تبليغاتX
من با خودم

... و اما عاقبت

  اما من نبودم آن كسي كه مي‌توانست بنويسد، شك نكن. من هنوز خيلي‌چيزها را نتوانسته‌ام تجربه‌ كنم، مهم‌ترينشان، فهم همين سكوت‌هاي ميان جملاتي است كه با صداي آرام گفته مي‌شوند و ... مثل همين جمله‌ي قبل كسي را كم مي‌آورند، حرفي را نمي‌زنند.

كلماتم را جمع مي‌كنم در كوله‌ام و مي‌اندازم پشتم و يك بطري آب خنك بر مي‌دارم و دوچرخه را مي‌اندازم به خيابان، بي‌هدف. آشنايي اگر ديد، يا مي‌شناسد يا نه، يا مي‌روم يا مي‌مانم، سعي‌ مي‌كنم بروم، به مخالفت راه و باد و خيابان كاري ندارم. تنها به اين فكر مي‌كنم كه هرجا چراغي قرمز باشد جايي ديگر چراغي سبز هست، و هميشه خياباني و كوچه‌اي هست كه كسي از آن نگذرد، يا اگر مي‌گذرد عابرانش كاري به كار عابر ركاب‌زن يا پياده ندارند... از توشه‌ام خاطر جمعم، كلماتم آنقدر سرد هستند كه آب گرم نشود براي بيابان.

كلماتت را از ميان كلماتم بردار، جملات مشتركمان را قاب بگير، خنده‌هاي با صداي بلند مرا براي خودت نگه‌دار، نگاه‌هاي زيرزيركي‌مان را بگذار زير فرش مادر بزرگ، فقط يك چيز را درست، بدون سكوت، و با جسارت تمام بگو، اگر جوابت مثبت است نترس لطفا، بگو... بگو ببينم آيا تو همان حوّاي آن روز اول نيستي؟ آشنايي به چشم آدميم

بگذار حوّا صدايت كنم، حوّا؛ حوّا جان، دست‌هايم را به دو سو گرفته‌ام و لب پنجره نشسته‌ام، يك نفر از دور در سبدي سفيد ابر از آسمان جمع مي‌كند، با همان مناسكي كه مادر از بند رخت، شسته شده‌ها را به سبد مي‌ريخت. به دست‌هايم نزديك مي‌شود، و از دستانم چيزي بر مي‌دارد، سبد را به كمر مي‌زند و در سياهي پشت‌بام همسايه گم مي‌شود. بغضي ندارم.

حوّا جان، كدام ابر، ابر ممنوعه بود؟ فكر‌هايم را كرده‌ام، مي‌خواهم ببارمش. اگر تو طبق قراري كه گذاشتيم حوّا باشي و من كسي شبيه آدم، بگذار ابر را ببارم كه عالمي به جهان سر درگممان بيايند، دو فرداي ديگر بي من در اين دنيا با ابرها تنها مي‌ماني‌ها...

نگراني‌ات درست است؛ ...نه، جايشان مطمئن نيست، بچه‌ها كه بزرگ‌ شوند عاقبت زير فرش‌هاي مادر بزرگ را مي‌بينند، نگاه‌هاي زيرزيركي‌مان را هم مي‌گذارم داخل كوله‌ام، فقط نمي‌دانم چطور سرماي كلمات را دوام مي‌آورند، آب و آتش‌اند ديگر... از دو جنس. نه، بگذار نگاه‌هاي زير زيركي‌مان را در چشم‌هايم نگه‌دارم، بهتر است.

ببخش كه براي رفتن نظرت را نمي‌پرسم و ركاب را آماده‌ مي‌كنم و چرخ‌ها را بازبيني مي‌كنم و بندهايم را محكم مي‌كنم، هميشه به خداحافظي توجه كرده‌ام، لحظه‌اي كه براي مقطعي سكوت مي‌آفريند و براي زماني بلند‌تر تنهايي. مي‌خواهم ... بگذار اين جمله ناتمام بماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 21:47  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  اتفاقي افتاده است

 يا: چه كسي دوتا چشم سياه داشت؟


_______________________________________________

سال‌ها  است ـ يعني از همان دوران نوجواني كه نوشتن را جدي‌تر گرفتم ـ وقتي مي‌خواهم بنويسم، بي وقفه دست به صفحه‌ي كليد مي‌برم يا قلم را روي كاغذ مي‌لغزانم و، بد يا خوب، متني نوشته مي‌شود و گاهي منتشر. اما حالا درست يك ماه و يك روز است به هيچ‌وجه متني به پايان نرسيده؛ آغاز شده اما ميان كلمات راه خود را گم كرده، وَ من مانده‌ام كه كجاي متن بايد پيِ شخصيت‌ها بگردم؟، خودم كجا هستم؟، مفهوم كجاست؟، فرم كجاست؟، دليل نوشتن‌هايم را گم كرده‌ام. شايد «دليل» را گم كرده‌ام. رفتن‌ها و آمدن‌هايم را گم كرده‌ام.

تلنگر زماني خورد كه دوستي آمده بود به اتاق‌ام و روي تخت دراز كشيده بود و موسيقي گوش مي‌داديم، سراغ چند آشنا را گرفت، بي‌خبر بودم، سراغ چند جلسه‌ي هفتگي را گرفت، بي‌خبر بودم، سراغ دو سه كتابي كه پيش از آن برايشان كاري كرده بودم، را گرفت، بي‌خبر بودم!؛ از هرچه پرسيد يا با كلمات بازي كردم و گذراندم يا جوابي جز «نمي‌دانم» نداشتم. و پرسيد كه چه بر سر خودم مي‌آورم اين روزها؟

به آسمان نگاه كردم، ابرها چنان همديگر را به آغوش كشيده بودند كه انگار هيچ‌وقت قرار نيست از هم جدا شوند. به مجموعه‌ي نوشته‌هايي كه از نادر دارم نگاه كردم، كاغذ‌هاي A4 يكدست، قديمي‌ها طبيعتا زرد شده و جديد‌ترها سفيد، تا آخرين بسته كاغذي كه يكبار درباره‌شان گفته‌ام : «بهترين كادويي است كه تا به حال گرفته‌ام.» و نامه‌اي كه براي هليا و اليكا و رايكا نوشته‌ام و بعد دو ـ سه سال بهشان نداده‌ام. به مداد كامواپيچ شده‌اي كه امسال هديه گرفته‌ام و روي ميزم است نگاه مي‌كنم، به پرونده‌ي غزليات، قصايد و قطعه‌هايي كه فقط پرونده‌شان پيش من مانده نگاه مي‌كنم، ... به هر سويي كه نگاه مي‌كنم چيزي جز كاغذ، نوشته، و حرف‌هايي از انسانيت نمي‌بينم.

