بیرون آمدن از خانه، برای اینکه قسمت داغ قصه سرد نشود فکر کرده بودم که کتاب را بگذارم روی بخاری. ناغافل که احتمال دارد کتاب گر بگیرد و اتاق یا ساختمان را بسوزاند.
وقتی با سوختهی کتاب رو به رو شدم از مادرم پرسیدم «مامان، حالا یعنی همهی قصهها سوختهاند؟»
سوم: از آن روزها تا حالا
خاطرم هست در همان مشهد آنقدر به دائیم گفتم و بهانهی کتاب را گرفتم
که مجبور شد برود و یک دو روز تمام مشهد را بگردد و کتاب را دوباره برایم
بخرد تا وقتی برگشتیم تهران مامان بقیهی کتاب را برای بچههای محل که
منتظر بودند بخواند.
سَرِ همان آتش سوزی به فکر این افتادم که از دائیم اسم نویسنده کتاب را بپرسم. بعد نام «مهدی آذر یزدی» را یاد گرفتم.
کتابها دست به دست بین بچههای محل گشت و خوانده شد و شنیدم که عاقبت توسط یکی از بچهها هدیه شد به مدرسهای که سر کوچهمان بود و هیچکداممان آنجا درس نخوانده بودیم.
بعدها که بیشتر به ادبیان علاقهمند شدم و متون کهن را شروع به خواندن کردم قصههایی که از کتابهای آذر یزدی در خاطرم مانده بود را میان آنها جستجو میکردم و به این فکر میکردم که او چقدر به اصل داستان وفادار بوده یا اینکه پندی که او در داستانش به ما داده چقدر با پندی که خالق اصلی داستان در نظر داشته مطابقت دارد.
چهار: افسوسهای از دست رفته
اوایل پائیز سال قبل بود که برای جلسهای که با دبیر انجمن نویسندگان و
کودکان داشتم به دفترش رفتم. تصویر سازیها و عکسها و تابلوهایی روی
دیوار بود، بالای ویترینی تصویر مهدی آذر یزدی نصب شده بود. کمی به تصویر
نگاه کردم و با خودم گفتم «چه خبر از استاد آذر یزدی؟» هرچه فکر کردم یادم
نیامد آخرینبار کی احوالشان را پرسیده بودم یا آخرینبار کی خبری از
ایشان خوانده بودم.
گمانم یکی دو هفته بعد وقتی برای دیدن دوستی به خبرگزاری قرآنی رفته بودم متوجه شدم که احوالشان زیاد خوب نیست. سرویس ادبیات مشغول تهیهی ویژهنامهای برای ایشان بود. خواستند مصاحبهای راجع به استاد کنیم، کمی فکر کردم و دیدم بهتر است مصاحبه نکنم. اول به این دلیل که خودم را جریمه کرده باشم چون خیلی وقت بود از استاد خبر نداشتم و دوم اینکه هرچه فکر کردم در خودم توانایی این را ندیدم که راجع به استاد آذر یزدی حرف بزنم و حق مطلب را ادا کنم.
چند هفتهی بعد وقتی برای کاری دورهی مجلهی سخن را میخواندم به خبری برخوردم راجع به استاد آذر یزدی که طی آن خبر ِ تلاشهای استاد بر داستانهای کهن و قرآنی آمده بود. تلاش استاد در دههی چهل با آن مختصاتی که از آن روز ایران برای ما تعریف کردهاند بر کتابی مثل قرآن یا متون کهن برایم از او انسانی بسیار استوارتر از پیش ساخت. خبر برایم جالب آمد و از آن صفحه کپی گرفتم و کناری گذاشتم که به بچههای خبرگزاری بدهم برای ویژهنامهشان؛ که نشد. لا به لای کارهای روزمره فراموش شد، حتی حالا که برای پیوست کردن به این متن دنبالش میگردم پیدا نمیکنم.
پنجم: امسال
اردیبهشت برای بچههای یکی از دوستانم میخواستم کتاب بخرم. یکسری اسم
کتاب و نویسنده را روی یک کاغذ نوشتم و به نظر آمد که «قصههای خوب برای
بچههای خوب» را بخرم.
وقتی در راه خانهشان بودم با خودم فکر کردم کاش کمی خودم میخواندم نگاه میکردم، کتاب را دوباره بعد این همه زمان از دست رفته به دست میگرفتم...؛ تصمیم گرفتم به خانهشان که رسیدم آنقدر صبر کنم که کادو را باز کند تا برایش هم از استاد آذر یزدی حرف بزنم و هم کتابها را به این بهانه ورقی بزنم و نگاهی کنم و تجدید خاطرهای.
رسیدم، آمدند، کتابها را با هم ورق زدیم، تعریفهای مرا گوش دادند و رفتند.
در مسیر برگشت به این مسئله فکر میکردم که چرا هیچ کس آنطور که باید راجع به کارهای استاد آذریزدی کار نمیکند؟ این همه تلاش این پیرمرد قرار نیست آنطور که باید و حقش است دیده شود؟ این پیر مرد که بعضی از دوستان نویسندهی کودک و نوجوان به غر زدنهایش ایراد میگیرند چرا ورد زبانش شده: دوست تازه گرفتاری تازه است؟
ششم: خداحافظ بابابزرگ قصهها
پیِ جوابهایم را نگرفتم، دوربینم را بهانه کردم و از ویزور خیلیها
را در کادرم قرار دادم و آرزو کردم که کاش این دوربین الآن در کیفش بود و
دست من اسلحهای که با آن قلب این آدمها را نشانه بروم و ماشه را بچکانم.
شاید در اصل امروز من پشت ویزورم پنهان شدم و از خیلیها عکس نگرفتم. تا
جای خالیشان در چند ماه اخیر با حضور چند دقیقهایشان جا عوض نکند.
وقتی پیکر پیرمرد را داخل ماشین بهشت زهرا گذاشتند که به سمت فرودگاه ببرند تا در یزد هم مراسمی بگیرند ایستادم و سمتش و گفتم: سلام آقای آذر، شما مثل اسمتان پر جنب و جوش بودهای انگار. اینطور نگاهم نکن، من از ترس اسم دوست حتی بلف دوستی با شما را نمیزنم، میدانم که همیشه وقتی کسی سراغت میآمده دوست داشتی بپرسی «خب حالا چه کارم داری؟» تا کارش را بگوید و تو انجام بدهی و زود برود که به کارهایت برسی. آقای بیتعارف؛ بی تعارف بگویم «پایهای همسفره شویم و یک پرس قرمه سبزی بزنیم؟»* راستش چند سوال هم راجع به قصههای خوبت دارم.
هفتم: یک روز ما هم میمیریم
امروز با یکی از نویسندههای کودک و نوجوان بعد از مراسم از مقابل
دانشگاه تهران راه افتادیم که برویم محلهای کارمان. مدتی به سکوت گذشت تا
اینکه دوستم گفت: باور کن یک روز ما هم میمیریم. گفتم: چشم. باور میکنم
اما بحث ماندگاری اثر و این حرفها که سالها است به راه است چه میشود؟
گفت: خودمان که میدانیم چه میکنیم؛ باید فکرهای اساسیتری کنیم.
هیچ حرفی نداشتم که بزنم. سکوت کردم تا رسیدیم به محل کار من و خداحافظی کردم. بچههای خبرگزاری قرآنی که این مدت خیلی کارها برای بهبود وضع استاد کشیدند میگفتند خیلی از این آدمها که آمدهاند و خودشان را فامیل و دوست و همکار میدانند وقتی استاد بیمارستان بود نبودند. چشم که انداختم دیدم نویسندهها هم آنقدری که فکرش را میکردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.
از دوستم که جدا شدم، پشت میز کارم که نشستم، کاغذی در آوردم و روی آن نوشتم: «خودت را گول نزن، یک روز تو هم میمیری»؛ کاغذ را گذاشتم رو به رویم که هر وقت سر از کارم بلند میکنم ببینمش.
____________________________________________* آقای آذر یزدی طبق گفتههای همهی نزدیکانشان قرمه سبزی خور قهار و دوست داشتنیای بودهاند. خودشان هم در فیلمی میگویند. فکر کنم سایت شهرزاد آن را منتشر کرده باشد این روزها.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دو - سه روز قبل خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ـ ايسنا ـ ايران تماس گرفت و راجع به كارهاي من دربارهي نادر ابراهيمي مصاحبهي كوتاهي انجام داد.
مصاحبه را ديروز، خبرگزاري با دو اشتباه منتشر كرد. اشتباه اول اين بود كه نادر ابراهيمي نزديك به پنج دهه در ادبيات ما حضور داشت كه از اين پنج دهه چهار دههي آن فعال بود. و اين در متن مصاحبه آشكار است، اما خبرنگار تيتر زده است "سه دهه ..." ! بزرگواران ميدانند كه اين اشتباه از من سر نميزند.
دوم اين بود كه من هيچ كجاي مصاحبه نگفتم حتما كارهاي من دربارهي نادر ابراهيمي توسط انتشارات روزبهان منتشر ميشود، حتي اشاره كردم كه ناشراني هستند كه خواهان اين كارها باشند اما ترجيح با روزبهان است به اين دليل كه آثاري از ابراهيمي را منتشر كرده و نشر اين كتابها به سود خود ناشر است. ميان ما هيچ قراردادي تا امروز كه اين متن را مينويسم نيست و اگر در مصاحبهاي پيش از اين حرفي راجع به چاپ اثري از من در روزبهان به ميان آمده همه از باب مسائل اخلاقي و دوستي بوده، حال مسائل كاري جاي خود را دارد و مسائل شخصي و دوستي ما ميان ما جاي خود، مسئله روشن است نيازي به توضيح بيشتر نيست.
متن خبر :
سه دهه سخنرانيهاي نادر ابراهيمي منتشر ميشود
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
به همراه انتشار مجموعه مقالات نادر ابراهيمي دربارهي ادبيات كودك و نوجوان و سينما و ادبيات بزرگسال، سخنرانيهاي اين نويسنده پيشكسوت هم در طول سه دهه فعاليتاش منتشر ميشود.
سعيد كيايي در اينباره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: سخنرانيهاي اين نويسنده دربارهي موضوعات مختلفي كه او در جاهاي گوناگون داشته، جمعآوري شده است و به همراه مقالات ابراهيمي منتشر خواهد شد.
كيايي توضيح داد: مقالات ابراهيمي در سه حوزهي ادبيات كودك، ادبيات بزرگسال و سينما مربوط ميشود كه ابراهيمي آنها را از دههي چهل در نشرياتي چون: سخن، فردوسي، تماشا، كتابجمعه، ادبيات داستاني، كيهان، اطلاعات و... منتشر كرده بود كه به اين مقالات سخنرانيهاي ابراهيمي نيز دربارهي موضوعات مختلف افزوده شده است.
به گفتهي وي دراين كتاب كه با نظارت و همكاري فرزانه منصوري - همسر نادر ابراهيمي - منتشر خواهد شد، همچنين تمام مطالبي كه دربارهي نادر ابراهيمي درنشريات منتشر شده است نيز در اين اثر خواهد آمد.
او افزود: بعضي از مقالات در دسترس نيست و ما مقالات را تا دههي 50 جمعآوري كردهايم و اينك مشغول جمعآوري مقالات دههي شصت و هفتاد هستيم.
كيايي كه در عين حال مشغول تدوين شناختنامهي نادر ابراهيمي است در اينباره گفت: علت اين كه تدوين اين شناختنامه طولاني شده است به دليل وسواسي است كه ما داريم و ديگر اينكه فعاليتهاي نادر ابراهيمي زياد بوده است.
از سوي ديگر كيايي مشغول تدوين كتاب «بررسي تاريخي - تحليلي آثار ابراهيمي در دورههاي مختلف» است كه در اين اثر آثار حوزه بزرگسال نادر ابراهيمي را در يازده بخش تقسيم بندي و آنها را بررسي كرده است.
اين آثار از سوي نشر روزبهان منتشر ميشود.
انتهاي پيام
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شب را كه با سفارش بازديد از آسمان تو و حرف هميشگي او كه ميگفت «گونهات را به آسمان بچسبان، هرشب بوسهاي به لبهايش امانت ميدهم كه به گونهات هديه دهد» به خواب رفتم، انتظار صبح نداشتم، ...
