به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
يادداشت سعید کیایی و عکسهای محمد مهدی مولایی
به مناسبت روز «شمس و مولانا»، ۱۰ شهریور
ميگويد «روز شمس همين روزها است»، كمي فكر ميكنم، چيزي به يادم نميآيد، براي اينكه به حرفش سنديت بدهد و هر دو مطمئن شويم ميگويد «بگذار تقويم را نگاه كنم»، مكث ميكنم تا ببينم چيزي در تقويم پيش رويش پيدا ميكند يا نه؛ بعد از چند ثانيه سكوت ميگويد «اين چيزها را كه در تقويم نمينويسند». بعد ميگردد و لينكي را پيدا ميكند كه اين خبر را در آنجا خوانده. ميگويم «يك يادداشت مينويسم.» ميگويد «پارسال كه رفته بودم خوي يكسري عكس گرفتم براي امسال، من هم عكسها را مرتب ميكنم».
1
به اين فكر ميكنم كه «شمس» چي شد كه
آمد به زندگي ما؟ از هر طرف كه ميروم به اين نتيجه ميرسم كه اگر «مولانا» نبود،
قطعا شخصيتي به نام شمس را ما نميشناختيم. و اين شخصيت براي جامعهي ما آنقدر
شناخته شده نبود كه حتي در داغترين روزهاي سياسي مملكت رسانهها نسبت دو نفر از
سياسيون را به شمس و مولانا تشبيه كنند.
بعد به اين فكر ميكنم كه شخصيتي اين درجهي اهميت را دارد و اينقدر بين مردم شناخته شده است كه روزي را به نامش ميكنند اما در تقويمها نمينويسند!
راستش را بخواهيد سوالهاي ديگري هم به ذهنم ميآيد، كه اكثرشان بي جواب ميماند. زياد هم پيگيرشان نميشوم كه حتما به جواب برسم. خودم را به اين قانع ميكنم كه روز شمس را براي خودم يك سال تحويلي ديگر در نظر بگيرم و تفآلي به مقالاتش بزنم و سالم را از آن دوباره شروع كنم. با يك مبدآ فكري جديد براي خودم.
صفحه را كه باز ميكنم اين جملات نظرم را جلب ميكند «چون گفتني باشد و همه عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم. و هر آينه اگر چه بعد هزار سال باشد، اين سخن بدان كس برسد كه من خواسته باشم.»
به اين فكر ميافتم كه يكبار ديگر بنشينم و مقالات را از سر بخوانم.
2
كمي كه پي اين مسئله كه كي شمس سر و
كلهاش در زندگي ما پيدا شد را ميگيرم به اين ميرسم كه جناب فروزانفر اولين محقق
ايراني است كه عكسهاي نسخهاي با عنوان مقالات شمس را از ريتر و گولپينارلي، دو
دانشمند شرق شناس، ميگيرد و متوجه ارتباط عجيب مطالب آن با مثنوي مولانا ميشود.
... اما اين ظاهر قضيه است به نظرم. به هر حال : (از مقدمهي مقالات شمس تصحيح
محمد علي موحد ميخوانم كه شمس 26 جمادي الثاني 642 به قونيه آمده و پس از شانزده
ماه در تاريخ 21 شوال 643 از آن شهر رفته و دوباره پس از چندي در 644 به قونيه
بازگشته و در 645 ناپديد شده)
(بد نيست اين را هم در نظر داشته باشم كه براي شناخت بهتر شمس، بهتر است چند كتاب را گذري هم شده نگاه كنم، اگرچه بيشتر اين كتابها مربوط به زندگي مولانا است در اصل؛ 1 – شمس تبريزي، نوشتهي محمد علي موحد،انتشارات طرح نو، 2 – زندگي و آثار مولانا جلال الدين رومي، نوشتهي افضل اقبال ترجمهي حسن افشار، نشر مركز، 3 – مولانا جلال الدين، نوشتهي عبدالباقي گولپينارلي، ترجمهي توفيق صبحاني انتشارات موسسهي مطالعات و تحقيقات فرهنگي 4 – زندگي مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، از بديع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار. اين را هم بايد بگويم كه مرجع تمام اين كتابها در اصل چند كتاب ديگر است، 1-رسالهي سپهسالار 2 – رسالهي افلاكي 3 – ابتدانامهي سلطان ولد 4 – ديوان كبير شمس 5 – مثنوي معنوي 6 – فيه مافيه و 7 – مقالات خود شمس.)
3
حالا كه بعد چند وقت دوباره قرار
گذاشتهام مقالات شمس را بخوانم و سال جديدي را شروع كنم ميبينم دفعات قبل زير
بعضي جملات خط كشيدهام. بعضي از آنها را ميآورم كه با هم دوره كنيم :
بدانكه تعليم نيز حجاب بزرگ است... آخر حرف و صوت كاسه است. (ص 202 تصحيح موحد)
گفت خدا يكي است. گفتم : اكنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقهاي،صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراكنده پژمرده، فروفرسوده. او خود هست، وجود قديم او هست. تو را چه، چون تو نيستي. (ص 280 تصحيح موحد)
... بي انصافي از حسد خيزد (ص 295 تصحيح موحد)
دعوي عشق ميكند. انصاف بده آخر تو مقبول باشي، عاشق باشي، اين سخن مقبولان باشد؟ بايستي كه آتش از سر و رويت فرو آمدي. (ص 231 تصحيح موحد)
خداي را بندگانند پنهان (ص 285 تصحيح موحد)
پيش ما كسي يكبار مسلمان نتوان شدن :مسلمان ميشود و كافر ميشود، و هرباري از او چيزي بيرون ميآيد، تا آن وقت كه كامل شود. (ص 226 تصحيح موحد)
چون صاحب دل گفتي، منكسره قلوبهم گو. انكسار دل ميبايد. چون به حق رسيد از نور حق، نور جلال او را بيني، كه لايعرفهم غيري. (ص 284 تصحيح موحد)
4
كتاب را ميبندم. خيال ميكنم جوابم
را تا حدي گرفتهام. يعني راه رسيدن به جوابم را. اگرچه خيلي پر پيچ و خم است،
اينكه شمس از كجا اينقدر با زندگي ما اجين شده را بايد از سمت ديگري دوباره مطرح
كنم. از سمتي كه من ابتدايش ايستاده باشم. سمتي كه قرار باشد من به اين سوال جواب
بدهم كه چرا سراغ شمس رفتهام. اينكه نكند آن حرفي كه او بايد ميزده ... مخاطبش
من بودهام
5
بي شك اين حرفها همينطور ادامه دارند...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دو - سه روز قبل خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ـ ايسنا ـ ايران تماس گرفت و راجع به كارهاي من دربارهي نادر ابراهيمي مصاحبهي كوتاهي انجام داد.
مصاحبه را ديروز، خبرگزاري با دو اشتباه منتشر كرد. اشتباه اول اين بود كه نادر ابراهيمي نزديك به پنج دهه در ادبيات ما حضور داشت كه از اين پنج دهه چهار دههي آن فعال بود. و اين در متن مصاحبه آشكار است، اما خبرنگار تيتر زده است "سه دهه ..." ! بزرگواران ميدانند كه اين اشتباه از من سر نميزند.
