تبليغاتX
من با خودم

نوخسرواني دوم

من شاعري را زياد جدي نمي‌گيرم براي خودم، اما گاهي مي‌نويسم. علي عباس‌نژاد منشي را در نوجويي‌شاعرانه در قالب‌هاي ادبي پي‌گرفته است كه كم كم سر و صدايش در مي‌آيد، همانطور كه كمي دارد صدا از دور مي‌آيد. از همان صداها كه دكتر شفيعي در ادوار شعر فارسي مي‌گويد...

اول از همه به‌خاطر آشنايي نزديكي كه با او دارم در اين سال‌ها از جريان شعري او در سرايش نوخسرواني و سه‌گاهي آگاهم... و گاهي ناخنكي به تجربه‌هاي او مي‌زنم. اولين‌بارش را نمي‌دانم يادتان هست يا نه، اما اين دومين بارش است.

در اين نوخسرواني مشكلاتي هست كه اگر خودم در منطقه‌ي نقاد اثر قرار بگيرم حرف‌ها خواهم زد، اما به اين دليل منتشرش مي‌كنم كه مسير سرايش نوخسرواني هنوز هموار نيست و اسب تخيل موزون ما بايد بارها اين مسير را برود و بازگردد تا مسيري براي رفت و آمد ديگران بشود...

بگذريم؛

نوخسرواني دوم من :

مي‌خواند از پژمردگي، از صبر، از گل

هم نغمه با آواز شبگردان بي شهر

تنها غريب روزهاي كم تحمل

______________________________________________________________________

پي نوشت مهم در تاريخ 31 - فروردين 1388 اضافه شده است : البته اينجا جاي تنها غريب روزهاي تركيب ديگري بود كه شاعركي مدعي شد پدر بزرگ شعر معاصر است و او استفاده كرده است اول، گذاشتيم براي او بماند تا لاي كاغذ‌هايش نم بكشد.

آدم‌ها بايد رها كرد كه با داشته‌هاي خيالي‌شان خوش باشند. شاعرك تركيب ساز مدعي از همان دسته است. من با اين لحظه گويه‌هايم كه شاعر نمي‌شوم، و اصلا نمي‌خواهم بشوم... بگذار خوش باشد كه هست... او هم با اين چيزها ارضا مي‌شود... بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 23:2  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  من با نادر ابراهيمي در 87 و 88

نويسنده‌اي نيستم كه نوشتن و ننوشتن‌ام مخاطباني را در به در كند، درست مثل همه‌ء نويسندگان ديگر ايرانِ امروز؛ اما براي نوشتن زحمت كشيده‌ام، همانقدر كه براي پژوهش، براي عكاسي و براي خيلي‌ كارهاي ديگر. به تأثير كارهايم فعلا كاري ندارم، چون در همه‌ء اين زمينه‌ها هنوز خيلي جوان هستم و عمرم در بعضي‌هايشان هنوز به ده‌سال نرسيده است. حسابي مشق كرده‌ام و مشغول نوشتن مشق‌هاي ديگرم هستم؛ اما نمي‌گذارم همين اندك فعاليتم را نان به نرخ روزخورها، دلال‌هاي فرهنگي و هر واسطه‌ء تازه پايِ پر مدعايي حرام كند و خيال برش دارد كه علي‌آباد هم شهري است. آنها اين حرفم را بشنوند كه به نظر من ايران امروز از شهر هم كمتر است، چه رسد به علي‌آبادش كه در هيچ نقشه‌اي ديده نشده.

امسال را خواستم آخر سالِ ساكتي داشته باشم، عكس‌هايم را دوره كنم، اتفاقاتي كه افتاد و نوشتن‌ها و پستي و بلندي‌هايم را، و خيلي مسائل ديگر شخصي و غير شخصي را... اما نمي‌گذارند، همين دلال‌ها، برّه‌دَرهاي در پوست بره را مي‌گويم، نمي‌گذارند يك سال را بدون غر زدن تمام كنم.

