«قرار كه ميگذاشتيم باران ميگرفت»؛ اين را كه ميگويم شنونده ميگويد
«از آن تابستان پر باران سخن ميگويي؟»؛ متعجب نگاهش ميكنم با سر جوابش را ميدهم،
زود از جمع خارج ميشوم و فكر ميكنم «چقدر مگر ميشود بارانهاي
آن سال تابستان كه همه يادشان است؟» اولين تاكسي كه مقصدم را ميفهمد ميايستد و
سوار ميشوم.
مسير طولانيترين سفر درون شهري است، اما اگر پياده بروم كمترين زمان پياده رويهايم است، دوست ندارم رسيدن به مقصد عيني شود، زير لب زمزمه ميكنم «مقصد بهانه است»؛ راننده ميپرسد «با من بوديد آقا؟» جوابم منفي است، نوار كاست لب ضبط را با كمترين فشار به داخل هل ميدهد، نوار گير ميكند، بيرون ميآورد نوارش را و دو سه بار داخلش را فوت ميكند و يكي دوبار هم روي پايش ميزند و دوباره هل ميدهد داخل، صدايش در ميآيد «وقتشه ... وقتشه رفتن، وقتشه، وقتشه از تو گذشتن وقتشه،...» باران ميگيرد، راننده ميگويد «آقا! بدجور توي فكري! بيا بيرون» دو سه قطره باران روي شيشه مينشيند، همصدا با خوانندهاي كه صدايش ميآيد ميگويم «ميمونم زير هجوم سنگي آوار كينه...» بعد هم ادامه ميدهم «چه بايد بكنم؟»
پاكت سيگارش را از جلوي شيشه بالاي فرمان بر ميدارد سمت من ميگيرد و تعارف ميكند، ميگويم «نميكشم» و تعجب ميكند، اجازه ميگيرد كه يك نخ براي خودش روشن كند، با بي ميلي ميگويم هر طور راحت است... نميكشد، ميگويد «آقا اينقدر توي خودت نباش» ترافيك كمي روان ميشود، اولين دست انداز جدي در داشبردش را باز ميكند روي پايم، كتاب كوچك تئوريهاي تربيتي صمد بهرنگي كه فكر كنم بعد از انقلاب چاپ نشده بيرون ميافتد، به همراه يك جلد سنگي برگوري جلال آل احمد، متعجب نگاه ميكنم و در داشتبرد را ميبندم. عذر خواهي ميكند، و ميپرسم «صمد ميخواني؟» ميگويد «ميشناسياش؟» ميگويم «دوستش دارم» بخشي از اولدوز و عروسك سخنگو را ميخواند. باران تندتر شده است.
به چهارراه ميرسيم، پياده ميشوم. باران آنقدر شديد شده كه كيف نوربين به كلي خيس است و ميترسم بيش از اين اگر خيس شود به نوربين آسيب برسد؛ قدمهايم را تندتر بر ميدارم و سعي ميكنم از سمتي حركت كنم كه باران كمتري به كيف بخورد. سايهاي از پشت سر نزديك ميشود و ميگويد «چقدر قدمهايت تند شده، باران ميآيد سر ميخورم، بايست...» سمت صدا ميچرخم، ميگويد «اندازهي همهي اين سالها دارد باران ميآيد، چند روز است؟» تاريك است هوا، نميبينماش، عينكم غرق آب است، ديدن سختتر شده، ميگويد «سال و روز و ماهش كه مهم نيست... چتر هم كه هنوز نداري...» فكر ميكنم اشتباه گرفتهام، يا شايد اشتباه گرفته باشد، بر ميگردم كه بروم. صداي پا تندتر ميشود پشت سرم؛ ميگويد «قرار كه ميگذاشتيم باران ميگرفت، يادت هست؟» ميايستم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
حوصله نداشتم، چشمهايم را بستم و دستهايم را گذاشتم روي هم و پيشانيام را گذاشتم روي آنها روي ميز، چشمم را كه باز كردم نيمساعت گذشته بود، صفحهي موبايل روشن شد و نام دوستي را بر آن ديدم، بي درنگ برداشتم. سلام و احوالپرسي كه طبيعي بود، سعدي خواند. خيلي از غزلهايي كه دوست داشتم را شنيدم دوباره، وسطهاي خواندنهايش حوصلهي حضور در محل كار اول رفت و آمادهي رفتن به محل كار بعد شدم.
