آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.
جبران خليل جبران

قرار بود و نبود كه بروم كنار رود هزار ماهي و بنشينم يا ننشينم و نگاه كنم يا نگاه نكنم كه ماهي از كدام سمتش از كنارم ميگذرد يا نميگذرد، و چند خال دارد يا ندارد... كه اگر فرد بود نشانهي خوشبختي است، و اگر زوج بود نشانهي اينكه تو نميآيي. سفر بلند بود و صدا كوتاه، تو جلوتر بودي و من اگر آن دو چشمي بودم كه تو را ميپاييد، پس عقبتر ايستاده بودم يا راه ميرفتم و نميرسيدم، يا شايد خالها فرد بود و رسيده بودم و اين نگاه شخص ديگري بود كه به من ميفهماند در خواب، يا در بيداري كه تو حتي كنار من خوشبخت نخواهي بود. قرار بود و نبود كه صدا را بلند كنم كه بگويم يا نگويم... ترديد جانم را اما گرفته بود و در اين شك نبود كه اگر اين ترديد نبود من حالا تمام خالهاي تمام ماهيهاي رود هزار ماهي را شمرده بودم، حتي شايد يك ماژيك مشكي بر ميداشتم و روي بعضيها خال ميگذاشتم كه صد در نود و نه، فرد شود. (من ميدانم كه يادت هست... و اگر نباشد حتما يادت ميآيد كه گفتي اگر صد در صد باشد خيلي زياد ميشود... آنوقت اگر ما هم بتوانيم بشماريم آنها كه چشمشان مشكل دارد صفرها را پس و پيش ميبينند و اشتباه ميشود. ما بايد جلوي كوچكترين اشتباهها را بگيريم، اين اشتباه كه بزرگ است، اشتباهي مثل خال ماهيها... زير گردنشان را هم ببين. شايد خالي جا بماند و محاسبه را فرد يا ... خدا نكند زوج شود...) صدايم را آرام كردم و گفتم : سلام... خودتي؟ صدايت را آرام كردي و گفتي : سلام... خودمم. صدايم را كمي بلندتر كردم و گفتم : سلام ... خوبي؟ پس بالاخره ماهيها خالهاي فرد داشتند؟ سلام كردي دوباره و گفتي : هنوز عادتت از سرت نيفتاده كه يكبار سلام كني؟ ماهيها را كه قرار بود تو خالشماري كني. با همان صدا گفتم : قرار بود. اما با خودم گفتم چطور ميتوانم خودم را ببخشم اگر خال ماهيها زوج باشد؟ آنوقت بايد تا سرِ دريا ميرفتم و ماهياي پيدا ميكردم كه خال فرد داشته باشد و دو جفت ميآوردم و اينجا پرورش ميدادم كه بالاخره هزار ماهي بشود و تو برگردي... تازه آنوقت هم دوهزار ماهي ميشد. ماهيهاي قبلي را كه بيرون نميكرديم... ميكرديم؟ صدايت را كمي بالاتر آوردي و گفتي : بيرون نه، اما خوب شد كه نشمردي... من از دلشوره ميمردم آنوقت، آنوقت اصلا خودم را نميبخشيدم، چون من پيشنهاد داده بودم كه بشمري ... كه ببيني بر ميگردم يا نه. برگشتم. تازه در آنصورت ما غذا براي بچه ماهيهايمان نداشتيم. دستم را سمتت دراز كردم و دستهايم را گرفتي و گفتي : باور نميكنم كه برگشتهام. به چشمهايت خيره شدم و گفتم : از سوي چشمهايت كم نشده، اما خستگي ميانشان نشسته، اين يعني آمدهاي. يعني راه زيادي آمدهاي تا به رود هزار ماهي برسي. گفتي : يعني راه زيادي آمدهام كه به چشمهاي تو نگاه كنم. يك ماهي آمد كنار پاي ما كه در آب بود و پاي تو را بوسيد. و آمد كنار پاي من و پاي مرا بوسيد. گفتي بشماريم؟ اينبار با هم. شمرديم. شمارهها هرقدر بالاتر ميرفتند من بيشتر ميترسيدم. تو نگرانتر ميشمردي. شمارهها روي 101 ماند. تو خنديدي، بغلت كردم. پيشانيهايمان را به هم چسبانديم و از نسيمي كه از ميان لبهامان ميگذشت نفس كشيديم انگار ـ ساعتها. چشم كه باز كرديم پاهامان در آب بود هنوز و ماهيها دورمان بودند هنوز... تو پرسيدي زير گردنش را شمردي؟ صدايم را آرام كردم و گفتم : نه، اگر خال داشت همه چيز خراب ميشد. صدايت را آرام كردي و گفتي : و اگر داشت و نشمردي... به زودي همه چيز خراب ميشود. اشك در چشمهايت بود... اشك ريخت روي گونهام. صداي كسي از دور ميآمد كه مرا صدا ميزد و فانوس به دست داشت، نورش مشخص بود از دور... من چشمهايم را بستم. پرسيدم صدايم ميكنند؟ گفتي 101 خوب است. دستهاي ما است و ما. ما هر كدام يكي ميان صفر دستهايي هستيم كه به هم گره شدهاند. خنديدم. هنوز صدايم ميكردند. تو دوست نداشتي قبول كني كه صدايم ميكنند. مرا پيدا كردند، و بردند. و ظهر فردايش از طبق نسخهي طبيب از رود هزار ماهي برايم ماهي گرفتند و من ديدم كه زير گلوي ماهي خال ريزي ميانِ نشان شدن و نشدن مانده بود يا شايد نمانده بود.
_____________________________
* "ماهيها عاشق ميشوند" نام فيلمي از علي رفيعي است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

__
... صلح كن تا كه به خندهي آينه بخندي و هنگام اشك سرش را به شانه بگيري و بغضات را فرو بخوري، صلح كن. تو و آينه خويشان همايد. از سرنوشت گيسوي پريشان آينه اگر بخواهي، بوي آفتاب سوختگي اوايل تير را به نشانه خواهم آورد، و از سرنوشت اشك اگر بپرسي، خندهاي از سر دلخوشي چشماني كه دقايقي است نباريده. شانه به دست بگير، بگذار موهاي آفتاب سوخته از پس شكنجهي صد خنجر آفتاب تيز را به مصاف رود، دستانم را بگير و بگذار بي دلهره اشكت را، رد اشكهايت را به نوازشي برآيم. بگذار اين دعاي مادرانِ مويه مستجاب شود و رقصت سرنوشت دستهاي گره شدهي امروز در عطر سبزه زارهاي لا به لاي شقايقان وحشي دشت باشد. از من، از تلاقي نگاه و معصوميت پرسيدند، تو نگو. از من، از سرشاري آينه از دو تبسم صبحگاهي پرسيدند، منكر شو. از من از خيل آدمهاي همرنگ پرسيدند، تو مرو. از من از تو پرسيدند، خنديدم. و انتظار هيچ آينهاي براوردهي نماز صبحگاهي مادر بزرگ نشد. تو صلح كن، تا پريشانگويي آب در شرهي از سنگها دوباره تكرار شود و مه با درياچه راه بيايد و خانهها ستارههايي شوند به استقبال ما آمده از پي فرودي در شب. صدايم را از پس آب و هق هق و شبگريههاي چشم در چشم ستارهاي فرضي ميشنوي؟ حتما. اين چه سوالي است؟ بگذار كمي سكوت كنم. به آب و آينه و موهاي برشته زير آفتاب قسم، كه رسم، رسم من و تو نيست در نظر صلح ناپذيران. ما، هركه نداند تو ميداني با هر تبسم چقدر قند در دل آب ميكنيم. بگذريم. خانه امن نيست، ستاره امن نيست،كوچه امن نيست، خيابان امن نيست، شهر امن نيست، حتي زانوانم امن نيستند تا سر به رويشان بگذاري و به خواب هفت پادشهان قصهي هر آينهيمان بروي ... اصلا واقعيت را كه بخواهي، ميگويم : « ...
__
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
روزهاي بعد از انتخابات ايران آنقدر پر تنش و التهاب گذشت كه وقتي امروز دربارهي آن حرف ميزنيم، انگار از خاطرهاي دور سخن ميگوييم، كه باورمان نيست از پس رويمان گذشته... و ما باختگان... يا بردگان اين جريانيم.