امسال كه گذشت بي‌شك مهم‌ترين اتفاقي كه براي من داشت مربوط به نيمه‌ء خردادش بود، و ساعت سه و پانزده دقيقه‌... كه چشم‌هاي نادر بسته شد، فرزانه بانو بغضش، نمي‌دانم، آن لحظه را نبودم، تهران نبودم، من داشتم «ما براي آنكه ايران خانه‌‌ء خوبان شود ... » را در دامنه‌ء دماوند مي‌خواندم و گاهي عكسي مي‌انداختم. همان لحظه بود كه بعضي نام مرا بيشتر شنيدند. من هيچ وقت دوست نداشته و ندارم كه به واسطه‌ء نام شخصي شناخته شوم، چه آنكه آن شخص نادر ابراهيمي عزيزم باشد كه بي لحظه‌اي ترديد اگر حق پدري به گردن من نداشته باشد، احترامش براي من به همان اندازه است؛ اما با اين همه من اگر حرفي دارم خودم مي‌زنم. ولي خب، به قول دوست آذري زبانم كه او هم به واسطه‌ء نادر چندباري نام مرا آورد، «اين‌ها همه از كم كاري ديگران است كه سعيد كيائي نامي پيدايش مي‌شود و كاري مي‌كند» صدا و سيما، راديو، مطبوعات و خيلي مراكز فرهنگي ديگر؛ تمامي مطبوعات، همه‌ء خبرگزاري‌ها، صدا و سيما و همه‌ء آن مراكزي كه براي نادر بزرگداشت گرفتند اگر منصف باشند و شماي مخاطب اگر درست نگاه كنيد خواهيد ديد كه جز من هيچ شخصي و ارگاني نه مي‌توانست و نه مي‌تواند و نه خواهد توانست مراسم‌ها را آنطور كه بود برگزار كند و باز مي‌گويم كه اين‌چيزها به اين معني نيست كه من بخواهم به واسطه‌ء نام بزرگي چون نادر، خودم را مطرح كنم، اين‌ها همه به دليل اين بود كه من نادر را دوست داشتم و دوست دارم، و پيشرفتم در هر مرحله‌اي از زندگي را مديون او مي‌دانم. كساني كه خيال مي‌كنند به من نزديك‌اند و گاهي من گرم سلام و عليكي با آنها دارم گواه اين مدعا هستند، و همه در دسترس. بپرسيد، اگر صادق باشند خواهند گفت كه كارهاي من از ويژه‌نامه‌‌هايي كه براي نادر ابراهيمي كار كرده‌ام گرفته، تا شناخت‌نامه و مجموعه مقالات و تحليل محتوايي ـ تاريخي آثار و مجموعه‌ء دويست نقد براي صد كتابي كه نمي‌دانم كدام ناشر آخر سر منتشرشان مي‌كند را، (يا شايد هم نكند) از سر دوست داشتن كار كرده‌ام و در مصاحبه‌هايي كه انجام داده‌ام نام ناشر آن را روزبهان گفته‌ام؛ و مسئولين انتشارات هم دوستانه نام مرا برده‌اند اگر بُرده باشند. به هر حال امروز يعني آخرين روز سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت به اين فكر مي‌كنم كه سال هشتاد و هشت نيمه‌كاره‌ها را تمام يا رها كنم براي ابد، چه منتشر بشود چه نشود؛ چرا كه اين كارها نياز به زمان بسيار دارد و هزينه، و اكابر نشر معتقدند كه اين كارها توجيه اقتصادي ندارند (!) و من از همان لحظات اول به ‌واسطه‌ء عزيزاني كه خيرم را مي‌خواستند و مي‌گفتند نيايم سراغ كارهاي فرهنگي، مي‌دانستم كه اين چيزها هرچه بشود تمبان مناسبي نيست! بگذريم چون دهان من وقتي عصبي هستم به اختيار خودم نمي‌چرخد. و دو ـ سه سالي است نمي‌دانم چرا اين زمان سر جمع بندي سال اتفاقاتي مي‌افتد كه يك شب سر راحت زمين نمي‌گذارم.

امسال در حوزه‌ء نادر ابراهيمي پژوهي دو اتفاق خوب افتاد كه خدايم را شكر گذارم از بابتشان، آن‌ دو اتفاق، يكي برگزاري دفاعيه‌ء خوب پژوهش خانم حميده‌ نوري درباره‌ء روايت در آتش بدون دود در دانشگاه چالوس، براي دورهء كارشناسي ارشد بود و ديگري دفاع خانم مريم اسديان از بررسي‌ تكنيك‌هاي روايت در برخي آثار نادر ابراهيمي در دانشگاه سمنان؛ كه با هر دو در زمان انجام تحقيقاتشان در تماس بودم و بسيار آموختم. مسئله‌ء بسيار مهمي كه در موفقيت اين دو پروژه‌ء پژوهشي اهميت داشت آن بود كه نه انتشارات و نه دوستان نادر و نه خانواده‌ء نادر و نه هر كسي كه مدعي دانشي در اين حوزه است، دخالتي در انجام كار نداشت.