چشم‌هايم را مي‌بندم، چشم‌هايم را كه باز مي‌كنم 4 تماس بي‌پاسخ روي نمايشگر تلفن همراه‌م است، دوباره چشم‌هايم را مي‌بندم، اينبار كه باز مي‌كنم سه ساعت گذشته است، همكارم كنارم نشسته است و يك ليوان آب در دست‌ دارد، پنجه‌اش را داخل ليوان مي‌كند و آب به صورتم مي‌زند، همكار ديگرم سمت ديگر ميز ايستاده، نور آبي تلفن همراهم روشن مي‌شود. همكار ديگرم برايم آب‌قند هم مي‌زند.

هنوز سرگيجه‌ام هست، كاغذ‌هاي درهم روي زمين ريخته شده را مرتب نمي‌كنم، رو به روي صفحه نمايشگر رايانه خانگي‌ام مي‌نشينم و قصد نوشتن مي‌كنم. نمي‌شود. چراغ آبي صفحه نمايشگر تلفن همراهم روشن نمي‌شود. چشم‌هايم را مي‌بندم. بلندگوها صدايي پخش مي‌كنند كه انگار روزي من زياد گوش مي‌دادمش، به گوشم آشناست، مي‌خواند : دوتا چشم سياه داري...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 23:35  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بي‌تو به سر نمي‌شود

شب را كه با سفارش بازديد از آسمان تو و حرف هميشگي او كه مي‌گفت «گونه‌ات را به آسمان بچسبان، هرشب بوسه‌اي به لب‌هايش امانت مي‌دهم كه به گونه‌ات هديه دهد» به خواب رفتم، انتظار صبح نداشتم، ...

صبح بي‌صدايت اما چنان پريدم از خواب كه انگار انفجاري در نزديك‌ترين آسمان اتفاق افتاده است. و افتاده بود، درست ميان سينه‌ام كمي مايل به چپ بمبي به اندازه‌ي يك مشت منفجر شده،  تركش‌هايش را چشمانم جمع كرده بودند، بي‌آنكه بدانم كدام منافق اين بمب را جاي گذاري كرده بود. همه‌ي شيشه‌هاي اطراف شكسته بود. به ياد روزهاي بمب‌باران افتادم و چسب‌هاي ضربدري روي شيشه‌ها و چراغ‌هاي خاموش و كز كردن‌هاي در پناه‌گاه، مي‌بيني؟ همه‌چيز بمب‌باران به عاشقي مي‌آيد... انفجار، كز كردن در پناه‌گاه، شيشه‌هايي كه مي‌شكنند و چراغ‌هاي رابطه‌اي كه خاموش‌اند.

روز، با همان سلام كه سر آغاز تلخ خداحافظي است، آغاز شد؛ و با اولين گام‌هايي كه روزي دردي بود، ادامه پيدا كرد. به كوه‌ها هم فكر كردم، همان‌ها كه با نخستين سنگ آغاز شده بودند، و تنها بودند؛ سنگ‌ها شيشه‌هاي چسب‌خورده را هم مي‌شكنند. سنگ‌ها انگار از بمب‌ها تأثيرگذارترند، و كم صدا‌تر. آدم‌ها بعد شكستن به‌ دنيا مي‌آيند. به قول شاعر «... با نخستين درد». من با بمب پودر شدن را، به شكستن و تكه تكه شدن ترجيح مي‌دهم، شيشه‌هاي شكسته دست‌هاي مهرباني كه براي امداد مي‌آيند، مي‌برند.

از تمام خيابان‌ها رد شدم، و از توجه باد به موهايم لذت بردم، چند كودك را ديدم كه خيره به من از مادرانشان مي‌پرسيدند «چرا گريه مي‌كند؟» يا «چرا هرگام را كه بر مي‌دارد نمي‌داند كجا بايد بگذارد؟ ... تلو تلو مي‌خورد چرا؟» و مادرانشان هيچ براي گفتن نداشتند، دست كودكان را مي‌كشيدند تا كمتر به من خيره شوند بچه‌ها كه روزي از انفجاري، بدنيا آمدند و من موجي يكي از همان انفجارها هستم انگار.

كار اتفاق تازه‌اي نبود امروز، اما معناي تازه‌اي داشت، معنايي كه در بعد ديگري از نفس كشيدن هر روزه‌مان بايد تكرار شود تا به گوش‌مان برسد. ساعت‌ها نشستم تا بشنوم، و به سرعت گذشت. كلاه از سر برداشتم و به ابرهاي عصرگاهي سلام كردم و كتاب‌هاي نمي‌دانم از چه به هم ريخته شده‌ي روي ميزم را مرتب كردم و ساعت را نگاه انداختم، گذشته بود، بي آنكه مرا خبر كند.

 

مي‌خواهم بخوابم؛ به سفارش دي‌شب‌ات آسمان را نگاه مي‌كنم، و به حرف هميشگي‌ او را كه امانتي‌اي به اسمان سپرده عمل مي‌كنم.

صدايي در ذهنم مي گويد «صبح انفجاري صورت مي‌گيرد»

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 22:10  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  يادداشت‌هاي نمايشگاهي من

براي سايت خبرگزاري دانشجويي شريف روزي يك يادداشت در ايام نمايشگاه كتاب تهران مي‌نويسم، غير از دو روزي كه سفر هستم. اين يادداشتي كه مي‌خوانيد يادداشت هفتم است. يادداشت‌هاي قبلي را هم لينك مي‌دهم كه ببينيد.

يادداشت هفتم - ياد باد آن روزگاران ياد باد


  14nzm0g

1

شايعه سازي با خبرهاي خبرنگاران كتاب در ايام نمايشگاه گاهي اوقات چنان مي‌گيرد كه نگو و نپرس. مثلا دوسال قبل وقتي مسئول بخش بازارجهاني كتاب و بين الملل بيستمين نمايشگاه كتاب بودم، تيتر زدم كه يانگوم در نمايشگاه كتاب تهران، يك مصاحبه‌ي خيالي هم با او در غرفه‌ي كره انجام دادم و منتشر كردم. كار به جايي رسيد كه شب خواهرم زنگ زد و گفت تو امروز با يانگوم مصاحبه كردي؟ دوستم ديدتت! واقعيت اما اينجا بود كه سي‌.دي‌هاي بدون سانسور فيلم پربيننده‌ي آن روزگار براي اولين بار در نمايشگاه پخش مي‌شد.

حالا قضيه از اين قرار است كه امسال ظاهرا غرفه‌ي كره جدي جدي جومونگ را به نمايشگاه آورده؛ البته نه خودش را، كتابش را، آن ‌هم در 5 جلد. بعضي‌ها مي‌گويند سريال پرطرفدار كره‌اي از روي همين كتاب ساخته شده، كتاب به زبان اصلي است و من نمي‌دانم كساني كه اين كتاب را مي‌خرند چطور مي‌خواهند آن را بخوانند.