دوم اين بود كه من هيچ كجاي مصاحبه نگفتم حتما كارهاي من دربارهي نادر ابراهيمي توسط انتشارات روزبهان منتشر ميشود، حتي اشاره كردم كه ناشراني هستند كه خواهان اين كارها باشند اما ترجيح با روزبهان است به اين دليل كه آثاري از ابراهيمي را منتشر كرده و نشر اين كتابها به سود خود ناشر است. ميان ما هيچ قراردادي تا امروز كه اين متن را مينويسم نيست و اگر در مصاحبهاي پيش از اين حرفي راجع به چاپ اثري از من در روزبهان به ميان آمده همه از باب مسائل اخلاقي و دوستي بوده، حال مسائل كاري جاي خود را دارد و مسائل شخصي و دوستي ما ميان ما جاي خود، مسئله روشن است نيازي به توضيح بيشتر نيست.
متن خبر :
سه دهه سخنرانيهاي نادر ابراهيمي منتشر ميشود
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب
به همراه انتشار مجموعه مقالات نادر ابراهيمي دربارهي ادبيات كودك و نوجوان و سينما و ادبيات بزرگسال، سخنرانيهاي اين نويسنده پيشكسوت هم در طول سه دهه فعاليتاش منتشر ميشود.
سعيد كيايي در اينباره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: سخنرانيهاي اين نويسنده دربارهي موضوعات مختلفي كه او در جاهاي گوناگون داشته، جمعآوري شده است و به همراه مقالات ابراهيمي منتشر خواهد شد.
كيايي توضيح داد: مقالات ابراهيمي در سه حوزهي ادبيات كودك، ادبيات بزرگسال و سينما مربوط ميشود كه ابراهيمي آنها را از دههي چهل در نشرياتي چون: سخن، فردوسي، تماشا، كتابجمعه، ادبيات داستاني، كيهان، اطلاعات و... منتشر كرده بود كه به اين مقالات سخنرانيهاي ابراهيمي نيز دربارهي موضوعات مختلف افزوده شده است.
به گفتهي وي دراين كتاب كه با نظارت و همكاري فرزانه منصوري - همسر نادر ابراهيمي - منتشر خواهد شد، همچنين تمام مطالبي كه دربارهي نادر ابراهيمي درنشريات منتشر شده است نيز در اين اثر خواهد آمد.
او افزود: بعضي از مقالات در دسترس نيست و ما مقالات را تا دههي 50 جمعآوري كردهايم و اينك مشغول جمعآوري مقالات دههي شصت و هفتاد هستيم.
كيايي كه در عين حال مشغول تدوين شناختنامهي نادر ابراهيمي است در اينباره گفت: علت اين كه تدوين اين شناختنامه طولاني شده است به دليل وسواسي است كه ما داريم و ديگر اينكه فعاليتهاي نادر ابراهيمي زياد بوده است.
از سوي ديگر كيايي مشغول تدوين كتاب «بررسي تاريخي - تحليلي آثار ابراهيمي در دورههاي مختلف» است كه در اين اثر آثار حوزه بزرگسال نادر ابراهيمي را در يازده بخش تقسيم بندي و آنها را بررسي كرده است.
اين آثار از سوي نشر روزبهان منتشر ميشود.
انتهاي پيام
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
براي سايت خبرگزاري دانشجويي شريف روزي يك يادداشت در ايام نمايشگاه كتاب تهران مينويسم، غير از دو روزي كه سفر هستم. اين يادداشتي كه ميخوانيد يادداشت هفتم است. يادداشتهاي قبلي را هم لينك ميدهم كه ببينيد.
يادداشت هفتم - ياد باد آن روزگاران ياد باد

1
شايعه سازي با خبرهاي خبرنگاران كتاب در ايام نمايشگاه گاهي اوقات چنان ميگيرد كه نگو و نپرس. مثلا دوسال قبل وقتي مسئول بخش بازارجهاني كتاب و بين الملل بيستمين نمايشگاه كتاب بودم، تيتر زدم كه يانگوم در نمايشگاه كتاب تهران، يك مصاحبهي خيالي هم با او در غرفهي كره انجام دادم و منتشر كردم. كار به جايي رسيد كه شب خواهرم زنگ زد و گفت تو امروز با يانگوم مصاحبه كردي؟ دوستم ديدتت! واقعيت اما اينجا بود كه سي.ديهاي بدون سانسور فيلم پربينندهي آن روزگار براي اولين بار در نمايشگاه پخش ميشد.
حالا قضيه از اين قرار است كه امسال ظاهرا غرفهي كره جدي جدي جومونگ را به نمايشگاه آورده؛ البته نه خودش را، كتابش را، آن هم در 5 جلد. بعضيها ميگويند سريال پرطرفدار كرهاي از روي همين كتاب ساخته شده، كتاب به زبان اصلي است و من نميدانم كساني كه اين كتاب را ميخرند چطور ميخواهند آن را بخوانند.
هرچه گشتم آن حروف الفبا و دستور زبان كرهاي را كه آن سال به مناسبت پخش آن خبر كذب مسئولين غرفهي كره بهم دادند پيدا كنم و اينجا گوشههايياش را منتشر كنم به تيتر راهنماي خواندن كتاب زندگينامهي جومونگ حقيقي، پيدا نشد.
بالاخره اين هم ترفندي است براي اشاعهي فرهنگ كرهاي كه ايرانيهاي سفارت و خود مسئولينشان حسابي به آن واردند.
2
از اتفاقات مهم نمايشگاه امسال، به نظر من، انتشار مجموعهي بيست و يك ـ بيست و دو جلدي مجلهي راهنماي كتاب توسط يكي از ناشران اسم و رسم دار است با قيمتي كمتر از نصف قيمت بازار آزاد؛ يعني 450000تومان.
همين دو سه ماه قبل از يكي از مجموعهدارها قيمت گرفتم تا اگر بشود دستي بالا بزنم و اين مجموعه را بخرم، قيمتش حدود يك مليون و سيصد هزار تومان بود.
حالا شايد شما بپرسيد اين راهنماي كتاب اصلا چي هست كه من اينقدر ميخواستم و ميخواهم پول بالايش بدهم!؟ اين مجموعه به شكلي نيمي از ادبيات معاصر ايران و جهان است. آن روزگار يعني از اوايل دههي بيست شمسي چند نشريه مشغول به كار شدند كه حسابي ذهن مردم را به ادبيات ايران و جهان تغيير دادند، يكي از اين نشريات همين راهنماي كتاب بود، يكي ديگر يغما، بود، يكي ديگر آينده بود، (كه آينده از سال 1306 يا 1307 شروع به كار كرد و با فاصلههاي زماني نا مشخص تا 1375 – 1376 اگر اشتباه نكنم زير نظر خانوادهي افشار (محمود (پدر) و ايرج (پسر) منتشر ميشد.) يكي ديگر سخن بود.
تغريبا اين نشريات با جدي شدن انقلاب بهمن ماه 1357 ايران، منفعل و بعد هم به كلي تعطيل شدند. مثل بنياد شاهنامه و خيلي مراكز فرهنگي تأسيس شده در دهي هزار و سيصد و پنجاه. دوستاني كه دوست دارند جريانات اتفاق افتاده در فرهنگ ايران آن روزگار را بخوانند و دلايل تعطيلي اين نشريات را ميتوانند به سرمقالههاي محمود عنايت در مجلهي نگين مراجعه كنند. البته توقع نداشته باشيد كه يك دفعه محمود عنايت نبشيند و هر نشريه را بررسي كند، او در آن سرمقالهها حرفهاي پيش از انقلاب را رو به روي عملكردها گذاشته، از نظر فرهنگي البته.
3
متني كه براي (2) نوشتم خودش يك معرفي نسبتا مفصل بود. اما ميخواهم يك كتاب ديگر را هم معرفي كنم، آن هم «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» است، نوشتهي مهديه ميداني. اين كتاب توسط انتشارات شلاك منتشر شده و امسال اولين سال حضورش در نمايشگاه است.