در اين روزها هنرمندان زيادي براي جريان ايجاد شده، و يا براي جزء به جزء اتفاقات آثاري خلق كردهاند. از آخرين و شايد بهترين نمونههاي آن اجراي شعر "تفنگت را زمين بگذار" فريدون مشيري توسط استاد شجريان ميتوانم نام ببرم. اما امروز شعري به دستم رسيد كه دوستان گفتند اثر تازهاي است از خانم سيمين بهبهاني، شعر خوبي به نظرم آمد، چه از ايشان باشد و چه نباشد.
شعر را در پايين بخوانيد:
سجاده فرش عنف و تجاوز، اي داعيان شرع خدا را!
بر قتل عام دين و مروت، دست كه بسته چشم شما را؟
الله اكبر است كه هر شب، همراه جان آمده بر لب
آتشفشان به بال شياطين، كرده است پاره پاره فضا را
از شرع غير نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهاست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هيچ شمردند، بس خون بي گناه كه خوردند
شرم آيدم دگر كه بگويم، بردند آبروي حيا را
سهرابها به خاك غنودند، آرام آنچنان كه نبودند
كو چارهساز نفرت و نفرين، تهمينههاي سوگ و عزا را؟
زين پس كدام جامه بپوشند، بهر كدام خير بكوشند
آنان كه عين فاجعه ديدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسستهست، ديوي بر آن به جبر نشستهست
گو سيل سخت آيد و شويد، سجاده و نماز ريا را
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
از جانب خودم تقديم ميكنم به م.ح
خانهام آتش گرفتهست، آتشي جانسوز.
هر طرف ميسوزد اين آتش،
پردهها و فرشها را، تارشان با پود.
من به هر سو ميدوم گريان،
در لهيب آتش پر دود؛
و زميان خندههايم، تلخ،
و خروش گريهام، ناشاد،
از درون خستهء سوزان،
مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشي بيرحم.
همچنان ميسوزد اين آتش،
نقشهائي را كه من بستم بخون دل،
بر سر و چشم در و ديوار،
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچههائي را كه پروردم به دشواري.
در دهان گود گلدانها،
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بامهاشان، شاد،
دشمنانم موذيانه خندههاي فتحشان بر لب،
بر من آتش بجان ناظر.
در پناه اين مشبك شب.
من بهر سو ميدوم، گريان از اين بيداد.
ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
واي بر من، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من بدستان پر از تاول
اينطرف را ميكنم خاموش،
وز لهيب آن روم از هوش؛
زآن دگر سو شعله برخيزد، بگردش دود.
تا سحرگاهان، كه ميداند، كه بود من شود نابود.
خفتهاند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛
واي، آيا هيچ سر بر ميكنند از خواب،
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد.
ميكنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

با صداي شجريان / شعر اخوان
پ.ن :حتما در اين روزها اثر جديد استاد شجريان "زبان آتش" را شنيدهايد. اگر نشنيدهايد ميتوانيد از اينجا بشنويد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
انگشتهايم را ميشويم، خون شسته ميشود و سفيدي بريدههاي
دستم بيرون ميزند... خون دوباره ميجوشد. دردي احساس نميكنم. انگار سرماي سنگيني
به دستم آمده... از آرنج خم نميشود. دستم را لاي پارچهي سفيدي ميگيرم و به
دوستم لبخند ميزنم و ميگويم انگار كفن پيچ شده، جوابي از او نميشنوم، به چشمهايش
نگاه ميكنم، تا به حال اينقدر ترس يكجا نديده بودم. به چهرهاش نگاه ميكنم، لبهايش
ميترسد، بغض تا پشت پلكهايش راه پيدا كرده و هر آن است كه اشك بشود، ... حتما فكر
ميكند اگر دل به كار داده بود دست من اينطور نميشد. حتما فكر ميكند كه اگر دستم
خوب نشود، اگر مشكل قطع شدگي داشته باشد، جواب خانوادهام، دوستهاي ديگرم، آدمهايي
كه از كار زيرزمينيمان خبر دارند... حتما فكر ميكند كه خروارها سوال روي سرش
