تبليغاتX
من با خودم

چون مي‌روي بي من مرو

 

انگشت‌هايم را پشت سرم گره كردم و چشم‌هايم را بستم و به صندلي تكيه دادم. نمي‌دانم چقدر گذشت، چشم‌هايم را كه باز كردم انگار ساعت‌ها بود كه خوابيده بودم؛ كتابي كه مشغول خواندنش بودم را ورق زدم، صفحه اينطور آغاز مي‌شد : «ستاره خوابش نمي‌برد، ستاره‌اي هم نمانده بود كه نشمرده باشد، او حالا از همه‌ء مردم شهرهايي كه ديده بود از حال و روز ستاره‌هاي آسمان با خبرتر بود...» كتاب را بستم. شب شده بود، اما ابر نمي‌گذاشت ستاره‌اي را نگاه كنم.

خيابان خلوت‌تر از آنچه از شب عيد انتظار مي‌رود بود، تلفن همراه را تنظيم كردم كه بي‌صدا باشد و از كنار زيپ كيف سُرش دادم داخل. آسمان دو دل بود، سر دوراهي باريدن و نباريدن مي‌رفت و مي‌آمد، يك قدم قطري‌اي همراه داشت و يك قدم خبري از باران نبود، نسيمي انگار قطره‌اي را با خود مي‌برد سمتي كه من نباشم. آسمان دريايي بود كه با فاصله آيينه جلوي چشم‌هايم مي‌گرفت، يك قدم بغض مي‌كردم و يك قدم گوشه‌ء چشمم تر مي‌شد. بعد از ميدان ايستادم تا سواري‌ها را سوار شوم و در هاي و هوي حرف‌هاي پايان ناپذير راننده تاكسي‌هاي بي مخاطب‌ِ همه مخاطبْ خودم را گم كنم. شايد اينطوري از حال و هواي باران بيرون مي‌آمدم و به ستاره‌هاي آسمان راننده‌اي يا هر شخص ديگري كه سر حرف را به دست داشت خيره مي‌شدم.

پنج ماشين اول نيش‌ترمزي زدند و پا را روي پدال گاز فشار آوردند. چند قدمي رفتم و ايستادم. نور بالا را روشن كرده بود و نور چراغ ماشينش توي صورتم مي‌زد، طوري كه هيچ‌جا را نمي‌توانستم ببينم. سرم را انداختم پايين. ايستاد كنارم.

 ـ : آقاي مهندس! اين وقت شب!؟ اينجا؟

نگاهي به داخل انداختم و مسيرم را گفتم. خنده‌اي كرد و اسمم را گفت و دستش را انداخت و از داخل در سمت شاگرد را برايم باز كرد. نمي‌شناختمش، اما نشستم. پرسيدم : «من شما را مي‌شناسم؟»

ـ : بد روزگاري است آقا‌جان! بد روزگاري... رفيق رفيقش را نمي‌شناسد

ـ : مطمئني رفاقتي مانده؟

ـ : نمي‌دانم. شايد مانده باشد، ... آقا، توي دل من مانده. راستش شما را با يكي از همدوره‌اي‌هاي دانشگاهم اشتباه گرفتم و سوارتان كردم، مي‌خواستم بروم خانه، شما را ... يعني او را كه ديدم ايستادم، همين چند روز قبل به يادش بودم همين‌جايي كه شما سوار شديد

ـ : دانشگاه هم رفته‌اي؟ چه خوانده‌اي؟

ـ : شيمي خوانده‌ام، ... آن دوستم را مي‌گفتم، شاعري بود براي خودش، نمي‌شناختيمش آن روزگار، بعدها كه يكي دوجا اسمش را كنار اسم‌ آدم‌هايي كه مي‌شناختيم ديديم، دلمان برايش تنگ شد

ـ : دلتان؟ مگر چند نفري شما؟

ـ : من با چند نفر از هم دوره‌اي‌ها گاهي دور هم جمع مي‌شويم، با آنها... نمي‌بينيمش ديگر... من با او يك‌جاي ديگر پيوند خورديم