اما با اين تفاسير، تا اين‌جاي زندگي‌ام با نادر ابراهيمي در سال آينده را اينطور پيش بيني مي‌كنم كه سايت نادر را به دست بگيرم، بعيد است آغاز به كار آن به تولد نادر در چهاردهم فروردين برسد، اما تمام سعي‌ام را مي‌كنم كه پيش از برگزاري مراسم اولين سال سفر او افتتاح شود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 0:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  كلام آخر ...



+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 23:9  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم ...

 

... سرش را كه به سينه‌ام گذاشت، لبخند زدم، نديد. سينه‌ام را كه بوسيد، اشك در چشم‌هايم جمع شد؛ با خودم گفتم «مرد باش پسر! خجالت بكش، مردي گفته‌اند... » دستم را كه گرفت، بغض كردم، به چشم‌هايم نگاه كرد، چشم‌هايم را بستم تا ديوار ترد بغض نشكند. راه كه افتاديم حضورش را احساس كردم، پيشاني‌اش را كه بوسيدم، صداي پدر بزرگ آمد به گوشم كه مي‌گفت «همين است پسر! انسان از اينجا آغاز مي‌شود»؛ نامم با صدايش (نمي‌دانم چه حسي بود) ...

 





پ.ن: اول اينكه عكس تزييني است. دوم اينكه اين تصوير را اول‌بار نزد سوسن بانو ديدم، خواستم با ذكر منبع استفاده كرده باشم

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 23:18  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ... دستت را بده تا بگذريم

... از جايي ديگر آغاز كرده بوديم، به جايي ديگر رسيد، درسمان را مي‌گويم، آن روزهاي سخت بادهاي پاييزي كه كاغذها مسئله به مسئله مهندسي‌مان را به باد مي‌دادند. جهانمان برگ برگ از پنجره بيرون مي‌ريخت و عده‌اي پي‌اش ... اگر بگويم چه روزهايي بود، تنها افسوس روزهايي را خورده‌ام كه ديگر به دست نمي‌آيد و زماني را از دست داده‌ام كه ديگر تكرار نمي‌شود، حتي لحظه‌ء خوشي پديد نمي‌آيد كه برآن لحظات افزوده شود؛ اگر ناراحت شوم از امروزم ناراحت شده‌ام، كه تك تك لحظات گذشته را آجرهاي ساختماني مي‌بينم كه امروز در آن زندگي مي‌كنم، به نيكي يادشان مي‌كنم تا آسمان‌خراش زندگي امروز صورتم را نخراشد و تنها مأمني باشد براي استراحت شبانگاهي، پس از مشغله‌اي ده، بيست يا نمي‌دانم چند ساعته‌ء هر روز كه گاهي بيست و چهار، بيست و چهار بعد را چنان به آغوش مي‌گيرد كه انگار همراه و هم‌انديشاني بوده‌اند كه از پس سالها دوري به هم رسيده‌اند.

چه مي‌گويم؟ از كجا آغاز كرده بودم؟ داستان است يا حقيقت؟ داستان ـ حقيقتي است كه هر كدام جزئي از ديگري است براي درك بهتر مخاطب!؟ يا هيچ‌كدام؟

باور مي‌كني مخاطب نمي‌دانم كه؟ كه جواب اين‌ها را نمي‌دانم و درست در اين لحظه مي‌نويسم كه امشب هم نوشته باشم و دستم با الفبا بيش از اين قهر نماند؟

باور نكن؛ چه اتفاقي مي‌افتد؟ آن ديگري مخاطب كه باور كرد چه شد؟

ماكسيم گوركي كه «نخستين عشق من» را نوشت و از دختر استادش نامه دريافت كرد و جواب داد چه شد مگر؟ يادت كه هست قضيه را؟ او مي‌ترسيد كه پس از اين همه نوشتن مخاطبانش چه نگاهي به او خواهند داشت بعد از اين كه بخشي از زندگي واقعي او را بدانند؛ و مي‌ترسيد كه آن اولين زني كه معشوقه‌اش بوده چه فكر و خيالاتي خواهد كرد... يادت نيامد؟ م.گوركي در جواب نامه‌ي دختر استادش مي‌نويسد اين را و اعتراف مي‌كند كه خوشحال است از اين كه نگراني و ترس دومش بي‌مورد بوده!