تمام مسير را خواند، و گاهي جويا شد كه چرا هيچ نميگويم؛ جوابي نداشتم كه به او بدهم، فقط در دلم ميگفتم «جايي كه سعدي بگويد چه جاي سعيد؟» و دوباره ميخواند. خواستم يك غزل از سعدي را كه دوست دارم بخواند، خواند : بكن چندان كه خواهي جور بر من / كه دستت بر نميدارم ز دامن / چنان مرغ دلم را صيد كردي / كه بازش دل نميخواهد نشيمن / اگر داني كه در زنجير زلفش / گرفتار است، در پايش ميفكن / ..../ تو را خود هركه بيند دوست دارد / گناهي نيست بر سعدي معين.
... و انصافا خوب خواند، به محل كار بعدي رسيدم، مناسبات كاري هيچ وقت موافق ميل نيست، مجبور به خداحافظي بودم و ناراحت از تمام شدن زماني ديگر... قطع كرديم، كمي ايستادم، زير لب خواندم : همهي عمر همان بود كه با دوست به سر شد...
همين الان كه مشغول نوشتن هستم رسيدم خانه، به سعدي تفال زدم، آمد : گر غصهي روزگار گويم / بس قصهي بيشمار گويم / يك عمر هزار سال بايد / تا من يكي از هزار گويم / چشمم به زبان حال گويد / ني آنكه به اختيار گويم ...
شاهدش را نگاه كردم: بكن چندان كه خواهي جور بر من...
پ.ن : اين را هم ببينيد
5و7دقيقه
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با اجازهي استاد حميد محمدي محمدي
حميد محمدي محمدي يادداشتي نوشته كه من بعد خواندن آن از نوشتن اين يادداشت شرمنده شدهام.
يادداشت حميد مرا به فكر فرو برد و اتفاقاتي را به خاطرم
آورد. بعد از پيشرفت نسبيام در كاري كه امروز انجام ميدهم و فاصله گرفتنام از
دنياي مطبوعات، بسياري از كساني كه دبيري و سردبيري مجموعههايي كه روزي برايشان
نوشتهام را ميكردند، مدعي شدند كه آنها مرا راهنمايي كردهاند تا به اين سمت و
سو كشيده شوم و مثلا با شناختنامهي نادر ابراهيمي كاري ماناتر از نوشتن براي
مطبوعات انجام دهم؛ به جز همين حميد محمدي محمدي، كه اتفاقا هميشه در طول همكاري و
رفاقتام با او اجازه داده است اشتباه كنم و عبرت بگيرم و دوباره از نو آغاز كنم، و
حالا ميفهمم كه همين اتفاق منجر به اين شد كه من آنقدر جلو بروم و زمين بخورم تا
بتوانم بلند شوم. او با رفتارش براي من حاشيهي امنيت ساخت، درست مثل پدري كه هواي
كودكش را دارد تا موقع راه افتادن زمين نخورد و اگر خورد زود به آغوش بگيردش و
اشكش را پاك كند و تشويقش كند كه دوباره از نو آغاز كند. من با افتخار ميگويم كه خيلي
خوش شانس بودهام كه تا امروز حميد محمدي محمدي، خانوادهي نادر ابراهيمي، اكبر
رادي و محمد زهرايي كساني بودهاند كه پاي اشتباهات من ايستادهاند و دستم را
گرفتهاند تا شايد روزي راه رفتن ياد بگيرم. من اين عزيزانم را هيچ لحظهاي از نظر
دور نميكنم.
همين او بود كه حرفهاي من دربارهي نادر را ميشنيد و در سردبيري مجلهي هفتسنگ براي ويژهنامهي نادر ياريام ميكرد، درست زماني كه بسياري از مدعيان دوستي با من و استادي من ميگفتند «خودت را سر كار گذاشتهاي» كاري كن كه حداقل يكبار ديگر وقتي يادش ميافتي از خودت خجالت نكشي.