ساكت شدم. بايد گوش مي‌كردم. باران نم‌نم دوباره شروع به باريدن كرده بود. ادامه داد : من هم مثل او اهل شيمي و درس نبودم؛ او را نمي‌دانم اما خودم هميشه دوست داشتم همين كاره‌اي بشوم كه مي‌بيني آقا. با من گاهي گرم مي‌گرفت، با همه دوست بود و مهربان و به قول بچه‌ها نماينده‌ء گروه، اما در عين حال همه را گذاشته بود سر كار، گاهي فقط با من حرف مي‌زد و آن موقع من مي‌فهميدم كه با من مثل همه رفتار نمي‌كند. يك نفر را دوست داشت . كلي ازش تعريف كرده بود برايم. يادم رفته بود تا اينكه يك اتفاقي افتاد، همه چيز آن روزها از يادم رفته بود، نَفَس داشت اين آدم ...

ساكت شد. باران قطع شده بود. چراغ قرمز روشن و خاموش مي‌شد تا در خلوتي شب راننده‌ها مراقب باشند پرسيدم : چي شد پس؟ از ايينده پشت سرش را نگاه كرد و گفت : خيلي حرف‌ها را نمي‌شود زد. يعني اگر زده شوند مسخره مي‌شوند... غير قابل باور مي‌شوند... بگذريم، من هنوز شك دارم كه شما آن دوست من نباشيد...

ـ : هرجا نگه‌داريد پياده مي‌شوم. شايد دوست شما هم باشم... خدا را چه ديدي؟

پياده شدم. نفس عميق كشيدم و به حرف‌هاي محمدرضا از دوره‌اي كه با هم داشتيم فكر كردم و حرف‌هايي كه رد و بدل شده بود ميانمان، و او حالا حرفي نمي‌زد از آنها، برگشتم ببينم هست يا رفته، نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 23:16  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  اصغر آقا! مبارك

وقتي بخاطر چهارشنبه سوري جايزه گرفت ... وقتي حاتمي كيا گفت آينده‌ي سينماي ما است، وقتي براي دفعه‌ي چهارم از زور عصبانيت سي.دي شهر زيبايش را شكستم تا آخر فيلم را نبينم و دوباره از اول شروع كنم ... وقتي دوستش داشتم، يك چيزي ته دلم مي‌گفت: جو زده نيستم، او خوب زبانش را مي‌شناسد.

شروع كردم به نوشتن يك متن با اين آغاز كه : « ما ممنوعه پرست نيستيم، ما خودمانيم. گاهي اشتباه مي‌كنيم، گاهي هيجان زده مي‌شويم و گاهي، هيچ اتفاقي نمي‌افتد، فقط هيچ‌كدام از پيش‌بيني‌هايمان درست از آب در نمي‌آيد و به قول خودمان «علي مي‌ماند و حوضش»، ما مي‌مانيم و حوضمان.» و مي‌خواستم بنويسم دليل ديده شدن اين فيلم و مورد استقبال قرار گرفتنش همان دلايل ديده شدن سنتوري نيست؛ اما با اين همه آنقدر سرم شلوغ است و به هم ريخته‌ام كه نمي‌توانم حواسم را جمع كنم و بنويسم.

فقط مي‌گويم :‌ اصغر آقا، همينطوري كه پيش بروي اكبر سينماي ما مي‌شوي... مباركت باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 22:54  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مه



تا مه راهُ نپوشونده

نگام كن

...


+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 20:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هنوزم همسايه‌ايم

هميشه به دوستان طنز نويسم به همين يك علت حسودي‌ام مي‌شد، همين كه شما طنز مي‌نويسي و آنها هم به اين واسطه بيشتر از من سراغ‌تان مي‌آيند. همسايه! اما هميشه بهشان فخر مي‌فروختم كه همسايه‌ء استاد احترامي‌ام! دلتان بسوزد.

