... جز اينكه ما كماكان باران را دوست داريم

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
قصهی من و قصههای خوب براي ...
اين متن براي سايت هفت سنگ نوشته شده است
_________________________________________
یکم: وقتی خیلی کوچک بودم
گوش تهران از صدای زوزهی بمبهای عراقی کر شده بود، خیلی از تهرانیها
شیشههای قدی خانهشان را چسب ضربدری میزدند و از تهران میرفتند. ما
اما مانده بودیم. پدرم و دائیم و چند نفر دیگر از اهالی محل در مناطق جنگی
بودند و اگر ما میرفتیم هیچ خبری از آنها نمیتوانستیم بگیریم. مخصوصا
اینکه از معدود خانههای تلفندار آن روز محلهمان بودیم و احتمال داشت
اهالی محل از کسانی که در جنگ دارند خبری بخواهند بگیرند.
من چهارـ پنج ساله بودم. ما (من و دوستانم) شلیک و جنگ و بمب را مثل امروز نمیشناختیم، اما ته دلمان از آنها هراس و دلنگرانی داشتیم. هر روز بخشی از حرفهای کودکانهمان راجع به آژیرهای قرمز و سفید بود. خواهرم صدای گویندهی «شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز...» را شبیهسازی میکرد و من صدای تیتراژ آغاز برنامهی کودک را تقلید میکردم. خیلی وقتها پیش میآمد که همین موقعها حمله آغاز میشد و ما نمیتوانستیم برنامهی کودکمان را ببینیم. این وقتها ما کمی سرگرم بازیهای نشستکی و آرام میشدیم اما عاقبتش این بود که حد اقلش دو نفرمان بحث و جنگشان بشود.
این اتفاقات همینطور ادامه داشت تا اینکه دایی کوچک من از مرخصی برگشت و برای خانهی ما مجموعهی «قصههای خوب برای بچههای خوب» را هدیه آورد.
از آن به بعد بزرگترهای ما وقتی آژیر قرمز زده میشد ما را دور هم جمع میکردند و یکی، دوتا از قصهها را میخواندند.
دوم: قصههای سوخته
بمبها هنوز میآمدند، منفجر میشدند در تهران. پدرم آمده بود مرخصی،
دائیم هم که در سفر قبل کتابها را برایمان آورده بود آمد. پدربزرگم گفت
همگی به یک سفر مشهد برویم. من از داستانهای مثنوی خیلی خوشم آمده بود.
به نیمههای کتاب هم رسیده بودیم. وقتی قرار شد ما برویم، من اصرار کردم
که مادرم کتاب را با خودش بیاورد و برایم بخواند. بچههای همسایهها ـ که
با هم پای گوش دادن کتابها بودیم ـ ناراحت شدند. مادرم به همهشان قول
داد زود برگردیم تا کتاب را برای همهمان ادامه دند. من هم قول دادم که
قصههایی که در این چند روز مادرم برایم میخواند را دوباره گوش کنم و جلو
جلو تعریف نکنم.
رسیدیم مشهد، دو شب اول مادرم کتاب را خواند تا من خوابم ببرد. روز سوم وقتی از حرم برگشتیم اتاق را دود گرفته بود. پدرم فکر کرد بخاری نفتی دوده زده، بزرگترها فکرهای دیگر کردند، اما من یاد کتاب افتادم؛ چون موقع رفتن مادرم گفته بود «قصه به قسمت داغش رسیده بگذار بعد که برگشتیم بقیهاش را میخوانم». من هم موقع بیرون آمدن از خانه، برای اینکه قسمت داغ قصه سرد نشود فکر کرده بودم که کتاب را بگذارم روی بخاری. ناغافل که احتمال دارد کتاب گر بگیرد و اتاق یا ساختمان را بسوزاند.
وقتی با سوختهی کتاب رو به رو شدم از مادرم پرسیدم «مامان، حالا یعنی همهی قصهها سوختهاند؟»
سوم: از آن روزها تا حالا
خاطرم هست در همان مشهد آنقدر به دائیم گفتم و بهانهی کتاب را گرفتم
که مجبور شد برود و یک دو روز تمام مشهد را بگردد و کتاب را دوباره برایم
بخرد تا وقتی برگشتیم تهران مامان بقیهی کتاب را برای بچههای محل که
منتظر بودند بخواند.
سَرِ همان آتش سوزی به فکر این افتادم که از دائیم اسم نویسنده کتاب را بپرسم. بعد نام «مهدی آذر یزدی» را یاد گرفتم.
کتابها دست به دست بین بچههای محل گشت و خوانده شد و شنیدم که عاقبت توسط یکی از بچهها هدیه شد به مدرسهای که سر کوچهمان بود و هیچکداممان آنجا درس نخوانده بودیم.
