يادداشت چهارم - از سر دلتنگي هجدهم مهر ماهي كه شخصي است
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می بخشید
احمدرضا احمدي
اين يادداشتها مختصات خودشان را دارند. يك سال يكبار تكرار ميشوند. هربار 365 روز بهشان فكر ميكنم و با خودم ميگويم اين را مينويسم و آن را... دل بستهشان ميشوم و دل ميكنم. اما عاقبت سمت و سوي خودشان را پيدا ميكنند. سمت خودشان عجيب حال و هواي تو را دارد. كاش خبري از كيانوش بيايد، اشكهايش را و دادهايش را فراموش نميكنم از پس آن پياده روي زير باران تا برسيم به هم كه تو بشوي نقل محفلمان و ... خلاصه كنم كه : دلم برايت تنگ شده.
نه باور كردهام و نه باور ميكنم كه تو رفته باشي عراق. يا رفته باشي به خانهي بخت. يا رفته باشي كه دمپر من نباشي كه من خود بشوم بعد اين سالها... باور نميكنم ديگر. اين را پيام دم گوشم زمزمه ميكند هربار كه ميروم كنار مزارش و از تو ميپرسم. هي ميآيد به خواب و بيداريام و ميگويد يك جايي همين دور و بري. و خيال ميكنم دارم رصد ميشوم. ... هي بانو... بانو... بانو... اين متنها را ـ همين متنهاي مختص خودت را كه هر 18 مهر يكبار نوشته ميشوند را ميگويم ـ با صداي من بشنو. اينها فقط كلمات من نيستند، كلمات قطعا كم خواهند آورد... صدايم را ـ با همهي بديهايش ـ به پيوست ميفرستم... و فكر ميكنم گوشم را هم بايد بفرستم... كه شنونده هم داشته باشد... تو كه نميخواني. من واقعا ماندم وقتي خطاب سوال قرار گرفتم كه : آيا او هم اينقدر كه تو بهارخند را دوست داري تو را دوست دارد؟
سوالها همه ساده بيان ميشوند و سالها انسان را به تكاپوي پاسخ مياندازند... تكاپويي كه هيچگان نخواهي فهميد به سرانجام ميرسد يا نه.
يكبار خيال كردم كه آمدهاي باز... تماس گرفتهاي... شمارهات دوباره روي گوشيام افتاده، جواب دادهام و گفتهاي كه ميخواهي كتاب جلد پارچهاي آبي رنگت را كه شعرهايت است، برايم بياوري... كه بخوانم. گفتم خوب است قرار ميگذاريم. من شروع كردم به جمع كردن يادداشتهايم كه برايت بياورم، كه تو هم بخواني. ... از خيال بيرون زدم... احوال خوشي نداشتم / شايد اگر بخواني "ندارم هنوز" بهتر باشد.
يكبار هم همين چند روز قبل در مسيري درون شهر كنار راننده خوابم برد... در كوهي سرما زده زير تودههاي برف شديد نشسته بوديم من تو را بيدار نگه ميداشتم كه خوابت نبرد... تو مرا ... و خيال ميكنم كه عاقبت هر دو خوابمان برد.
ميبيني؟ اينها دو نمونهاند.
سه حالت حضورت را هم ميخواهم "سفر پاييزي" كنم. طرحش را نوشتهام. مقدمات ساختش فراهم شود يك فيلم سه اپيزودي ميشود.
نبودنت عجيب به همم ريخته. هزارها ايده از جانب تو به سويم ميآيد و هر سال بدتر از سال قبل ميشوم. يادداشتها را نگاه كن، سند حرف من هستند. چند بار به سرم زد كه ديگر ننويسم اين هجدهمها را... ميداني چرا؟ بخاطر اينكه مثل دين من خصوصياند. اما باز خيال ميكنم كه اين وبلاگ ... بگذريم. يك روز حامد پرسيد تو چه خيري از اين بلاگ ديدهاي؟ و به تمسخر گفت "من با خودم" و جواب شنيد "تو از آزاده چه خيري ديدهاي؟" آزاده را كه ميشناسي؟ تمام كس و كارش است، حالا اگر كنار گوش اين بلاگ زمزمهاي نكنم چه كنم؟
دل خوش داستان سوم فيه ما فيه ام و قصهي وصل آقاي قاضي از پس سي سال مجاهده. ... و خوشحالم كه هستي... اگرچه حالا خيليها خيال ميكنند تو توهمي هستي از جانب من. راستي يك چيزي بگويم بخندي يكبار يكيشان ـ يكي از همينها كه گمان كنم به تو حسودي ميكند ـ تو را با سانشاين و بستي و نان خامهاي قياس كرد. گفت تو سانشايني بودهاي كه نيستي حالا، حالا بيا بستي و نان خامهاي را امتحان كن، شايد دوست داشتي... تلفن را كه قطع كردم كلي به او خنديدم و كلي به حال خودم زار زدم. چه ميگويند اينها؟ من ايمان دارم كه تو هستي.