اگر به موسيقي و خوشنويسي ايراني علاقه داريد حتما آن را بخوانيد، كه از دست دادن نثر يك كتاب اولي كه با پژوهش شروع كرده ديدن دارد، و خواندن، و خوشحال شدن ؛ كه از پس كتاب بر آمده است.________________________________________
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
قرار
شد بهمناسبت روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب در ویژهنامهای در هفتسنگ،
برخی روزها هفت کتاب در حوزههای مختلف معرفی کنیم. با موضوع رمان ایرانی شروع کردیم و حالا نوبت رمان خارجی است.
***
رمانهای ترجمه ... و اصلا ادبیات ترجمه درست مثل اجرای جدید یک تأتر است. یعنی همانقدر نویسنده حق دارد که مترجم محق است.
میخواهم فقط رمانهایی را بنویسم که خواندمشان و خوشم آمد. رمانهای با ترجمهی بد آنقدر فراوانند که نگو و نپرس. انصافا پیدا کردن هفت رمان برایم کار خیلی سختی بود، به همین دلیل سال انتشار را به کلی کنار گذاشتم و فقط آنها که خوب بودند و احتمالا در بازار کتاب حضور دارند را آوردهام.
۱- خاک غریب / نشر ماهی / نوشتهی جومپالاهیری / ترجمهی امیر مهدی حقیقت.
نثری میانه دارد. نه آنقدر سخت و فخیم که هیچ از داستان نفهمی، و نه آنقدر
محاوره که اصطلاحات جدید و مد روز را همراه داشته باشد و این تکهکلامها
را حرفهای شخصیتها کند. نویسندهی این کتاب جایزهی پولیتزر سال 2000 را
گرفته است.
۲- آبروی از دست رفتهی کاترینا بلوم / نشر نیلوفر / نوشتهی هاینریش بل / ترجمهی حسن نقرهچی.
نثری مرموز در ابتدای داستان دارد. انگار گزارشی جنایی و رمزگونه دارد،
این کتاب را من به این دلیل خواندم که دوست داشتم نثری را پیدا کنم که هیچ
راویای نداشته باشد یا راوی در متن گم شده باشد؛ انتظارم را برآورده کرد.
۳- دلتنگی / نشر افراز / نوشتهی آلبرتو موراویا / ترجمهی فرامرز ویسی.
موراویا نویسنده ـ روانشناس خوبی است که در ایران زیاد شناخته شده نیست.
همواره باید در داستانهایش منتظر روی دیگر شخصیت قصه باشی. این کتاب هم
از این قائده مستثنی نیست. توصیهی موکد من این است که اگر زبان ایتالیایی
بلد هستید، کتابهای او را به زبان اصلی بخوانید، چرا که علاوه بر مسئلهی
مهم فرهنگ جاری در آن زبان، سانسورهای عذاب آوری است که در کتابهای او
صورت میگیرد. این سانسورها درست مثل همان گلولهای است که در فیلمها
شلیک میشود و سرنوشتش نامعلوم میماند.
۴- گزارش یک قتل از پیش اعلام شده / نشر آریابان / نوشتهی گابریل گارسیا مارکز / ترجمهی کیومرث پارسای.
نثر مارکز که برای مخاطبان جدی ادبیات آشناست. نویسندهای از آمریکای
لاتین که بیدلیل نام او همیشه در ذهن من کنار نام ارنست همینگوی است.
نمیدانم، شاید به این دلیل باشد که هر دو به کوبا علاقهی بیحدی داشته و
دارند. در معرفی این متن اینقدر بگویم که نویسنده آنقدر رو بازی کرده که
شما را گیج میکند.
۵- اسپارتاکوس / انتشارات امیرکبیر / نوشتهی هوارد فاست / ترجمهی ابراهیم یونسی.
بی شک یونسی یکی از قلههای ترجمه در صد سال اخیر ایران است. حیف که
بیماریاش او را کم کار کرده است. اسپارتاکوسی که او ترجمه کرده است لحظات
پر فراز و نشیبی برای من ایجاد کرد. من به دوستانی که دوست دارند در آینده
نویسندگی را یاد بگیرند بیشتر توصیه میکنم این کتاب را بخوانند و حتی از
آن مشق کنند. هرچه باشد ما محمد قاضی، رضا سید حسینی، را در ترجمه داشتیم،
که حرفشان حرف بود، و خدا زنده نگهدارد کسانی را مثل نجف دریابندری و
ابراهیم یونسی و ابوالحسن نچفی را، که سایهشان بالای سر سرکش مترجمان
جوان باشد. اسپارتاکوس را بخوانید.
۶- وداع با اسلحه / انتشارات نیلوفر / ارنست همینگوی / ترجمهی نجف دریابندری.
این کتاب در اصل اولین کتابی است که از دریابندری منتشر شده است. اما
تاجایی که یادم هست دو یا سه بار تغییراتی پیدا کرده و هربار روانتر و
آسودهتر شده است.
همینگوی زندگی پر فراز و نشیبی داشته و جدیدا احمد کسایی پور کتابی
دربارهی زندگینامهی او برای نشر هرمس ترجمه کرده است، که توصیه میکنم
آن را هم بخوانید. همینگوی هم در زندگی خیلی فراز و نشیب داشته و
داستانهایش تا مقدار زیادی تخیل او از دنیای قابل لمس است.
۷- نان و شراب / نشر زرین / نوشتهی اینیاتسیو سیلونه / ترجمه ی محمد قاضی.
در تعریف از این کتاب این را میتوانم بگویم که قاضی اگرچه خود دنکیشوتش
را خیلی دوست داشت؛ اما این کتابش بسیار به نثر معیار نزدیک است؛ و توسط
بسیاری از مترجمان به الگوی ترجمههای دیگر قرار میگیرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان ایران

قرار شده است که راجع به هفت رمان کوتاه و مختصر، درست برعکس حوصلهای که خواندن رمان میطلبد، حرف بزنم.