صبح بيصدايت اما چنان پريدم از خواب كه انگار انفجاري در نزديكترين آسمان اتفاق افتاده است. و افتاده بود، درست ميان سينهام كمي مايل به چپ بمبي به اندازهي يك مشت منفجر شده، تركشهايش را چشمانم جمع كرده بودند، بيآنكه بدانم كدام منافق اين بمب را جاي گذاري كرده بود. همهي شيشههاي اطراف شكسته بود. به ياد روزهاي بمبباران افتادم و چسبهاي ضربدري روي شيشهها و چراغهاي خاموش و كز كردنهاي در پناهگاه، ميبيني؟ همهچيز بمبباران به عاشقي ميآيد... انفجار، كز كردن در پناهگاه، شيشههايي كه ميشكنند و چراغهاي رابطهاي كه خاموشاند.
روز، با همان سلام كه سر آغاز تلخ خداحافظي است، آغاز شد؛ و با اولين گامهايي كه روزي دردي بود، ادامه پيدا كرد. به كوهها هم فكر كردم، همانها كه با نخستين سنگ آغاز شده بودند، و تنها بودند؛ سنگها شيشههاي چسبخورده را هم ميشكنند. سنگها انگار از بمبها تأثيرگذارترند، و كم صداتر. آدمها بعد شكستن به دنيا ميآيند. به قول شاعر «... با نخستين درد». من با بمب پودر شدن را، به شكستن و تكه تكه شدن ترجيح ميدهم، شيشههاي شكسته دستهاي مهرباني كه براي امداد ميآيند، ميبرند.
از تمام خيابانها رد شدم، و از توجه باد به موهايم لذت بردم، چند كودك را ديدم كه خيره به من از مادرانشان ميپرسيدند «چرا گريه ميكند؟» يا «چرا هرگام را كه بر ميدارد نميداند كجا بايد بگذارد؟ ... تلو تلو ميخورد چرا؟» و مادرانشان هيچ براي گفتن نداشتند، دست كودكان را ميكشيدند تا كمتر به من خيره شوند بچهها كه روزي از انفجاري، بدنيا آمدند و من موجي يكي از همان انفجارها هستم انگار.
كار اتفاق تازهاي نبود امروز، اما معناي تازهاي داشت، معنايي كه در بعد ديگري از نفس كشيدن هر روزهمان بايد تكرار شود تا به گوشمان برسد. ساعتها نشستم تا بشنوم، و به سرعت گذشت. كلاه از سر برداشتم و به ابرهاي عصرگاهي سلام كردم و كتابهاي نميدانم از چه به هم ريخته شدهي روي ميزم را مرتب كردم و ساعت را نگاه انداختم، گذشته بود، بي آنكه مرا خبر كند.
□
ميخواهم بخوابم؛ به سفارش ديشبات آسمان را نگاه ميكنم، و به حرف هميشگي او را كه امانتياي به اسمان سپرده عمل ميكنم.
صدايي در ذهنم مي گويد «صبح انفجاري صورت ميگيرد»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
براي سايت خبرگزاري دانشجويي شريف روزي يك يادداشت در ايام نمايشگاه كتاب تهران مينويسم، غير از دو روزي كه سفر هستم. اين يادداشتي كه ميخوانيد يادداشت هفتم است. يادداشتهاي قبلي را هم لينك ميدهم كه ببينيد.
يادداشت هفتم - ياد باد آن روزگاران ياد باد

1
شايعه سازي با خبرهاي خبرنگاران كتاب در ايام نمايشگاه گاهي اوقات چنان ميگيرد كه نگو و نپرس. مثلا دوسال قبل وقتي مسئول بخش بازارجهاني كتاب و بين الملل بيستمين نمايشگاه كتاب بودم، تيتر زدم كه يانگوم در نمايشگاه كتاب تهران، يك مصاحبهي خيالي هم با او در غرفهي كره انجام دادم و منتشر كردم. كار به جايي رسيد كه شب خواهرم زنگ زد و گفت تو امروز با يانگوم مصاحبه كردي؟ دوستم ديدتت! واقعيت اما اينجا بود كه سي.ديهاي بدون سانسور فيلم پربينندهي آن روزگار براي اولين بار در نمايشگاه پخش ميشد.
حالا قضيه از اين قرار است كه امسال ظاهرا غرفهي كره جدي جدي جومونگ را به نمايشگاه آورده؛ البته نه خودش را، كتابش را، آن هم در 5 جلد. بعضيها ميگويند سريال پرطرفدار كرهاي از روي همين كتاب ساخته شده، كتاب به زبان اصلي است و من نميدانم كساني كه اين كتاب را ميخرند چطور ميخواهند آن را بخوانند.
هرچه گشتم آن حروف الفبا و دستور زبان كرهاي را كه آن سال به مناسبت پخش آن خبر كذب مسئولين غرفهي كره بهم دادند پيدا كنم و اينجا گوشههايياش را منتشر كنم به تيتر راهنماي خواندن كتاب زندگينامهي جومونگ حقيقي، پيدا نشد.
بالاخره اين هم ترفندي است براي اشاعهي فرهنگ كرهاي كه ايرانيهاي سفارت و خود مسئولينشان حسابي به آن واردند.
2
از اتفاقات مهم نمايشگاه امسال، به نظر من، انتشار مجموعهي بيست و يك ـ بيست و دو جلدي مجلهي راهنماي كتاب توسط يكي از ناشران اسم و رسم دار است با قيمتي كمتر از نصف قيمت بازار آزاد؛ يعني 450000تومان.
همين دو سه ماه قبل از يكي از مجموعهدارها قيمت گرفتم تا اگر بشود دستي بالا بزنم و اين مجموعه را بخرم، قيمتش حدود يك مليون و سيصد هزار تومان بود.
حالا شايد شما بپرسيد اين راهنماي كتاب اصلا چي هست كه من اينقدر ميخواستم و ميخواهم پول بالايش بدهم!؟ اين مجموعه به شكلي نيمي از ادبيات معاصر ايران و جهان است. آن روزگار يعني از اوايل دههي بيست شمسي چند نشريه مشغول به كار شدند كه حسابي ذهن مردم را به ادبيات ايران و جهان تغيير دادند، يكي از اين نشريات همين راهنماي كتاب بود، يكي ديگر يغما، بود، يكي ديگر آينده بود، (كه آينده از سال 1306 يا 1307 شروع به كار كرد و با فاصلههاي زماني نا مشخص تا 1375 – 1376 اگر اشتباه نكنم زير نظر خانوادهي افشار (محمود (پدر) و ايرج (پسر) منتشر ميشد.) يكي ديگر سخن بود.
تغريبا اين نشريات با جدي شدن انقلاب بهمن ماه 1357 ايران، منفعل و بعد هم به كلي تعطيل شدند. مثل بنياد شاهنامه و خيلي مراكز فرهنگي تأسيس شده در دهي هزار و سيصد و پنجاه. دوستاني كه دوست دارند جريانات اتفاق افتاده در فرهنگ ايران آن روزگار را بخوانند و دلايل تعطيلي اين نشريات را ميتوانند به سرمقالههاي محمود عنايت در مجلهي نگين مراجعه كنند. البته توقع نداشته باشيد كه يك دفعه محمود عنايت نبشيند و هر نشريه را بررسي كند، او در آن سرمقالهها حرفهاي پيش از انقلاب را رو به روي عملكردها گذاشته، از نظر فرهنگي البته.
3
متني كه براي (2) نوشتم خودش يك معرفي نسبتا مفصل بود. اما ميخواهم يك كتاب ديگر را هم معرفي كنم، آن هم «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» است، نوشتهي مهديه ميداني. اين كتاب توسط انتشارات شلاك منتشر شده و امسال اولين سال حضورش در نمايشگاه است.
اگر به موسيقي و خوشنويسي ايراني علاقه داريد حتما آن را بخوانيد، كه از دست دادن نثر يك كتاب اولي كه با پژوهش شروع كرده ديدن دارد، و خواندن، و خوشحال شدن ؛ كه از پس كتاب بر آمده است.________________________________________
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
من با نگاهم
خورشيد را
به عزاي چشمان منتظر مينشانم
دستهايت هرقدر گرم باشند، مرا
اميدي به بخشش آنها نيست. دستهايم را در باران سرد در جيبهاي خاليام ميخوابانم؛
يتيم نوازيات را به رخ مردم نكش، بر بام آسمان بنشين و نگاه كن، بالاها راحتتر
ديده ميشوند، همانها پيام صلح و دوستيات را خواهانند. ما كودكان جنوب، هرقدر هم
بزرگ باشيم، در شب از پس سياهيمان ديده نميشويم، هر قدر چشمانمان برق بزند، نه
نوري به چشممان است كه با قطرهي باراني زير نور اشتباه شويم، و نه سويي كه جاي ستارهاي
كه در شبي حتي بيكدورت رسد شويم.
باران كه زد از رشتههايش بالا آمدم بي اجازه و روي يكي از ابرها نشستم، چند متر آن سوتر به ابري ايستاد و ابر ديگري به او خورد، نور جهان را گرفته بود، صدايي آمد، ابر تكه شده بود، ايستادند به مشاجره، دختري آن سوتر از من گريست و باران تمام شهر زير پايمان را بيشتر شست. به راه افتادم، سوي ديگر، ديگري نشسته بود، انگار سالهاست كه نيست، حاضران ميگفتند باران شب قبل او بود كه بر شهر باريد. سوي من آمدند، آماده بودم، و اعلام كردم، گفتند باران فردا شب از آن توست.
نگاه كردم به شب، پنجره نيمباز مانده بود، كاج رو به رويم از هر شاخه آبستن داري بود كه گردن آويز شخصي قرار بود باشد، نام هر شخص را به دارها حلقه كرده بودند، نگاه كردم، اولي من بودم، ... همه من بودم، هر شاخه از خياباني تشكيل شده بود و من از هر پياده رو در حال حركت، كنارم شخصي بود بي هيچ شباهتي به همهي آنها كه ميشناختم.
از چشمهايم برخواستم، دستهايم درجيبهايم خوابيده بودند، تو ايستاده بودي و دستهايت را سمتم دراز كرده بودي كه «سخت نگير، هرقدر سخت بگيري بيشتر سخت بر تو ميگذرد.» و زير لب خواندم «خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد؟» و تو خنديدي، ازدستهايت ترسيدم، به ترحم آمده بود، و از پلهپلههايي كه تا ملاقاتي آن كه تو ميداني و من ادامه داشت، آمده بود، زير لب گفتم «عشق ما نيازمند رهايي است، نه تصاحب» و تو ديگر نبودي.
ازدستهايت هيچخبري نميخواهم. من با چشمانم خورشيد را به عزاي مادران مويه كني خواهم آورد كه فرزندانشان روزي عاشقات بودند. يتيم نوازيات اينجا خريداري ندارد، ما از جنوبيم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
قرار
شد بهمناسبت روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب در ویژهنامهای در هفتسنگ،
برخی روزها هفت کتاب در حوزههای مختلف معرفی کنیم. با موضوع رمان ایرانی شروع کردیم و حالا نوبت رمان خارجی است.
***
رمانهای ترجمه ... و اصلا ادبیات ترجمه درست مثل اجرای جدید یک تأتر است. یعنی همانقدر نویسنده حق دارد که مترجم محق است.
میخواهم فقط رمانهایی را بنویسم که خواندمشان و خوشم آمد. رمانهای با ترجمهی بد آنقدر فراوانند که نگو و نپرس. انصافا پیدا کردن هفت رمان برایم کار خیلی سختی بود، به همین دلیل سال انتشار را به کلی کنار گذاشتم و فقط آنها که خوب بودند و احتمالا در بازار کتاب حضور دارند را آوردهام.
۱- خاک غریب / نشر ماهی / نوشتهی جومپالاهیری / ترجمهی امیر مهدی حقیقت.
نثری میانه دارد. نه آنقدر سخت و فخیم که هیچ از داستان نفهمی، و نه آنقدر
محاوره که اصطلاحات جدید و مد روز را همراه داشته باشد و این تکهکلامها
را حرفهای شخصیتها کند. نویسندهی این کتاب جایزهی پولیتزر سال 2000 را
گرفته است.
۲- آبروی از دست رفتهی کاترینا بلوم / نشر نیلوفر / نوشتهی هاینریش بل / ترجمهی حسن نقرهچی.
نثری مرموز در ابتدای داستان دارد. انگار گزارشی جنایی و رمزگونه دارد،
این کتاب را من به این دلیل خواندم که دوست داشتم نثری را پیدا کنم که هیچ
راویای نداشته باشد یا راوی در متن گم شده باشد؛ انتظارم را برآورده کرد.
۳- دلتنگی / نشر افراز / نوشتهی آلبرتو موراویا / ترجمهی فرامرز ویسی.
موراویا نویسنده ـ روانشناس خوبی است که در ایران زیاد شناخته شده نیست.