هرچند كه من كمترين و كوچكترين شاگرد او بودهام و هستم و هميشه او و خانوادهي خوبش را دوست ميدارم. حميد محمدي محمدي از آن دسته استاداني است كه شاگردانش هرچه بنويسند مديون او هستند و حضورش در هر مجموعهي فرهنگي غنيمت است، و به نظر من هنوز به آنچه استحقاقش را دارد نرسيده است، او اهل جنجال نيست.
مقابل حميد محمدي محمدي عزيز تعظيم ميكنم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پر ميكشند شانه به شانه پرندهها
گم ميشوند در دل خورشيد دور دست
يادش بخير ساحل پر موج، ... خندهها
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شش - هفت سال است كه «من با خودم» هستم
عيبجويانم حكايت پيش جانان گفتهاند
من خود اين پيدا همي گويم كه پنهان گفتهاند
...
پيش از اين گويند سعدي دوست ميدارد تو را
بيش از آنت دوست ميدارم كه ايشان گفتهاند
حالا درست دو هزار و صد و نود و يكمين روزي است كه شما مرا در دنياي مجازي ميشناسيد، يعني شايد خيليهايتان كمتر باشد كه مرا شناختهايد اما من پايم را بيستم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و دو به اين خاك گذاشتم و شدم يك وبلاگ نويس سرگردان، هربار هم كه پرسيدند تو با كي آمدي اينجا؟ كمي فكر كردم و بعد به خودم تكرار كردم و بعد دو سه بار بلند گفتم با خودم. اين شد كه من با خودم شدم و حالا دوهزار و صد و نود و يك روز از آن روز ميگذرد.
حميد حسن پور مرا به دنياي مجازي وبلاگ نويسها معرفي كرد، اگرنه من بچه نيمه درسخوان رشتهي صنايع شيميايي كه با رتبهي 30 وارد دانشگاه شده بودم را چه به نوشتن؟ پيش از اين رابطهي من با ادبيات اينقدر بود كه من يك بچهي پيگير شعر و شاعري بودم كه صبح تا شب از اين جلسه شعر به آن جلسهي شعر ميرفتم.
آن روز كه من وبلاگ دار شدم براي انتخاب اسم وبلاگم به دوستي زنگ زدم كه اتفاقا بعد از اين همه سال امسال عيد 5 روز را با هم نفس به نفس زندگي كرديم، و گفتم ميخواهم اسمش را تو انتخاب كني، خنديد و گفت : چطور من؟ گفتم : خب دوستت دارم، دوست دارم تو بگويي. كمي فكر كرد، گفتم : ميخواهي بگويم من با تو؟ گفت : نه، اينطوري هر كسي فكر ميكند تو با او هستي. گفتم : خب، پس چي؟ گفت : با خودت باش، من كه با تو هستم، نيازي به جار زدن نيست كه، هست؟ گفتم : نه، درست ميگويي، من با خودم هستم، تو با من هميشه هستي. و اين شد كه من با خودم شدم و بعد از مدتي او رفت كه رفت كه رفت كه امسال دوباره 5 روز ما با هم بشويم.
حرفهاي ديگر هم هست از او، اما ... بالاخره شد ديگر، و بعد از مدتي به يك وبلاگ اكتفا نكردم و وبلاگهاي مختلفي را براي نوشتن امتحان كردم، كه بعضيهايشان را اصلا يادم نميآيد. از ميان آنها نه وبلاگ را بيشتر دوست دارم حالا بعد از اين شش يا هفت سال من، هفتصد و هشتاد و سه مطلب را در اين نه وبلاگ منتشر كردهام. مطالبي كه گاهي خودم نوشتهامشان و يا گاهي مطلب خوب دوستان و آشنايان، اعم از شعر يا هر چيز ديگري را، بازنشر كردهام. از اين نه وبلاگ ششتايشان را ديگر نخواهم نوشت و سهتا را هنوز مينويسم. سهتايي كه مينويسم عبارتند از من با خودم ، به دليل چشمهايش و وبلاگ نادر ابراهيمي. آنهايي كه نمينويسم عبارتند از من با خودم در پرشين بلاگ، فريمهاي من، پايين، پاييني، بوي سيب و عيدانه. يك فتوبلاگ هم دارم كه در آن عكسهايم را ميگذارم.