پیش از اینکه کتابهای مد نظرم را بگویم باید به نکتهای اشاره کنم؛
موضع من نویسندهی متن دربارهی کتابها به هیچ وجه کتمان نشده و نمیشود،
اما اگر اکثریت جامعهی ادبی کنونی ایران آن را قبول کردهاند برایتان
انتخاب کردهام و آوردهام و معرفی کردهام، حالا این بماند که به نظر من
اکثریت در بیشتر مواقع اشتباه میکنند! ۱- پر سر و صداترین رمان امسال منتشر شده را با کمی تأمل میتوان رمان «دا»
معرفی کرد. رمانی که در مدت کوتاهی بارها چاپ شد و نامش چنان سر زبانها
افتاد که نویسنده یا نویسندگانش را ـ که اولین کتابشان بود و شاید آخرین
آنها هم باشد ـ به تلویزیون کشید و در خبرها آمد که قرار است راجع به آن
یا دربارهی مسائلی که در آن صحبت به میان آمده فیلم هم ساخته شود. ۲- یک کتاب دیگر هم امسال من را متحیر کرد، آن هم «بیوتن»
رضا امیرخانی است که توسط نشر علم منتشر شد. این کتاب هم در چند ماه بارها
چاپ شد و جلسه نقد برایش گرفته شد و خلاصه کلی فروش کرد. امیرخانی که با
کتاب «منِ او» به اوج رسیده بود و دل خیلیها را با نوشتن «سفر به
سیستان» سوزانده بود ... ـ یکیاش خود من، وقتی شنیدم به آن سفر رفته و
میخواهد خاطرهها را بنویسد از چشمم رفتاد، اگرچه بعدا جایی انگار گفته
که اگر جرج بوش هم دعوتش بکند برای سفری خاطره نویسی کند، قبول میکند! ـ
الغرض، میگفتم که امیرخانی که با آن رمان متعهد ـ عشقیاش (همان من او)
خیلی سر زبانها افتاده بود با بیوطن حسابی به سر زبانها برگشت و زود با
آمدن «دا» دوباره از سر زبانها افتاد. ۳- یک کتاب اولی دیگر هم دو سالی است سر زبانها افتاده، و از آنجا که
ما محدودیتی در سال نشر کتابها نداریم و فقط در ذهنمان دوست داریم
کتابهای جدیدتر را معرفی کنیم میگوییم که «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری را از دست ندهید. ۴- «اژدها کشان» یوسف علیخانی هم از آن کتابهای
نسبتا خوب بود که امسال دیدم. این کتاب نامزد هشتمین دورهی جایزهی
گلشیری شد و این مسئله آنقدر به دل نویسندهاش خوش نشست که در مصاحبهاش
با یکی از خبرگزاریها ـ ایسنا، مورخ 12 / 11 / 1387 ـ گفت حتی اگر جایزه
را نگیرم میتوانم افتخار کنم. ۵- یک اتفاق جالب هم امسال در کتاب سال افتاد که از یاد نرفتی است، آن
هم اعلام پیش از موعد برندهی کتاب سال در دو زمینهی شعر و داستان بود.
اولی را که ما نمیتوانیم راجع به آن صحبت کنیم، دومی را اما جا دارد.
کتاب دوم نوشتهی فیروز زنوزی جلالی بود، به نام «قاعده بازی». ۶- رمان «پری فراموشی» هم از یک نظر برایم جالب بود.
آن هم نظر مدیاکاشیگر راجع به آن... یعنی اصلا آن نظر بود که من را وادار
به خواندن این کتاب کرد، کاشیگر گفته بود این رمان یک بلایی سرش آورده، من
خواندم تا ببینم این رمان توانایی آن را دارد که بلایی سر من بیاورد یا
نه؛ بلایی نیاورد. ۷- من عاشقیت در پاورقی مهسا محبعلی را خیلی دوست داشتم به همین دلیل با شنیدن خبر انتشار کتاب «نگران نباش»
او آن را خواندم. کتاب خوبی بود، همانطور که در همهی متن دیدید اصلا از
تکنیکهای داستانی حرفی نزدم، و هر کدام را گذاشتم سر نقدی که شاید روزی
دربارهشان بنویسم.
این اتفاقات هرقدر هم که برای کتابخوانی مفید باشد، آدم بیطرف را به فکر فرو میبرد که نکند تب تند زود بخوابد!
از این حرفها گذشته ـ که نگویند فلانی دارد سیاه انگاری یا سیاه نویسی
میکند این ابتدای بهار کتاب! ـ بهتر است از کتابخانه این کتاب را بگیرید
و بخوانید و اگر دوست داشتید کتاب را داشته باشید بخرید و یکبار دیگر هم
بخوانید و نگه دارید. این کتاب را انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.
بعضیها دربارهی این کتاب میگویند «بیوتن به نوعی ادامه ارمیا است که البته شخصیتهای حاضر در داستان این نظریه را تقویت میکند.»
نثر امیرخانی تا نثر معیار خیلی فاصله دارد اما خوبیاش این است که
نویسندههای جوان، یا علاقهمندان نویسندگی را تشویق به نوشتن میکند، از
این جهت پیشنهاد میکنم بخوانید.
این کتاب شاید به دلیل روزنامهنگار بودن نویسندهاش نثری ملموس و قابل
فهم برای خوانندههای امروز داشته و اگرچه در سال 86 منتشر شده است، امسال
هنوز در محافل جدی نویسندگی حرفی برای گفتن داشت.
کافه پیانو که توسط نشر چشمه منتشر شد و از طرف بعضی مراکز فرهنگی مثل ناشر اثر پرفروشترین کتاب سال اعلام شد به نظر من از دو کتاب بالایی خواندنیتر است.
حالا فکر کنم چاپ سوم آن در نمایشگاه باشد. این کتاب از آن کتابها بود که
بعضیها گفتند بخاطر روزنامهنگار بودن نویسندهاش اینقدر دربارهاش صحبت
شده، البته بعید نیست و صد البته بی تأثیر نیست این مسئله، ... شما
میتوانید داوران خوبی باشید، بخوانید و ببینید این کتاب که توسط نشر نگاه
منتشر شده است ارزش این را داشته که شایسته تقدیر در جایزه جلال آل احمد
یا نامزد هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری بشود یا نه!؟
راستش را بخواهید من از این کتاب اصلا خوشم نیامد، هر قدر خواستم نزدیک بشوم به این کتاب نشد، اما خواندم بالاخره.
یاد حرف مجتبی مینوی افتادم که جایی گفته است: کتابهای بد را هم باید خواند تا در موضع لزوم بشود کتاب بد را هم شناخت!
این کتاب را که انتشارات علم منتشر
کرده بخوانید، شاید یک روزی به کارتان آمد، شاید هم اصلا با من همعقیده
نبودید؛ بالاخره کتابی است که جایزهی اول کتابسال اخیر را گرفته!
پری فراموشی را انتشارات ققنوس
منتشر کرده است. من کتاب را بعد از خواندن به اولین شخصی که ابراز علاقه
کرد هدیه دادم، اما این دلیل نمیشود شما آن را برای خودتان نگهداری
نکنید؛ هرچه باشد فرشتهی احمدی مدتها به عنوان منتقد ادبی نویسندگی کرده
است.
ضمیمهی روزنامهی اعتماد ـ شماره ۱۸۶۷صفحه ی ۱۰ ـ در بارهی این کتاب
نوشته بود : «"پری فراموشی"در ... مدت کوتاه انتشارش با واکنشهای متفاوتی
از طرف منتقدان ادبی مواجه شده است. برخی این رمان را در ادامه ی سنت رمان
نویسی نویسندگان زن در سال های اخیر می دانند. که البته این بار با فضاهای
ذهنی و خیالبافی راوی آمیخته و از این رو اوج و فرود داستان کم رنگ تر
شده.موافقان هم ظرافت های نویسنده در آفرینش جهان ذهنی شخصیتها. ارائه ی
تصویری تازه از نقشهای اجتماعی که به صورت کلیشهوار در داستان فارسی
ارائه میشود و همچنین دقت در فضاسازی و اجرا و تعبیرهای شاعرانه را بر
شمردهاند. به نظر میرسد با توجه به انتشار رمانهایی از مهسا محبعلی،
مرجان شیر محمدی، بلقیس سلیمانی و روح انگیز شریفیان سال ۸۷ فرصت مناسبی
برای مطالعه و تخمین وضعیت نویسندگان زن در ادبیات امروز ایران باشد.»
اما راجع به این کتاب میخواهم بگویم که با محبعلی دیگری رو به رو
میشوید، اصلا پیش از خواندن این کتاب هرچه از «صدا»، رمان «نفرین
خاکستری» یا همین «عاشقیت در پاورقی» به یاد دارید را کنار بگذارید، بعد
شروع به خواندن کنید. کتابی صریح و روان است با اصطلاحات امروزی. که
همیناش هم مرا نگران کرده، چرا که چند صباح دیگر شاید مورد استقبال قرار
نگیرد، میدانید که اصطلاحها وقتی تعییر میکنند بی معنی میشوند، این هم
باشد برای نقد یا یادداشتی که روی هر کدام از این کتابها مینویسم.