همواره باید در داستانهایش منتظر روی دیگر شخصیت قصه باشی. این کتاب هم
از این قائده مستثنی نیست. توصیهی موکد من این است که اگر زبان ایتالیایی
بلد هستید، کتابهای او را به زبان اصلی بخوانید، چرا که علاوه بر مسئلهی
مهم فرهنگ جاری در آن زبان، سانسورهای عذاب آوری است که در کتابهای او
صورت میگیرد. این سانسورها درست مثل همان گلولهای است که در فیلمها
شلیک میشود و سرنوشتش نامعلوم میماند.
۴- گزارش یک قتل از پیش اعلام شده / نشر آریابان / نوشتهی گابریل گارسیا مارکز / ترجمهی کیومرث پارسای.
نثر مارکز که برای مخاطبان جدی ادبیات آشناست. نویسندهای از آمریکای
لاتین که بیدلیل نام او همیشه در ذهن من کنار نام ارنست همینگوی است.
نمیدانم، شاید به این دلیل باشد که هر دو به کوبا علاقهی بیحدی داشته و
دارند. در معرفی این متن اینقدر بگویم که نویسنده آنقدر رو بازی کرده که
شما را گیج میکند.
۵- اسپارتاکوس / انتشارات امیرکبیر / نوشتهی هوارد فاست / ترجمهی ابراهیم یونسی.
بی شک یونسی یکی از قلههای ترجمه در صد سال اخیر ایران است. حیف که
بیماریاش او را کم کار کرده است. اسپارتاکوسی که او ترجمه کرده است لحظات
پر فراز و نشیبی برای من ایجاد کرد. من به دوستانی که دوست دارند در آینده
نویسندگی را یاد بگیرند بیشتر توصیه میکنم این کتاب را بخوانند و حتی از
آن مشق کنند. هرچه باشد ما محمد قاضی، رضا سید حسینی، را در ترجمه داشتیم،
که حرفشان حرف بود، و خدا زنده نگهدارد کسانی را مثل نجف دریابندری و
ابراهیم یونسی و ابوالحسن نچفی را، که سایهشان بالای سر سرکش مترجمان
جوان باشد. اسپارتاکوس را بخوانید.
۶- وداع با اسلحه / انتشارات نیلوفر / ارنست همینگوی / ترجمهی نجف دریابندری.
این کتاب در اصل اولین کتابی است که از دریابندری منتشر شده است. اما
تاجایی که یادم هست دو یا سه بار تغییراتی پیدا کرده و هربار روانتر و
آسودهتر شده است.
همینگوی زندگی پر فراز و نشیبی داشته و جدیدا احمد کسایی پور کتابی
دربارهی زندگینامهی او برای نشر هرمس ترجمه کرده است، که توصیه میکنم
آن را هم بخوانید. همینگوی هم در زندگی خیلی فراز و نشیب داشته و
داستانهایش تا مقدار زیادی تخیل او از دنیای قابل لمس است.
۷- نان و شراب / نشر زرین / نوشتهی اینیاتسیو سیلونه / ترجمه ی محمد قاضی.
در تعریف از این کتاب این را میتوانم بگویم که قاضی اگرچه خود دنکیشوتش
را خیلی دوست داشت؛ اما این کتابش بسیار به نثر معیار نزدیک است؛ و توسط
بسیاری از مترجمان به الگوی ترجمههای دیگر قرار میگیرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان ایران

قرار شده است که راجع به هفت رمان کوتاه و مختصر، درست برعکس حوصلهای که خواندن رمان میطلبد، حرف بزنم.
پیش از اینکه کتابهای مد نظرم را بگویم باید به نکتهای اشاره کنم؛
موضع من نویسندهی متن دربارهی کتابها به هیچ وجه کتمان نشده و نمیشود،
اما اگر اکثریت جامعهی ادبی کنونی ایران آن را قبول کردهاند برایتان
انتخاب کردهام و آوردهام و معرفی کردهام، حالا این بماند که به نظر من
اکثریت در بیشتر مواقع اشتباه میکنند! ۱- پر سر و صداترین رمان امسال منتشر شده را با کمی تأمل میتوان رمان «دا»
معرفی کرد. رمانی که در مدت کوتاهی بارها چاپ شد و نامش چنان سر زبانها
افتاد که نویسنده یا نویسندگانش را ـ که اولین کتابشان بود و شاید آخرین
آنها هم باشد ـ به تلویزیون کشید و در خبرها آمد که قرار است راجع به آن
یا دربارهی مسائلی که در آن صحبت به میان آمده فیلم هم ساخته شود. ۲- یک کتاب دیگر هم امسال من را متحیر کرد، آن هم «بیوتن»
رضا امیرخانی است که توسط نشر علم منتشر شد. این کتاب هم در چند ماه بارها
چاپ شد و جلسه نقد برایش گرفته شد و خلاصه کلی فروش کرد. امیرخانی که با
کتاب «منِ او» به اوج رسیده بود و دل خیلیها را با نوشتن «سفر به
سیستان» سوزانده بود ... ـ یکیاش خود من، وقتی شنیدم به آن سفر رفته و
میخواهد خاطرهها را بنویسد از چشمم رفتاد، اگرچه بعدا جایی انگار گفته
که اگر جرج بوش هم دعوتش بکند برای سفری خاطره نویسی کند، قبول میکند! ـ
الغرض، میگفتم که امیرخانی که با آن رمان متعهد ـ عشقیاش (همان من او)
خیلی سر زبانها افتاده بود با بیوطن حسابی به سر زبانها برگشت و زود با
آمدن «دا» دوباره از سر زبانها افتاد. ۳- یک کتاب اولی دیگر هم دو سالی است سر زبانها افتاده، و از آنجا که
ما محدودیتی در سال نشر کتابها نداریم و فقط در ذهنمان دوست داریم
کتابهای جدیدتر را معرفی کنیم میگوییم که «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری را از دست ندهید. ۴- «اژدها کشان» یوسف علیخانی هم از آن کتابهای
نسبتا خوب بود که امسال دیدم. این کتاب نامزد هشتمین دورهی جایزهی
گلشیری شد و این مسئله آنقدر به دل نویسندهاش خوش نشست که در مصاحبهاش
با یکی از خبرگزاریها ـ ایسنا، مورخ 12 / 11 / 1387 ـ گفت حتی اگر جایزه
را نگیرم میتوانم افتخار کنم. ۵- یک اتفاق جالب هم امسال در کتاب سال افتاد که از یاد نرفتی است، آن
هم اعلام پیش از موعد برندهی کتاب سال در دو زمینهی شعر و داستان بود.
اولی را که ما نمیتوانیم راجع به آن صحبت کنیم، دومی را اما جا دارد.
کتاب دوم نوشتهی فیروز زنوزی جلالی بود، به نام «قاعده بازی». ۶- رمان «پری فراموشی» هم از یک نظر برایم جالب بود.
آن هم نظر مدیاکاشیگر راجع به آن... یعنی اصلا آن نظر بود که من را وادار
به خواندن این کتاب کرد، کاشیگر گفته بود این رمان یک بلایی سرش آورده، من
خواندم تا ببینم این رمان توانایی آن را دارد که بلایی سر من بیاورد یا
نه؛ بلایی نیاورد. ۷- من عاشقیت در پاورقی مهسا محبعلی را خیلی دوست داشتم به همین دلیل با شنیدن خبر انتشار کتاب «نگران نباش»
او آن را خواندم. کتاب خوبی بود، همانطور که در همهی متن دیدید اصلا از
تکنیکهای داستانی حرفی نزدم، و هر کدام را گذاشتم سر نقدی که شاید روزی
دربارهشان بنویسم.
این اتفاقات هرقدر هم که برای کتابخوانی مفید باشد، آدم بیطرف را به فکر فرو میبرد که نکند تب تند زود بخوابد!
از این حرفها گذشته ـ که نگویند فلانی دارد سیاه انگاری یا سیاه نویسی
میکند این ابتدای بهار کتاب! ـ بهتر است از کتابخانه این کتاب را بگیرید
و بخوانید و اگر دوست داشتید کتاب را داشته باشید بخرید و یکبار دیگر هم
بخوانید و نگه دارید. این کتاب را انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.
بعضیها دربارهی این کتاب میگویند «بیوتن به نوعی ادامه ارمیا است که البته شخصیتهای حاضر در داستان این نظریه را تقویت میکند.»
نثر امیرخانی تا نثر معیار خیلی فاصله دارد اما خوبیاش این است که
نویسندههای جوان، یا علاقهمندان نویسندگی را تشویق به نوشتن میکند، از
این جهت پیشنهاد میکنم بخوانید.
این کتاب شاید به دلیل روزنامهنگار بودن نویسندهاش نثری ملموس و قابل
فهم برای خوانندههای امروز داشته و اگرچه در سال 86 منتشر شده است، امسال
هنوز در محافل جدی نویسندگی حرفی برای گفتن داشت.
کافه پیانو که توسط نشر چشمه منتشر شد و از طرف بعضی مراکز فرهنگی مثل ناشر اثر پرفروشترین کتاب سال اعلام شد به نظر من از دو کتاب بالایی خواندنیتر است.
حالا فکر کنم چاپ سوم آن در نمایشگاه باشد. این کتاب از آن کتابها بود که
بعضیها گفتند بخاطر روزنامهنگار بودن نویسندهاش اینقدر دربارهاش صحبت
شده، البته بعید نیست و صد البته بی تأثیر نیست این مسئله، ... شما
میتوانید داوران خوبی باشید، بخوانید و ببینید این کتاب که توسط نشر نگاه
منتشر شده است ارزش این را داشته که شایسته تقدیر در جایزه جلال آل احمد
یا نامزد هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری بشود یا نه!؟
راستش را بخواهید من از این کتاب اصلا خوشم نیامد، هر قدر خواستم نزدیک بشوم به این کتاب نشد، اما خواندم بالاخره.
یاد حرف مجتبی مینوی افتادم که جایی گفته است: کتابهای بد را هم باید خواند تا در موضع لزوم بشود کتاب بد را هم شناخت!
این کتاب را که انتشارات علم منتشر
کرده بخوانید، شاید یک روزی به کارتان آمد، شاید هم اصلا با من همعقیده
نبودید؛ بالاخره کتابی است که جایزهی اول کتابسال اخیر را گرفته!
پری فراموشی را انتشارات ققنوس
منتشر کرده است. من کتاب را بعد از خواندن به اولین شخصی که ابراز علاقه
کرد هدیه دادم، اما این دلیل نمیشود شما آن را برای خودتان نگهداری
نکنید؛ هرچه باشد فرشتهی احمدی مدتها به عنوان منتقد ادبی نویسندگی کرده
است.
ضمیمهی روزنامهی اعتماد ـ شماره ۱۸۶۷صفحه ی ۱۰ ـ در بارهی این کتاب
نوشته بود : «"پری فراموشی"در ... مدت کوتاه انتشارش با واکنشهای متفاوتی
از طرف منتقدان ادبی مواجه شده است. برخی این رمان را در ادامه ی سنت رمان
نویسی نویسندگان زن در سال های اخیر می دانند. که البته این بار با فضاهای
ذهنی و خیالبافی راوی آمیخته و از این رو اوج و فرود داستان کم رنگ تر
شده.موافقان هم ظرافت های نویسنده در آفرینش جهان ذهنی شخصیتها. ارائه ی
تصویری تازه از نقشهای اجتماعی که به صورت کلیشهوار در داستان فارسی
ارائه میشود و همچنین دقت در فضاسازی و اجرا و تعبیرهای شاعرانه را بر
شمردهاند. به نظر میرسد با توجه به انتشار رمانهایی از مهسا محبعلی،
مرجان شیر محمدی، بلقیس سلیمانی و روح انگیز شریفیان سال ۸۷ فرصت مناسبی
برای مطالعه و تخمین وضعیت نویسندگان زن در ادبیات امروز ایران باشد.»
اما راجع به این کتاب میخواهم بگویم که با محبعلی دیگری رو به رو
میشوید، اصلا پیش از خواندن این کتاب هرچه از «صدا»، رمان «نفرین
خاکستری» یا همین «عاشقیت در پاورقی» به یاد دارید را کنار بگذارید، بعد
شروع به خواندن کنید. کتابی صریح و روان است با اصطلاحات امروزی. که
همیناش هم مرا نگران کرده، چرا که چند صباح دیگر شاید مورد استقبال قرار
نگیرد، میدانید که اصطلاحها وقتی تعییر میکنند بی معنی میشوند، این هم
باشد برای نقد یا یادداشتی که روی هر کدام از این کتابها مینویسم.