هوار ميشود و بايد جواب تك به تك سوال كنندهها را بگويد. ميگويم «هيچ اتفاقي
نيفتاده، اگر هم افتاده چيز مهمي نيست، نهايتا قطع ميشود ديگر... راستي برو كنار
دستگاه ببين تكهاي از انگشت نشانه و دو انگشت كنارياش پيدا ميكني... نفهميدم
كه قطع شد يا فقط كشيده شد و زخمي...»... حرفي نميزند، سريع پانسمان كردنش را
ادامه ميدهد. ميگويم «پانسماني كه با اخم و دلنگراني باشد بهبودي حاصل نميكند»
و دستم را ميكشد. با همان چشمهاي سرشار از ترسش به چشمهايم نگاه ميكند و چشب
را محكم ميكوبد روي جعبهي ابزار كمكهاي اوليه، چب قل ميخورد و آرام آرام ميرود
كنار همان چوبي كه داشتم رويش كار ميكردم تا عاقبت پيكرهاي بشود با صورتي كه به
سمت چپش نگاه ميكند و دست راستش روي سينهاش قرار گرفته. درد را كه از اول
نفهميده بودم، كمي ذوق ذوق ميكند انگشتهايم... كمي بند به بند لاي پانسمان بدون
چسب تكانشان ميدهم، حسشان ميكنم، هستند. روي پلهها مينشينم و ميگويم «هستند،
غمت نباشه پسر...» هر دو سكوت كردهايم. عذر خواهي ميكند و ميگويد «اگر من مثل
هميشه چوبها را درست بريده بودم، اينطور نميشد... اگر يك دفعه به سرم نميزد كه
زنگ بزنم، اينطور نميشد... اگر...» حرفش را قطع ميكنم و ميگويم «حالا كه شده،
غصه نخور... آدم براي عاشقانه آفريدن بايد خون دل بخوره تا كار ارزش پيدا كنه،
...» هر دو نگاهمان به تيغهي دستگاه بر ميگردد. ميگويم «تيغه هم خوني شد پسر...
اين را به فال نيك بگير» ميخندد. ميگويد «ديوانهاي... براي همين است كه همهي
كارهايمان شده مجنون» ميگويم «تيغهها جنون ميگيرند موقع حكاكي» چوب رد خون من
را ميان لايههاي مختلفش تقسيم ميكند. فكر نميكنم به دو يا سه رده بيشتر برسد.
ميگويد «طبق فلسفهي تو حتما اين چوب هم عشق نديده كه خون تو را تا جايي كه ميتواند
پخش ميكند» ميگويم «اگر پخش كند، در سطح گسترش پيدا كرده، دعا ميكنم به عمق
برود.» دستم تير ميكشد و سرم كم كم درد ميگيرد. ميگويم «قرص چيزي دارد؟» ميگويد
«انگار دستت را فراموش كرده بوديم» ميگويم «كفن پيچ شده ديگر... همانطور كه خاك
سردي ميآورد... كفن هم كمي سردي دارد با خودش. مجسمه اثر ما است... او ميماند.»بلند
ميشود ميرود از كنار تنهي درخت چسب را بر ميدارد و ميآيد پانسمان را كامل ميكند.
ميگويد «اين تكه را خودم كامل ميكنم». ميگويم «اين تكه كامل شد». نگاهي به تنهي
خوني شده ميكند و خندهي تمسخر آميزي به من ميكند. من هم خندهاي ميكنم. تلفن
زنگ ميخورد؛ نگاهي به شماره ميكند و ميگويد «داشتم ميرفتم تماس بگيرم...» و ميرود. روي تكه چوبي با مداد كنار گوشم مينويسم
«من مجسمهي تمام شدهام را ميبرم. هميشه دوست داشتهام از خودم چهرهاي بتراشم،
كه شد، چون سرخي به سمت ديگر هم رسيده. قيمت آن هم تماما، البته با كمي تخفيف
همكاري تمام طلب من بابت تمام مجسمههاي ديگر. همكاري خوبي بود.» از كارگاه خارج
ميشوم. مدادم را به جوب مياندازم، مجسمهام را بغل ميكنم و ميروم.
____________________
پ.ن : عكس از Damien
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
يادداشت سعید کیایی و عکسهای محمد مهدی مولایی
به مناسبت روز «شمس و مولانا»، ۱۰ شهریور
ميگويد «روز شمس همين روزها است»، كمي فكر ميكنم، چيزي به يادم نميآيد، براي اينكه به حرفش سنديت بدهد و هر دو مطمئن شويم ميگويد «بگذار تقويم را نگاه كنم»، مكث ميكنم تا ببينم چيزي در تقويم پيش رويش پيدا ميكند يا نه؛ بعد از چند ثانيه سكوت ميگويد «اين چيزها را كه در تقويم نمينويسند». بعد ميگردد و لينكي را پيدا ميكند كه اين خبر را در آنجا خوانده. ميگويم «يك يادداشت مينويسم.» ميگويد «پارسال كه رفته بودم خوي يكسري عكس گرفتم براي امسال، من هم عكسها را مرتب ميكنم».