استاد!؟ اجازه مي‌دهي هنوز همسايه باشيم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 22:16  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  استاد، مي‌خواستم بيايم منزل، وقت داريد؟


1 –

گفتم : سلام استاد، مي‌خواهم مزاحمتان بشوم، قبل‌تر البته امير با شما راجع به اين كاري كه دارم حرف زده

گفت : مي‌خواهي ازدواج كني؟

گفتم : چطور؟ نه

گفت : خب چرا پيغام پسغام مي‌فرستي؟ حرفت را بزن

گفتم : بچه‌ها اين دور و اطرافند... مي‌خواهم خودم باشم، اينجا سختم است.

گفت : هرطور راحتي، زنگ بزن بيا، ما كه نزديك هستيم

گفتم : تماس مي‌گيرم

2 –

مي‌خندم، به خدا مي‌خندم... مثل همان روزي كه نوشتم «مي‌نويسم خنده تو اشك در نگاهم را ببين».

يعني اينطوري است؟ بچه محل كه بخواهد مسافرت برود يك خداحافظي‌اي چيزي... شايد بچه محلي بخواهد پيغامي بدهد، آخر اين رسمش نيست كه، هست؟

3 –

يعني اصلا دستم نمي‌رود كه بنويسم درست بعد از اينكه مي‌خواستم راجع به خدمات ادوارد براون به ايران در سالمرگش بنويسم، بعد راجع به حدود سه هزار مجسمه‌ء ژازه تباتبااي در اسپانيا در اولين سالمرگش بنويسم و در باره‌ء فروغ و پرويز شاپور و پسرشان در سالمرگ فروغ بنويسم بيايم اينجا و يكي از ديالوگ‌هايم با استاد احترامي را بنويسم و بنويسم رسم همسايگي اين نيست، خودت گفتي استاد... يادت هست؟

استاد، آن روز مي‌خواستم بگويم راجع به نادر كارهايي دارم كه دست شما را مي‌بوسد، استاد! اما اين حرف امير زنگ زد توي گوشم كه هر وقت راجع به ديگران كار داريم سراغشان مي‌رويم و محبت مي‌كنند، بايد به خودمان بياييم...

4 –

حميد و امير و عبدالله يادشان كه هست؟ بعد از تشييع قيصر ... ! هيچ‌كدام از آن‌ كارها را نكرديم... بعد عمران و قيصر و نادر و رادي اين يكي هم رفت.

5 –

هي‌! همسايه! مي‌خواستم بگويم به نادر و رادي بگويي ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 21:43  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  همه چيز از سمت پنهان

چراغ قرمز. ترمز . كرايه را حساب كردم. پياده شدم. هرج و مرج عجيبي سر چهار راه بود. دست‌هايم داخل جيب كاپشن مشت مي‌شد و باز مي‌شد، سرم را گاهي بالا مي‌گرفتم تا احيانا به مردمي كه از رو به رو مي‌آمدند نخورم، ديدن هاله‌اي از آنها كفايت مي‌كرد كه خودم را گوشه‌اي بكشم كه رد شوند و به راهم ادامه دهم.

به پيچ كوچه كه رسيدم بچه محل‌ها را ديدم كه ايستاده‌اند و زل زده‌اند به تلويزيون بيست اينچ سوپرماركتي سر كوچه؛ اولي‌شان كه مرا ديد گفت : «بچه‌ها سعيد» بعد رو به من كرد و گفت : «بيا ... بيا اينجا» راهم را كج كردم سمتشان و سلام كردم، مشتاقانه، انگار فتحي كرده باشند با دست مجموعه‌ء تلويزيوني را نشان دادند كه مشغولشان كرده بود. مهران مديري، مرد هزارچهره، قسمت شكايت شاعران؛ خنديدم، گفتم : «راست مي‌گويد... همه‌مان اشتباهي‌ هستيم، همه‌مان مستعد جو گيري» و ايستادم به تماشا، گاهي هم خنديدم.

چراغ مطالعه را روشن كردم. اعتماد از قول خاتمي نوشته بود : هيچگاه براي كانديداتوري رياست جمهوري ترديد نداشته‌ام. چراغ مطالعه را خاموش كردم. چشم‌هايم را بستم و دست‌هايم را دور سرم حلقه كردم.

