تبليغاتX
من با خودم

در پناه اين مشبك شب

از جانب خودم تقديم مي‌كنم به م.ح


خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشي جانسوز.

هر طرف ميسوزد اين آتش،
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود.
من به هر سو ميدوم گريان،
در لهيب آتش پر دود؛

و زميان خنده‌هايم، تلخ،
و خروش گريه‌ام، ناشاد،
از درون خستهء سوزان،
مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشي بيرحم.
همچنان ميسوزد اين آتش،
نقش‌هائي را كه من بستم بخون دل،
بر سر و چشم در و ديوار،
در شب رسواي بي ساحل.

واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هائي را كه پروردم به دشواري.
در دهان گود گلدانها،
روزهاي سخت بيماري.

از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذيانه خنده‌هاي فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه اين مشبك شب.
من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد.
مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من بدستان پر از تاول
اينطرف را ميكنم خاموش،
وز لهيب آن روم از هوش؛
زآن دگر سو شعله برخيزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان، كه ميداند، كه بود من شود نابود.
خفته‌اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛
واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب،
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد.
مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

بشنويد

با صداي شجريان / شعر اخوان

پ.ن :‌حتما در اين روزها اثر جديد استاد شجريان "زبان آتش" را شنيده‌ايد. اگر نشنيده‌ايد مي‌توانيد از اينجا بشنويد.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 22:6  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نصيحت لوليي فرزند را...

لوليي با پسر خود ماجري مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت بسر مي‌بري. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازي تعليم كن تا از عمر خود برخوردار شوي. اگر از من نمي‌شنوي به خدا، ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تازنده باشي در مذلت و فلاكت و ادبار بماني و يك جو از هيچ‌جا حاصل نتواني كرد.


رساله‌ي دلگشا. عبيد زاكاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 20:50  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  به من نگفتی

روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
 و تو تمام خانه ها را گم کردی
به من نگفتی
 همسایه ها گفتند
 دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
 به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

شعر از احمدرضا احمدي

عكس از Damien

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1:19  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  شبانه

مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

***

پس پشت مردمکان
فریاد کدم زندانی است
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!

***

و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی
 


شعر از احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 23:26  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هجده

هر دارو که علاج بود
 در خانه داشتم
 اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خاک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
 مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم ؟



شعر از احمدرضا احمدي

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 0:46  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هوا بد است





+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 1:22  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  گمشده




صاحب عکس فوق ، گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق

چشمهایش درشت

دستهایش همیشه مشت

صاحب عکس فوق ، با خونش

روی آسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان آرزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم :

- صاحب عکس فوق من هستم





شعر از : عمران صلاحي

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:7  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بيايد

بازآ
بازآمدنِ سنگپاره به خوابِ کوه
شرطِ ساده‌ای دارد
يکی بگويد
اين برفِ بی‌هزاره از شکوفه‌کُشانِ پروانه
کی ... کی خسته
خسته کی خواهد شد!؟


"تنها ريگزارانِ دامنه می‌دانند
در هجرانیِ اين هوا
وایِ چه توفانی از خاطراتِ صخره پنهان است."


بازآ
بازآمدنِ بَذرِ سوسن و آلاله به اردی‌بهشت
شرطِ ساده‌ای دارد
يکی بگويد
اين زمهريرِ دی‌زده از باغِ ما
کی ... کی خسته
خسته کی خواهد شد!؟


"تنها تاکستان‌ها می‌دانند
در هجرانیِ اين هوا،
وایِ چه خوابی از رسيدنِ انگور پنهان است."


بازآ
بازآمدنِ پرستو به آشيانه‌ی باد
شرطِ ساده‌ای دارد
يکی بگويد
اين بادِ بی‌هرکجا وزيده از بادِ بی‌وطن
کی ... کی خسته
خسته کی خواهد شد؟!


"تنها مرغانِ رفته از اين‌جا می‌دانند
در هجرانیِ اين هوا
وایِ چه رويايی از آن درختِ بی‌دايه پنهان است."


بازآ
بازآمدنِ آدمی به زادرودِ کبوتر و کنعان
شرط ساده‌ای دارد
پيراهنِ بازمانده، مانده از عطرِ آينه می‌داند
سنگپاره و سوسن، پرستو و آدمی نيز ...!