1
به اين فكر ميكنم كه «شمس» چي شد كه
آمد به زندگي ما؟ از هر طرف كه ميروم به اين نتيجه ميرسم كه اگر «مولانا» نبود،
قطعا شخصيتي به نام شمس را ما نميشناختيم. و اين شخصيت براي جامعهي ما آنقدر
شناخته شده نبود كه حتي در داغترين روزهاي سياسي مملكت رسانهها نسبت دو نفر از
سياسيون را به شمس و مولانا تشبيه كنند.
بعد به اين فكر ميكنم كه شخصيتي اين درجهي اهميت را دارد و اينقدر بين مردم شناخته شده است كه روزي را به نامش ميكنند اما در تقويمها نمينويسند!
راستش را بخواهيد سوالهاي ديگري هم به ذهنم ميآيد، كه اكثرشان بي جواب ميماند. زياد هم پيگيرشان نميشوم كه حتما به جواب برسم. خودم را به اين قانع ميكنم كه روز شمس را براي خودم يك سال تحويلي ديگر در نظر بگيرم و تفآلي به مقالاتش بزنم و سالم را از آن دوباره شروع كنم. با يك مبدآ فكري جديد براي خودم.
صفحه را كه باز ميكنم اين جملات نظرم را جلب ميكند «چون گفتني باشد و همه عالم از ريش من در آويزند كه مگو، بگويم. و هر آينه اگر چه بعد هزار سال باشد، اين سخن بدان كس برسد كه من خواسته باشم.»
به اين فكر ميافتم كه يكبار ديگر بنشينم و مقالات را از سر بخوانم.
2
كمي كه پي اين مسئله كه كي شمس سر و
كلهاش در زندگي ما پيدا شد را ميگيرم به اين ميرسم كه جناب فروزانفر اولين محقق
ايراني است كه عكسهاي نسخهاي با عنوان مقالات شمس را از ريتر و گولپينارلي، دو
دانشمند شرق شناس، ميگيرد و متوجه ارتباط عجيب مطالب آن با مثنوي مولانا ميشود.
... اما اين ظاهر قضيه است به نظرم. به هر حال : (از مقدمهي مقالات شمس تصحيح
محمد علي موحد ميخوانم كه شمس 26 جمادي الثاني 642 به قونيه آمده و پس از شانزده
ماه در تاريخ 21 شوال 643 از آن شهر رفته و دوباره پس از چندي در 644 به قونيه
بازگشته و در 645 ناپديد شده)
(بد نيست اين را هم در نظر داشته باشم كه براي شناخت بهتر شمس، بهتر است چند كتاب را گذري هم شده نگاه كنم، اگرچه بيشتر اين كتابها مربوط به زندگي مولانا است در اصل؛ 1 – شمس تبريزي، نوشتهي محمد علي موحد،انتشارات طرح نو، 2 – زندگي و آثار مولانا جلال الدين رومي، نوشتهي افضل اقبال ترجمهي حسن افشار، نشر مركز، 3 – مولانا جلال الدين، نوشتهي عبدالباقي گولپينارلي، ترجمهي توفيق صبحاني انتشارات موسسهي مطالعات و تحقيقات فرهنگي 4 – زندگي مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، از بديع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار. اين را هم بايد بگويم كه مرجع تمام اين كتابها در اصل چند كتاب ديگر است، 1-رسالهي سپهسالار 2 – رسالهي افلاكي 3 – ابتدانامهي سلطان ولد 4 – ديوان كبير شمس 5 – مثنوي معنوي 6 – فيه مافيه و 7 – مقالات خود شمس.)