چشم‌ها كه بسته مي‌شوندهمه چيز به ذهن مي‌آيد، پرونده‌هاي گم شده‌ء ذهن هر كسي در تاريكي پيدا مي‌شوند. پرونده‌ء ديالوگ‌هاي طلايي مهران مديري وقتي با هزارچهره همه را سركار گذاشته بود. فكر مي‌كردم به صحبت‌هاي آن دوست طنز نويسم كه پنجشنبه‌ء گذشته مي‌گفت : «تا حالا فكر مي‌كردم ايران صاحب ندارد، اما دو سال است به اين نتيجه رسيده‌ام كه ايران هزارتا صاحب دارد...». پرونده‌ء خرداد 76. پرونده‌ء تيتر روزنامه‌ء اعتماد امروز 21 بهمن ماه‌ِ سي‌سال بعد از انقلاب 57. فكر مي‌كردم به اين كه چرا اعتماد و اعتماد ملي فقط تيتر يك‌شان مراسم فردا نيست. پرونده‌ء فكر  به اين كه مگر مي‌شود حكومتي پنجاه و خرده‌اي سال باشد و حتي يك كار درست و حسابي نكند!؟ فكر مي‌كردم به اين كه دروغ‌گو دشمن خداست. فكر مي‌كردم به اين كه درست يك سال قبل به شاگرد‌هايم گفتم :‌ «از تاريخ خاطره‌ء خوشي ندارم، تاريخ معاصري كه شما مي‌خوانيد يك طرفه به قاضي رفته است،‌ تاريخ را از نو بايد نگاشت، نگفتن همه چيز وقتي بخشي از واقعيت را پنهان كند از دروغ گفتن ناشرافتمندانه‌تر است، و عامل و گوينده‌ء آن از پست‌ترين حيوان‌ها پست‌تر...» پرونده‌ء كلاس‌هايم كه از هفته‌ء بعد آن حرف‌ها يكي درميان برگزار شد. فكر مي‌كردم به حرف‌هاي دو سه روز قبل‌مان با يكي از دوستانم درباره‌ء دينِ سياسي و سياستِ ديني و نقش حكومت ديني در براندازي دين. به سالشمار زندگي رضا پهلوي فكر كردم.

ياد حرف يكي از كارآگاهان جنايي تهران افتادم كه مي‌گفت : «وقتي به پرونده‌هايي كه به نوعي به هم مربوطند بر‌مي‌خوري حتي اگر خيلي استادانه دور از هم قرارداده شده باشند مي‌فهمي كه ربطي برقرار است.»؛ «مسائل را از سمتي نگاه كن كه جريان‌هاي غالب نمي‌گذارند ببيني...».

با خودم گفتم چرا من تا به حال سالشماري از زندگي رضا شاه پهلوي ننوشته‌ام؟ و نوشتم. بي‌‌آنكه تأييدي كنم يا تكذيبي، فقط به اين فكر كردم كه اگر بهمن 57 آن اتفاق نمي‌افتاد شايد 24 اسفند امسال صد و سي و يكمين سال تولد رضا شاه پهلوي و بنيانگذار سلسله‌ء پهلوي جشن گرفته شود.

سالشمار را مي‌توانيد اينجا ببينيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حكايتي بر «مرگ ماه در شب چهاردهم»

 همشهري داستان منتشر شد. همشهري ويژه‌ء داستاني كه 216 صفحه دارد و درباره‌ء موضوعات و مسائل مختلف داستان صحبت كرده است. در اين شماره از شماره يك اين كتاب كوچك ويژه‌نامه‌اي براي شخصيت‌ها است كه مطلب مربوط به نادر ابراهيمي آن را من نوشته‌ام.