نگران نباش را نشر چشمه منتشر کرده است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
به مناسبت پنجاه و هشتمین سالمرگ مردی که "هدایت" بود
صادق هدايت ـ تولد : 28 بهمن ماه 1281 مرگ : 19 فروردين ماه 1330
ديدهي منصف اگر به ادبيات داستاني ايران نگاه كند، نميتواند به راحتي از كنار نام صادق هدایت بگذرد. او در تحول نثر فارسي موثر بود و از جمله پيشروان پهلويداني معاصر نيز بود. بحث دربارهي آثار او فرصتي زياد ميخواهد، ولي بايد گفت هدايت به حق يكي از با ارزشترين نويسندگان معاصر ما بود. در زير بخش كوتاهي از خاطرهاي كه محمدپروين گنابادي از دهخدا و هدايت دارد را ميآورم تا در پنجاه و هشتمين سالروز مرگ او يادي از اين مرد تآثيرگذار بر ادبيات ايران كرده باشيم.
محمد پروین گنابادی نوشته است : به ياددارم كه دهخدا به صادق بسيار علاقهمند بود و او را نويسندهاي توانا و هنرمندي شايسته و رادمردي شريف ميدانست و با اين كه بر حسب ويژگيهايي كه در تنظيم لغتنامهي خود به كار ميبرد، قرار بود كه شرح حال نامداران و شخصيتهاي معاصر، هرچند جنبهي جهاني داشته باشند، تا هنگامي كه در قيد حياتاند، نوشته نشود تا بر حسب بغض خصوصي و شخصي حمل نشود؛ هنگامي كه حرف «ص» را سيد جعفر شهيدي تنظيم ميكرد، روزي نزد دهخدا آمد و گفت : شما دستور داده بوديد شرح حال صادق هدايت را بنويسم، اكنون نزديك است به رديف او برسيم، بفرماييد از چه منابعي بايد در نوشتن شرح حال وي استفاده كرد؟ دهخدا گفت : بهتر است كه از خود صادق خواهش كنيم شرح مختصري به قلم خودش بنويسد. و سپس رو به من كرد و گفت : تو صادق را ميبيني؟ گفتم : آري. گفت : از قول من به او بگو تا به قلم خودش شرح حالي بنويسد و، چون مدتي است خودش را هم نديدهام، سري به من بزند. گفتم : من ميتوانم صادق را وادار كنم كه به اينجا بيايد، اما دربارهي شرح حالي به قلم خودش ترديد دارم كه چنين پيشنهادي را بپذيرد. روز بعد، در كافه فردوس صادق را ديدم و، چون به اخلاق او آشنايي داشتم گفتم : دهخدا حا تو را ميپرسيد و ميگفت : دلم براي صادق تن شده است. سري تكان داد و گفت :من هم مدتي است او را نديدهام، اين روزها به منزلش ميآيم. و از قضا فرداي آن روز پيش از ظهر نزد دهخدا آمد و به قول خودش پس از چاقسلامتي، دهخدا شرحي دربارهي علاقهي خود به صادق بيان كرد و به ويژه ياد آور شد: من ازمعاصراني كه در قيد حياتاند تنها ميخواهم شرح حال تو را آن هم به قلم خودت در لغتنامه بياورم و بنا بر اين انتآر دارم اين خواهش مرا بپذيري و به ميل خودت شرح حالي بنويسي. صادق به همان شيوهي هميشگي خندهاي سر داد و گفت : زكي، شرح حال من، ولش. دهخدا با اصرار گفت : صادق حان، شوخي را ول كن و شرح حالي بنويس. اما پاسخ صادق، پس از چندين بار خواهش و تمنا، همان خندهي مسخره آميز و زكي و ولش بود و به هيچ وجه حاضر نشد چنين چيزي بنويسد، تا سر انجام دهخدا از منابع ديگر و اطلاعات خود شرح حال او را نوشت؛ و ضمن آن از هدايت چنين ياد كرده است : صادق هدايت نابغهاي از نوابغ جهاني است و به تازگي فرانسويان به عظمت مقام وي پيبرده و ميتوان گفت كه در آن مملكت كمتر كسي از اهل ادب هست كه با نظر تحسين و اعجاب در اين داهيهي ايراني بنگرد و به بزرگي فكر و روح او اعتراف نكند.
ناگفته نماند كه اين سخنان تنها در چاپ اول لغتنامهي دهخدا به چشم ميخورد. آمدن هدايت به منزل دهخدا در اوايل سال 1329 بود كه چند ماه بعد از آن هدايت به پاريس رفت و از قضا شرح حال وي در لغتنامه هنگامي چاپ شد كه صادق در آنجا انتحار كرده بود.
*
لازم به ذكر است كه زندگينامهي صادق هدايت در جلد 11 صفحهي 14786 لغتنامهي دهخدا آمده است، و بهجز قسمت بولدنوشته شدهي اين متن باقي آن با چاپ اول اين لغتنامه مطابقت دارد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
از مناجات شيخ ابوالحسن خرقاني*
انتشار مطلب قبلي وبلاگ دو پيشنهاد و يك سوال در پي
داشت كه هر سه را به فال نيك گرفتم تا در فرصتي مناسب پيشان بروم و كشفشان كنم.
سوال را «بانوي ارديبهشت» پرسيد، او با پيامش و لحن مورد استفادهاش مرا به سوال كشاند. از او ممنونم تا بار ديگر به واسطهء آن پيام سر در مقابل كتابها خم
كردم و گشتم تا سند اصلي و احيانا متن اصلي شيخ ابوالحسن خرقاني را بيابم، يافتم.
تمام يادداشتهايي كه برداشته بودم را زير و رو كردم تا سر
نخي از آن ايام پيدا كنم، و چند كتابخانه را كه هميشه مراجع من براي انجام
كارهايم هستند را برگهدان به برگهدان جستم، تا متن اصلي را در مجموعهاي در يكي
از كتابخانههاي استانبول در تركيه، پيدا كردم، زير عنوان «مناجات شيخ ابوالحسن
خرقاني».
از دوستي كه در استانبول درس ميخواند خواستم گشتي بزند و
احيانا اگر ديد دست نويسي از روي آن متن يا عكس از روي آن برايم ارسال كند.
گشت و يافت. اجازهء عكاسي نداده بودند اما عين آن متن را
برايم از طريق پست الكترونيكي ارسال كرد و من الآن در اختيار شما ميگذارم:
شبي بعد از عبادت و اوراد بخداوند
سبحانه و تعالي شيخ ابوالحسن خرقاني مناجات كرد و گفت : خداوندا، فرداي قيامت بوقت
آنكه نامهء اعمال هر يكي بدست دهند و كردار هر يكي بريشان نمايند چون نوبت بمن
آيد و فرصت يابم دانم كه چه جواب معقول گويم.