نگران نباش را نشر چشمه منتشر کرده است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دستهايت را گرفت، حالا شما دونفر مركز دايرهاي شده بوديد كه حضار سالها چشم انتظار
ديدارتان بودند، آنها سالها منتظر ديدار شخص دوم يكي از شما دونفر بودند، و هيچكدام
از جوانترها هر كدام به بهانهاي پا پيش نميگذاشتند كه خودشان را يكي كنار آن
ديگري فرض كنند.
از دستها ميگفتم، نه؛ بگذار از چشمها بگويم، به چشمهايت كه خيره شد، سرش كمي پايين را نگاه ميكرد، كمي، تو، بالا را نگاه ميكردي؛ دستهايش را حلقه كرد، حالا تو مركز يك دايرهي ديگر هم بودي، تو هم دستهايت را حلقه كردي، و او در حلقهاي ديگر متصل به حلقهي خودش احساس امنتيت كرد، چشمهايش را بست، سرت را گذاشتي روي سينهاش و او شد تكيهگاه تو.
هواي محوطه ي بيروني تالار خوب بود، چشمهايم را كه باز كردم، روي پلههاي استخر نشسته بودم، عكس ماه روي آب افتاده بود و با فاصلهاي بيست متري از من دايرهاي تشكيل ميشد از او سمت من، يك نفر آن سوي تاريكي استخر سنگي به ماه ميانداخت.
حكايت دستها و چشمها جدا نشدني بودند، چشم كه نگاه ميكرد، دستها گره ميشدند، شما پا عوض ميكرديد، چشمهايتان كه باز ميشد و خيره به هم ميشديد، نفس عميق يكي ديگري را كمي دور ميكرد، دستها اما مانع جدا شدنتان بود، چرخي ميزديد و گوشهاي ديگر...
...
ناتمام
18-8-1385
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

خبر بستري شدن رضا سيد حسيني به دليل كهولت سن برايم نگران كننده بود، او از معدود ماندههاي نسلي بود كه دههي بيست را به خوبي به ياد داشت. دههي بيست دههاي است كه به نظرم پايههاي دههي شكوفايي ادبي ايران در قرن اخيرـ يعني دههي چهل و پنجاه ـ در آن ريخته شد. اينها همه را كنار جنگ جهاني دوم و شرايط سياسي ايران آن روزگار بگذاريد، آنوقت خواهيد ديد از چه تجربهاي سخن ميگويم.
او در نشريههايي مثل سخن، يغما، راهنماي كتاب ترجمه و نوشتههاي بسيار مفيدي دارد. هميشه دوست داشتم مجموعهاي از خاطرات او منتشر شود. سيد حسيني از آن دسته آدمهايي بود كه خيلي دوست داشتم ببينمشان، مثل فريدون آدميت كه سال گذشته درگذشت.
خبر درگذشت سيد حسيني را امروز عصر از عزيزان هفتسنگيام شنيدم و طبيعتا ناراحت شدم. و دلم براي آنها كه زندهاند تنگ شد. كساني مثل محمد علي موحد عزيز، نجف دريابندري عزيز، ابراهيم يونسي عزيز، هوشنگ ابتهاج عزيز، دكتر شفيعي كدكني عزيز، ايرج افشار، دكتر علي رواقي بزرگوار ، دكتر حسن كامشاد بزرگوار و ديگراني كه هر روز از تعددشان كم ميشود.
پ.ن: تصوير بالا را از وبلاگ حسن فرهنگي آوردهام، البته خودش هم در اصل عكس هست، اما من از تصوير جدايش كردم، بي اجازهي خودش. اميدوارم او زنده و موفق باشد و قلمش روز به روز تواناتر شود. حالا هيچ كدام از اين سه نفر بزرگوار يعني «رادي» و «ابراهيمي» و «سيد حسيني» كنار ادبيات ما نيستند متاسفانه.
____________
تشييع پيكر سيدحسيني؛ 9 صبح يكشنبه از مقابل تالار وحدت
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
براي
جهان اتفاقي است همواره در شرف وقوع، نيت كن و به فال نيك
بگير. و دل به صدايي تازه، خوش نكن؛ كه صدايي براي تو و من و امثال ما اميدي نو در
بر نخواهد داشت. مرا و افقها را نگاه نكن، به گامهاي كوتاه نگاه كن تا نه چون من و
امثال من، تو درست گام برداري و ناگهان نبيني 8 سال تمام فقط فكر كردهاي به راه رفتن
و گامهايي كه برداشتهاي همه در باتلاقي بوده كه تا گردن امروز تو را در خود
دارد.
من اگر مرد افقهاي دور شدم، به نگاه تو و افقهاي دور است كه اينطور مينمايم؛ اگرنه بسيار كسان هستند و ميدانمشان كه اعتفادي ديگردارند، آنها ميگويند «احمق سر به هوايي است، سرخورده از احساسات نوجواني؛ بيسوادي است در پوستهي كتابها و كاغذها، كه اگر شسته شود مغز كرم خوردهاي بيش نيست». تو خوب ميداني كه گامهاي كوتاه فرصت نفس عميق ميدهند، سرعت من باعث شده كه هيچوقت لذت نفس عميق را نكشم.
من اگر نميگويم، و شاكياني دارم، گوشي ندارم، درد اين كه كساني فكر كنند گوشي براي تو ميتوانند باشند و نباشند، بيشتر از لب به دهان گرفتن و نگفتن است، پس من نميگويم. اما تو اين رويه را براي خود پيشه نكن. _ هرچند ميدانم كه تو هم كارت از كار گذشته. _ اما از اين كمترين بشنو و بگو.
من حسودي ميكنم، من داوطلبم كه حسودي كنم به آن حرفها و بيدار نشستنها كنار تخت و سكوت را شمردن، درست زماني كه بايد هياهويي باشد بيوقفه، براي تو. من حسودي ميكنم به اشكهايي كه راهشان را گم ميكنند و از چشم سرازير نميشوند و تو را پشت خندهاي پنهان ميكنند، چشم گذاشتهاي و تا چند ميخواهي بشماري؟ ميخواهي آسمان را تا كجا بالا ببري؟ ميخواهي باران را از كجا به زمين معرفي كني؟ ميداني هرچه جسم از بالاتر رها شود با شتاب بيشتري به زمين نزديك ميشود؟ من توابع رياضي و فيزيكياش را نميدانم، سالهاست با مهندسي فاصله دارم، ... اما با حسودي به هيچ وجه فاصله نگرفتهام...
تماسها از طريق تلفن و اينترنت و عكس و هر وسيلهي ارتباطي ديگر برقرار نميشوند، تو بايد اين را خوب بداني، و تنهاييها از گوشهاي كز كرده در دلي زنگ زده؛ تمام تماسها از زماني آغاز ميشوند كه نگاهي گره ميخورد، و حتي براي يكبار آن اتفاق عظيم ميافتد؛ درست آن لحظه است كه هر كس اين نگاه را هرگوشهاي از جهان تجريه كرده باشد، به ياد همهي مشابهان خود ميافتد و تماس برقرار شده است، باور كن به همين راحتي، شك نكن. وسايل ارتباطي همه بهانهاند، همانقدر مفيد كه مضر.
من از تو توقع دارم جهان را در دست بگيري، روزگار اكنون به شماره افتاده است...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
«قرار كه ميگذاشتيم باران ميگرفت»؛ اين را كه ميگويم شنونده ميگويد
«از آن تابستان پر باران سخن ميگويي؟»؛ متعجب نگاهش ميكنم با سر جوابش را ميدهم،
زود از جمع خارج ميشوم و فكر ميكنم «چقدر مگر ميشود بارانهاي
آن سال تابستان كه همه يادشان است؟» اولين تاكسي كه مقصدم را ميفهمد ميايستد و
سوار ميشوم.
مسير طولانيترين سفر درون شهري است، اما اگر پياده بروم كمترين زمان پياده رويهايم است، دوست ندارم رسيدن به مقصد عيني شود، زير لب زمزمه ميكنم «مقصد بهانه است»؛ راننده ميپرسد «با من بوديد آقا؟» جوابم منفي است، نوار كاست لب ضبط را با كمترين فشار به داخل هل ميدهد، نوار گير ميكند، بيرون ميآورد نوارش را و دو سه بار داخلش را فوت ميكند و يكي دوبار هم روي پايش ميزند و دوباره هل ميدهد داخل، صدايش در ميآيد «وقتشه ... وقتشه رفتن، وقتشه، وقتشه از تو گذشتن وقتشه،...» باران ميگيرد، راننده ميگويد «آقا! بدجور توي فكري! بيا بيرون» دو سه قطره باران روي شيشه مينشيند، همصدا با خوانندهاي كه صدايش ميآيد ميگويم «ميمونم زير هجوم سنگي آوار كينه...» بعد هم ادامه ميدهم «چه بايد بكنم؟»
پاكت سيگارش را از جلوي شيشه بالاي فرمان بر ميدارد سمت من ميگيرد و تعارف ميكند، ميگويم «نميكشم» و تعجب ميكند، اجازه ميگيرد كه يك نخ براي خودش روشن كند، با بي ميلي ميگويم هر طور راحت است... نميكشد، ميگويد «آقا اينقدر توي خودت نباش» ترافيك كمي روان ميشود، اولين دست انداز جدي در داشبردش را باز ميكند روي پايم، كتاب كوچك تئوريهاي تربيتي صمد بهرنگي كه فكر كنم بعد از انقلاب چاپ نشده بيرون ميافتد، به همراه يك جلد سنگي برگوري جلال آل احمد، متعجب نگاه ميكنم و در داشتبرد را ميبندم. عذر خواهي ميكند، و ميپرسم «صمد ميخواني؟» ميگويد «ميشناسياش؟» ميگويم «دوستش دارم» بخشي از اولدوز و عروسك سخنگو را ميخواند. باران تندتر شده است.
به چهارراه ميرسيم، پياده ميشوم. باران آنقدر شديد شده كه كيف نوربين به كلي خيس است و ميترسم بيش از اين اگر خيس شود به نوربين آسيب برسد؛ قدمهايم را تندتر بر ميدارم و سعي ميكنم از سمتي حركت كنم كه باران كمتري به كيف بخورد. سايهاي از پشت سر نزديك ميشود و ميگويد «چقدر قدمهايت تند شده، باران ميآيد سر ميخورم، بايست...» سمت صدا ميچرخم، ميگويد «اندازهي همهي اين سالها دارد باران ميآيد، چند روز است؟» تاريك است هوا، نميبينماش، عينكم غرق آب است، ديدن سختتر شده، ميگويد «سال و روز و ماهش كه مهم نيست... چتر هم كه هنوز نداري...» فكر ميكنم اشتباه گرفتهام، يا شايد اشتباه گرفته باشد، بر ميگردم كه بروم. صداي پا تندتر ميشود پشت سرم؛ ميگويد «قرار كه ميگذاشتيم باران ميگرفت، يادت هست؟» ميايستم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
حوصله نداشتم، چشمهايم را بستم و دستهايم را گذاشتم روي هم و پيشانيام را گذاشتم روي آنها روي ميز، چشمم را كه باز كردم نيمساعت گذشته بود، صفحهي موبايل روشن شد و نام دوستي را بر آن ديدم، بي درنگ برداشتم. سلام و احوالپرسي كه طبيعي بود، سعدي خواند. خيلي از غزلهايي كه دوست داشتم را شنيدم دوباره، وسطهاي خواندنهايش حوصلهي حضور در محل كار اول رفت و آمادهي رفتن به محل كار بعد شدم.
تمام مسير را خواند، و گاهي جويا شد كه چرا هيچ نميگويم؛ جوابي نداشتم كه به او بدهم، فقط در دلم ميگفتم «جايي كه سعدي بگويد چه جاي سعيد؟» و دوباره ميخواند. خواستم يك غزل از سعدي را كه دوست دارم بخواند، خواند : بكن چندان كه خواهي جور بر من / كه دستت بر نميدارم ز دامن / چنان مرغ دلم را صيد كردي / كه بازش دل نميخواهد نشيمن / اگر داني كه در زنجير زلفش / گرفتار است، در پايش ميفكن / ..../ تو را خود هركه بيند دوست دارد / گناهي نيست بر سعدي معين.
... و انصافا خوب خواند، به محل كار بعدي رسيدم، مناسبات كاري هيچ وقت موافق ميل نيست، مجبور به خداحافظي بودم و ناراحت از تمام شدن زماني ديگر... قطع كرديم، كمي ايستادم، زير لب خواندم : همهي عمر همان بود كه با دوست به سر شد...
همين الان كه مشغول نوشتن هستم رسيدم خانه، به سعدي تفال زدم، آمد : گر غصهي روزگار گويم / بس قصهي بيشمار گويم / يك عمر هزار سال بايد / تا من يكي از هزار گويم / چشمم به زبان حال گويد / ني آنكه به اختيار گويم ...