اگر صادقانه بخواهم بگويم از متن چاپ شده رضايت كامل ندارم به چهار دليل، يك اين‌كه متن را تا جايي كه مي‌شد از بين برده‌اند دوستان عزيزم (!) ... دوم اين‌كه دوستان خوب من كه سفارش متن دادند بارها تماس گرفتند تا براي تأمين عكس كمك‌شان كنم اما با اين همه همه‌ء تصاويري كه استفاده كردند رنجه (يا پيكسل) شده، اين‌ها مي‌توانستند كتاب‌ها را از خودم بخواهند تا بهشان بدهم، يا نهايتا از انتشارات بخواهند، خوشبختانه همه‌ء ناشراني كه با نادر قرارداد داشته‌اند انسان‌هاي خوبي‌اند و قواعد را بلدند؛ سوم اين كه تيتر پيشنهادي من را برداشتند و تيتر خوب خودشان را گذاشتند اما من كه نويسنده‌ام هنوز نفهميدم اين متن چه ربطي به تيترش يا تيتر به متنش دارد! و چهارم اين‌كه ذكر كرده‌آم كه اين متن بخشي از كتابي است كه در حال تأليف آن هستم، اما هيچ حرفي از اين مسئله به ميان نيامده است.

به هر حال دوستان زحمت خودشان را كشيده‌اند و اين مجموعه را با اين رويكرد منتشر كردند، اميدوارم اين تلاش جاي بسياري از نشريات تخصصي را كه در سال‌هاي اخير از ميانمان به ديار باقي رفتند بگيرد و ياد كتاب جمعه‌ء شاملو يا كتاب امروز موءسسه‌ء فرانكلين را بگيرد؛ از اين رو كه پيشرو باشد و مفيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:58  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  سخته دل كَندن از اين شهر و دلبستگي‌ها


 بيمار خنده‌هاي توأم

...

 12 – 10 – 1381

ترغيبم مي‌كند به دوباره نوشتن از آن‌چيزها كه از دستشان فراري‌ام؛ مي‌گويد بگو... از حرف‌هايي كه باران به زمين مي‌گويد پيش از آنكه جنگ مغلوبه شود؛ مي‌خندم، نمي‌دانم چه بايد بگويم،‌ مي‌گويد سكوت خوب نيست. برگ‌هاي سبز شده وسط زمستان را نگاه مي‌كنم، مي‌گويم هوا كه خوب است... چه غم اگر يكسال هم برف را نديديم؟ مي‌گويد از هواي خوب بگو خب! خنده از لب‌هايم مي‌افتد، كمي فكر مي‌كنم... فرار كلمه‌ها از ذهن چيز تازه‌اي نيست، اما اين اواخر آنقدر كم شده بود كه كم كم داشت از ذهنم مي‌رفت، تكرار شد، هزار چيز به ذهنم آمد كه بگويم، دست انداختم و اين جمله را بيرون كشيدم كه : براي گفتن از باران بايد باراني شد، نيستم، ديگر نمي‌خواهم باشم، سنگي صاف باشم كنار بركه‌اي تا كودكي پيدا شود و از قسمت تختم روي آب رهام كند تا چند قدم بلند روي آب بردارم، بهتر است؛‌ عاقبتمان كه يكي است، فرو مي‌رويم.

از اصرارش دست مي‌كشد. هميشه فكر كرده اگر چيزي نگويد موافق مِيلش عمل مي‌كنم. يك‌بار مي‌گويد، بعد سكوت مي‌كند. سابقه دارد، درست فكر مي‌كند. كسي نمي‌بيند، مي‌داند كسي نمي‌بيند، دوباره نوشتن را به ذهنم مي‌اندازد و سكوت مي‌كنم و سكوت مي‌كند و چند روز بعد دفتري به دفتر آرشيو‌هايم اضافه مي‌شود، آرشيوي كه هر سال يك بسته مي‌شود و مي‌رود بالاي كمدديواري و رويش مي‌نويسم، سال ... اشك‌ها. بعد روي اشك‌ها خط مي‌كشم و مي‌نويسم، لبخند‌ها. بعد روي هر دو خط مي‌كشم و مي‌گذارم همان يك كلمه و چهار عدد باقي بماند : سال..13.