پس در حال بسرش ندا آمد كه : يا
ابالحسن، آنچه روز حشر خواهي گفتن در اين وقت بگو. گفت : خداوندا، چون مرا در رحم
مادر بيافريدي در ظلمات عجزم بخوانيدي، و چون در وجود آوردي معدهءگرسنه را با من
همراه كردي تا چون در وجودم آمدم از گرسنگي ميگريستم؛ و چون مرا در گهواره نهادي
پنداشتم كه فرج آمده، پس دست و پايم ببستند و خسته كردند، و چون عاقل و سخنگوي شدم گفتم بعداليوم آسوده
مانم، بمعلمم دادند و دمار از روزگارم برآوردند و از او ترسان ميبودم؛ و چون از
آن درگذشتم شهوت بر من مسلط كردي تا از تيزي شهوت بچيزي دير نميپرداختم و چون از
بيم زنا و عقوبت فساد زني را در نكاح آوردم فرزندانم در وجود آوردي و شفقت ايشان
در درونم گماشتي و در غم خورش و لباس ايشان عمر ضايع كردي، و چون از آن درگذشتم
پيري و ضعف بر من گماشتي و درد اعضا بر من نهادي؛ و چون از آن درگذشتم گفتم مگر
چون وفات من برسد بياسايم؛ بدست ملك الموت مرا گرفتار كردي تا بتيغ بي دريغ بصد
سختي جان من قبض كرد، چون از آن درگذشتم در لحد تاريكم نهادي و در آن تاريكي و
عاجزي دو شخص منكر فرستادي كه «خداي تو كيست؟ و ملت تو چيست»؛ و چون از آن جواب
برستم از گورم برانگيختي و در اين وقت كه حشر كردي در گرماي قيامت و جاي حسرت و
ندامت نامهام بدست دادي كه «اقرأ كتابك؟»
خداوندا، كتاب من اين است كه گفتم.
اين همه مانع من بود از طاعت و از براي چندين تعب و رنج شرط خدمتِ تو كه خداوندي بجاي
نياوردم ترا كه از آمرزيدن و گناه و عفو كردن مانع كيست؟
ندا آمد كه اي ابوالحسن ترا بيامرزيديم بفضل و كرم خود.
____
* عين رسم الخطي كه براي من ارسال شده آوردم. خواستهام كه عين آنچه درج شده بوده را بگويد. به قول قدما انشاالله فافهم
+ تصوير بالاي متن را اگر ميخواهيد بزرگتر ببينيد و يا اگر ميخواهيد راجع به ابوالحسن خرقاني كمي بيشتر بدانيد به اينجا مراجعه كنيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دربارهء يكي از اتفاقهاي حتما
دو
اتفاق در زندگي هر انساني قطعا ميافتد كه معتقدين به اديان الهي و بي اعتقادان به
آن اديان بر سر آن، تا جايي*، با هم به تفاهم ميرسند. اتفاق اول «تولد»
است و اتفاق دوم «مرگ». دربارهء اتفاق اول خيلي كم فكر كردهام اما همانطور كه از
يادداشتها و نيمه داستانهايم بر ميآيد براي مرگ اهميت خاصي قائلم، و به اين حرف
كه روزي به گمانم** از شاملو شنيدم : انسان اگر انسان را رعايت كند، كشته
ميشود.
جهت
دور ريختن بعضي يادداشتهاي دست نويسم اتاق را به هم ريخته بودم كه چند صفحه را
پيدا كردم؛ صفحاتي كه زماني فيش برداريهاي ابتداييام بودند از متوني كه ميخواندم
و نظر نويسندگان آنها دربارهء مرگ را گوشهاي يادداشت ميكردم. ديدم بد نيست همانطور چندتايي ـ هرچند كم و
كوتاه ـ از آنها را اينجا بگذارم :
1- فردوسي : نزادي مرا كاشكي
مادرم
دگر
زاد، مرگ آمدي بر سرم
كه
چندين بلاها ببايد كشيد
ز گيتي
هم از زهر بايد چشيد
درختي
است انسان كشيده بلند
كه
بارش همه زهر و برگش گزند
2- در نسخهاي خطي از الهي
نامهء شيخ ابوالحسن خرقاني، كه كاتب حدود قرن دهم را بر آن زده بود، ديدم : (البته
نقل به مضمون است، بدون رعايت رسم الخط و انشاي كلمات***) شبي در مناجاتها
شيخ به خدايش گفت : اگر قيامت از من سوال كني جوابت را دهم. بر او آمد كه بگو، حال
فرصت ميدهيم كه بگويي، شيخ گفت : وقتي نطفهام را بستي در رحم مادر در تنگي و
تاريكي بودم، با خود انديشيدم كه به جهاني باز خواهم رفت. به دنيا كه آمدم گشنگي
به جانم نشست. تا آمدم از گشنگي جان به در برم به مكتب فرستادندم، در آنجا معلمي
بود كه سراسر مرا عذاب ميداد و من از او بدم ميآمد، پس از آن شهوت را به جان من
انداختي، خواستم از بند آن رها شوم، ازدواج كردم، و از پياش براي شكم زن و فرزند
شب به روز رساندم و روز به شب و از عبادت غافل شدم، به اميد خوشي و راحتي پس از
مرگ ماندم. وقتي مردم مرا در گودالي سياه رها كردند، تا خواستم به آن دلخوش كنم دو
ملك فرستادي كه سوال كنند،حال تو بگو اين چگونه آسايشي بود كه من برايش شكر گذار
باشم؟ ندا آمد كه بخشيده شدي.
3- عطار در الهي نامهاش ميگويد:
رفيقي گفت با مجنون گمراه
كه
ليلي مرد؛ گفت : الحمدلله
چنين
گفت او كه اي شوريده دين، تو
چو
ميسوزي؟ چرا گويي چنين تو؟
چنين
گفت او چو كم بهره از اين ماه
نديدم،
تا نبيند هيچ بدخواه...
4- (با بيتهاي عطار از الهي نامه
ارتباطي با اين بيت رودكي دارد : ) اين جهان پاك خواب كردار است / آن شناسد كه دلش
بيدار است...
5- عطار جاي ديگر هم دارد :
هر كه او يك دم ز مرگ انديشه داشت / چون تواند ظلم كردن پيشه داشت؟ اين بيت كه از
مصيبت نامهي عطار است ميتواند به واقع نگاه او به مرگ باشد، چون جاي ديگر هنوز
بر نخوردهام كه به صراحت بگويد****.
6- محمد علي اسلامي ندوشن
در سال 1345 در مجلهء يغما بطور مفصل دربارهء نگاه خيامي مرگ در نگاه پهلوانان
شاهنامه حرف زده است. *****
7- بيت منسوب به خيام : از
جرم گل سياه تا اوج زحل
كردم
همه مشكلات گردون را حل
بگشادم
بندهاي مشكل به حيل
هر بند
گشاده شد مگر بند اجل
ستاره
دارها:
* بعضي
از دوستان كه تا متني مينويسم پيام ميفرستند و ميگويند منطق ندارد و سراسر صدور
حكم براي بشريت دقت كنند كه ميگويم «تا جايي» يعني نه 100 در صد. اگر نياز ميبينيد
باقي مثالهاي اينچنيني از متنها را نشانتان بدهم تا مطمئن شويد من خودم را تنها
حكمران زمين نميدانم!
**از
شاملو بودن اين حرف يا حرفي اينچنيني را مطمئنم. اما چون مرجع را فراموش كردهام و
در يادداشتهاي 7 يا 8 سال قبلم پيدا نميكنم با اطمينان كامل حرف نميزنم.
***
اينجاست كه ميگويم ناشيانه فيش برداري كردهام. مرجع به اين خوبي كنار دستم بود
اما حتي نام كاتب را ننوشتهام. باشد كه باز بينم اين نسخه را.