شاهدش را نگاه كردم: بكن چندان كه خواهي جور بر من...
پ.ن : اين را هم ببينيد
5و7دقيقه
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با اجازهي استاد حميد محمدي محمدي
حميد محمدي محمدي يادداشتي نوشته كه من بعد خواندن آن از نوشتن اين يادداشت شرمنده شدهام.
يادداشت حميد مرا به فكر فرو برد و اتفاقاتي را به خاطرم
آورد. بعد از پيشرفت نسبيام در كاري كه امروز انجام ميدهم و فاصله گرفتنام از
دنياي مطبوعات، بسياري از كساني كه دبيري و سردبيري مجموعههايي كه روزي برايشان
نوشتهام را ميكردند، مدعي شدند كه آنها مرا راهنمايي كردهاند تا به اين سمت و
سو كشيده شوم و مثلا با شناختنامهي نادر ابراهيمي كاري ماناتر از نوشتن براي
مطبوعات انجام دهم؛ به جز همين حميد محمدي محمدي، كه اتفاقا هميشه در طول همكاري و
رفاقتام با او اجازه داده است اشتباه كنم و عبرت بگيرم و دوباره از نو آغاز كنم، و
حالا ميفهمم كه همين اتفاق منجر به اين شد كه من آنقدر جلو بروم و زمين بخورم تا
بتوانم بلند شوم. او با رفتارش براي من حاشيهي امنيت ساخت، درست مثل پدري كه هواي
كودكش را دارد تا موقع راه افتادن زمين نخورد و اگر خورد زود به آغوش بگيردش و
اشكش را پاك كند و تشويقش كند كه دوباره از نو آغاز كند. من با افتخار ميگويم كه خيلي
خوش شانس بودهام كه تا امروز حميد محمدي محمدي، خانوادهي نادر ابراهيمي، اكبر
رادي و محمد زهرايي كساني بودهاند كه پاي اشتباهات من ايستادهاند و دستم را
گرفتهاند تا شايد روزي راه رفتن ياد بگيرم. من اين عزيزانم را هيچ لحظهاي از نظر
دور نميكنم.
همين او بود كه حرفهاي من دربارهي نادر را ميشنيد و در سردبيري مجلهي هفتسنگ براي ويژهنامهي نادر ياريام ميكرد، درست زماني كه بسياري از مدعيان دوستي با من و استادي من ميگفتند «خودت را سر كار گذاشتهاي» كاري كن كه حداقل يكبار ديگر وقتي يادش ميافتي از خودت خجالت نكشي.
هرچند كه من كمترين و كوچكترين شاگرد او بودهام و هستم و هميشه او و خانوادهي خوبش را دوست ميدارم. حميد محمدي محمدي از آن دسته استاداني است كه شاگردانش هرچه بنويسند مديون او هستند و حضورش در هر مجموعهي فرهنگي غنيمت است، و به نظر من هنوز به آنچه استحقاقش را دارد نرسيده است، او اهل جنجال نيست.
مقابل حميد محمدي محمدي عزيز تعظيم ميكنم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
به مناسبت پنجاه و هشتمین سالمرگ مردی که "هدایت" بود
صادق هدايت ـ تولد : 28 بهمن ماه 1281 مرگ : 19 فروردين ماه 1330
ديدهي منصف اگر به ادبيات داستاني ايران نگاه كند، نميتواند به راحتي از كنار نام صادق هدایت بگذرد. او در تحول نثر فارسي موثر بود و از جمله پيشروان پهلويداني معاصر نيز بود. بحث دربارهي آثار او فرصتي زياد ميخواهد، ولي بايد گفت هدايت به حق يكي از با ارزشترين نويسندگان معاصر ما بود. در زير بخش كوتاهي از خاطرهاي كه محمدپروين گنابادي از دهخدا و هدايت دارد را ميآورم تا در پنجاه و هشتمين سالروز مرگ او يادي از اين مرد تآثيرگذار بر ادبيات ايران كرده باشيم.
محمد پروین گنابادی نوشته است : به ياددارم كه دهخدا به صادق بسيار علاقهمند بود و او را نويسندهاي توانا و هنرمندي شايسته و رادمردي شريف ميدانست و با اين كه بر حسب ويژگيهايي كه در تنظيم لغتنامهي خود به كار ميبرد، قرار بود كه شرح حال نامداران و شخصيتهاي معاصر، هرچند جنبهي جهاني داشته باشند، تا هنگامي كه در قيد حياتاند، نوشته نشود تا بر حسب بغض خصوصي و شخصي حمل نشود؛ هنگامي كه حرف «ص» را سيد جعفر شهيدي تنظيم ميكرد، روزي نزد دهخدا آمد و گفت : شما دستور داده بوديد شرح حال صادق هدايت را بنويسم، اكنون نزديك است به رديف او برسيم، بفرماييد از چه منابعي بايد در نوشتن شرح حال وي استفاده كرد؟ دهخدا گفت : بهتر است كه از خود صادق خواهش كنيم شرح مختصري به قلم خودش بنويسد. و سپس رو به من كرد و گفت : تو صادق را ميبيني؟ گفتم : آري. گفت : از قول من به او بگو تا به قلم خودش شرح حالي بنويسد و، چون مدتي است خودش را هم نديدهام، سري به من بزند. گفتم : من ميتوانم صادق را وادار كنم كه به اينجا بيايد، اما دربارهي شرح حالي به قلم خودش ترديد دارم كه چنين پيشنهادي را بپذيرد. روز بعد، در كافه فردوس صادق را ديدم و، چون به اخلاق او آشنايي داشتم گفتم : دهخدا حا تو را ميپرسيد و ميگفت : دلم براي صادق تن شده است. سري تكان داد و گفت :من هم مدتي است او را نديدهام، اين روزها به منزلش ميآيم. و از قضا فرداي آن روز پيش از ظهر نزد دهخدا آمد و به قول خودش پس از چاقسلامتي، دهخدا شرحي دربارهي علاقهي خود به صادق بيان كرد و به ويژه ياد آور شد: من ازمعاصراني كه در قيد حياتاند تنها ميخواهم شرح حال تو را آن هم به قلم خودت در لغتنامه بياورم و بنا بر اين انتآر دارم اين خواهش مرا بپذيري و به ميل خودت شرح حالي بنويسي. صادق به همان شيوهي هميشگي خندهاي سر داد و گفت : زكي، شرح حال من، ولش. دهخدا با اصرار گفت : صادق حان، شوخي را ول كن و شرح حالي بنويس. اما پاسخ صادق، پس از چندين بار خواهش و تمنا، همان خندهي مسخره آميز و زكي و ولش بود و به هيچ وجه حاضر نشد چنين چيزي بنويسد، تا سر انجام دهخدا از منابع ديگر و اطلاعات خود شرح حال او را نوشت؛ و ضمن آن از هدايت چنين ياد كرده است : صادق هدايت نابغهاي از نوابغ جهاني است و به تازگي فرانسويان به عظمت مقام وي پيبرده و ميتوان گفت كه در آن مملكت كمتر كسي از اهل ادب هست كه با نظر تحسين و اعجاب در اين داهيهي ايراني بنگرد و به بزرگي فكر و روح او اعتراف نكند.
ناگفته نماند كه اين سخنان تنها در چاپ اول لغتنامهي دهخدا به چشم ميخورد. آمدن هدايت به منزل دهخدا در اوايل سال 1329 بود كه چند ماه بعد از آن هدايت به پاريس رفت و از قضا شرح حال وي در لغتنامه هنگامي چاپ شد كه صادق در آنجا انتحار كرده بود.
*
لازم به ذكر است كه زندگينامهي صادق هدايت در جلد 11 صفحهي 14786 لغتنامهي دهخدا آمده است، و بهجز قسمت بولدنوشته شدهي اين متن باقي آن با چاپ اول اين لغتنامه مطابقت دارد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
تو گفتي گل در آيد من ميآيم
گل عالم تموم شد، كي ميآيي؟
بخند ديگر، اينطور چشم پايين انداختن و نگاه نكردنت چه معني ميتواند داشته باشد؟ بخند. دستهايم را ببين، از ابتداي ديدار اينبارمان مانده به اين كه دستهايت ميگيردشان يا نه، آخر چطور شده، بگو... لب از لب باز نكردن كه دردي را دوا نميكند، ميدانم كه لب از لب باز كردن هم كاري نميكند، اما باور كن كه بهتر است، ... يعني اين كه حرف تو است، خب بگو ديگر.
نه، نخند، دوست ندارم به چشمهايت كه نگاه ميكنم، حرفي مانده باشد اما به لبهايت كه نگاه ميكنم هلالي خندان باشد. دلت را كجاست؟ ... آ... از ته دلت بخند، آن خنده است كه حتي اگر كم باشد به دل مينشيند، حتي اگر يك لبخند باشد، سفر كه اين حرفها را ندارد، من دوست ندارم بروي اما اگر ميخواهي بروي ... ناراحتيات از اين نبايد باشد كه من ميگويم نرو، برو. و از كودكاني كه دوست داري عكاسي كن.
فقط پيش از رفتنت يك خواهشم را اجابت كن، يك باران صبر كن، باران كه آمد، يكبار ديگر به من زنگ بزن، با من قرار بگذار، باهم به جايي برويم كه نشناسندمان، بستني توتفرنگي سفارش بدهيم، همديگر را نگاه كنيم، كمي اشك گوشهي چشممان بنشيند، به پياده رو پناه ببريم، از كودكان قناري به دست فال فروش فال حافظ بگيريم، درد ما را نيست درمان الغياث را بلند بلند بخوانيم، از آنها عكس نگيريم، به سوالات رياضيشان جواب بدهيم، برايشان ديكته بگوييم، ... باران كه تندتر شد، كيفم را روي سرت بگيرم، به سمت روسري فروشي بدويم، تو يك روسري آبي ديگر قيمت كن... من بپرسم كه تو چرا اينقدر روسري آبي دوست داري، تو بگويي براي اينكه بالاترين جاي بدن است كه به آسمان نزديك است، بگذار آسماني باشد...
نميخندي لااقل بغض نكن، ما با اين فاصلهاي كه داريم، ... دستهايم به چشمهايت و گونههايت نميرسد كه اگر بغضت زبانم لال اشك شد و به چشمت آمد پياده روي روي گونهات را ترجيح داد، درازشان كنم و نگذارم ردي روي گونههايت بيندازند، ما هنوز به چشمهاي تو احتياج داريم... بغض نكن.
ميخواهي "دوتا چشم سيا داري" را بلند بخوانيم؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
خیلی وقت قبل این شعر آغاز شد... کم و زیاد شد تا اینکه به کلی فراموش شد... دوباره خوانده شد و به این شکل در آمد. هنوز هم تمام نشده... تا من باشم دست کاری می کنم.
گيسو كمند! آمدنت هر غروب سرد
آتش به جان پنجرههاي نگاه بست
باز آ؛ كه آفتاب بتابد به آسمان
شايد كه مرغ شوم از ايوان من بجست!
پائيز را به وسعت رفتن نگاه نيست
ميآييام كه حس غريبي به پا كني
با خش خش طلائي برگي پر از شكست
شايد صداي خستهي من را رها كني
بگذر از اين طلائي ممتد بهارْ خند!
لب باز كن به رسم رها كردن صدا
شايد كه «شد خزانِ» بهاريت سر زند
همپاي صبح با تن عريان برگها
عريانتر از پرنده پر از حس رفتنم
در كوچه باغهاي بهاران كم عبور
با من بيا و رد شو از اين كوچههاي سرد
آتش به پا كن اي شرر خفتهي صبور
اي خندههاي ريز تو از جنس گل، بهار!
با من بيا و دانهي «عاشق شدن» بكار
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
با من بيا و ابر شو بر شرم گل ببار
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وقتي بخاطر چهارشنبه سوري جايزه گرفت ... وقتي حاتمي كيا گفت آيندهي سينماي ما است، وقتي براي دفعهي چهارم از زور عصبانيت سي.دي شهر زيبايش را شكستم تا آخر فيلم را نبينم و دوباره از اول شروع كنم ... وقتي دوستش داشتم، يك چيزي ته دلم ميگفت: جو زده نيستم، او خوب زبانش را ميشناسد.
شروع كردم به نوشتن يك متن با اين آغاز كه : « ما ممنوعه پرست نيستيم، ما خودمانيم. گاهي اشتباه ميكنيم، گاهي هيجان زده ميشويم و گاهي، هيچ اتفاقي نميافتد، فقط هيچكدام از پيشبينيهايمان درست از آب در نميآيد و به قول خودمان «علي ميماند و حوضش»، ما ميمانيم و حوضمان.» و ميخواستم بنويسم دليل ديده شدن اين فيلم و مورد استقبال قرار گرفتنش همان دلايل ديده شدن سنتوري نيست؛ اما با اين همه آنقدر سرم شلوغ است و به هم ريختهام كه نميتوانم حواسم را جمع كنم و بنويسم.