در اين مدت كساني را كه فكر كردم نوشتههايشان به درد ميخورد به اين خاك مجازي معرفي كردم. اسمي ازشان نميآورم چرا كه بعضيهايشان حالا آنقدر مدعي هستند كه من را جزو شاگردان كوچك خودشان هم نميدانند و تعداديشان نتوانستند با مخاطب كنار بيايند و رفتند يا قصد رفتن دارند. بعضيها هم كه هستند و شايد بشناسيد...
نامي هم به اين دنيا ـ چه حقيقي و چه مجازياش ـ اضافه كردهام، و به دليل چشمهايش را به همان دليل مينويسم؛ اين نام بهارخند است؛ او براي من شخصي است با نامي معين، نيمههاي بهار به دنيا آمده و ياد خندههايش آسماني است برايم(پنج روز نوروز امسال چه آسماني داشتم).
در اين سالها انصافا اتفاقات مهم زندگيام يكي يكي از دنياي اتفاقستان به خاك مجازي و حقيقي چنان اتفادند كه من امروز اينطور كه ميبينيد با خودم شدهام، آشنايي بيشترم با دوستان هفتسنگ، آشناييام با عزيزان خوب موازي، همكاري با سايت مولانا جلال الدين محمد ايراني، همكاري با مجلهي شهرزاد، همكاري با سايت سيد علي كاشفي خوانساري، راه اندازي سايت نادر ابراهيمي، و از تمامي اينها مهمتر ويژهنامهي نادر ابراهيمي در هفت سنگ را هيچ وقت از ياد نخواهم برد، از نوشتن در همين وبلاگ بود كه در روزنامهها و نشريات براي نوشتن پذيرفته شدم، نمايشگاههاي كتاب را يكي يكي زير و رو كردم با رفتنها و آمدنهايم به عنوان يادداشت نويس و خبرنگار شش هفت سال كه سيصد و شصت و پنج حسرت به سيصد و شصت و پنج حسرت بعدي گره خورده است تا امروز، كه از ياد رفتني نيستند، همهي آن دقايق، ساعتها، روزها و ماهها حالا زندگيام شدهاند و شبانه روزم، همهي نفسهايم و اكسيژني كه هر دم در سلولهايم حس ميكنم.
با گذشت اين شش ـ هفت سال و تغييراتي كه كردهام وظيفهي خودم ميدانم از چند نفر تشكر ويژه كنم، چرا كه با همراهيهايشان دلگرميام دادند آنقدر كه بعضي اوقات دلم بد سوخت(!) از دستشان، اميدوارم دلم را باز هم گرم كنند با نگاهشان، محبتشان و ياريشان، و در تمام مراحل زندگي پيروز و موفق باشند، اين افراد در اين هفت سال هر كدام به نوبهي خود نقش مهمي در زندگي من در دنياي مجازي ـ و بعضيهايشان در دنياي حقيقي ـ داشتهاند؛ خوبان عبارتند از : سوده نصيري كاشاني، مهديه حاج بابايي، امير اسماعيلي، نادر ابراهيمي، اكبر رادي، فرزانه منصوري، مسعود كرمي، كيانوش الطافي، حميد محمدي محمدي، محمد مهدي مولايي، حسين بركتي، مجيد عزيزي و زينب رزاقي كاشاني.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
به مناسبت پنجاه و هشتمین سالمرگ مردی که "هدایت" بود
صادق هدايت ـ تولد : 28 بهمن ماه 1281 مرگ : 19 فروردين ماه 1330
ديدهي منصف اگر به ادبيات داستاني ايران نگاه كند، نميتواند به راحتي از كنار نام صادق هدایت بگذرد. او در تحول نثر فارسي موثر بود و از جمله پيشروان پهلويداني معاصر نيز بود. بحث دربارهي آثار او فرصتي زياد ميخواهد، ولي بايد گفت هدايت به حق يكي از با ارزشترين نويسندگان معاصر ما بود. در زير بخش كوتاهي از خاطرهاي كه محمدپروين گنابادي از دهخدا و هدايت دارد را ميآورم تا در پنجاه و هشتمين سالروز مرگ او يادي از اين مرد تآثيرگذار بر ادبيات ايران كرده باشيم.