3
حالا كه بعد چند وقت دوباره قرار
گذاشتهام مقالات شمس را بخوانم و سال جديدي را شروع كنم ميبينم دفعات قبل زير
بعضي جملات خط كشيدهام. بعضي از آنها را ميآورم كه با هم دوره كنيم :
بدانكه تعليم نيز حجاب بزرگ است... آخر حرف و صوت كاسه است. (ص 202 تصحيح موحد)
گفت خدا يكي است. گفتم : اكنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقهاي،صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراكنده پژمرده، فروفرسوده. او خود هست، وجود قديم او هست. تو را چه، چون تو نيستي. (ص 280 تصحيح موحد)
... بي انصافي از حسد خيزد (ص 295 تصحيح موحد)
دعوي عشق ميكند. انصاف بده آخر تو مقبول باشي، عاشق باشي، اين سخن مقبولان باشد؟ بايستي كه آتش از سر و رويت فرو آمدي. (ص 231 تصحيح موحد)
خداي را بندگانند پنهان (ص 285 تصحيح موحد)
پيش ما كسي يكبار مسلمان نتوان شدن :مسلمان ميشود و كافر ميشود، و هرباري از او چيزي بيرون ميآيد، تا آن وقت كه كامل شود. (ص 226 تصحيح موحد)
چون صاحب دل گفتي، منكسره قلوبهم گو. انكسار دل ميبايد. چون به حق رسيد از نور حق، نور جلال او را بيني، كه لايعرفهم غيري. (ص 284 تصحيح موحد)
4
كتاب را ميبندم. خيال ميكنم جوابم
را تا حدي گرفتهام. يعني راه رسيدن به جوابم را. اگرچه خيلي پر پيچ و خم است،
اينكه شمس از كجا اينقدر با زندگي ما اجين شده را بايد از سمت ديگري دوباره مطرح
كنم. از سمتي كه من ابتدايش ايستاده باشم. سمتي كه قرار باشد من به اين سوال جواب
بدهم كه چرا سراغ شمس رفتهام. اينكه نكند آن حرفي كه او بايد ميزده ... مخاطبش
من بودهام
5
بي شك اين حرفها همينطور ادامه دارند...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آسمان بغض همان باراني را داشت كه دوست داشتي پياده بزني به دل ابرها و هم قدمشان هاي هاي گريه كني... آسمان بغض همان باراني را داشت كه تو تماس گرفتي و به يك چاي دعوت كردي... همان باراني كه دانه به دانهاش به يادم ماند، آنقدر كه قطره به قطره انعكاس تو بود... +
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
1
دستهايم را به سيمانهاي ديوار دانشگاه ميكشيدم و حرف آن روز كودكيام را به ياد ميآوردم كه با خواهرم و پدرم به پارك رفته بوديم و من همين كار را سيمانهاي ديوار پارك كردم، پدرم گفت «اين كار را نكن، شايد دستهايت را ببرد.» و من بعد اين حرف براي اينكه دستهايم نبرند پيش از هر كار فكر كردم كه چطور ميتوانم چه كاري را انجام بدهم كه به دستهايم آسيب نرسد.
2
داشت صبح ميشد. مطمئن نبودم صبح ميشود، يقين پيدا كردن به اينكه صبح ميشود يا نه را دوست داشتم از اين نشانه به دست بياورم كه خورشيد بيايد وسط آسمان و مستقيم بتابد به من و من كه دراز به دراز روي علفها و خاشاك خوابيده بودم هيچ سايهاي نداشته باشم. بعيد بود اين اتفاق بيفتد. از خير يقين پيدا كردن گذشتم و به مسئلهي بعدي كه ميشود به آن شك كرد فكر كردم. ياد حرف آقاي صفرزاده افتادم كه گفت «هر وقت از شكات به جايي نرسيدي براي مدتي كنار بگذارش، اما هنوز در ليست شكياتت نگهاش دار»
3
دو نوبت وسائلم را جمع كردم كه بياورم خانه. كشوها را خيلي وقت است خالي كردهام و وسائلش را گذاشتهام كنار اتاق. كتابها و يادداشت برداريها را. مجموعه مجلههايم را. وسائل شخصي. خودكار و مدادها. همه فهميدهاند كه احتمال رفتنم خيلي زياد است. هنوز تصميم نهاييام را نگرفتهام. شك به طرز عجيبي به جانم افتاده، آنقدر كه يك كپي شناسنامه گذاشتهام كنار جيب كيفم تا اگر شك كردم به اسم و رسمم به آن مراجعه كنم. گاهي حتي فكر ميكنم كه اينها كه كنار اتاق تلمبار شدهاند و كم كم بخشي از اتاق شدهاند، وسائل مناند كه ميخواهم براي قطع همكاري به خانه يا جاي ديگري ببرمشان؟
4
دفترچه يادداشتي برداشتهام و نامش را گذاشتهام «دفترچهي قولها». «قولها» را به رسم و شيوهي نوشتن آقاي ريحاني مدير مدرسهي ابتداييام نوشتهام. مدرسهي ويژهاي داشتيم. آن روزها ما براي اينكه خلاقيتمان گل كند درس انشا داشتيم تا بتوانيم از خودمان متن جديد پديد بياوريم. من انشاي ضعيفي داشتم. آنقدر كه يكبار نمرهام تك شد. و آقاي ريحاني بالاي متن من نوشت «قول» به نشانهي اينكه من قول دادهام بيشتر خلاقيبت به خرج بدهم در نوشتن. بعد گفت «اين قول است، غول نخواني»!