هرچه گشتم آن حروف الفبا و دستور زبان كره‌اي را كه آن سال به مناسبت پخش آن خبر كذب مسئولين غرفه‌ي كره‌ بهم دادند پيدا كنم و اينجا گوشه‌هايي‌اش را منتشر كنم به تيتر راهنماي خواندن كتاب زندگي‌نامه‌ي جومونگ حقيقي، پيدا نشد.

بالاخره اين هم ترفندي‌ است براي اشاعه‌ي فرهنگ كره‌اي كه ايراني‌هاي سفارت و خود مسئولينشان حسابي به آن واردند.

 

2

از اتفاقات مهم نمايشگاه امسال، به نظر من، انتشار مجموعه‌ي بيست و يك ـ بيست و دو جلدي مجله‌ي راهنماي كتاب توسط يكي از ناشران اسم و رسم دار است با قيمتي كمتر از نصف قيمت بازار آزاد؛ يعني 450000تومان.

همين دو سه ماه قبل از يكي از مجموعه‌دارها قيمت گرفتم تا اگر بشود دستي بالا بزنم و اين مجموعه را بخرم، قيمتش حدود يك مليون و سيصد هزار تومان بود.

حالا شايد شما بپرسيد اين راهنماي كتاب اصلا چي هست كه من اينقدر مي‌خواستم و مي‌خواهم پول بالايش بدهم!؟ اين مجموعه به شكلي نيمي از ادبيات معاصر ايران و جهان است. آن روزگار يعني از اوايل دهه‌ي بيست شمسي چند نشريه مشغول به كار شدند كه حسابي ذهن مردم را به ادبيات ايران و جهان تغيير دادند، يكي از اين نشريات همين راهنماي كتاب بود، يكي ديگر يغما، بود، يكي ديگر آينده بود، (كه آينده از سال 1306 يا 1307 شروع به كار كرد و با فاصله‌هاي زماني نا مشخص تا 1375 – 1376 اگر اشتباه نكنم زير نظر خانواده‌ي افشار (محمود (پدر) و ايرج (پسر) منتشر مي‌شد.) يكي ديگر سخن بود.

تغريبا اين نشريات با جدي شدن انقلاب بهمن ماه 1357 ايران، منفعل و بعد هم به كلي تعطيل شدند. مثل بنياد شاهنامه و خيلي مراكز فرهنگي تأسيس شده در ده‌‌ي هزار و سيصد و پنجاه. دوستاني كه دوست دارند جريانات اتفاق افتاده در فرهنگ ايران آن روزگار را بخوانند و دلايل تعطيلي اين نشريات را مي‌توانند به سرمقاله‌هاي محمود عنايت در مجله‌ي نگين مراجعه كنند. البته توقع نداشته باشيد كه يك دفعه محمود عنايت نبشيند و هر نشريه را بررسي كند، او در آن سرمقاله‌ها حرف‌هاي پيش از انقلاب را رو به روي عملكر‌دها گذاشته، از نظر فرهنگي البته.

 

 

3

متني كه براي (2) نوشتم خودش يك معرفي نسبتا مفصل بود. اما مي‌خواهم يك كتاب ديگر را هم معرفي كنم، آن هم «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» است، نوشته‌ي مهديه ميداني. اين كتاب توسط انتشارات شلاك منتشر شده و امسال اولين سال حضورش در نمايشگاه است.

اگر به موسيقي و خوشنويسي ايراني علاقه داريد حتما آن را بخوانيد، كه از دست دادن نثر يك كتاب اولي كه با پژوهش شروع كرده ديدن دارد، و خواندن، و خوشحال شدن ؛ كه از پس كتاب بر آمده است.

________________________________________

يادداشت اول

يادداشت دوم

يادداشت سوم

يادداشت چهارم

يادداشت پنجم

يادداشت ششم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 23:18  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در نشيب، در فراز

من با نگاهم

خورشيد را

به عزاي چشمان منتظر مي‌نشانم

 

 دست‌هايت هرقدر گرم باشند، مرا اميدي به بخشش آن‌ها نيست. دست‌هايم را در باران سرد در جيب‌هاي خالي‌ام مي‌خوابانم؛ يتيم نوازي‌ات را به رخ مردم نكش، بر بام آسمان بنشين و نگاه كن، بالاها راحت‌تر ديده مي‌شوند، همانها پيام صلح و دوستي‌ات را خواهانند. ما كودكان جنوب، هرقدر هم بزرگ باشيم، در شب از پس سياهي‌مان ديده نمي‌شويم، هر قدر چشمانمان برق بزند، نه نوري به چشممان است كه با قطره‌ي باراني زير نور اشتباه شويم، و نه سويي كه جاي ستاره‌اي كه در شبي حتي بي‌كدورت رسد شويم.

باران كه زد از رشته‌هايش بالا آمدم بي اجازه و روي يكي از ابرها نشستم، چند متر آن سوتر به ابري ايستاد و ابر ديگري به او خورد، نور جهان را گرفته بود، صدايي آمد، ابر تكه شده بود، ايستادند به مشاجره، دختري آن سو‌تر از من گريست و باران تمام شهر زير پايمان را بيشتر شست. به راه افتادم، سوي ديگر، ديگري نشسته بود، انگار سال‌هاست كه نيست، حاضران مي‌گفتند باران شب قبل او بود كه بر شهر باريد. سوي من آمدند، آماده بودم، و اعلام كردم، گفتند باران فردا شب از آن توست.

نگاه كردم به شب، پنجره نيم‌باز مانده بود، كاج رو به رويم از هر شاخه آبستن داري بود كه گردن آويز شخصي قرار بود باشد، نام هر شخص را به دارها حلقه كرده بودند، نگاه كردم، اولي من بودم، ... همه من بودم، هر شاخه از خياباني تشكيل شده بود و من از هر پياده رو در حال حركت، كنارم شخصي بود بي هيچ شباهتي به همه‌ي آنها كه مي‌شناختم.

از چشم‌هايم برخواستم، دست‌هايم درجيب‌هايم خوابيده بودند، تو ايستاده بودي و دست‌هايت را سمتم دراز كرده بودي كه «سخت نگير، هرقدر سخت بگيري بيشتر سخت بر تو مي‌گذرد.» و زير لب خواندم «خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد؟» و تو خنديدي، ازدست‌هايت ترسيدم، به ترحم آمده بود، و از پله‌پله‌هايي كه تا ملاقاتي آن كه تو مي‌داني و من ادامه داشت، آمده بود، زير لب گفتم «عشق ما نيازمند رهايي‌ است، نه تصاحب» و تو ديگر نبودي.

ازدست‌هايت هيچ‌خبري نمي‌خواهم. من با چشمانم خورشيد را به عزاي مادران مويه كني خواهم آورد كه فرزندانشان روزي عاشق‌ات بودند. يتيم نوازي‌ات اينجا خريداري ندارد، ما از جنوبيم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 21:0  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان

قرار شد به‌مناسبت روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب در ویژه‌نامه‌ای در هفت‌سنگ، برخی روزها هفت کتاب در حوزه‌های مختلف معرفی کنیم. با موضوع رمان ایرانی شروع ‌کردیم و حالا نوبت رمان خارجی است.