محمد پروین گنابادی نوشته است : به ياددارم كه دهخدا به صادق بسيار علاقهمند بود و او را نويسندهاي توانا و هنرمندي شايسته و رادمردي شريف ميدانست و با اين كه بر حسب ويژگيهايي كه در تنظيم لغتنامهي خود به كار ميبرد، قرار بود كه شرح حال نامداران و شخصيتهاي معاصر، هرچند جنبهي جهاني داشته باشند، تا هنگامي كه در قيد حياتاند، نوشته نشود تا بر حسب بغض خصوصي و شخصي حمل نشود؛ هنگامي كه حرف «ص» را سيد جعفر شهيدي تنظيم ميكرد، روزي نزد دهخدا آمد و گفت : شما دستور داده بوديد شرح حال صادق هدايت را بنويسم، اكنون نزديك است به رديف او برسيم، بفرماييد از چه منابعي بايد در نوشتن شرح حال وي استفاده كرد؟ دهخدا گفت : بهتر است كه از خود صادق خواهش كنيم شرح مختصري به قلم خودش بنويسد. و سپس رو به من كرد و گفت : تو صادق را ميبيني؟ گفتم : آري. گفت : از قول من به او بگو تا به قلم خودش شرح حالي بنويسد و، چون مدتي است خودش را هم نديدهام، سري به من بزند. گفتم : من ميتوانم صادق را وادار كنم كه به اينجا بيايد، اما دربارهي شرح حالي به قلم خودش ترديد دارم كه چنين پيشنهادي را بپذيرد. روز بعد، در كافه فردوس صادق را ديدم و، چون به اخلاق او آشنايي داشتم گفتم : دهخدا حا تو را ميپرسيد و ميگفت : دلم براي صادق تن شده است. سري تكان داد و گفت :من هم مدتي است او را نديدهام، اين روزها به منزلش ميآيم. و از قضا فرداي آن روز پيش از ظهر نزد دهخدا آمد و به قول خودش پس از چاقسلامتي، دهخدا شرحي دربارهي علاقهي خود به صادق بيان كرد و به ويژه ياد آور شد: من ازمعاصراني كه در قيد حياتاند تنها ميخواهم شرح حال تو را آن هم به قلم خودت در لغتنامه بياورم و بنا بر اين انتآر دارم اين خواهش مرا بپذيري و به ميل خودت شرح حالي بنويسي. صادق به همان شيوهي هميشگي خندهاي سر داد و گفت : زكي، شرح حال من، ولش. دهخدا با اصرار گفت : صادق حان، شوخي را ول كن و شرح حالي بنويس. اما پاسخ صادق، پس از چندين بار خواهش و تمنا، همان خندهي مسخره آميز و زكي و ولش بود و به هيچ وجه حاضر نشد چنين چيزي بنويسد، تا سر انجام دهخدا از منابع ديگر و اطلاعات خود شرح حال او را نوشت؛ و ضمن آن از هدايت چنين ياد كرده است : صادق هدايت نابغهاي از نوابغ جهاني است و به تازگي فرانسويان به عظمت مقام وي پيبرده و ميتوان گفت كه در آن مملكت كمتر كسي از اهل ادب هست كه با نظر تحسين و اعجاب در اين داهيهي ايراني بنگرد و به بزرگي فكر و روح او اعتراف نكند.
ناگفته نماند كه اين سخنان تنها در چاپ اول لغتنامهي دهخدا به چشم ميخورد. آمدن هدايت به منزل دهخدا در اوايل سال 1329 بود كه چند ماه بعد از آن هدايت به پاريس رفت و از قضا شرح حال وي در لغتنامه هنگامي چاپ شد كه صادق در آنجا انتحار كرده بود.
*
لازم به ذكر است كه زندگينامهي صادق هدايت در جلد 11 صفحهي 14786 لغتنامهي دهخدا آمده است، و بهجز قسمت بولدنوشته شدهي اين متن باقي آن با چاپ اول اين لغتنامه مطابقت دارد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پیش از متن : نوخسروانی خیلی نوپاست باید خیلی ساده و آرام مثل کودک با او برخورد کرد تا درست تربیت شود... کاش آدم های مدعی بدانند.