****
بعدتر به جاهايي برخوردم كه به نظرم آنها بهتر است و نظر او را روشنتر ميكند،
جمع بندي آنها سر فرصت
*****
خاطرم هست كه آن مقاله را ديدم اما يادم نيست كپي گرفتم يا نه. اين روزها به يغما
دسترسي دارم، اگر كم بود در حد 5 يا 6 صفحه اينجا باز منتشرش ميكنم، اگر نه،
شرمنده.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
سه كتاب و شرح مختصر تحقيقات ازدواجاتي مقدماتي
پيش از
مقدمهء مهم
در چند
هفتهء گذشته كه به دلايلي، زمان بيشتري را با كتاب و مشتقاتش ميگذرانم، و
همانطور كه ميبينيد ـ اگر مرتب به اينجا سر ميزنيد ـ خيلي كمتر از گذشته ميتوانم
بيايم و در جريان احوالات دوستان و آشنايانم در دنياي مجازي باشم؛ به مسائل بسياري
كه همواره در ذهنم بودهاند فكر كردهام و راهكارهاي مشكلاتشان را يا يافتهام يا
صورت مسئله را دوباره بررسي كردهام تا شايد بيابم. در اين پست از وبلاگ *،
از نگاهي عمومي ميخواهم سه كتاب معرفي كنم. سه كتاب كه شايد كنار هم قرار دادن آنها
كار درستي در نگاه اول نيايد اما بعد از كمي دقت ميبينيم كه اتفاقا چقدر مرتبطند.
مقدمهء
مهم
اما پيش
از معرفي، بازگوييِ چند نكته شايد خالي از لطف نباشد، يك آنكه، وقتي
دانشجوي جامعه شناسي بودم، و البته از كمي قبلتر هميشه تا ميشنيدم زوجهايي با
مشكلي رو به رو شدهاند، ناراحت ميشدم و متعجب با خودم فكر ميكردم كه : «چطور ميشود؟»
هميشه دغدغهام اين بود كه چرا زنجير خانواده كه بايد خيلي محكم باشد ناگهان، و
اغلب به دليلي غير منطقي، چنان گسسته ميشود كه حلقهاي سمتي و حلقهء ديگر سمت
ديگر ميافتد. در بسياري از موارد هم دليل ارائه شده موجه نبود.
...اما
دو، روند تشكيل سوال در ذهنم به طور خودكار ادامه داشت، و انباشته ميشد تا
آنكه به سفارش يكي از سر دبيرها حوادث نويسيام در مطبوعات آغاز شد. آن حكايت
امتناع من از قبول كردن در ابتدا و عاقبت نوشتنم حكايت ديگري است كه شايد روزي با
همان سردبير بنويسيم، اما با اولين ديد و باز ديدهايي كه از دادگاههاي خانواده و
كلانتريها و دايرههاي اجتماعي آنها و مأموران رسيدگي به شكايتهاي خانوادگي و
خواندن پروندههاي منجر به طلاقهاي ناگهاني شدم، دلايلي را پيدا كردم و با كنار
هم گذاشتن آنها در پياده رويهاي شبانه و گاه به گاه، به اين نتيجه رسيدم كه
اتفاقا چقدر هم ساده قابل حلاند! جوابها را يافته بودم اما راه رسيدن به جوابها
سخت بود، و هنوز به آن دست نيافته بودم.
... سه،
با خودم فكر كردم كه بحث را ميان چهار قشر مطرح كنم، هم سوژههاي جديد به دستم ميدهند
و هم در بحثها، بي شك، طبق سابقهاي كه داشتم از مصاحبههاي مختلف و گپ و گفتها،
نكتهها و نتيجههايي حاصل ميشود كه شگفت انگيز است. دستهء اول، دختران و پسران
ازدواج نكرده بودند، كه به دو دستهء كلي تقسيم ميشدند 1 – پيرو ديني از اديان
الهي 2 – كساني كه منكر خدا بودند و طبيعتا دين و مذهبي الهي براي خود قائل نبودند.
دستهء دوم زوجهاي كم مشكل بودند، اين دسته كساني بودند كه مشكلات خود را طبيعي
تلقي ميكردند و به هيچ عنوان فكر طلاق هم نميكردند. افراد در اين دسته تقسيماتي
داشتند، اما پايه و اساس زندگيشان كنار هم ماندن بود و هركاري براي حفظ زنجير
خانواده ميكردند. دستهء سوم زوجهايي بودند كه در آستانهء جدايي بودند يا كاملا
جدا شده بودند. طبيعي است كه اين افراد هم دستهها و قسمتهايي داشتند اما در
اينجا به همين مقدار اكتفا ميكنم. و دستهء آخر سن و سال دارها بودند. آنها هم
دو دستهء كلي داشتند، كساني كه اختلافي بينشان بود و كدورتي جبران ناپذير و
كساني كه همراه و همدم هم بودند.
چهار، همانطور كه پيشبيني ميكردم طي يك سال و سه – چهار ماه،
جلسههاي مختلفي با افراد مختلف برگزار شد و يادداشت برداريهايي شد. اما يك جلسه
به واقع براي خودم بسيار مفيد بود. جلسات مختلف با هر كدام از افراد و گروهها،
بچههايي كه پدران و مادران جدا شده داشتند، لطايف بصري كه در رفتار پير مردها و
پيرزنها بوجود ميآمد و ... همه به جاي خود، اما يك جلسه كه مرا به مرحلهء
ديگري كشاند، جلسهاي بود كه با دو نفر از دوستانم در رستوران دانشگاهي ناخودآگاه
و بدون پيش فرضي از سوي من براي صحبت دراينبارهها تشكيل شد. نشسته بوديم ** و در
جواب دوستي كه مرا دربارهء ازدواج خودم مورد سوال قرار داد، گفتم : »نه من، كه
طي تحقيقاتم و جمع بندي فيش برداريهايم ميتوانم ثابت كنم كه همهء جوانان ما
پيش از ازدواج نيازمند گذراندن دورههاي مختلفي هستند كه در آن دورهها به جد درسهايي
داده شود و حتي كار به جايي كشيده شود كه تصديقي مبني بر فبولي و اجازهء ازدواج ـ
و حتي پا فراتر ميگذارم و ميگويم برقراري ارتباط با غير همجنسي ـ داده شود...»
دوستانم يا چيزي نگفتند يا من الآن يادم نيست حرف آنها را. اما پس از جدايي از
آنها به فكر كتابهايي كه بايد در اين دورهها تدريس و تشريح شود افتادم. باز به
نوشتههايم مراجعه كردم، مشكلات را دسته بندي كردم و مفيدترين كتابهايي كه ميتوانست
مشكلي را از پيش پا بردارد، فهرست كردم، تهيه كردم، مطالعه كردم و نمايه سازي
كردم. حتي به فكرم افتاد واحد بندي كنم، كه تا الآن نشده و نكردم.
بعد از
مقدمهءمهم
اما
اين مقدمهء بلند، بيشك دو حالت را تا اينجاي متن براي شما ايجاد كرده، يا منزجر
شدهايد و اصلا به اينجا نرسيدهايد و رها كرده، رفتهايد؛ يا نه، ماندهايد و
تحمل كردهايد. شما كه مانديد حداقل چند سطر پاياني را هم بخوانيد، همهاش سه كتاب
ميخواهم معرفي كنم از خيل كتابهايي كه در فهرستم هست.
°
در
بخشي از مشكلات *** كه منجر به جدايي زوجهايي شده بود، به اهميت آشپزي، دكوراسيون،
آداب و رسوم غذا خوري، رعايت بهداشت اجتماعي (اين جدا از بهداشت شخص و بهداشت
اجتماع كوچك و خانوادگي است. منظور شايد رعايت بهداشت جهاني است) و مسائلي از اين
دست برخوردم. و كاملترين آموزشگاه اين مبحث را «کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز»
نجف دريابندري، ديدم. اين كتاب را به طور كلي به دو بخش تقسيم ميكنم، بخش توضيح
طريقهء طبخ غذا و ديگر مقدمههاي آن.