***

رمان‌های ترجمه ... و اصلا ادبیات ترجمه درست مثل اجرای جدید یک تأتر است. یعنی همانقدر نویسنده حق دارد که مترجم محق است.

می‌خواهم فقط رمان‌هایی را بنویسم که خواندمشان و خوشم آمد. رمان‌های با ترجمه‌ی بد آنقدر فراوانند که نگو و نپرس. انصافا پیدا کردن هفت رمان برایم کار خیلی سختی بود، به همین دلیل سال انتشار را به کلی کنار گذاشتم و فقط آن‌ها که خوب بودند و احتمالا در بازار کتاب حضور دارند را آورده‌ام.

۱- خاک غریب / نشر ماهی / نوشته‌ی جومپالاهیری / ترجمه‌ی امیر مهدی حقیقت.
نثری میانه دارد. نه آنقدر سخت و فخیم که هیچ از داستان نفهمی، و نه آنقدر محاوره که اصطلاحات جدید و مد روز را همراه داشته باشد و این تکه‌کلام‌ها را حرف‌های شخصیت‌ها کند. نویسنده‌ی این کتاب جایزه‌ی پولیتزر سال 2000 را گرفته است.

۲- آبروی از دست رفته‌ی کاترینا بلوم / نشر نیلوفر / نوشته‌ی هاینریش بل / ترجمه‌ی حسن نقره‌چی.
نثری مرموز در ابتدای داستان دارد. انگار گزارشی جنایی و رمزگونه دارد، این کتاب را من به این دلیل خواندم که دوست داشتم نثری را پیدا کنم که هیچ راوی‌ای نداشته باشد یا راوی در متن گم شده باشد؛ انتظارم را برآورده کرد.

۳- دلتنگی / نشر افراز / نوشته‌ی آلبرتو موراویا / ترجمه‌ی فرامرز ویسی.
موراویا نویسنده ـ روانشناس خوبی است که در ایران زیاد شناخته شده نیست. همواره باید در داستان‌هایش منتظر روی دیگر شخصیت قصه باشی. این کتاب هم از این قائده مستثنی نیست. توصیه‌ی موکد من این است که اگر زبان ایتالیایی بلد هستید، کتاب‌های او را به زبان اصلی بخوانید، چرا که علاوه بر مسئله‌ی مهم فرهنگ جاری در آن زبان، سانسور‌های عذاب آوری است که در کتاب‌های او صورت می‌گیرد. این سانسورها درست مثل همان گلوله‌ای است که در فیلم‌ها شلیک می‌شود و سرنوشتش نامعلوم می‌ماند.

۴- گزارش یک قتل از پیش اعلام شده / نشر آریابان / نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز / ترجمه‌ی کیومرث پارسای.
نثر مارکز که برای مخاطبان جدی ادبیات آشناست. نویسنده‌ای از آمریکای لاتین که بی‌دلیل نام او همیشه در ذهن من کنار نام ارنست همینگوی است. نمی‌دانم، شاید به این دلیل باشد که هر دو به کوبا علاقه‌ی بی‌حدی داشته و دارند. در معرفی این متن اینقدر بگویم که نویسنده آنقدر رو بازی کرده که شما را گیج می‌کند.

۵- اسپارتاکوس / انتشارات امیرکبیر / نوشته‌ی هوارد فاست / ترجمه‌ی ابراهیم یونسی.
بی شک یونسی یکی از قله‌های ترجمه‌ در صد سال اخیر ایران است. حیف که بیماری‌اش او را کم کار کرده است. اسپارتاکوسی که او ترجمه کرده است لحظات پر فراز و نشیبی برای من ایجاد کرد. من به دوستانی که دوست دارند در آینده نویسندگی را یاد بگیرند بیشتر توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانند و حتی از آن مشق کنند. هرچه باشد ما محمد قاضی، رضا سید حسینی، را در ترجمه داشتیم، که حرفشان حرف بود، و خدا زنده نگهدارد کسانی را مثل نجف دریابندری و ابراهیم یونسی و ابوالحسن نچفی را، که سایه‌شان بالای سر سرکش مترجمان جوان باشد. اسپارتاکوس را بخوانید.

۶- وداع با اسلحه / انتشارات نیلوفر / ارنست همینگوی / ترجمه‌ی نجف دریابندری.
این کتاب در اصل اولین کتابی است که از دریابندری منتشر شده است. اما تاجایی که یادم هست دو یا سه بار تغییراتی پیدا کرده و هربار روان‌تر و آسوده‌تر شده است.
همینگوی زندگی پر فراز و نشیبی داشته و جدیدا احمد کسایی پور کتابی درباره‌ی زندگی‌نامه‌ی او برای نشر هرمس ترجمه کرده است، که توصیه می‌کنم آن را هم بخوانید. همینگوی هم در زندگی خیلی فراز و نشیب داشته و داستان‌هایش تا مقدار زیادی تخیل او از دنیای قابل لمس است.

۷- نان و شراب / نشر زرین / نوشته‌ی اینیاتسیو سیلونه / ترجمه ‌ی محمد قاضی.
در تعریف از این کتاب این را می‌توانم بگویم که قاضی اگرچه خود دنکیشوتش را خیلی دوست داشت؛ اما این کتابش بسیار به نثر معیار نزدیک است؛ و توسط بسیاری از مترجمان به الگوی ترجمه‌های دیگر قرار می‌گیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 22:38  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان ایران

قرار شده است که راجع به هفت رمان کوتاه و مختصر، درست برعکس حوصله‌ای که خواندن رمان می‌طلبد، حرف بزنم.

پیش از این‌که کتاب‌های مد نظرم را بگویم باید به نکته‌ای اشاره کنم؛ موضع من نویسنده‌ی متن درباره‌ی کتاب‌ها به هیچ وجه کتمان نشده و نمی‌شود، اما اگر اکثریت جامعه‌ی ادبی کنونی ایران آن را قبول کرده‌اند برایتان انتخاب کرده‌ام و آورده‌ام و معرفی کرده‌ام، حالا این بماند که به نظر من اکثریت در بیشتر مواقع اشتباه می‌کنند!

۱- پر سر و صداترین رمان امسال منتشر شده را با کمی تأمل می‌توان رمان «دا» معرفی کرد. رمانی که در مدت کوتاهی بارها چاپ شد و نامش چنان سر زبان‌ها افتاد که نویسنده‌ یا نویسندگانش را ـ که اولین کتاب‌شان بود و شاید آخرین آن‌ها هم باشد ـ به تلویزیون کشید و در خبرها آمد که قرار است راجع به آن یا درباره‌ی مسائلی که در آن صحبت به میان آمده فیلم هم ساخته شود.
این اتفاقات هرقدر هم که برای کتاب‌خوانی مفید باشد، آدم بی‌طرف را به فکر فرو می‌برد که نکند تب تند زود بخوابد!
از این حرف‌ها گذشته ـ که نگویند فلانی دارد سیاه انگاری یا سیاه نویسی می‌کند این ابتدای بهار کتاب! ـ بهتر است از کتابخانه این کتاب را بگیرید و بخوانید و اگر دوست داشتید کتاب را داشته باشید بخرید و یکبار دیگر هم بخوانید و نگه دارید. این کتاب را انتشارات سوره مهر منتشر کرده است.