 از سيد علي صالحي

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 8:14  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  Die!!



+

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 1:15  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  همه‌ي عمر همان بود...

حوصله نداشتم، چشم‌هايم را بستم و دست‌هايم را گذاشتم روي هم و پيشاني‌ام را گذاشتم روي آنها روي ميز،  چشمم را كه باز كردم نيم‌ساعت گذشته بود، صفحه‌ي موبايل روشن شد و نام دوستي را بر آن ديدم، بي درنگ برداشتم. سلام و احوالپرسي كه طبيعي بود، سعدي خواند. خيلي از غزل‌هايي كه دوست داشتم را شنيدم دوباره، وسط‌هاي خواندن‌هايش حوصله‌ي حضور در محل كار  اول رفت و آماده‌ي رفتن به محل كار بعد شدم.

تمام مسير را خواند، و گاهي جويا شد كه چرا هيچ نمي‌گويم؛ جوابي نداشتم كه به او بدهم، فقط در دلم مي‌گفتم «جايي كه سعدي بگويد چه جاي سعيد؟» و دوباره مي‌خواند. خواستم يك غزل از سعدي را كه دوست دارم بخواند، خواند : بكن چندان كه خواهي جور بر من / كه دستت بر نمي‌دارم ز دامن / چنان مرغ دلم را صيد كردي / كه بازش دل نمي‌خواهد نشيمن / اگر داني كه در زنجير زلفش / گرفتار است، در پايش ميفكن / ..../ تو را خود هركه بيند دوست دارد / گناهي نيست بر سعدي معين.

... و انصافا خوب خواند، به محل كار بعدي رسيدم، مناسبات كاري هيچ وقت موافق ميل نيست، مجبور به خداحافظي بودم و ناراحت از تمام شدن زماني ديگر... قطع كرديم، كمي ايستادم، زير لب خواندم : همه‌ي عمر همان بود كه با دوست به سر شد...

همين الان كه مشغول نوشتن هستم رسيدم خانه، به سعدي تفال زدم، آمد : گر غصه‌ي روزگار گويم / بس قصه‌ي بي‌شمار گويم / يك عمر هزار سال بايد / تا من يكي از هزار گويم / چشمم به زبان حال گويد / ني آنكه به اختيار گويم ...

شاهدش را نگاه كردم: بكن چندان كه خواهي جور بر من...

پ.ن : اين را هم ببينيد

5و7دقيقه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 5:8  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  كلام آخر ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 23:9  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در سكوت

... من نتوانستم براي دردهاي آدمي

منطقي بيابم

پس ساكت شدم

و در سكوت راه افتادم

يكي با شور مرا صدا كرد

آن هزاران نفر مرا

فراموش كردند ...




+ احمد رضا احمدي - روزي براي تو خواهم گفت - نشر ثالث - ص27

+ نام شعر "صداي رساي كبوتران" است اما من در اينجا "در سكوت" نام گذاري كردم. از احمدرضاي احمدي مهربان عذرخواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 21:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  جز حادثه


جز حادثه هرگز طلب‌ام كس نكند

يك پرسش گرم جز تب‌ام كس نكند

ور جان به لب آمدم، به جز مردم چشم

يك قطره‌ء آب بر لب‌ام كس نكند





محمود بن الياس - به نقل از مخزن الغرائب

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 23:1  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مدتي... روزگاري...


مدتي گفتار بي كردار كردي مرحمت

روزگاري هم به من كردار بي گفتار ده


صائب

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 22:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  براي مرگ جوانم براي ماندن پير


دوستي داشتم در دوران دانشگاه كه يك دوباري مطلعي را خواند، نه مي‌دانست از كيست و نه ادامه‌اش را در خاطر داشت. بيت در ذهنم ماند و گاهي يادش مي‌افتادم و مي‌خواندم.
چند روز قبل براي كاري به كتابخانه‌ي مجلس رفته بودم و پي مطلبي در نشريه‌ي تماشاي سال 1355 مي‌گشتم كه به غزل «غريبه‌ي دوست» از منوچهر آتشي برخوردم. با همان مطلع كه 7 يا 8 سال در ذهنم آمد و شد داشت. صفحاتي كه براي اسكن و پرينت انتخاب كرده بودم از حد معمول تجاوز كرده بود و نمي‌تونستم درخواست اسكن كنم. اما غزل را روي كاغذي نوشتم:

براي مرگ جوانم براي ماندن پير
بگو چگونه كنم اين شگفت را تفسير
زمين به دام گل و سبزه گيردم كه : بمان!
زمانه‌ام به گلو نيشتر زند كه : بمير!
مرا كمان اجل بسكه تيرباران كرد
ز مو به موي‌ِ تنم ميدمد جوانه‌ تير
هزار تير يكي كارگر نشد از مرگ
مگر كه همت يار از كمر كشد شمشير
زمين گرفته‌ اين كويم و غريبه‌ دوست
گرسنه مانده درگاه‌ عشق و از جان سير
به كودكي شدم از عمر نا اميد و چه زود!
خيال عشق به پيرانه سر رسيد و چه دير!
ز ماندگان بلا هر دو روي مي‌تابند
بلند طبع سخي و بخيل خوي حقير
در انتظار كدامين سوار موعودم
كمر به خدمت هر گردباد بسته دلير
چه مايه شوق، شگفتا درين سپنجي جاي
مرا به پاي سفر گشته اينچنين زنجير!؟
قفس به وسعت دنيا اگر بود قفس است
چنانكه مرغ گرفتار اگر هماي، اسير
كه خواهد آمد، كي مي‌رسد؟ چه خواهد گفت؟
كه كس نگفته و نشنيده‌اي به دي و پرير؟
افق تهي است مياويز چشم خسته دراو
سراب تافته را بركه‌ي زلال مگير
نه هرچه بال و پر او را عقاب و سيمرغ است
نه هركه نعره زند هست در مقام بشير
ز چرخ چاره بگويي كه مهر و ماه بلند
بسردوند بر آونگ آن فلاخن گير
نياز بر در نو دولتان مبر زنهار
كه زر نيابي و ماني از آبروي فقير


+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 14:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  1 و 2

1

دنيا بيشه‌اي ست
و در اين بيشه
هر درختي كه قد مي‌كشد
جلوي آفتاب را مي‌گيرد

2

تو مي‌روي
و من پشت سرت مه مي‌پاشم
بگذار جاده‌ها مه ‌آلود باشند
گرگ‌ها در مه
خوب سفر مي‌كنند
خوب شكار مي‌كنند...








سارانجاري/سايه‌ي نقره‌اي(شعر اقوام ايراني / آذري) /  گرد آوري و برگردان : رسول يونان / نشر مشكي
+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 2:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  دنياي كوچك

شعر : عزيز نسين
ترجمه : رسول يونان

قلبم در كالبدم نمي‌گنجد
كالبدم در اتاق
اتاقم در خانه نمي‌گنجد
خانه‌ام در دنيايم
و دنيايم در عالم نمي‌گنجد
منفجر خواهم شد

از فرط خشم حرف نمي‌زنم
وگرنه سكوت من
در آسمان‌ها نمي‌گنجد
اين اندوه را
چه‌گونه مي‌توانم به ديگران بفهمانم
كه قلبم كوچك است
براي عشق
و مغزم در سرم نمي‌گنجد

آه! شقيقه‌هايم از درد
مي‌تركد
فهميدم، ديگر فهميدم
نمي‌توانم اين موضوع را
به ديگران بفهمانم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 6:21  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  رياضت كش...



دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازد




+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 2:33  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خودشناسي







منم دشنام پست آفرينش
نغمه‌ي ناجور




 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 15:49  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مطمئن باش ...



نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 
+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:35  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بر باد رفته

...
بخند !
بخند تا بياموزم كه زيبايي سهم تمامي چشمهاست
و عاشق هرگز نبايد منتظر پاسخي باشد
عاشقانه‌ام را بر كاغذي مي‌نويسم
و آن را به باد مي‌سپارم





...
سيد ابراهيمي نبوي / بوي تمشك وحشي / ص 69 / نشر پژوهش دادار 1382
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 0:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بر سرماي درون / احمد شاملو

همه
لرزش دست و دل‌ام
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريزگاهي گردد.

آي عشق آي عشق
چهره‌ي آبي‌ات پيدا نيست.

و خنكاي مرهمي
بر شعله‌ي زخمي
نه شور شعله
برسرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره‌ي سرخ‌ات پيدا نيست.