اين
كتاب كه به نظر من بايد براي جوانان تدريس شود، و سه استاد بيشتر نميتوانند آن را
تدريس كنند (استاد معظم حكيم الحكما نجف خان دريابندري، كه عمرش دراز باد، فهيمه
بانو راستكار، همسر و همراه و هميار حكيم الحكما، و شيخ الشيوخ محمد زهرايي ـ ناشر
كتاب ـ ) 12 سال زمان تهيه كنندگانش را گرفته است و آنها هيچ مسئلهاي را و نكتهاي
را بدون امتحان و تجربه وارد كتاب نكردهاند. اين كتاب فقط يك كتاب آشپزي نيست،
بلكه رسالهاي است براي جوانان علاقمند به زندگي سالم****.
° در
بخش ديگر مشكلات به قسمتي رسيدم كه زوجها پس از ازدواج و گذشت التهابهاي اول هيچ
حرفي براي هم نداشتند، و اصطلاحا «براي هم تمام شده بودند». دليل آن را در دو چيز
يافتم، يك شناختهاي پيش از ازدواج از هم، كه عموما غلط بود. و دوم بي برنامگي
براي گذران زندگي پس از آغاز زندگي مشترك.
كتابي
كه شرح صحيحش دارويي براي اين مشكل است «يك عاشقانهي آرام» از نادر ابراهيمي است.
اگرچه همانطور كه گفتم و تأكيد ميكنم شرح صحيح اين كتاب. شايد بسياري با نثر
ابراهيمي مشكل داشته باشند، و عدهء ادبيات نا آشنايي نتوانند روايتها و داستان
پردازيهاي ابراهيمي را از برنامه ريزي خوب او براي اجرا جدا كنند، پس نياز مبرم
به يك شارح خوب هست.
اين
شارح را هم پيدا كردهام و چون دوست ندارد اسمي از او فعلا نميبرم. شخصي هستند
ساكن در شمال كشور ايران، كه به كمك ايشان نموداري از برنامههاي قابل اجرا و
امكانات مورد نياز تهيه كردهام. برنامههاي اين كتاب فوقالعاده كم خرج و بسيار
مفرح است.
البته
كتابهاي ديگر هم در اين زمينه هست، و اين كتاب مثل كتاب مستطاب كه در بالا آمد
يگانه در زمينهئ خود نيست، اما بيشك يكي از خوبهاي خوب است.
°
مشكل
ديگر خرده جرقههايي بود كه زده و شعلهور ميشد و گاهي ـ كه اين گاهگدارها كم هم
نبود و نيست ـ خانمانسوز.
كتاب
نسبتا خوب اين بخش «چهل نامهء كوتاه به همسرم» نادر ابراهيمي است. شايد بعضي تسلت
احتمالي من بر كتابهاي ابراهيمي را دليلي بر انتخاب اين دو كتاب بدانند، تكذيب ميكنم،
اما ميپذيرم كه بگويند اولين كتابهايي كه من به سراغشان رفتم كتابهاي اين
نويسنده بود. من چهل نامهء كوتاه را جزوهاي كوچك و كاربردي در اين تحقيق ديدم كه
راهگشا و مفيد بود.
چهلنامهء
كوتاه به همسرم، نوشتهء نادر ابراهيمي، قدرت جلوگيري از بوقوع پيوستن جرقههاي
كوچك در زندگيها را دارد و اگر قرار باشد تعداد واحدي از واحدهاي آن آموزشكده را
به خود اختصاص دهد، به نظر من يك واحد است، اما يك واحد مداوم، يعني همواره همراه
زوجها باشد و هر از گاهي چند جملهاش را بخوانند و مزهمزه كنند.
بيربطِ
مربوط
يك
يادداشت نسبتا بلند شد، يكي دو نفر از دوستانم كه ميدانستند ميخواهم اين يادداشت
را بنويسم ميگفتند سوژهات حرام مي شود، درست و راستش كن و مقالهاي رسالهاي،
متن كاملا علمي، چيزي از اين دست بنويس؛ اما ديدم هرچه حساب ميكنم زمان نوشتن آن
را ندارم، مگر دليلي بيابم برايش، مثل همان دوران، دانشجويي رشتهء جامعه شناسي يا
مطالعات اجتماعي، كه فعلاميسر نيست.
كتابهاي
ديگري هم در اين زمينهها هست، بعضيها را هنوز دارم امتحان ميكنم، ميدهم به
جوانها و ميان سالها و پيرها تا بخوانند و رفتار كنند و آزمايش كنيم و ببينيم كه
چه ميشود.
بزرگترين
مشكل اين بحث، بودجهء بسياري است كه ميخواهد، با توجه به هزينههاي فراواني كه
دارد و زير بنايي بودن آن، بخشي از كار را بايد با مراكز دولتي و غير دولتي مثل
مدارس دبيرستان و ... مطرح كنم كه چون حامي معنوي هم نيست، كار سختتر ميشود، از
طرف ديگر اين روزها سن و سال كم ما هم در پيشبرد كارها مشكلي شده اساسي، شرحي
دارد اندازهء مقدمهء ابن خلدون. از اين رو است كه گاهي كار ميكنم و زمان صرف
سوژهها تا به نتيجه برسند يا نرسند و مدتي رها ميكنم و دوباره از نو شروع ميكنم.
بدون حتي اميدي به انتشار مجموعهاي منظم.
فقط
دلخوش ميكنم به اين حرف از علامه مجتبي مينوي كه ميگويد : «يا كاري ارزش انجام
دادن ندارد، يا اگر دارد بايد خوب انجام شود.»
توضيح
ستارهها
* لازم به ذكر است اين پست از وبلاگ صرفا براي وبلاگ نوشته
شده و اگر قرار بود در رسانهاي ديگر منتشر شود اينطور نوشته نميشد و بنا به مقتضيات
آن رسانه تنظيم و ارائه ميشد. از سوي ديگر، فعلا كه رسانهاي جز همين وبلاگ در
دست نيست، متنها را ـ كه بيشتر شبيه به فيشبرداريهايي هستند جسته و گريخته ـ همينطور
ببينيد.
**
احيانا اگر دوستان آن روز اين متن را ميخوانند توجه داشته باشند كه ... ناگفته پيداست، ميدانم كه دارند و با محبتاند.
از هر دو متشكرم، چرا كه در پيآمد به يكيشان كه ميدانم چه حرفها زده و نزده
شد، و كدورتهايي پيش آمد، آن يكي هم فكر كنم ... (نميدانم اصلا يادش مانده مرا؟)
دنياي بي وفاييهاست ديگر! دوست من! سلام
***
دقت داشته باشيد كه هيچ ارجهيتي براي مشكلا و تقسيم بندياي اينجا در كار نيست.
اگر قرار شد تحقيق من گرد آوري شود، دسته بنديها را علمي و جدا جدا و شسته و
رفته ارائه ميكنم. قبلتر هم گفتم، اين متن صرفا بازخواني و ياد آوري بخشي و بعضي
از فيشبرداريهايم است.
****
شك ندارم اگر بيشتر توضيح دهم از ارزش كتاب كاستهام. اين كتاب بيشك بخشي از
زندگي نگارندگان و تهيه كنندگان آن است در سرگذشتنامهشان.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com