۲- یک کتاب دیگر هم امسال من را متحیر کرد، آن هم «بی‌وتن» رضا امیرخانی است که توسط نشر علم منتشر شد. این کتاب هم در چند ماه بارها چاپ شد و جلسه نقد برایش گرفته شد و خلاصه کلی فروش کرد. امیرخانی که با کتاب «من‌ِ او» به اوج رسیده بود و دل خیلی‌ها را با نوشتن «سفر به سیستان» سوزانده بود ... ـ یکی‌اش خود من، وقتی شنیدم به آن سفر رفته و می‌خواهد خاطره‌ها را بنویسد از چشمم رفتاد، اگرچه بعدا جایی انگار گفته که اگر جرج بوش هم دعوتش بکند برای سفری خاطره نویسی کند، قبول می‌کند! ـ الغرض، می‌گفتم که امیرخانی که با آن رمان متعهد ـ عشقی‌اش (همان من او) خیلی سر زبان‌ها افتاده بود با بی‌وطن حسابی به سر زبان‌ها برگشت و زود با آمدن «دا» دوباره از سر زبان‌ها افتاد.
بعضی‌ها درباره‌ی این کتاب می‌گویند «بیوتن به نوعی ادامه ارمیا است که البته شخصیت‌های حاضر در داستان این نظریه را تقویت می‌کند.»
نثر امیرخانی تا نثر معیار خیلی فاصله دارد اما خوبی‌اش این است که نویسنده‌های جوان، یا علاقه‌مندان نویسندگی را تشویق به نوشتن می‌کند، از این جهت پیشنهاد می‌کنم بخوانید.

۳- یک کتاب اولی دیگر هم دو سالی است سر زبان‌ها افتاده، و از آنجا که ما محدودیتی در سال نشر کتاب‌ها نداریم و فقط در ذهن‌مان دوست داریم کتاب‌های جدید‌تر را معرفی کنیم می‌گوییم که «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری را از دست ندهید.
این کتاب شاید به دلیل روزنامه‌نگار بودن نویسنده‌اش نثری ملموس و قابل فهم برای خواننده‌های امروز داشته و اگرچه در سال 86 منتشر شده است، امسال هنوز در محافل جدی نویسندگی حرفی برای گفتن داشت.
کافه پیانو که توسط نشر چشمه منتشر شد و از طرف بعضی مراکز فرهنگی مثل ناشر اثر پرفروش‌ترین کتاب سال اعلام شد به نظر من از دو کتاب بالایی خواندنی‌تر است.

۴- «اژدها کشان» یوسف علیخانی هم از آن کتاب‌های نسبتا خوب بود که امسال دیدم. این کتاب نامزد هشتمین دوره‌ی جایزه‌ی گلشیری شد و این مسئله آنقدر به دل نویسنده‌اش خوش نشست که در مصاحبه‌اش با یکی از خبرگزاری‌ها ـ ایسنا، مورخ 12 / 11 / 1387 ـ گفت حتی اگر جایزه را نگیرم می‌توانم افتخار کنم.
حالا فکر کنم چاپ سوم آن در نمایشگاه باشد. این کتاب از آن کتاب‌ها بود که بعضی‌ها گفتند بخاطر روزنامه‌نگار بودن نویسنده‌اش اینقدر درباره‌اش صحبت شده، البته بعید نیست و صد البته بی تأثیر نیست این مسئله،‌ ... شما می‌توانید داوران خوبی باشید، بخوانید و ببینید این کتاب که توسط نشر نگاه منتشر شده است ارزش این را داشته که شایسته تقدیر در جایزه جلال آل احمد یا نامزد هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری بشود یا نه!؟

۵- یک اتفاق جالب هم امسال در کتاب سال افتاد که از یاد نرفتی است، آن هم اعلام پیش از موعد برنده‌ی کتاب سال در دو زمینه‌ی شعر و داستان بود. اولی را که ما نمی‌توانیم راجع به آن صحبت کنیم، دومی را اما جا دارد. کتاب دوم نوشته‌ی فیروز زنوزی جلالی بود، به نام «قاعده بازی».
راستش را بخواهید من از این کتاب اصلا خوشم نیامد، هر قدر خواستم نزدیک بشوم به این کتاب نشد، اما خواندم بالاخره.
یاد حرف مجتبی مینوی افتادم که جایی گفته است: کتاب‌های بد را هم باید خواند تا در موضع لزوم بشود کتاب بد را هم شناخت!
این کتاب را که انتشارات علم منتشر کرده بخوانید، شاید یک روزی به کارتان آمد، شاید هم اصلا با من هم‌عقیده نبودید؛ بالاخره کتابی است که جایزه‌ی اول کتاب‌سال اخیر را گرفته!

۶- رمان «پری فراموشی» هم از یک نظر برایم جالب بود. آن هم نظر مدیاکاشیگر راجع به آن... یعنی اصلا آن نظر بود که من را وادار به خواندن این کتاب کرد، کاشیگر گفته بود این رمان یک بلایی سرش آورده، من خواندم تا ببینم این رمان توانایی آن را دارد که بلایی سر من بیاورد یا نه؛ بلایی نیاورد.
پری فراموشی را انتشارات ققنوس منتشر کرده است. من کتاب را بعد از خواندن به اولین شخصی که ابراز علاقه کرد هدیه دادم، اما این دلیل نمی‌شود شما آن را برای خودتان نگه‌داری نکنید؛ هرچه باشد فرشته‌ی احمدی مدت‌ها به عنوان منتقد ادبی نویسندگی کرده است.
ضمیمه‌ی روزنامه‌ی اعتماد ـ شماره ۱۸۶۷صفحه ی ۱۰ ـ در باره‌ی این کتاب نوشته بود : «"پری فراموشی"در ... مدت کوتاه انتشارش با واکنشهای متفاوتی از طرف منتقدان ادبی مواجه شده است. برخی این رمان را در ادامه ی سنت رمان نویسی نویسندگان زن در سال های اخیر می دانند. که البته این بار با فضاهای ذهنی و خیالبافی راوی آمیخته و از این رو اوج و فرود داستان کم رنگ تر شده.موافقان هم ظرافت های نویسنده در آفرینش جهان ذهنی شخصیت‌ها. ارائه ی تصویری تازه از نقش‌های اجتماعی که به صورت کلیشه‌وار در داستان فارسی ارائه می‌شود و همچنین دقت در فضاسازی و اجرا و تعبیرهای شاعرانه را بر شمرده‌اند. به نظر می‌رسد با توجه به انتشار رمان‌هایی از مهسا محبعلی، مرجان شیر محمدی، بلقیس سلیمانی و روح انگیز شریفیان سال ۸۷ فرصت مناسبی برای مطالعه و تخمین وضعیت نویسندگان زن در ادبیات امروز ایران باشد.»