تا آخر دنياي آدمها پريديم
دلتنگ چشماني كه نوميدند از عشق
ما يك نفر را مثل خود عاشق نديديم
۱۵/۱/۱۳۸۸
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
تو گفتي گل در آيد من ميآيم
گل عالم تموم شد، كي ميآيي؟
بخند ديگر، اينطور چشم پايين انداختن و نگاه نكردنت چه معني ميتواند داشته باشد؟ بخند. دستهايم را ببين، از ابتداي ديدار اينبارمان مانده به اين كه دستهايت ميگيردشان يا نه، آخر چطور شده، بگو... لب از لب باز نكردن كه دردي را دوا نميكند، ميدانم كه لب از لب باز كردن هم كاري نميكند، اما باور كن كه بهتر است، ... يعني اين كه حرف تو است، خب بگو ديگر.
نه، نخند، دوست ندارم به چشمهايت كه نگاه ميكنم، حرفي مانده باشد اما به لبهايت كه نگاه ميكنم هلالي خندان باشد. دلت را كجاست؟ ... آ... از ته دلت بخند، آن خنده است كه حتي اگر كم باشد به دل مينشيند، حتي اگر يك لبخند باشد، سفر كه اين حرفها را ندارد، من دوست ندارم بروي اما اگر ميخواهي بروي ... ناراحتيات از اين نبايد باشد كه من ميگويم نرو، برو. و از كودكاني كه دوست داري عكاسي كن.
فقط پيش از رفتنت يك خواهشم را اجابت كن، يك باران صبر كن، باران كه آمد، يكبار ديگر به من زنگ بزن، با من قرار بگذار، باهم به جايي برويم كه نشناسندمان، بستني توتفرنگي سفارش بدهيم، همديگر را نگاه كنيم، كمي اشك گوشهي چشممان بنشيند، به پياده رو پناه ببريم، از كودكان قناري به دست فال فروش فال حافظ بگيريم، درد ما را نيست درمان الغياث را بلند بلند بخوانيم، از آنها عكس نگيريم، به سوالات رياضيشان جواب بدهيم، برايشان ديكته بگوييم، ... باران كه تندتر شد، كيفم را روي سرت بگيرم، به سمت روسري فروشي بدويم، تو يك روسري آبي ديگر قيمت كن... من بپرسم كه تو چرا اينقدر روسري آبي دوست داري، تو بگويي براي اينكه بالاترين جاي بدن است كه به آسمان نزديك است، بگذار آسماني باشد...
نميخندي لااقل بغض نكن، ما با اين فاصلهاي كه داريم، ... دستهايم به چشمهايت و گونههايت نميرسد كه اگر بغضت زبانم لال اشك شد و به چشمت آمد پياده روي روي گونهات را ترجيح داد، درازشان كنم و نگذارم ردي روي گونههايت بيندازند، ما هنوز به چشمهاي تو احتياج داريم... بغض نكن.
ميخواهي "دوتا چشم سيا داري" را بلند بخوانيم؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
خیلی وقت قبل این شعر آغاز شد... کم و زیاد شد تا اینکه به کلی فراموش شد... دوباره خوانده شد و به این شکل در آمد. هنوز هم تمام نشده... تا من باشم دست کاری می کنم.
گيسو كمند! آمدنت هر غروب سرد
آتش به جان پنجرههاي نگاه بست
باز آ؛ كه آفتاب بتابد به آسمان
شايد كه مرغ شوم از ايوان من بجست!
پائيز را به وسعت رفتن نگاه نيست
ميآييام كه حس غريبي به پا كني
با خش خش طلائي برگي پر از شكست
شايد صداي خستهي من را رها كني
بگذر از اين طلائي ممتد بهارْ خند!
لب باز كن به رسم رها كردن صدا
شايد كه «شد خزانِ» بهاريت سر زند
همپاي صبح با تن عريان برگها
عريانتر از پرنده پر از حس رفتنم
در كوچه باغهاي بهاران كم عبور
با من بيا و رد شو از اين كوچههاي سرد
آتش به پا كن اي شرر خفتهي صبور
اي خندههاي ريز تو از جنس گل، بهار!