فقط ميگويم : اصغر آقا، همينطوري كه پيش بروي اكبر سينماي ما ميشوي... مباركت باشد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

هميشه به دوستان طنز نويسم به همين يك علت حسوديام ميشد، همين كه شما طنز مينويسي و آنها هم به اين واسطه بيشتر از من سراغتان ميآيند. همسايه! اما هميشه بهشان فخر ميفروختم كه همسايهء استاد احتراميام! دلتان بسوزد.
استاد!؟ اجازه ميدهي هنوز همسايه باشيم؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
استاد، ميخواستم بيايم منزل، وقت داريد؟

1 –
گفتم : سلام استاد، ميخواهم مزاحمتان بشوم، قبلتر البته امير با شما راجع به اين كاري كه دارم حرف زده
گفت : ميخواهي ازدواج كني؟
گفتم : چطور؟ نه
گفت : خب چرا پيغام پسغام ميفرستي؟ حرفت را بزن
گفتم : بچهها اين دور و اطرافند... ميخواهم خودم باشم، اينجا سختم است.
گفت : هرطور راحتي، زنگ بزن بيا، ما كه نزديك هستيم
گفتم : تماس ميگيرم
2 –
ميخندم، به خدا ميخندم... مثل همان روزي كه نوشتم «مينويسم خنده تو اشك در نگاهم را ببين».
يعني اينطوري است؟ بچه محل كه بخواهد مسافرت برود يك خداحافظياي چيزي... شايد بچه محلي بخواهد پيغامي بدهد، آخر اين رسمش نيست كه، هست؟
3 –
يعني اصلا دستم نميرود كه بنويسم درست بعد از اينكه ميخواستم راجع به خدمات ادوارد براون به ايران در سالمرگش بنويسم، بعد راجع به حدود سه هزار مجسمهء ژازه تباتبااي در اسپانيا در اولين سالمرگش بنويسم و در بارهء فروغ و پرويز شاپور و پسرشان در سالمرگ فروغ بنويسم بيايم اينجا و يكي از ديالوگهايم با استاد احترامي را بنويسم و بنويسم رسم همسايگي اين نيست، خودت گفتي استاد... يادت هست؟
استاد، آن روز ميخواستم بگويم راجع به نادر كارهايي دارم كه دست شما را ميبوسد، استاد! اما اين حرف امير زنگ زد توي گوشم كه هر وقت راجع به ديگران كار داريم سراغشان ميرويم و محبت ميكنند، بايد به خودمان بياييم...
4 –
حميد و امير و عبدالله يادشان كه هست؟ بعد از تشييع قيصر ... ! هيچكدام از آن كارها را نكرديم... بعد عمران و قيصر و نادر و رادي اين يكي هم رفت.
5 –
هي! همسايه! ميخواستم بگويم به نادر و رادي بگويي ...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
يك ارتباط، يك نقد، يك يادداشت و در آخر معرفي
قبل از يك
قول داده بودم اولين متني كه در اين وبلاگ ميگذارم بعد از بازگشت دربارهء كتاب «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» باشد. اما وقتي ديدم كه يكي از خبرگزاريها اين متن را ميخواهد، ترجيح دادم متن را اينجا منتشر نكنم و براي دوستان خبرگزاري بفرستم.
كتاب ماهها است كه دستم است و مطالعهاش تمام شده؛ اما انگار طلسم شده بود كه نوشته نشود و بعد كه نوشته شد منتشر نشود. حالا هم كه قول دادم متن را آنجا منتشر كنم؛ اما براي اينكه كمي هم به قولم وفا كرده باشم كتاب را اينجا معرفي ميكنم؛ تا نقد بماند ...
يك
«ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» نوشتهء «مهديه
ميداني» است كه امسال توسط انتشارات شلاك در تهران منتشر شده است.
نويسندهء كتاب از همانجا كه از نامش بر ميآيد به برتباط ميان دو هنر ايراني پرداخته و در طول 116 صفحه همواره سعي بر آن دارد كه اين دو هنر را به شيوهاي مرتبط با هم بداند. او چهار صفحهء پاياني كتاب خود را نيز به معرفي منابع خود پرداخته تا اگر كساني قصد مطالعهء بيشتر در اين زمينه دارند به آنها مراجعه كنند.
كتاب ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني را بايد در دو بخش مسائل فني نشر و محتوا بررسي كرد؛ چرا كه موضوع خوب آن در نگاه اول مخاطب خاص آن را بر آن ميدارد كه با كتابي پژوهشي ـ تحليلي با كيفيتي رو به رو كند.
با اينكه كتاب بحثهاي بسياري را پيش ميكشد* بايد توجه كرد كه ميداني اولين اثر خود را در زماني منتشر كرده است كه كمتر نويسندهء جواني پيدا ميشود كه دست به پژوهشهايي اينچنيني بزند. دليل اين ادعا را ميتوان در بررسي كتابهاي «كتاب اوليها» پيدا كرد وقتي ميخواهيم جواب اين سوال را بدهيم كه «چند درصد كتاب اوليها كتابي پژوهشي ـ تحليلي دارند؟»
مهديه ميداني كتاب خود را با تيراژ 2000 جلد با قيمت 3000 تومان منتشر كرده است.
همين
* كه من آنها را در نقدي كه بر كتاب نوشتهام منتشر خواهم كرد
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
تقديم به آغاز دهمين سال رفاقت با
به اميد پايداري او و دوستيمان
***

نيم قرن قبل در چنين روزي، يعني چهارمين روز ژانويهء 1960 افسانهاي به نام «آلبر كامو» كه در سال 1913 آغاز شده بود، به پايان رسيد؛ و هرچه ماند بحثهايي بود كه از سوي كامو بيجواب ماند، ... اگرچه، او در سالهاي اخير زندگياش هم ساكت و گوشهگير شده بود.
روزنامههاي آن روزهاي فرانسه نوشتهاند؛ دوشنبه، چهارم ژانويه وقتي همهء پاريس غرق در شادي سال نو بود، انديشمند و نويسندهء فرانسوي بر اثر يك حادثهء اتومبيلراني جهان را ناگهان بدرود گفت. مرگ كامو يكبار ديگر جملهء معروف او را در كتاب «افسانهء سيزيف» كه در سال 1942 انتشار داده بود به يادها آورد كه «به استثناي مرگ، كه سرنوشت يك نسل آدمي است، پديدههاي ديگر حيات در قلمرو اختيار است ... ».
جبر و اختيار زمينهء اصلي انديشههاي كامو بودند. او كه نويسندگياش را با مجموعه مقالات علمي و تحقيقي به نام «مسير و مقصد» در سال 1937 آغاز كرده بود با كتابهاي «بيگانه» و «افسانهء سيزيف» در سال 1942 رو به كمال و پختگي رفت. بيهودگي زندگي و اسارت معنوي آدميزاد را در چنگال جبر يا سرنوشت نشان داد تا آنجا كه ژان پل سارتر به نوشتههاي اين جوان علاقه پيدا كرد.
اما كامو به هر دليل ـ كه در اينجا دليلي براي بررسي آنها پيدا نكردم ـ در ادامهء منش نويسندگي خود تغيير عقيده داد و از «جبر»گرايي به سوي «اختيار»گرايي منعطف شد. در اين گردش موضع از بدبيني فيلسوفانهاش كاسته شد و به نوعي خوشبيني يا به قول خود او «واقع بيني» تبديل شد. اين تغيير نگاه او باعث شد كه بعضي از طرفداران او مثل سارتر به مخالفت با او برخواستند، البته عدهاي از منتقدان و تاريخ ادبيات غرب دانان روزگار ما عقيدهء ديگري هم دارند، آنها ميگويند كامو از آن دسته نويسندگاني بود كه پيش از موعد (يا بسيار زود) به شهرت رسيدند و وقتي همهء همدورهايهاي او منتظر جايزهء گنكور بودند او در سال 1958 نوبل گرفت. اين مسئله ميتواند دليلي محكم و استوار بر مخالفتهايي باشد كه با او شد.
كامو پيش از اين با سردبيري روزنامهء «پاري سو آر» در سال 1939 تجربههايي در سياست و نويسندگي داشت. او پس از آن مدير روزنامهء «كمبا» (نبرد) شد كه آن دوره مصادف شد با حضور آلمانها در فرانسه و كامو مجبور شد روزنامهء خود را تا پايان جنگ فرانسه بطور پنهاني منتشر كند، و پس از آن بطور علني به كار خود ادامه دهد.
كامو پس از سال 1942 و با تجربهاي كه در روزنامه نگاري و انتشار دو كتاب موفق «بيگانه» و «افسانهء سيزيف» كسب كرد رو به نمايشنامه نويسي آورد و «كاليگولا» را نوشت و به روي صحنه برد. كامو در اين زمينه بعدها نمايشنامهء «مرثيهاي در مرگ يك راهبه» را از ويليام فاكنر و «پريزادگان» را از فئودور داستايوسكي روي صحنه برد.
موفقيت ديگر كامو در سال 1947 با دريافت جايزهء ناقدان بهخاطر كتاب «طاعون» شكل گرفت، و تا آنجا پيش رفت كه در زمان حيات نويسنده اين كتاب به 12 زبان دنيا ترجمه و منتشر شد.
از كتابهاي بحث برانگيز كامو بايد به كتابهايي مثل «بشر عاصي»، و «سقوط»، نوشته شده در سالهاي 1951 و 1956 اشاره كرد.اين كتابها از نظر فكري تضادهاي بسياري با تفكرات نويسنده در آثار قبلياش داشتند و بحثهايي بر سر مسائل اجتماعي ميان او و سارتر به پا كرد. (كه علاقهمندان ميتوانند در يادنامههايي كه براي هركدام از اين دو انديشمند منتشر شده و يا نشريات دانشگاهي آن دورهء پاريس آنها را پيگيري كنند.)
اين نويسندهء فرانسوي كه در ابتداي تجربههاي نويسندگياش پيرو انديشهء «آبسورديسم» (بيهودگي) بود و در پايان كار تغيير رويه داد و به قول خودش دچار انحرافي شد كه عبارت بود از توجيه اعتقاد آدمي به خوشبخت زيستن، به گونهاي كه اميد را از خود براند و به آنچه در اين جهان واقعيت دارد و به ناچار دور از حد توقع و انتظار است گردن نهد و به خيال دل خوش نكند * را ميتوان از دو ديد ديگر بررسي كرد: 1 – نفوذ و تأثير پذيري فكري كه او در نسل جوان پس از جنگ جهاني داشت 2 – ديدگاه سياسي او.
«ژاندانييل» متفكر فرانسوي در بارهء مسئلهء اول معتقد است جوانان فرانسه دنيا را از دريچهء چشم دو تيپ داستاني ميديدند يكي «روكانتن» قهرمان كتاب «تهوع» اثر ژان پل سارتر و دومي «مورسو» قهرمان داستان «بيگانه» اثر آلبر كامو. از ميان نوشتههاي كامو اين جملهء او تا سالهاي زيادي پس از مرگش زبانزد قشر آكادميك فرانسه بود، كه ميگفت :«مواجههاي در ميان پرسشهاي بشر و سكوت طبيعت وجود دارد كه يأس آور است...» اين جمله پناهگاه معنوي نسلي شده بود كه ميراثدار ويرانيها و در به دريها و گرسنگيهاي جنگ بودند.
دربارهء ديدگاه سياسي كامو نيز ميتوان گفت او از مخالفان سر سخت «كمونيست»ها بود. از سوي ديگر منش و روش او در قبال مسئلهء الجزيره در دوران پيش از جنگ، زمان جنگ و بعد از آن قابل اهميت است. او بعد از يك دوره مبارزهء قلمي در صف روشنفكران آزاديخواه فرانسوي به سوي هواداران تسلط فرانسه بر الجزيره، كم كم گوشه نشيني و سكوت پيش گرفت.
به هر رو بعد از گذشت پنجاه سال از مرگ كامو اهميت تفكر و آثار او زماني بيشتر حس ميشود كه نشريات فرانسوي درباهاش مينويسند : « ...با مرگ كامو و ژرار فيليپ كه دوستي ديرينه داشتند دو تن از پيشوايان فكري و هنري فرانسه از دست رفتند؛ و شايد كساني كه لياقت جانشيني آنان را داشته باشند به اين زوديها پديد نيايند... »

*من در ميان جهان، موجود و آنچه ابديت نام گرفته اولي را ترجيح ميدهم، زيرا به يقين بيشتر از گمان علاقه دارم / آلبر كامو
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نامه براي پرزيدنتي كه فارسي نميداند؛ باراك حسين اوباما
اين بخشي از نامهء من است به رئيس جمهور جديد ايالات متحدهء
امريكا. بقيهاش را نميدانم چرا برايتان نميگذارم اينجا، شايد يك روز گذاشتم.