۷- من عاشقیت در پاورقی مهسا محبعلی را خیلی دوست داشتم به همین دلیل با شنیدن خبر انتشار کتاب «نگران نباش» او آن را خواندم. کتاب خوبی بود، همانطور که در همه‌ی متن دیدید اصلا از تکنیک‌های داستانی حرفی نزدم، و هر کدام را گذاشتم سر نقدی که شاید روزی درباره‌شان بنویسم.
اما راجع به این کتاب می‌خواهم بگویم که با محبعلی دیگری رو به رو می‌شوید، اصلا پیش از خواندن این کتاب هرچه از «صدا»، رمان «نفرین خاکستری» یا همین «عاشقیت در پاورقی» به یاد دارید را کنار بگذارید، بعد شروع به خواندن کنید. کتابی صریح و روان است با اصطلاحات امروزی. که همین‌اش هم مرا نگران کرده، چرا که چند صباح دیگر شاید مورد استقبال قرار نگیرد، می‌دانید که اصطلاح‌ها وقتی تعییر می‌کنند بی معنی می‌شوند، این هم باشد برای نقد یا یادداشتی که روی هر کدام از این کتاب‌ها می‌نویسم.
نگران نباش را نشر چشمه منتشر کرده است. 


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:33  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  Die!!



+

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 1:15  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  رقص در مه

دست‌هايت را گرفت، حالا شما دونفر مركز دايره‌اي شده بوديد كه حضار سال‌ها چشم انتظار ديدارتان بودند، آنها سال‌ها منتظر ديدار شخص دوم يكي از شما دونفر بودند، و هيچ‌كدام از جوانتر‌ها هر كدام به بهانه‌اي پا پيش نمي‌گذاشتند كه خودشان را يكي كنار آن ديگري فرض كنند.

از دست‌ها مي‌گفتم، نه؛ بگذار از چشم‌ها بگويم، به چشم‌هايت كه خيره شد، سرش كمي پايين را نگاه مي‌كرد، كمي، تو، بالا را نگاه مي‌كردي؛ دست‌هايش را حلقه كرد، حالا تو مركز يك دايره‌ي ديگر هم بودي، تو هم دست‌هايت را حلقه كردي، و او در حلقه‌اي ديگر متصل به حلقه‌ي خودش احساس امنتيت كرد، چشم‌هايش را بست، سرت را گذاشتي روي سينه‌اش و او شد تكيه‌گاه تو.

هواي محوطه ي بيروني تالار خوب بود، چشم‌هايم را كه باز كردم، روي پله‌هاي استخر نشسته بودم، عكس ماه روي آب افتاده بود و با فاصله‌اي بيست متري از من دايره‌اي تشكيل مي‌شد از او سمت من، يك نفر آن سوي تاريكي استخر سنگي به ماه مي‌انداخت.

حكايت دست‌ها و چشم‌ها جدا نشدني بودند، چشم كه نگاه مي‌كرد، دست‌ها گره مي‌شدند، شما پا عوض مي‌كرديد، چشم‌هايتان كه باز مي‌شد و خيره به هم مي‌شديد، نفس عميق يكي ديگري را كمي دور مي‌كرد، دست‌ها اما مانع جدا شدنتان بود، چرخي مي‌زديد و گوشه‌اي ديگر...

...

ناتمام

18-8-1385

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 10:8  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خدا حافظ آقاي سيد حسيني عزيز

خبر بستري شدن رضا سيد حسيني به دليل كهولت سن برايم نگران كننده بود، او از معدود مانده‌هاي نسلي بود كه دهه‌ي بيست را به خوبي به ياد داشت. دهه‌ي بيست دهه‌اي است كه به نظرم پايه‌‌هاي دهه‌ي شكوفايي ادبي ايران در قرن اخيرـ يعني دهه‌ي چهل و پنجاه ـ در آن ريخته شد. اينها همه را كنار جنگ جهاني دوم و شرايط سياسي ايران آن روزگار بگذاريد، آنوقت خواهيد ديد از چه تجربه‌اي سخن مي‌گويم.

او در نشريه‌هايي مثل سخن، يغما، راهنماي كتاب ترجمه و نوشته‌هاي بسيار مفيدي دارد. هميشه دوست داشتم مجموعه‌اي از خاطرات او منتشر شود. سيد حسيني از آن دسته آدم‌هايي بود كه خيلي دوست  داشتم ببينمشان، مثل فريدون آدميت كه سال گذشته درگذشت.

خبر درگذشت سيد حسيني را امروز عصر از عزيزان هفت‌سنگي‌ام شنيدم و طبيعتا ناراحت شدم. و دلم براي آنها كه زنده‌اند تنگ شد. كساني مثل محمد علي موحد عزيز، نجف دريابندري عزيز، ابراهيم يونسي عزيز، هوشنگ ابتهاج عزيز، دكتر شفيعي كدكني عزيز، ايرج افشار، دكتر علي رواقي بزرگوار ، دكتر حسن كامشاد بزرگوار و  ديگراني كه هر روز از تعددشان كم مي‌شود.

 

 پ.ن: تصوير بالا را از وبلاگ حسن فرهنگي آورده‌ام، البته خودش هم در اصل عكس هست، اما من از تصوير جدايش كردم، بي اجازه‌ي خودش. اميدوارم او زنده و موفق باشد و قلمش روز به روز تواناتر شود. حالا هيچ كدام از اين سه نفر بزرگوار يعني «رادي» و «ابراهيمي» و «سيد حسيني» كنار ادبيات ما نيستند متاسفانه.


____________

سيد حسيني كه بود؟

تصاويري از سيد حسيني

تشييع پيكر سيدحسيني؛ 9 صبح يكشنبه از مقابل تالار وحدت

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 0:38  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هذيان دروغ


مي‌خواهم از پشت ميز بلند شوم و سر رسيدم را ورق بزنم و كارهاي روز شنبه را بنويسم و راه بيفتم، به جانم افتاده اين فكر كه بنويسم يا ننويسم. تلفنم زنگ مي‌خورد، همكار اتاق رو به رويي است، يك حياط فاصله داريم، كارهاي من مانده براي شنبه، كارهايي كه شنبه‌ي قبل بايد تحويل داده مي‌شد. قطع مي‌كنم.