5
ميگويد نميخواهي كتاب داستانت را چاپ كني؟ ميگويم كتابي كه به سفارش خود ناشر شروع كردهام هنوز آخر و عاقبت قابل پيش بيني ندارد، بيايم حرف از كتاب داستان هم بزنم؟ بعدش هم، من داستاني ندارم كه چاپ كنم. يكسري يادداشت است كه دوستشان دارم، نهايتا چند نفري كه يك دهم تيراژ كتاب هم نيستند، خواندهاند. چرا بايد به فكر چاپشان باشم؟ حرفي نميزند. ياد حرف يك نفر ديگر ميافتم كه اصرار دارد من بايد خودم را از پس اين نقاب فرهنگ در بياورم. ميگويد «كلمات را اينقدر دور كلمات نپيچ، اشتباه تو اين است كه مينويسي و مثل آنها حرف ميزني.»
6
سرم را پايين مياندازم و از كنار آشناهاي محلي ميگذرم، آنها هم فهميدهاند كه منظورم اين است كه نميخواهم سلامي باشد و عليكي، فهميدهاند كه اين روزها، حداقل، روزهايي است كه بايد بروند پيِكارشان و برم پيِكارم. همسايهي رو به رويي جلويم را بعد از ظهر گرفت و گفت «كاري نكن كه بچههاي ما ياد بگيرند سلام نكنند و از كنار بزرگترهايشان رد شود، صبح كه رفتي با هم پچ پچ تو را ميكردند.» خنديدم و گفتم «شما هم كاري نكنيد كه آدم حوصلهي سلام و عليك نداشته باشد.» بعد با خودم فكر كردم «مگر چهكار كردهاند؟»
7
مچاله شدهام روي تختم دور لحاف و ملحفه و بالشت و رو تختي و دوست ندارم چشمهام را باز كنم. فكر اينكه دوباره بايد بلند شوم و مسواك بزنم و لباس بپوشم و بروم سر خيابان به يك يا دو يا سه يا نميدانم چند تاكسي خطي مسيرم را بگويم و يكيشان بالاخره بأيستد و مرا برساند به نيمهاي از مسير و بعد دوباره به يك يا دو يا سه يا نميدانم چند تاكسي ديگر تا به يك قسمت ديگر و دوباره يك يا دو يا سه تاكسي ديگر و بالاخره محل كار.... را ندارم. تازه برسم سر كار و بنشينم بخشي از كتابي را تأليف كنم كه يك عده بيايند بخوانند يا بخرند براي كتابخانهشان كه چه بشود؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
لوليي با پسر خود ماجري ميكرد كه تو هيچ كاري نميكني و عمر در بطالت بسر ميبري. چند با تو گويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازي تعليم كن تا از عمر خود برخوردار شوي. اگر از من نميشنوي به خدا، ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ريگ ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تازنده باشي در مذلت و فلاكت و ادبار بماني و يك جو از هيچجا حاصل نتواني كرد.
رسالهي دلگشا. عبيد زاكاني
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
روزی آمده بودی
که من تمام نشانی ها را نوشتم
با خط بد نوشتم
و تو تمام خانه ها را گم کردی
به من نگفتی
همسایه ها گفتند
دیر آمدی
پنجره بوی رطوبت داشت
به من نگفتی
که بیرون از خانه باران است

شعر از احمدرضا احمدي
عكس از Damien
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com