روز چهارشنبه اين نامه را نوشتم و پنجشنبه آن را بازخواني كردم.
، ...
سلام
حسين
آقا، ببخشيد، حالا شما ديگر آقاي اوباما هستيد.
حالا
ديگر بايد كنار اسمت يك پرزيدنت هم بگذاريم، تا تو بخندي و دستهايت را گره كني و
پشت تريبونت بروي و بگويي از حالا تغييرات به امريكا ميآيند. ميداني؟ در ايرانِ
ما تهران يعني همهء كشور، در دنيا، چند وقتي هست كه امريكا يعني همهء كشورهاي
پيش رفته؛ يعني، ميداني؟ ديشب خواهر زادهء دوستم كه چهارم ابتدايي است، در جواب
برادر كوچكترش كه اول ابتدايي است و تازه دارد الفباي ما را ياد ميگيرد و در
مدرسهشان چون غير انتفاعي است، انگليسي هم درس ميدهند، وقتي حرف تو شد گفت : «امريكا
مثل تهرانه كه تو ايران پايتخته؛ تو دنيا پايتخته». اين يعني تو بايد حواست خيلي
جمع باشد، حالا او هم تو را ميشناسد، و اگر يك بار ديگر برادرش راجع به شهردار
امريكا بپرسد، او تو را با دكترِ خلبانِ شهردارِ هشتم جهان(!)، كه اجدادش قالي هم
ميبافتند در شهر ديگر ايران مثل مشهد، مقايسه ميكند.
آقاي
اوباما، اهميت شما از ديروز كه پرزيدنت شدنتان قطعي شد يك طورهاي ديگر هم مهم است،
آن هم اين است كه شما اولين پرزيدنت رنگي ايالات متحده هستي، و كساني بيشترين رأي
را به شما دادهاند كه در طول تاريخ كشورتان مخالف از بين رفتن برده داري سياهها
بودهاند، به نقشهء آرايي كه سمت شما بوده توجه كردهايد؟ اكثرا ايالتهاي جنوبي هستند.
من فكر ميكنم انتخاب شما يك حركت سياسي بسيار مهم در دنيا است، تو حالا براي خودت
كلي «اولين» داري. تو حالا با اين ركوردهايت بايد در گينس هم ثبت شوي. تو حالا كلي
براي خودت رضازادهاي، وزنهها جا به جا ميكني، و صاحب بزرگترين مقام رسمي دنيا
هستي. رياست تو احتمال دارد به ضرر همهء سياههاي دنيا، همهء افريقاييها، همهء
مسلمانها، خلاصه همهء دنيا بشود و ميتواند
به نفع همهء آنها بشود، اين به تو بستگي دارد.
شنيدهام
ميخواهي اول به صورت پايهاي با ايرانيها هم صحبت بشوي بعد حرف تحريم بزني،
البته اگر مشكلات برطرف نشود، نامهء رئيس جمهور ما را ديدهاي؟ در مذاكراتت به
چند نكته توجه خاص كن، تو شباهتهايي با رئيس جمهور قبلي ما داري، يكي اين كه هر
دو حرف از تغيير و اصلاحات زديد، و يكي ديگر، كه خيلي مهم است، اين است كه تو و
سيدِ ما هر دو به مذاكره و گفتگو معتقديد. پس اگر خواستي با رئيس جمهور الآن ما
حرف بزني خيال رئيس جمهور قبلي را از سرت بيرون كن، البته ميتواني چند ماه صبر
كني، شايد فرجي بشود، ولي دعا نكن يك
شهردار ديگر رئيس جمهور ما بشود، كه اين يكي هم هواپيما دارد، هم نظامي بوده. اصلا
بيا چند ماه مانده را زبان به دهان بگير، ببينيم چه ميشود، ها؟ ميداني؟ اينطوري
ما چند ماه ديگر هم ميتوانيم به اميد فرجي، دل خوش كنيم، ما مردم دلخوشكنكيهاي
گذراييم، غير قابل پيش بيني، براي هم صحبتي با ما تاريخمان را، حتما بخوان، حرفهاي
اصلي را اما از آن چيزهايي ميتواني بيابي كه ننوشتهايم، ما كلا بازي بدون توپمان
بهتر است، براي بهتر شناختن ما فوتبالهايمان را هم ببين؛ به تيراژ روزنامههاي ورزشي
در مقابل نشريات فرهنگي هم ميتواني نگاه كني، به زمان تصويب و به اجرا درآمدن
تصميمات ورزشي و فرهنگي و حتي سياسي هم توجه كن، اما به مدرك آدمهايي كه تصميمهاي
بزرگ ميگيرند، كاري نداشته باش، باشد؟
ادبيات
ما خيلي غني است. در آن همه چيز دو ـ سه يا چند معني دارد، ما به آدمهاي خيلي با
كلاس، آدمهاي واقعا درس خوان و مدرك دكتر گرفته و آدمهاي خيلي پرت «دكتر» ميگوييم.
تازه، كلي هم دكتر افتخاري از دانشگاههاي معتبر داريم، كه حساب آنها جداست. ما
به آدمهاي بسيار زيادي، در كشورمان «مهندس» ميگوييم، اينها يا فوق ليسانس دارند،
يا ليسانس دارند، يا تكنسين هستند، يا دانشجو، يا دانشجوي مشروطي، يا دانشجوي
اخراجي، يا پشت كنكوري ترشيده، يا ديپلم ردي، يا سوم راهنمايي ردي، يا پنجم ابتدايي
ردي يا بي سواد مطلق. كه البته بعضيهايشان كارهاي فرهنگي مثل قاچاق كالا و سرقت
آثار هنري يا بعضيهايشان كارهاي فضايي مثل خريد و فروش و مصرف انواع مواد روان
گردان ميكنند، راستي بعضي از اينها هم دكتراي روان شناسي و روان پريش شناسي دارند، حواست را جمع كن،
آنجا كه روساي ما ميگويند امريكا از ادبيات خوبي استفاده نميكند همينجاهاست، تو
بايد بداني با چه كسي و در چه سطح سوادي برخورد ميكني، تازه بايد بداني كه مشكلات
ترجمه هم كم نيستند، ما دو ـ سه مترجم خوب و بين المللي واقعي بيشتر نداريم كه
آنها هم به دلايل مصلحتي يا بيكارند يا يك گوشه نشستهاند و كار خودشان را ميكنند.
حسين اوباما! ما يك شاعر داريم كه ميگويد : «پيراهني كه آيد از او بوي
يوسفم / ترسم برادران غيورش قبا كنند» حالا خيلي چيزها دست توست.
... نا
تمام
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
چهار پست از چهار وبلاگ دوستانم برايم خوب و جالب بود.اتل متل ،آتش و خانه و دود / گاو حسن دار و ندار ما بود / شیر ندارد و صدا
نداریم / گرسنه مردیم و خدا نداریم ... ادامهي مطلب
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
قالبهاي شعري «نوخسرواني» و «سهگاهي» رونمايي ميشوند
خبرگزاري فارس: مجموعه شعر «پرنده بودن» با قالبهاي نوخسرواني، سهگاهي، سپيد، چهارپاره و غزل در سراي دائمي اهل قلم رونمايي ميشوند. |
|
|
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دوشنبهي هفتهي آينده 24 شهريور ماه مراسم رو نمايي كتاب «پرنده بودن» سرودهي علي عباس نژاد در سراي دائمي اهل قلم برگزار ميشود.وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
باز گامهاي كسي از دور ...
زمزمه اي
و تو چونان درختي مقدس
پابرجاي...
بخشنده...*
حالا بعضيها ميتوانند بروند از علي تشكر كنند، كه من را
به دوباره نوشتن در اين جايگاه كشاند. درست مثل سهـچهار سال قبل كه هماو مرا به
تحقيق و پژوهشي ـ البته آن روز كوتاه ـ دربارهي نادر ابراهيمي برانگيخت. كه شايد
خودش هم نميدانست چه آتشي به جان چه خرمني مياندازد.
باري!
آن روزگار قرار شد من اولين طرح جلدم را با كتاب «برجادههاي
آبي سرخ» نادر ابراهيمي تجربه كنم؛ حال آنكه نميدانستم ـ و نميدانستيم ـ كه اين
كتاب آخرين كتاب نادر در زمان حياتش خواهد بود. و حال، بعد گذشت اين چند سال، ميدانيم
كه آخرين طرح جلدم، طرحي است كه بر اولين كتاب خود علي، «پرنده بودن»، نشسته است.
بد روزگاري است؛ خيلي بد. و دوستي ميگويد كه تو چرا اين
روزها «بگذريم»هايت زياد شده است؟ و جوابي ندارم جز اين كه : بگذريم! و اشك
در چشمهايم جمع شود و صدايش را از پشت گوشي تلفن ميشنوم كه راجع به موضوعي ديگر
حرف ميزند... البت او هم با حسرتي نهفته در صدايي سراسر خنده...
بگذريم!
در اين جايگاه نه از آن جهت كه دوستي و همراهيِ هر چند
مختصري با علي داشتهام، از ديدگاه منتقد ـ روزنامهنگاري كه در روزنامهها و
مجلههاي مختلف ادبي در حدود 8 يا 9 سال اخير نوشته؛ ميگويم : با خواندن اين
مجموعه هر مخاطب شعردانِ بي غرضي درمييابد كه با شخصي رو به روست، كه در آينده
شعري سر بلند دارد. زاويه ديد، روايت، و جهاننگري عباسنژاد در كتاب اولش، نشان
از آن دارد كه او سعي ميكند براي خود پنجرهاي بر ديوار بزرگ و سياه دنيا بسازد و
از آن پنجره خوبيها را نگاه كند.
...
اساسيتر حرفها را البته براي روز رونمايي كتاب، در همين
چند روز آينده خواهم گذاشت، كه به احتمال فراوان مجري آن هستم.
پس باز فعلا ميگذريم!
ولي بايد از دو نفر به طور اخص تشكر و قدر داني شود، از
برادرم «داور متولي» عزيز، و برادر خوب ديگرم «حامد كني» به راستي نيك انديش.
اين غزل علي را كه در صفحهي 29 كتاب آمده با هم ميخوانيم
:
اگر تنفس در نايْ مانده بگذارد
دوباره حنجرهام خاطر غزل دارد
چرا سكوت؟ به آهنگ ناله ميخوانم
كه واژههاي مرا حجم اشك بشمارد
شكوه آتش و ما يك نياز مشترك است
بگو به باد كه آن را به ياد بسپارد
چگونه با تو ولي حرف تازهاي بزنم
كه در تمام جهان واژه بوي غم دارد
به پاي بوس تو اي يكه نخل مشرق خشك
تمام غربت من واژه واژه ميبارد
* علي عباس نژاد / پرنده بودن / انتشارات روزبهان / تابستان
1387 / ص113 / شعر «زيارت»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دو متن
اين روزهاي من را به خود اختصاص داده است.
اول
متن مسيح است؛ مسيح گفت، و كلماتش در قلبم گُر گرفت. مسيح گفت درست در همين روزها
كه وقتي «ديدار در شب» فروغ را ميشنوم به زحمت جلوي زار زدنم در كوچه و خيابان را
ميگيرم.
بعد از
آن يكتا گفت. متن يكتا هم پياده رويهايم را زياد ميكند هر بار كه ميخوانمش.
...
شايد
پرنده بود كه ناليد
يا
باد،در ميان درختان
يا من،
كه در برابر بن بست قلب خود
چون
موجي از تأسف و شرم و درد
بالا
مي آمدم
و از
ميان پنجره ميديدم
كه آن
دو دست، آن دو سرزنش تلخ
و
همچنان داز به سوي دو دست من
در
روشنائي سپيده دمي كاذب
تحليل
ميروند
و يك
صدا كه در افق سرد
فرياد
زد:
«خداحافظ»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
چند نكتهي لازم تا يادداشت فردا
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
گزارشي درباره مرگ و قبر شمس مينويسم. به زودي در روزنامه همشهري منتشر ميشود.
براي نوشتن اين گزارش خواستم مصاحبهاي با جناب دكتر محمد علي موحد انجام بدهم اما
وقتي ديدم به لطف يك دوست بزرگوار و يك استاد عزيز يعني حامد كني و استاد محمد
زهرايي امكان مصاحبه هست بحث را گذاشتم براي بعد. تا مصاحبهاي مفصل در اينباره با
اين استاد گرانقدر انجام بدهم.