خنده‌ام مي‌گيرد از آدم‌هاي اطراف دور يا نزديك، چه فرق مي‌كند؟ آدم نزديك هم مگر هست؟ آدم‌ها در نزديك‌ترين زمان ممكن مي‌توانند دورترين‌ها به همديگر باشند، كه هستند، و اصلا همين باور شده كه من به هيچ وجه ممكن نمي‌توانم دو نفر ادمي‌زاد وقتي با هم يا براي هم حرف مي‌زنند راست مي‌گويند، اصلا مگر حرف راستي هم براي زدن مانده؟

از خيابان رد شدم، نيسان آبي، با شتاب به سمتم آمد، باران همه‌ي چاله‌ها را همسطح زمين كرده بود، نيسان همه‌ي آب چاله‌ها را روي من خالي كرد، داشت سرريز مي‌كرد، اگر او اينكار را نمي‌كرد...

ياد حرف‌ها افتادم. سرم را به رسم فراموشي موضعي تكان دادم، اين را كسي نمي‌داند، وقتي چيزي به ذهنم خطور كند، و دوستش نداشته باشم، يا حوصله‌اش را نداشته باشم، سرم مثل نمكداني مي‌شود كه با يك تكان بايد همه‌ي نمك‌هايي كه روي زخم مي‌ريزند خالي شوند، سرم را تكاندم،  پلير را روشن كردم. صدايش را زياد كردم، و فقط به چراغ‌هاي راهنما نگاه كردم، نيسان اول به خاطره نپيوسته، دو نيسان ديگر از خجالتم در آمدند. به اين فكر كردم كه چاله‌ها مي‌توانند راست بگويند، فقط شفاف‌سازي‌شان كمي قهوه‌اي است انگار!

سه ساعت بعد رسيدم خانه، باران ادامه داشت.

خنده هنوز روي لبانم بود از حرف‌هايي كه بالاخره ـ حتي اگر گوشي بهشان نسپارم ـ شنيده مي‌شوند، قول‌ها، ناراحتي‌ها، خنده‌ها، نگاه‌ها، صدا‌هاي بلند و كوتاه، چقدر آدم‌ها مي‌توانند دروغ باشند؟ حتي امكان دارد نباشند، و جهان خطاي ديد مختصري باشد...

حسين آمد به نگاهم. حتما او بيشتر از من راجع به اين چيزها فكر كرده و نظريه مي‌داند، اما من نظريه‌اي را قبول ندارم كه او بخواهد بگويد، حتما هم مي‌داند اين اخلاقم را، و نمي‌گويد، خوب است... نگفتن خيلي خوب است.

چشم‌هايم مي‌سوزد، ياد سه نفر را به ذهنم دعوت مي‌كنم، در خيالم به اولي يك شاخه رز سفيد با رگه‌هاي ظريف سرمه‌اي مي‌دهم، به دومي يك شاخه ياس و به سومي... نمي‌دانم، دوست دارم براي اين سومي يك نفر را دعوت كنم تا رو به رويش بنشيند، او را به گل چه‌كار؟ البته بد نيست كه اولي را هم 21 همين‌ماه دعوت كنم رويان، كنار همان ساحلي كه او مي‌داند و من، و دومي را هم به يك پياده روي باراني،‌ همراه با عكس‌هايي كه قرار مي‌گذاريم هيچ‌وقت نگيريمشان. و سومي ... باز هم يك نفر را كه چشم در چشم شود.

مي‌خندم، چشم‌هايم را روي هم مي‌گذارم، دروغ‌هايم را مي‌شمرم، هم آنهايي را كه شنيدم، هم آنهايي كه گفتم، ... به نتيجه نمي‌رسم، ياد آن داستان كتاب سوم مثنوي مي‌افتم، كلي مي‌گويم، همه‌ي روزم، او مي‌گفت همه‌ي صندوق.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 23:44  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مثل بارون روي شيشه

براي

شفق متولي

 

جهان اتفاقي است همواره در شرف وقوع، نيت كن و به فال نيك بگير. و دل به صدايي تازه، خوش نكن؛ كه صدايي براي تو و من و امثال ما اميدي نو در بر نخواهد داشت. مرا و افق‌ها را نگاه نكن، به گام‌هاي كوتاه نگاه كن تا  نه چون من و امثال من،  تو درست گام برداري و ناگهان نبيني 8 سال تمام فقط فكر كرده‌اي به راه رفتن و گام‌هايي كه برداشته‌اي همه در باتلاقي بوده كه تا گردن امروز تو را در خود دارد.

من اگر مرد افق‌هاي دور شدم، به نگاه تو و افق‌هاي دور است كه اينطور مي‌نمايم؛ اگرنه بسيار كسان هستند و مي‌دانمشان كه اعتفادي ديگردارند، آنها مي‌گويند «احمق سر به هوايي است، سرخورده از احساسات نوجواني؛ بي‌سوادي است در پوسته‌ي كتاب‌ها و كاغذ‌ها، كه اگر شسته شود مغز كرم‌ خورده‌اي بيش نيست». تو خوب مي‌داني كه گام‌هاي كوتاه فرصت نفس عميق مي‌دهند، سرعت من باعث شده كه هيچ‌وقت لذت نفس عميق را نكشم.

من اگر نمي‌گويم، و شاكياني دارم، گوشي ندارم، درد اين كه كساني فكر كنند گوشي براي تو مي‌توانند باشند و نباشند، بيشتر از لب به دهان گرفتن و نگفتن است، پس من نمي‌گويم. اما تو اين رويه را براي خود پيشه نكن. _ هرچند مي‌دانم كه تو هم كارت از كار گذشته. _ اما از اين كمترين بشنو و بگو.

من حسودي مي‌كنم، من داوطلبم كه حسودي كنم به آن حرف‌ها و بيدار نشستن‌ها كنار تخت و سكوت را شمردن، درست زماني كه بايد هياهويي باشد بي‌وقفه، براي تو. من حسودي مي‌كنم به اشك‌هايي كه راهشان را گم مي‌كنند و از چشم سرازير نمي‌شوند و تو را پشت خنده‌اي پنهان مي‌كنند، چشم گذاشته‌اي و تا چند مي‌خواهي بشماري؟ مي‌خواهي آسمان را تا كجا بالا ببري؟ مي‌خواهي باران را از كجا به زمين معرفي كني؟ مي‌داني هرچه جسم از بالاتر رها شود با شتاب بيشتري به زمين نزديك مي‌شود؟ من توابع رياضي و فيزيكي‌اش را نمي‌دانم، سالهاست با مهندسي فاصله دارم، ... اما با حسودي به هيچ وجه فاصله نگرفته‌ام...

تماس‌ها از طريق تلفن و اينترنت و عكس و هر وسيله‌ي ارتباطي ديگر برقرار نمي‌شوند، تو بايد اين را خوب بداني، و تنهايي‌ها از گوشه‌اي كز كرده در دلي زنگ زده؛ تمام تماس‌ها از زماني آغاز مي‌شوند كه نگاهي گره مي‌خورد، و حتي براي يك‌بار آن اتفاق عظيم مي‌افتد؛ درست آن لحظه است كه هر كس اين نگاه را هرگوشه‌اي از جهان تجريه كرده باشد، به ياد همه‌ي مشابهان خود مي‌افتد و تماس برقرار شده است، باور كن به همين راحتي، شك نكن. وسايل ارتباطي همه بهانه‌اند، همانقدر مفيد كه مضر.