بعدها که بیشتر به ادبیان علاقهمند شدم و متون کهن را شروع به خواندن کردم قصههایی که از کتابهای آذر یزدی در خاطرم مانده بود را میان آنها جستجو میکردم و به این فکر میکردم که او چقدر به اصل داستان وفادار بوده یا اینکه پندی که او در داستانش به ما داده چقدر با پندی که خالق اصلی داستان در نظر داشته مطابقت دارد.
چهار: افسوسهای از دست رفته
اوایل پائیز سال قبل بود که برای جلسهای که با دبیر انجمن نویسندگان و
کودکان داشتم به دفترش رفتم. تصویر سازیها و عکسها و تابلوهایی روی
دیوار بود، بالای ویترینی تصویر مهدی آذر یزدی نصب شده بود. کمی به تصویر
نگاه کردم و با خودم گفتم «چه خبر از استاد آذر یزدی؟» هرچه فکر کردم یادم
نیامد آخرینبار کی احوالشان را پرسیده بودم یا آخرینبار کی خبری از
ایشان خوانده بودم.
گمانم یکی دو هفته بعد وقتی برای دیدن دوستی به خبرگزاری قرآنی رفته بودم متوجه شدم که احوالشان زیاد خوب نیست. سرویس ادبیات مشغول تهیهی ویژهنامهای برای ایشان بود. خواستند مصاحبهای راجع به استاد کنیم، کمی فکر کردم و دیدم بهتر است مصاحبه نکنم. اول به این دلیل که خودم را جریمه کرده باشم چون خیلی وقت بود از استاد خبر نداشتم و دوم اینکه هرچه فکر کردم در خودم توانایی این را ندیدم که راجع به استاد آذر یزدی حرف بزنم و حق مطلب را ادا کنم.
چند هفتهی بعد وقتی برای کاری دورهی مجلهی سخن را میخواندم به خبری برخوردم راجع به استاد آذر یزدی که طی آن خبر ِ تلاشهای استاد بر داستانهای کهن و قرآنی آمده بود. تلاش استاد در دههی چهل با آن مختصاتی که از آن روز ایران برای ما تعریف کردهاند بر کتابی مثل قرآن یا متون کهن برایم از او انسانی بسیار استوارتر از پیش ساخت. خبر برایم جالب آمد و از آن صفحه کپی گرفتم و کناری گذاشتم که به بچههای خبرگزاری بدهم برای ویژهنامهشان؛ که نشد. لا به لای کارهای روزمره فراموش شد، حتی حالا که برای پیوست کردن به این متن دنبالش میگردم پیدا نمیکنم.
پنجم: امسال
اردیبهشت برای بچههای یکی از دوستانم میخواستم کتاب بخرم. یکسری اسم
کتاب و نویسنده را روی یک کاغذ نوشتم و به نظر آمد که «قصههای خوب برای
بچههای خوب» را بخرم.
وقتی در راه خانهشان بودم با خودم فکر کردم کاش کمی خودم میخواندم نگاه میکردم، کتاب را دوباره بعد این همه زمان از دست رفته به دست میگرفتم...؛ تصمیم گرفتم به خانهشان که رسیدم آنقدر صبر کنم که کادو را باز کند تا برایش هم از استاد آذر یزدی حرف بزنم و هم کتابها را به این بهانه ورقی بزنم و نگاهی کنم و تجدید خاطرهای.
رسیدم، آمدند، کتابها را با هم ورق زدیم، تعریفهای مرا گوش دادند و رفتند.
در مسیر برگشت به این مسئله فکر میکردم که چرا هیچ کس آنطور که باید راجع به کارهای استاد آذریزدی کار نمیکند؟ این همه تلاش این پیرمرد قرار نیست آنطور که باید و حقش است دیده شود؟ این پیر مرد که بعضی از دوستان نویسندهی کودک و نوجوان به غر زدنهایش ایراد میگیرند چرا ورد زبانش شده: دوست تازه گرفتاری تازه است؟
ششم: خداحافظ بابابزرگ قصهها
پیِ جوابهایم را نگرفتم، دوربینم را بهانه کردم و از ویزور خیلیها
را در کادرم قرار دادم و آرزو کردم که کاش این دوربین الآن در کیفش بود و
دست من اسلحهای که با آن قلب این آدمها را نشانه بروم و ماشه را بچکانم.
شاید در اصل امروز من پشت ویزورم پنهان شدم و از خیلیها عکس نگرفتم. تا
جای خالیشان در چند ماه اخیر با حضور چند دقیقهایشان جا عوض نکند.