ديروز از جناب زهرايي تقاضا كردم كه قراري بگذارند، ميسر
بود اما اينطور كوتاه براي خودم شرم آور آمد. خواسم كتاب «باغ سيز» را امانت
بگيرم، با خوشرويي دادند.
«باغ سبز» كتابي است از استاد موحد كه بعد از تعطيلاتي كه
در آنيم روانه بازار كتاب ميشود. باغ سبز گفتارهايي درباره شمس و مولانا است كه
به همت جناب استاد زهرايي مدير نشر كارنامه منتشر شده و همانطور كه گفتم به زودي
در دسترس عموم قرار ميگيرد. (شايد من اولين نفري هستم كه اين كتاب را به خانه
بردهام.)
نشر كارنامه پيش از اين كتاب، كتاب ديگري به كوشش آقاي موحد منتشر كرده است به نام «قصهء قصهها». قصه قصهها، كهنترين روايت از ماجراي شمس و مولانا است. اين كتابها قرار است يك دورهء چند جلدي باشد. به مرور همه را معرفي ميكنم.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دوستي ميگفت : سالهاي قبل نگران
انسجام شعرت بودم حالا نگران لطافت آن.
تقديم به لطافت نادر ابراهيمي
و جسارتهاي قديمي دوستش
مهرداد صمدي
و كسي كه نگران لطافت شعر من است.
در شهر سنگ . سيمان . سكوت
اي دوست!
از لطافت شعر چه سخن بايد گفت؟
اينجا
سيمان
در دست هيچ رهگذري خون سرخ را به خراشي حتي
فراموش نخواهد كرد
سي سال ميشود مجسمهء طاعون
در شهر
تكثير ميشود
هر صبح و عصر و شب
پلك مجسمهء طاعون
باز بسته خواهد شد باز
در ميدانهاي شهرِ سنگ، سيمان، سكوت
عريانتر از پرنده بميرانيدم
از لطافت شعر نخواهم گفت
با لطافت شعر پسْ.
كدام نتيجه؟
سرو كدام قبر اگر زبان بگشايد از بازگشت مردهء خويش خواهد
گفت؟
سنگ اما
از سنگ
ميگويد
در دستهاي من
روي هم همه بند ميشوند
اي دوست!
در دست رهگذراني كه ميروند
هر روز
يك شاخهء سياه
توليد ميشود
يك سرخ رگ؛ سياه
تنها اشك
ميتواند لطافت سيمان را بروز دهد
برگونهء گذشتهء بي برگشت
نه اما تاريخ.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آشنائيم با «هادی ملک پور» از «آينده سازان» بود، من نقد مينوشتم و او شاعر دبيرستاني بود. شعر ميفرستاد تا نقد كنم. چيزهايي مينوشتم و او بنا به لطفي كه داشت تشكر ميكرد. نا گفته نماند که با برادرش مهدی هم در همشهری آشنا بوده و هستم.
سرباز شد و ديگر از او خبري نداشتم جز آنكه گاهي برادرش ميگفت خوب است. رابطهمان خيلي دور شد تا آنكه روزي پيامش را در وبلاگم ديدم. رفتم و غزل تازهاش را خواندم و گفتم بعدا برايت نقد مينويسم. راستش هنوز آن بعدا نشده اما خواستم غزلش را برايتان بگذارم تا هم بخوانيد و هم لذت ببريد. حيفم آمد تنهايي لذت ببرم.
بیا نگاه تو از هر بهار زیباتر
زماه روشن شبهای تار زیباتر
شکفتن گل اگر انتهای زیبایی است
تبسم تو بسی بی شمار زیباتر
اگر به چشم ببینم هزار فصل بهار
یکی کنارتو ... از صدهزار زیباتر!
و خط به خط غزلم منتظر نشسته تو را
که نیست حالتی از انتظار زیباتر
طلوع سبز تو از پشت کوهها زیباست
شکوه آمدنت در غبار زیباتر
برای آینه ماندن قرار لازم نیست
که هرچه دل بشود بیقرار زیباتر
هوای دیدنتان را اگر به سر دارم
نصیب من شود از روی دار زیباتر!
صفای مقدمتان ...! من دگر چه می خواهم؟
کدام لحظه ز دیدار یار زیباتر؟
وخط به خط غزلم معتبر به نام شماست
و چیست دیگر از این اعتبار زیباتر ...!؟
«نوروز87»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
[تيتراژ]
نامها كنار تصوير ميآيد.
[روز _ داخلي _ ماشين در حركت]
مرد داخل خودرو نشسته است و تلفن همراه زنگ ميزند. زن خودش را معرفي ميكند: نانيزاد هستم و براي ويژه نامه نوروزي همشهري مزاحم ميشوم.
سعيد : كاري از دستم بر مي آيد؟
_ : با 100 شاعر و منتقد در حيطه شعر قرار است مصاحبه داشته باشيم با سه سوال. شما را از بين منتقدها با نقدهايي كه در نشريه اينده سازان مينوشتيد انتخاب كرديم.
_: مسئولش كيست؟
_: خودم. من قرار است مصاحبهها را بگيرم.
_: شما را ديدهام؟ چقدر درباره شعر اطلاعات داريد كه مسئول اين 100 مصاحبه شدهايد؟ چقدر اجازه داريد صحت حرف ما را اگر قرار باشد با شما مصاحبهاي داشته باشيم منتشر كنيد؟
_: من را ميشناسيد، هم دوست خواهرتان هستم و هم در نهاد نمايندگي رهبري مسئول دبيرخانه شبهاي شعر سوختگان وصل بودم... شما شركت كردهايد، با ما همكاري مي كرديد.
_: من زماني شركت و همكاري كردم كه خيال مي كردم دنيايي وجود دارد و رهبري و ديني ميان مسئولان. الآن كه كسي خود را مسئول نميداند، اينها همه مقامهاي مملكتياند. من هم برايشان ارزشي قائل نيستم. دليلي هم ندارد شما را بشناسم. اگر قرار بر اين بود بچههاي همكلاسي و هم مدرسه اي من در طول دوران تحصيل در مدرسه و بعد دانشگاه از شما بيشتر حق دارند با من صحبت كنند. اگر كاري نداريد من به كارم برسم.
_: شما حتي سوالهاي ما را هم نمي شنويد؟
_: شماره ميدهم فكس كنيد، بعد از ظهر فردا تماس بگيريد اگر شد با شما صحبت ميكنم. بقيه مصاحبه شوندهها چه كساني هستند؟ مثلا من دوست ندارم نامم كنار خود فروشاني مثل عليمحمد مودب يا فاضل نظري يا قزوه يا اين گروهكهاي بچهگانه باشدها...
_: نه هنوز با اين ها كه نام برديد قرار نيست صحبت كنيم. سئوالهايمان هم راجع به چهره ادبي سال، اتفاق ادبي و جريان ادبي سال است.
_ : طبيعي است كه شما بخواهيد من نام قيصر امينپور را ببرم بخاطر ريش شدن دل آنها كه ته دلشان قند آب كردند با مرگ او.... طبيعي است كه شما بخواهيد من نام جشنواره شعر فجر را ببرم و از اين دست جوابها اما بدانيد كه هيچ كدام اينها جواب من نيست و تا اينجا هم كه با شما حرف زدهام بخاطر دوستيتان با خواهرم بود و بس. خدا نگهدار، اگر خيلي راغبيد با من مصاحبهاي داشته باشيد صبح به شمارهاي كه حتما از خواهرم ميگيريد سوالها را فكس كنيد و عصر زنگ بزنيد.
_: خدا حافظ
[شب _ داخلي _ مهماني نوروزي]
اسماعيل ويژهنامه نوروزي همشهري را در دست دارد و صفحات آن را ورق ميزند. علي ويژهنامه را از او ميگيرد و بعضي صفحات را به جمع نشان ميدهد و بچهها ميخندند. از صفحات ايراد ميگيرند و عكسها را نگاه ميكنند. سعيد با اشاره به ويژهنامه ميگويد : تماس گرفته بودند كه مصاحبه كنند. قبول نكردم. كارشان سال به سال بدتر ميشود. اسم خودشان را گذاشتهاند ژورناليست. يك مشت دروغ تحويل مردم ميدهند.
علي نامهاي مصاحبه شوندهها را نگاه ميكند. سعيد ويژهنامه را ميگيرد و تعجب ميكند. و دقيقتر ميشود. نامش را ميان مصاحبه شوندگان ميبيند.
نامهاي ديگر را ميبيند. اسماعيل اميني، علي محمد مودب، سيد مهدي موسوي ... و بلند ميگويد : شاهد از غيب رسيد. با من نوشتهاند كه مصاحبه داشتهاند.
جوابهايش را نگاه ميكند: چهره سال : قيصر امين پور؛ اتفاق سال : برگزاري جشنواره شعر دفاع مقدس...
با ناراحتي ميگويد : كثافتها را ببين، هرچه نگفتهام را نوشتهاند... تازه من را شاعر جوان هم خطاب كردهاند! (بچهها ميخندند...) سعيد با ناراحتي ادامه ميدهد : ... خودفروشي كه فقط با سر خيابان ايستادن ميسر نميشود، راههاي ديگر هم دارد. اينها مدلهاي ديگر را امتحان ميكنند كه اسمشان بد در نرود، تكذيب ميكنم. صبح فردا همه چيز را تكذيب ميكنم.
[شب _ داخلي _ داخل ماشين]
موبايل زنگ ميزند، نام علي روي صفحه ميآيد، سعيد جواب ميدهد : سلام... خوبي؟
_ : سلام، چه كردي؟
_ :هيچ، هنوز هيچ... از صبح دارم فكر ميكنم. تف سر بالاست. لگد به ديوار كوبيدن است. بايد كاري اساسي كرد.
_: در هر حال حساب شده كار كن.
_: عصبيام. بعيد است حساب شده كار كنم. اما قبلش حتما فكر ميكنم.
[شب _ داخلي _ اتاق كار سعيد]
سعيد پشت كامپيوتر نشسته است و متن تكذيبيه را مينويسد، صداي برخورد انگشتهاي او با كليدهاي صفحه كليدها شنيده ميشود و با صداي او متن را ميشنويم :«نوشتن، هديه ايست الهي، حسي است كه از سوي خداوند عزوجل هديه داده ميشود و توانيست كه از سوي او در دست و چشم و فكر جاي ميگيرد.
اين يك نامه است، نامهاي بي سلام، چرا كه سلام نشانهي آرزوي سلامت كردن است، حال آنكه من براي فاحشگان فرهنگي هيچ آرزويي جز مرگ نداشته و ندارم.
اين يك نامه است براي كساني كه نام من را در كنار نام ديگر هم كيشان خود قرار ميدهند و نميدانم چرا دوست دارند من را كنار آنها به تاريخي سر به زير سلطه برده منگنه كنند.
من نه شاعرم، نه جوان، نه منتقدم و نه نويسنده، و نه حتي طراح. اينها همه نامهايي است كه شما بر من گذاشتهايد بي آنكه از خودم نظر بخواهيد و واقعا بررسي كرده باشيد كه من اينها كه ميگويد هستم يا نه. اينكارتان هم مثل همه كارهايتان بي دليل و پشتوانه است، همانطور كه نام بردن از اشخاصي بدون آگاهي شغلتان شده است.
زياد وقتتان را نميگيرم و زود از كنارتان ميگذرم، چرا كه شما آنقدر حرفهاي خاله زنكي و عمو مردكي داريد كه وقت خواندن نقد خودتان را هم نداريد. فقط چند خواهش دارم : 1 – اگر خود را مرد ميدانيد مردانه باشيد و زندگي كنيد نه با نُمادي چون ريش 2 – اگر زنيد هم زنانه بجنگيد و از ناموستان دفاع كنيد نه آنكه خود زير چون سيبي باشيد سرخ اما كرم خورده، بدانيد كه همه سيبهاي سرخ روزي با چاقويي كه حقيقت را ميشكافد باز ميشوند ... و آگاه است كه سياهيتان قابل تحمل نخواهد بود. 3 – بحث صداقت در انجام كارهاي مطبوعاتي را بخوانيد 4 – قيمت خود را مشخص كنيد، شايد گذر خوبي به شهرتان افتاد و خواست پولش را به جوب بريزد و شما را بخرد وخوب كند.
از باقي بگذريد كه بقا هميشه با نان به نرخ روزخورهايي چون شماست.»
[تيتراژ]
زمينه سياه ميشود و نامها بالا ميآيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com