من از تو توقع دارم جهان را در دست بگيري، روزگار اكنون به شماره افتاده است...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 23:37  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نادر؛ سرودخوان‌ِ سه ديدار


منتقدانِ پشت عنوان «روشنفكر»ي پنهان شده‌ي نادر ابراهيمي به دليل دو كتاب و پايان بندي رمان بلند «آتش بدون دود» قصد دارند او را از صحنه‌ي نويسندگي ايران كنار بگذارند. از طرف رو به رو هم عده‌اي هستند كه قصد دارند به دليل اين دو كتاب، نادر ابراهيمي را انساني باب ميل جناح سياسي خودشان كرده و مثل خيلي چيزهاي ديگر تفكر او را هم مصادره كنند. آن دو كتاب «با سرودخوان جنگ در خطه‌ي نام و ننگ» و «سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آيد» است.

با سرود خوان جنگ در خطه‌ي نام و ننگ سفرنامه‌ي نادر از جنگ و جبهه است، سه ديدار هم رماني است بر اساس زندگي امام خميني.

هر بار كه كساني راجع به اين دو كتاب صحبت مي‌كنند يا تنه‌اي به اين دو كتاب ابراهيمي مي‌زنند دوست دارم يك بار ديگر آن‌ها را بخوانم، اما متأسفانه هر بار به دليلي نمي‌شود. نگاهي به يادداشت‌هايم از اين دو كتاب مي‌اندازم و به فكر مي‌روم كه چرا اين دو كتاب و آن پايان بندي به چشم بعضي‌ها گُل مي‌آيد و به چشم بعضي خارِ گُل!

من اين دو كتاب را و آن پايان بندي را  طبيعي مي‌دانم، ابراهيمي حدود 5 دهه در ايران نويسندگي كرده است، حدود يك پنجم ازاين 5 دهه در جنگ ميان ايران و عراق ـ با آن پشتوانه‌ي اروپايي‌اش ـ گذشته، و يك نويسنده يك كتاب صد و خرده‌اي صفحه‌اي از آن نوشته است.

از طرف ديگر، اين نويسنده در زماني زندگي كرده كه شخصيتي به نام روح الله موسوي خميني در جامعه جرياني را سردمدار شده كه 2537 سال شاهنشاهي را برانداخته. (من در اين متن به جريانان اين اتفاق و حتي عقيده‌ي خودم در اين باره كاري ندارم) نويسنده هم يك كتاب را پيش از آن پيروزي راجع به يكي از تأثيرگذاران آن ـ كه امام خميني باشد ـ پي ريزي و بعد شروع به نوشتن كرده، كه در زمان انتشارش مخالفاني از جهت دوست داران امام خميني هم داشته، و نويسنده در مصاحبه‌اي اين نكته را مي‌گويد كه داستان مي‌نويسد، نه تاريخ؛ كه عين واقعيت باشد. و ادامه مي‌دهد كه درباره‌ي حقيقت‌هاي آن همسر امام و نوه‌ي امام اطلاع دارند، و همين مرا بس.

درباره‌ي آن پايان بندي، در كتاب بلند آتش بدون دود هم نكته‌اي هست؛ به نظر من كشته شدن مارال پيش از پيروزي انقلاب و پس از سرقت از بانك با توجه به زبان تمثيل گونه‌ي ابراهيمي اهميت بسيار زيادي دارد.

به احتمال خيلي زياد امسال نمايشگاه كتاب تهران، بعد از سالها هر سه‌ي اين كتاب‌ها را داشته باشد، نشر اطلاعات با سرودخوان جنگ در خطه‌ي نام و ننگ، انتشارات حوزه‌ي هنري سه ديدار و انتشارات روزبهان آتش بدون دود را قول داده‌اند به نمايشگاه كتاب برسانند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 0:40  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حكايت آن سپيديِ چشم

مردي را زني بود و بر آن زنْ عاشق بود؛ و يك چشم‌ِ آن زن سپيد بود؛ و شوي را از آن عيب‌ْ خبر نبود.

چون روزگار برآمد و مردْ مُرادِ خويش بسيار از آن زن بيافت و عشق‌ْ كم گشت، سپيدي بديد.

زن را گفت : آن سپيديْ در چشم تو از كِي پديد آمد؟

گف :‌ از آن زمان كه محبّت ما در دل تو نقصان گرفت.

 

 

□□□

فضا سازي

 

مستمّلي بخاري، فضاي داستان خود را در همان جمله‌ي نخستين (يا بخش اول حكايت از حكايت سه بخشي) ساخته است : فضاي عاشقانه‌ي در مخاطره، يا فضاي اُنس‌ِ اضطراب آميز؛ فضايي كه در آن، عشق، يا نوعي خواستن، راه‌ِ «ديد» را بسته است و عاشق را به «بي خبري» كشانده است؛ فضايي كه در آن، يك عاشق بي خبر، در هيچ چيز، عيب و نقصاني نمي‌بيند، و حق دارد كه نبيند.

با توجه به عبارتِ «شوي را از آن عيب خبري نبود»، خواننده، هدايت مي‌شود به سوي احساسي از فاجعه. خبري خواهد شد. غصه‌يي در راه است.

جمله‌ يا «پاراه‌ْ گفت‌ِ» نخستين داستان، ضمن فضا سازي، يك مجموعه اطلاعات لازم مقدماتي نيز به مخاطب مي‌دهد :

الف ـ حكايت، دو شخصيتي است.

ب ـ رابطه‌ي اين دو شخصيت، همسري‌ست، و نيز عاشقانه و سرشار از شيفتگي.

پ ـ سازه‌ي حركت دهنده به ماجرا يعني سازه‌يي كه بايد محور‌ِ ماجرا واقع شود و حادثه را بسازد، سپيدي‌ِ چشم‌ِ‌ زن است.

ت ـ شوهر، در بندِ عشق‌ِ تني، بي خود از خويشتن است.

ث ـ موضوع حكايت،‌تخريب يك عشق‌ِ جسماني‌ست به سيله‌ي سازه يا عاملي مشخص و يگانه.

 

□□□

 

 

 

تاريخ تحليلي پنج‌هزار سال ادبيات داستاني ايران

صوفيانه‌ها و عارفانه‌ها

نادر ابراهيمي

بخش اول

(از آغاز تصوف تا حمله‌ي غُز‌ه

همراه با دويست نمونه‌ي منتخب و تحليل آنها)

صفحه‌ي 339-340

بخش ششم- منتخب حكاياتِ «شرح تَعرّفِ » بُخاري

 

 

پ.ن : بخش‌هاي تحليل محتوايي و تحليل جامعه شناختي نيز نادر ابراهيمي بر اين داستان نوشته است كه در اين متن نقل نشده است.

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 22:42  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com