چه مي‌گويم؟ بگذريم، بايد از جايي ديگر آغاز كنم... بگذار باران بهاري بيايد، قول مي‌دهم خيابان به خيابان، پياده رو به پياده رو، عابر به عابر، باران به باران بيعت كنم با خاطره‌هايي كه آينده‌ام را مي‌سازند... بگذريم



+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 22:14  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بخشي از يك گفتگوي منتشر نشده كه اصلش منتشر نمي‌شود

...نگراني‌ها از عاقبت انديشي‌ها نشأت مي‌گيرند، مي‌گفت اين خوب است؛ خوب است كه نگران انجام نشدن يا شدن برنامه‌ها به موقع و درست باشم. دستم را زير چانه‌ام مي‌زدم و فكر مي‌كردم به آينده‌اي كه او مي‌گفت و حالا من به آن رسيده‌ام. شعار خوب است، ما را به سوي راهي كه دوست داريم برويم ترغيب مي‌كند، آرمانمان را نشان مي‌دهد و ما را مصمم مي‌كند. اين را من مي‌گفتم و او دستش را مي‌زد زير چانه‌اش و به رو به رو نگاه مي‌كرد. رو به رويش من نشسته بودم. روي همان صندلي چوبي‌هاي وسط پارك. حتي اگر نرسيم بايد آغاز كنيم، در راه هدف مردن در قلب هدف مردن است. او نگاه مي‌كرد. اين را هم من گفتم. چوب‌هاي ميز مقابلمان پوست پوست شده بود، ناخنش را انداخت زير تكه‌اي از چوب برآمده و كند. گفتم پليسه‌اش مي‌رود به انگشتت دردت مي‌گيرد، سخت بيرون مي‌آيد. تكه‌اي را كه كنده بود انداخت دور، گفت يعني چند نفر بايد مثل ما اينجا بنشينند و چوب اين ميز را پليسه پليسه بكنند و دور بريزند تا ميز تمام شود؟ يك دو نم باران را روي سرم احساس كردم، دست‌هايم را داخل جيبم كردم، نفس عميق كشيدم و گفتم : نيازي نيست چند نفر در شب‌ها و روزها بيايند و پليسه پليسه بِكنَند، مردي كه شبي باراني سردش شده مي‌تواند چوب‌هاي همين ميز عاشقانه را بسوزاند و كنارش گرم شود تا صبح، صبح خوابش بگيرد و بخوابد و نفرين آتش همين ميز گوشه‌ء لباسش را بگيرد و او در آتش بميرد، گرم‌تر از تمام عمرش. دست‌هايش را داخل جيبش كرد و به آسمان نگاه كرد و گفت باران همه‌ء آتش‌ها را خاموش مي‌كند، به زمين نگاه كردم و گفتم سيلي مي‌شود كه خيلي‌ها را مي‌برد؛ نفس عميقي كشيد و گفت شايد؛ بعد دست‌هايش را در جيبش مشت كرد و همان شعر سيد علي صالحي را خواند كه مي‌گويد باران عاشقانه‌ء تجريش خواب كودكان جنوب شهر را مي‌آشوبد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 23:55  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در سكوت

... من نتوانستم براي دردهاي آدمي

منطقي بيابم

پس ساكت شدم

و در سكوت راه افتادم

يكي با شور مرا صدا كرد

آن هزاران نفر مرا

فراموش كردند ...




+ احمد رضا احمدي - روزي براي تو خواهم گفت - نشر ثالث - ص27

+ نام شعر "صداي رساي كبوتران" است اما من در اينجا "در سكوت" نام گذاري كردم. از احمدرضاي احمدي مهربان عذرخواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 21:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نگراني‌ام


نه از حكايت باد و باران خبرم هست و نه از داستان گره شدن دست باد لاي موهاي كسي كه از دور تويي ... . آري؛ از دور تويي، نزديك نمي‌شوم از ترس اينكه اگر نباشي چه بايد بكنم؟ يادت هست همان عصري كه باد دست انداخته بود به چادرت و هي مي‌كشيد و من اين‌طرف خيابان ريسه رفته بودم از خنده‌ به توي اينطور ايستاده منتظرم؟

تو كه نمي‌خواني؛ چه تفاوت كه بنويسم يا نه؟ تو اگر واقعا نباشي...