با من بيا و دانهي «عاشق شدن» بكار
با من بيا و باغچه را زير و رو بكن
با من بيا و ابر شو بر شرم گل ببار
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اتوبوس، سكوت، غروب، جاده، خواب، بيداري، ساعت، 4و28 دقيقه، ستارهها، يك.. دو... سه...، اشك، شانههاي سرد شيشه، ترمز، نفس عميق، وضو، سكوت، حركت، طلوع، نفس عميق، نادر، انسان چيزي جز اراده به اقدام و حركت نيست، چيزي جز حضور هدف ناب بر پيشاني خانه آرزوهايش، انيزههاي پاك، عشق و ايمان...، بستن كتاب، سكوت، بستن چشمها، سايهي تو در شيشه، چاي تعارف كردنت، گرفتن دستهايت كه گرمترند، نوشيدن با دستهاي تو، بوسيدن شانهي چپت، خندهي هردويِمان، ميگويي : باز دلت تنگ شد؟، ميگويم : اگر نباشي دلم تنگ ميشود، ميگويي : اما تو به دوستت پيام زدي كه اگر فلاني و فلاني مقابلت نيستند يك جايي، يك روزي ميبينيشان، ميگويم : بله، دوست داشتم مثل آن موقعها با چشمهاي باز هم همينطور مقابلم چاي ...، بغض، چشمهاي باز، ترمز، شكستن بغض، خورشيد، كشيدن پرده، كتابِ نادر، با خيال زيستن بريدن از حال است، نه غني كردن حال، مخالفت با نادر، مغلوب شدن مقابلش، سكوت، رسيدن.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
با من بيا و فاصله را از ميان ببر...
اصفهان، عكس يادگاري، ايستاده از چپ، دست من، شانهي تو، تو، من، دست تو، از بالا، بادكنكهاي رنگي مرد بادكنك فروش، ما، زمين، راه، باران، زاينده رود، شب، سكوت، باران، چراغهاي زرد، نفس عميق، سكوت، راه، فكر... فكر... فكر... . زنگ ساعت، خواب.
خيابان، كار، تصادف، نگاه، مسير، خيابان، گلفروشي، خنده، پنجره، ياكريم، بلوار كشاورز، عكس مردم در آب، راه، سايهي سرد، صندلي، مردم، تلفن، جلسه، ديركرد، كبوترها، جلسه، پايان، سكوت، برگههاي نوشته شده، سطل آشغال، استعفا، سكوت، مخالفت.
سفر، شيراز، حافظيه، حافظ، باران، چتر، گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس...، با صدايش، نگاه، الههي ناز، با صدايش، زنگ ساعت.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
رنگ سال گذشته را دارد همهي لحظههاي امسالم
فيد اين. دوربين، داستان، متنهاي نوشته شده، نشده، دوست، تفريح، كار، شش صبح، سه و پانزده دقيقهي بعد از ظهر، مرگ؟ چه حرفها ميزني! نادر، مجتبي مينوي، 1388، لنز، شعر، تخيل، سرقت خيال، دست بند، پياده روي، درد دل، تق ـ تتق ـ خواب، درخت، تقدير، سه و پانزده دقيقه، خانه، ورد برگر، ميز شمارهي هشت، هجدهم مهر، متن امسال، بيانهي سال قبل، كيانوش، تكرار، پاريس، قونيه، ترمز، بيمارستان، تكرار تصوير آدمك سبزي كه راه ميرود در چراغ راهنما، خط عابر، سر درد، خون، بالاخره خانهي مرا ياد گرفتي؟ سكوت، خط عابر پياده، كلمه، جمله، تهوع، خون، موسيقي كودك، كتاب، تقديرنامهي انجمن، عكس، ثبت لحظهي مرگ، لنز شكسته، راهراه سقف بيمارستان، نگراني، پياده روي، سال نادر، سكوت، سوال، جواب، سوال، جواب، ضعف ادبي، بي مفهوم، گج فهمي، سنگ، كنار بركه، دايره، دايره، دايره، سقوط سنگ، باران، دايره دايره دايره دايره دايره ... سقوط من. تق تتق، كار، ميز شيشهاي. شكست، يادگيري، ايدهآليسم، رومانتيسم، دوست داشتن، دوباره، سكوت، چيليك، بس كن، چيليك، درخت، سنگ، آسمان، پل هوايي، غروب، نگراني، پياده روي، خيابان، كوچه، تصادف، عمق رابطه، وسعت معناي انتظار، انتظار، صندلي، نور خورشيد، سقوط عصا، مرگ، فيد اوت.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
و تقديم به كيانوش
و تقديم به مهديه
و تقديم به خودم كه آن نفر سوم بودم
اين شعر سيد علي صالحي را اين روزها خيلي ميخوانم؛ روزگاري قرار گذاشته بودم با دو نفر از دوستانم وبلاگي سه نفره داشته باشيم، طراحي هم كرديم اما هيچكدام ننوشتند، يكي رفت عراق و يكي من شدم و يكي ... نميدانم كجاست الآن؛ آن روزها به هيچ وجه فكر نميكردم اين شعر روزي مورد علاقهام قرار بگيرد و زمزمهاش كنم ... اما دور گردون است ديگر، بلاها به سر آدميزاد ميآورد كه آن سرش ناپيداست.