اين يادداشت مثل هر سال به دلم ننشست. يك كلام نخ نما بگويم كه جرات گفتنش را ندارم و دوست دارم بداني كه دوست ميدارمت به بانگ بلند... و بغض ميكنم. امروز باز هم هجدهم مهر است؟
________________
پ.ن : يادداشتهاي سالهاي قبل
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ابتداي جمله
شاعري سپيد بودم و
انتهاي جمله
شاعري سياه
من ميان چند حرف و
بَعد چند ثانيه
خلاصهاي
از تمام عمر رفته و
روزهاي ماندهام شدم
پس سكوت ميكنم
بخوان :
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هنوز فصل سبز ما نرفته
فصل دانهي انارهاي سرخ و
فصل چترها نيامده
ميان سردهاي بي كرانهي سفيدْ فصليِ سكوتْ
ماندهام
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دستهايم را تا چشم كار ميكند باز كردم، تو به آغوشم آمدي... خنديدم و صورتم را به صورتت چسباندم و بغضم را فرو خوردم. چشمهايم رابستم و بعد چند لحظه باز كردم. باد شديدي آمد... در دنياي به آغوش كشيدهام طوفان شد و تمام كاغذهايي كه نام تو را داشت به هوا رفت... با هم پيشان ميدويديم... من هم بخشي از دنياي به آغوش كشيدهام شده بودم. آنقدر پي كاغذها دويديم كه به ساحلي نزديكهاي جنگلي رسيديم... از دور ديدم كه منيي روي تخته سنگي نشسته و تويي روي تكه چوبي و دريا طوفاني است و نم باراني ميآيد، موجها به صخرهها ميخوردند و دانههاي كوچكي ميشدند آمادهي محو شدن در هوا... توي آن دور نشسته به من آن دور نشسته گفتي بيايم كنارت. آمدم و خندهات را پنهان كردي و نفس عميقات را بيرون دادي و گفتي من اگر نگويم تو كه لام تا كام حرف نميزني! نگاهم را از صورتت دزديدم و پرسيدم چه بگويم؟ گفتنيها را آنوقت كه قرار بود بشنوي نبودي كه بشنوي... نوشتم روي كاغذهايي كه مدتي است نيستند دم دستم انگار گوشي پيدا كردهاند و بلند بلند خوانده ميشوند... گفتي باران! گفتم يادت هست؟ هميشه باران ميآمد... ايستادي... ايستادم. دستهايت را تا چشم كار ميكرد باز كردي... من كنارت در آغوشت گم شد... من ميديدم كه دارد گم ميشود هرچه به توي آن سوتر گفتم نگاه كن نگاه نكردي و گم شدم. حالا دو تا تو كنارم در ساحل ايستاده بود... و يك من. تويي در نزديكي من كه از حضور من آگاه بود و تويي دورتر كه انگار اصلا مرا نميديد. باران شديد شد و خيال بازگشت به كاغذهاي جوهر پخشام آمد... اين را از اين بابت ميگويم كه يكيشان را كه ديدم لاي دو شقايق وحشي افتاده بود و از آن دو آغوش باز سخن ميگفت... توي دورتر پشت سنگها ناپيدا شدي... من تمام اينها را نوشته بودم. و نوشته بودم كه بايد دستهايت را بگيرم. گفتم و آغوشم باز شد و دنيايي كه در آغوشم بود از سينهام بيرون آمد. شب بود. انگشتهاي دست راستم قاصدكي را ميان خودشان داشتند ... باد آمد و قاصدك رها شد... پياش دويدم و به كوهي رسيدم كه پشت تمام سنگهايش نقش دختر و پسري حك شده بود كه آغوششان تا بيكران باز بود...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com