مي‌ترسم از اين نبودن‌ها و بودن‌ها و هملت‌وار مسئله ساختن‌ها از بي كشتن همه‌ء خويشان كه ... كه به عزايشان نشسته‌ام مدتي است، و مويه‌هايشان به عزايم را مي‌بينم... تو اگر واقعا نباشي همه‌ء تصوراتم از بين مي‌رود و ده _ پانزده ‌سال بي وقفه خواندن و نوشتن‌ام بي بهانه مي‌شود...

همين‌ها است شايد كه من را وادار مي‌كند منكرت شوم و از كلماتي بدم بيايد و مشتقاتشان را به فحش بكشم؛ شايد دليلي بتوانم بتراشم... يادت هست؟ همه‌ء تراش‌ها خوبند اگر دست به تيغه‌ء گردان گير نكند و چهار انگشت از بين نرود جاي ساختن... كه رفت؛ همان صبح كه خواستم صورت چوبي‌ات را بتراشم.

بگذريم، حالا هي من بنويسم و تو نخوان، عاقبت چه خواهي كرد؟

از كرج رد نمي‌شوم، از خاوران و قيامدشت و خاورشهر رد نمي‌شوم، از در حوزه‌ء هنري كه بيايي بيرون سمت طالقاني نمي‌پيچم... و خيلي مسيرها را كه فقط تو مي‌داني دليلشان را.

بگذار همه چيز را از آغاز بگويم، بگذار اينطور بگويم : هان! مشو نوميد؛ چون واقف نه‌ئي از سر غيب...


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 23:35  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  جز حادثه


جز حادثه هرگز طلب‌ام كس نكند

يك پرسش گرم جز تب‌ام كس نكند

ور جان به لب آمدم، به جز مردم چشم

يك قطره‌ء آب بر لب‌ام كس نكند





محمود بن الياس - به نقل از مخزن الغرائب

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 23:1  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  رها شديم ...


نم باران بود، تو در ذهنم بودي و خيابان هنوز آنقدر شلوغ نشده بود كه آن روز همه در ماشين‌ها نشسته بودند و تو مي‌گفتي انگار منتظرند ما رد شويم تا حركت كنند. از سر بالايي خيابان كه گذشتم كساني كه پايين سربالايي بودند اگر بالا را نگاه مي‌كردند من را سياه مي‌ديدند، آنقدر كه جلوي نور را گرفته بودم، اما از سمت من همه چيز عادي بود، من بالا بودم و عده‌اي در راه بالا آمدن.

از صبح با خودم خيال مي‌كردم كه زنگ تلفن همراهم به صدا در آمده و نام تو رويش افتاده و هرچه خواسته‌ام جواب بگويم ارتباط برقرار نشده. در دفترچه‌ء طوسي يادداشت‌هاي روزانه‌ام هم نوشتم كه يك چيزي هست كه نمي‌گذارد صدايي به صدايي برسد و من نگران اين چند صدايي‌هاي رها هستم كه هر يك جواب ديگري است اما به گوش هم نمي‌رسد. آخر يادداشت هم نوشتم گاهي انگار قرار است صدايي به صدايي نرسد.

چند خيابان ديگر هم گذشتم. بهانه نمي‌گيرم اما خيابان چيزي كم داشت براي پياده روي، شايد آن تو بودي، يا شايد اگر باران درست و حسابي مي‌آمد كفايت مي‌كرد، نمي‌دانم، اما اگر چراغ‌ جادويي بود و غول جادويي سراغ من مي‌آمد دوست داشتم تو را آرزو مي‌كردم، براي آرزوي اول، بعد كه از حضورت مطمئن شدم، از تو مي‌خواستم كه دو آرزوي خوب و روءيايي كني. ... خيابان‌ها را كه گذشتم مسيرم را گم كردم. به عابري نشاني مقصدم را نشان دادم، گفت : از باران كه بگذري، سه كوچه از نگاه عابري كه منتظر كسي ايستاده بايد رد شوي، به كوچه‌ء باريكي مي‌رسي... نشنيدم باقي حرف‌هايش را، تا آنجا كه گفت : مي‌رسي... كمي بايد صبر داشته باشي. به راهم ادامه دادم.

صداي پر كبوتراني كه براي نان خشك‌هايي كه مادرم پشت شيشه ريخته بود عجله مي‌كردند مرا به خودم آورد، مي‌گفتي : كمي آب برايشان ببر، بايد يك پشت‌بام پر بزنند تا از آب باران ديشب بنوشند.‌

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 23:30  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com