بگذاريد يك مسئلهء ديگر را هم بگويم، بعد از نوشتن يادداشتي كه هنوز اين پايين ديده ميشود ـ راجع به نادر و من در سال گذشته و امسال ـ ديدم حرفهايي مانده هنوز كه ننوشتهام، اما شنيدم كه كساني فكر كردهاند من خواستهآم رزومهام را بنويسم، خنديدم، و به روي خودم نياوردم. چرا كه يكي از دوستان نادر اين مسئله را برايم شرح داده بود قبلا، «فرقي ندارد دوست يا دشمن، هميشه كساني هستند كه درست بر عكس آن چيز كه تو نوشتهاي و انجام دادهاي را برداشت ميكنند.» بحث من در آن متن اينجا بود كه «كدام يك از دوستان نادر براي او دوستي و رفاقت كردهاند كه مدعي هستند؟» همهشان با نادر كار كردهاند، و حقوق گرفتهاند، اگر ناراضي شدهاند رفتهاند، يك امر طبيعي رخ داده است... و حالا خودشان را محق ميدانند. دوست ندارم نام ببرم، يكي دو سال قبل كه نام عدهاي از نان به نرخ روز خورها را در وبلاگ ديگرم بردم چه بحثها كه نشد. همانطور كه در سرمقالهء هفت سنگ نوشتهام نام عدهاي را امروز نميبرم، تا به زمانش.
بگذريم، اينجا هم شده برايم رسانهاي كه در آن فقط مشغول حرف زدنم. سئوال حميد محمدي عزيز ابتداي سال نو برايم جالب بود، پرسيد : كجا مشغولي؟ فقط با همشهري داستان همكاري ميكني؟ كمي مكث كردم و گفتم : ترجيح ميدهم كمي فيش برداري كنم و بخوانم. گفت : كار ماندگار كردن بهتر است. بعد با خودم راجع به ماندگاري كارهايم فكر كردم، من معتقدم در زمانهاي زندگي ميكنيم كه ماندگاري معناي چنداني ندارد، وقتي همه چيز در ثانيه اتفاق ميافتد.
رها شويم از اين حرفها، بيشتر شبها وقت خواب سيد علي صالحي ميخوانم، و چند روز است كه به ياد آن سه نفر اين شعر را كه شايد سرگذشت ما باشد زمزمه ميكنم.
ما سه نفر بوديم
دستهامان بيسايه
سايههامان بر ديوار
و چشمهامان رو به ردپاي پرندگاني
كه در اوقات روياها رفته بودند
بعد هم اندكي باران آمد
ما دلمان براي خواندن يك ترانهي معمولي تنگ شده بود
اما صداي شكستن چيزي شبيه صداي آدمي آمد.
سالها بعد، از مادران مويه نشين شنيديم
هيچ بهاري آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
ميگويند سال... سال كبوتر بود.
ما دو نفر بوديم
يادهامان در خانه
خوابهامان از دريا
و لبهامان تشنه
تنها به نام يكي پياله از انعكاسِ نوشانوش
بعد هم اندكي باران آمد
ما دلمان براي ديدن يك رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صداي شكستن چيزي شبيه صداي آدمي آمد.
سالها بعد، از مادران مويه نشين شنيديم
هيچ بهاري آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،
ميگويند سال... سال چاقو بود.
ما يك نفر بوديم
بعد هم اندكي باران آمد...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com