وقتی پیکر پیرمرد را داخل ماشین بهشت زهرا گذاشتند که به سمت فرودگاه ببرند تا در یزد هم مراسمی بگیرند ایستادم و سمتش و گفتم: سلام آقای آذر، شما مثل اسمتان پر جنب و جوش بودهای انگار. اینطور نگاهم نکن، من از ترس اسم دوست حتی بلف دوستی با شما را نمیزنم، میدانم که همیشه وقتی کسی سراغت میآمده دوست داشتی بپرسی «خب حالا چه کارم داری؟» تا کارش را بگوید و تو انجام بدهی و زود برود که به کارهایت برسی. آقای بیتعارف؛ بی تعارف بگویم «پایهای همسفره شویم و یک پرس قرمه سبزی بزنیم؟»* راستش چند سوال هم راجع به قصههای خوبت دارم.
هفتم: یک روز ما هم میمیریم
امروز با یکی از نویسندههای کودک و نوجوان بعد از مراسم از مقابل
دانشگاه تهران راه افتادیم که برویم محلهای کارمان. مدتی به سکوت گذشت تا
اینکه دوستم گفت: باور کن یک روز ما هم میمیریم. گفتم: چشم. باور میکنم
اما بحث ماندگاری اثر و این حرفها که سالها است به راه است چه میشود؟
گفت: خودمان که میدانیم چه میکنیم؛ باید فکرهای اساسیتری کنیم.
هیچ حرفی نداشتم که بزنم. سکوت کردم تا رسیدیم به محل کار من و خداحافظی کردم. بچههای خبرگزاری قرآنی که این مدت خیلی کارها برای بهبود وضع استاد کشیدند میگفتند خیلی از این آدمها که آمدهاند و خودشان را فامیل و دوست و همکار میدانند وقتی استاد بیمارستان بود نبودند. چشم که انداختم دیدم نویسندهها هم آنقدری که فکرش را میکردم نبودند. یاد گزارش کیهان از مرگ نیما افتادم که در خبرش نوشته بود از میان نویسندگان و شاعران فقط فروغ فرخزاد میان تشییع کنندگان دیده شده.
از دوستم که جدا شدم، پشت میز کارم که نشستم، کاغذی در آوردم و روی آن نوشتم: «خودت را گول نزن، یک روز تو هم میمیری»؛ کاغذ را گذاشتم رو به رویم که هر وقت سر از کارم بلند میکنم ببینمش.
____________________________________________* آقای آذر یزدی طبق گفتههای همهی نزدیکانشان قرمه سبزی خور قهار و دوست داشتنیای بودهاند. خودشان هم در فیلمی میگویند. فکر کنم سایت شهرزاد آن را منتشر کرده باشد این روزها.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پي نوشت بلند و مهم پيش از متن : هم نسلهاي من ميدانند كه يك چيزي، در بخش عمدهي زندگي ما هست به اسم "حوصله" كه اتفاقا ما خيلي خوب آن را ميشناسيم. نه اينكه با آن خيلي دمخور باشيم يا خيلي داشته باشيمش كه بشناسيم. همهي شناخت نسل من از "حوصله" از سر نداري است، ما انگار كلا حوصله نداريم.
در روزهاي بي حوصلگي حتي المقدور سعي ميكنم هيچكجا ردي از خودم به جا نگذارم. گهگاه صحبتي هم كه پيش ميآيد يا كاري است يا اتفاقي، كه لا به لاي آنها هم بي حوصلگي موج ميزند. و جالب است كه ظاهرا بي حوصلگي نسل من اين روزها به بزرگترها و كوچكترها سرايت كرده، آنقدر كه گاهي فكر ميكنم انگار ما ريشه دواندهايم.
چند شب قبل لا به لاي بي حوصلگيهاي شبانه با يكي از دوستانم صحبت ميكردم و صفحات وبلاگ قديمم را ورق ميزدم پي مطلبي كه برايش بخوانم، به داستاني رسيدم كه به نظرم دراين روزهاي بيحوصلگي كه كلمهها موقع نوشتن لاي انگشتها ميپيچند و راه نوشتن را ميبندند، بد نيست دوباره منتشر شود.
اين داستان بسيار كوتاه را يادم نيست كي نوشتهام اما 19 اسفند ماه 1384 براي اولينبارمنتشرش كردهام و فكر كنم در اين فاصله در يك جشنوارهاي هم چاپ شد، با احتساب آن اينبار كه اينجا منتشرش ميكنم ميشود براي سومين دفعه.
در آخر اين پينوشت بلند و مهم پيش از متن اين را هم بگويم كه اين داستان را خوب است با اين قطعه ساخته حسين عليزاده بخوانيد.
+++
بايد بروم سلام کنم و بگويم اگر چشم هايت را ببندی و خاطرهاش را برايم
بگذاری قرارمان را به هم زدهای . من قرار نبود با خاطره ی چيزی نفس بکشم.