غبار تيره‌ي تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهايي
برريز حضور
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه‌ي برگچه‌
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 1:52  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  عاشقانه‌اي بدون شرح






if you really want to touch some one, send them a letter

در وب گردي‌ها پيدايش كردم. ايده و طراحي بسيار زيبا به نظرم آمد. شرحش از احساسش مي‌كاهد.

______________
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 12:49  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  دلیل تنهایی ما

 

 

 

 

 

 

 

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند،

 

و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم،

 

شاید این است دلیل تنهایی ما...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:31  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ...



دنيا گذران، محنت دنيا گذران
ني بر پدران ماند و ني بر پسران
تا بتواني عمر بطاعت گذران
بنگر كه فلك چه مي‌كند با دگران


رباعي از : شيخ ابوسعيد ابوالخير        عكس از وبلاگ عبدالله مرادی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:24  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  انتظاري ندارم




هزار وعده‌ي خوبان يكي وفا نكند...



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 20:41  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بدون شرح


 
+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 10:45  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


 





ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی





 
+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 13:25  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


 




مرحمت فرموده ما را مس كنيد.... !




 
+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 7:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  .

... و سر فرزند گرم و سرخ در دست‌هاي مهربان مادر، مي‌چرخد و مي‌چرخد و چونان سنگي از فلاخن رها مي‌شود و مردي را به خاك مي‌افكند كه يعني «ما سر مي‌دهيم و دست نمي‌بوسيم.»

 



پرويز خرسند / پيغام زخم / انتشارات نقطه / 1373 / ص69

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 23:22  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حيف








پ.ن : تصوير را از وبلاگ «ناتائيل براي تو مي‌گويم» برداشتم. و ناراحت از آنكه ناگهان با چند وبلاگ خوب تعطيل شده رو به رو شدم كه هر از گاهي سري ميزدم و حالا بعد از مدتي دوباره پيدايشان كرده بودم... و نيستند.
پ.ن : آنجا كه عشق فرمان مي‌دهد محال سر تسليم فرود مي‌آورد (دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 2:1  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حاصل كو؟

اوحد! در دل مي‌زني آخر دل كو؟
عمري‌ست كه راه مي‌روي، منزل كو؟
صد لاف زني ز خلوت خلوتيان
هفتاد و دو چلْه داشتي، حاصل كو؟



اوهدا‌لدين كرماني
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 6:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چه شود که کام جويد ز لب تو کامجويی

همه هست آرزويم که ببينم از تو روئی

چه زيان تو را که من هم برسم به آرزوئی

همه خوشدل اينکه مطرب بزند به تار چنگي

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مويی

چه شود که راه يابد سوی آب ، تشنه کامی

چه شود که کام جويد ز لب تو کامجويی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نــه ، بنشين کنار جويی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بينم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگويی

بشکست اگر دل من, به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت! شکند اگر سبويی

فصيح الزمان شيرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:52  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ... گيرم تو آن بزرگوار نبودي!

گيرم تو آن بزرگوار نبودي
كه بغض خشمناكش
در واژه _ ژاژ باستاني من _ نه:
در حجمي از هجوم
و در گلوئي از گلوله بتركد،
اما
وقتي كه نسل من
ـ نسل پذيره ، نسل نيارستن ـ
با استخوان و سگ مي‌پيوندد،
آيا
مرگ جوان تو
در قلب اين قبيله‌ء پير
آواري از غبار نيست
كه بر نگاه ناگاهانم
راه گريستن را
ـ حتي ـ
مي‌بندد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسماعيل خوئي / زان رهروان دريا / انتشارات رَز / چاپ دوم 2535
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:23  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  عاشقانه‌اي از شاملو كه اين روزها تكرار مي‌كنم ...

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادي‌هايم را

با تو قسمت مي‌كنم

...

به كنارت مي‌نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي‌روم

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 20:25  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  تذكر ابتدايي سال نو

وقتي چيزي را همه مي‌دانند، فقط احمق‌ها درباره‌‌ي آن سخن مي‌گويند.




نادر ابراهيمي

آتش بدون دود / جلد پنجم

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 0:24  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


 






از غم خبري نبود اگر عشق نبود






+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 13:31  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com