قرار بود... . اين قراری بود ميان من و تو ... . قراری بود برای من که
نگاه کنم. قراری بود برای تو که به تماشا بگذاری . وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شايد به ياد آن شبها
____________________________________________________________________
امروز همهمان منتظر شنيدن يك خبر بوديم، كلافه جلوي ميز منشي راه ميرفتيم و ساعتهايمان را نگاه ميكرديم، مكالماتمان را زود پايان ميداديم كه اگر زنگ زد سريع جوابش را بدهيم و مطلع شويم كه بالاخره چه ميشود؟ همهي ما نگران دوستمان بوديم. من در حال خودم «... مرا ببوس» را زمزمه ميكردم.
بلند شدم كه بنشيند، نشست. مرجان سوال كليشهاي را پرسيد؛ «يعني چه ميشود؟» ناري گفت «هيچ، همه چيز به خير و خوشي تمام ميشود» سام گفت «خير و خوشي... فقط يك كم دست و پاي مردم طول ميكشد تا به حالت عادي برگردد، يكي دوتا از بچهها هم كه براي هميشه زمينگير ميشوند، همه چيز سر جايش است» گفتم «خب حالا؛ الآن كه وقت اين حرفها نيست.» اشك گوشهي چشم پري حلقه زد؛ رويش را كرد سمت در اتاق مديرمان. صداي هق هقاش را شنيديم، در را باز كرد و رفت داخل. مديرمان نيامده بود هنوز؛ ناري رفت داخل و بغلش كرد. با هم روي كاناپهي اتاق آقاي مدير نشستند. بلند، يك طور كه بشنود گفتم «ميدانيد بچهها؟ خوش به حال بچههايي كه گرفتهاندشان، الآن در بهترين جاي ممكن هستند» خودم ميدانستم چرتترين حرف ممكن را زدهام؛ اما به شوخي ادامه دادم «نهايتا يك كم كتك جاي صبحانه و نهار و شام ميخورند؛ همه چيز سر جايش است، بين وعدههاي غذايي كمي ورزش رزمي هم ميكنند» سمت بچهها طوري كه فقط خودمان كه جلوي ميز منشي جمع شده بوديم بشنويم گفتم «يك طوري رفتار نكنيم كه پري ناراحتتر بشه، بايد آرامش كنيم...» صداي هق هق بلندتر شد. صداي ناري آمد كه ميگفت «عزيزم، گريه كن دلات باز بشه» تصويرشان روي شيشهي سمت حياط افتاده بود. روي شيشه تصوير درختها هم بود، برگها همه سبز بودند، غير يكي كه زرد شده بود و در شرف افتادن.
ناري از اتاق آقاي مدير آمد بيرون، بغض كرده بود، گفت «چه خوب كه يكي آدم را اينقدر دوست داشته باشد» سام گفت «خيلي خوب است، اما مرده اين روزگار از بس خون اين چيزها درش نجوشيده» مرجان حرفي براي گفتن نداشت، هميشه به اين نوع حرفهاي ما ميخنديد. من گفتم «ياد «نوبت عاشقي» مخملباف افتادم» بچهها نخوانده بودند. دوباره «مرا ببوس» را زمزمه كردم.
تلفن زنگ زد؛ همه از جا پريديم. پري تلفن را جواب داد : «فردا ... دادگاه انقلاب؟ چشم... چشم... خودش هم هست؟» اشك دور چشمم حلقه زد «چشم ... ايشالا ... خداحافظ، بيخبرم نگذاريد» همه به صورت پري نگاه ميكرديم، سام بلند شد رفت پشت ميزش نشست. خودش را مشغول خواندن روزنامههاي صبح كرد. ناري پرسيد «تو بايد بري؟» پري سرش را به تأييد تكان داد. پرسيدم «ميخواهي بيام؟» گفت «نه، من بايد تنها بروم. دعا كنيد اسمش را صدا كنند.» سام پرسيد «خودش هست؟» پري جواب داد «نه، اگر صدايش كنند، سندي پولي چيزي داريد كه ببرم؟» گفتم «شما كه هنوز نسبتي با هم نداريد، به خانوادهاش اطلاع بده، ايشالا جور ميكنيم»
پري به اتاقش رفت. بغض كرده با چشمهاي قرمز ورم كرده. به ناري گفتم «هواي اين بچه را داشته باش» بغض ناري تركيد، مرجان برايش آب آورد. من رفتم پايين.
بعد از ظهر تيموري، براي رسيدگي به درختها و گلهاي مجموعه آمد. به حياط رفتم، گفت «مهندس جان، آن برگ زرد را ميبيني كه دارد ميافتد؟» بعد با يك چوب بلند زد و آن را انداخت، گفتم «بله، ديدهام» گفت «همين بهترين خاك براي درخت خودش ميشود، اگر ديدي برگ ديگريش زرد شده، خودت بينداز كه باغچه جان بگيرد»؛ نگاهش كردم.
____________________________________________________________________
پ.ن: نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفلها؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com