 

14 – 5 – 1382

دستم را مي‌گذارم روي قلبم و چشم‌هايم را مي‌بندم و مي‌گويم : لطفا تو يكي از انفعال بويي نبر، منقلب نشو. دستم را بر مي‌دارم. صدايش در گوشم مي‌پيچد كه مي‌گويد : فرمانبردار تو نيست. دستورِ چه مي‌دهي؟ چشم‌هايم را مي‌بندم. مقابلم مي‌ايستد در سياهي فكر‌ها و دست به كمر، اخم كرده مي‌گويد :‌ ننه من غريبم بازي‌هايت خريدار ندارد... كاسه، كوزه‌ات را جمع كن...؛  چشم‌هايم را باز مي‌كنم. مي‌نويسم : تو هميشه حوصله‌ء شوخي داري...

 

17 – 5 – 1382

اولين كاغذ نوشته شده‌ء دفتر جديد را مي‌گيرم رو به روي صورتش و مي‌گويم : نوشتم. دفتر را مي‌گيرد و مي‌بندد. مي‌گويم نمي‌خواني؟ اينهمه اصرار نوشتنت همين بود؟ كه ببندي؟ دري كه تو بسته باشي را من باز نمي‌كنم؛ بايد بسته مي‌بود كه تو بستي... مي‌آيد وسط حرفم و مي‌گويد : مزه‌ء خواندنش را بايد تنهايي بچشم، تو هم اينطور بهتر مي‌نويسي. دست مي‌اندازد و جلد و پشت جلد دفتر را مي‌كند... دستش را مي‌گيرم و مي‌گويم :‌ چه كار مي‌كني؟ دفتر را چرا اينطور مي‌كني؟ اينطور كه چيزي نمي‌ماند براي خواندنت. مي‌گويد : اينطور هيچ دري ندارد كه بسته بشود. خيالت راحت، بايد بنويسي...

 

16 – 6 – 1382 

دست به سينه مقابلش مي‌ايستم، مي‌خندد. از حرف‌هاي چند دقيقه قبلمان آنقدر مي‌خندد كه صورتش سرخ مي‌شود؛ حيران خنده‌هايش تمام صورتش را نگاه مي‌كنم تا تمام تصوير با ريزترين اتفاقاتي كه در پوستش مي‌افتد وقت خنده به ذهنم بماند. اخم مي‌كنم، از خنده مي‌كاهد و مي‌گويد : اخم؟ چطور شد؟ . حوصله‌ام سر رفته است از خنده‌هايش و مغلوب شدن‌هايم،‌ هربار مي‌گويم با خودم كه اينبار كه دستش پيشم رو شده، كمي من مي‌گذارمش سر كار... لب‌هايش هم ديگر خنده ندارند... دوباره مي‌پرسد چه شده كه من اخم كرده‌ام؟ اشك اول گوشه‌ء سمت راست چشم چپ‌ام جمع مي‌شود... مي‌گويد : عاشق شدي؟ مي‌گويم :‌ بدم مي‌آيد ... مي‌گويد : اخمي كه به بغض بيانجامد!؟ . ...مي‌خندم.

 

□□□


...



پ.ن: مي‌گويد اين كاغذهاي بالاي كمد ديواري‌ات را نگاهي كن، خيلي جا گرفته است،‌ آنها كه نمي‌خواهي را عيد امسال بريز دور ...


+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 13:35  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مي‌رويم خفه شويم



اسمي از او نديده‌ام، چهره‌ء سياه و سفيد‌اش اما آشناست، صدا و تصويرش خيلي پخش مي‌شود اما فقط يك صحنه و يك جمله، پشت تريبون داد مي‌زند : «هربار آمدند حرفي بزنند گفتيم خفه شو...» رو بر مي‌گرداند سمت حضار؛ تصوير ديگري نشان مي‌دهند از همان آدم‌ها و همان انقلاب كه حالا دارد وارد دهه‌ء چهارم زندگي‌اش مي‌شود. مي‌پرسم كيست؟ مي‌گويند يكي از مجلسي‌هاي آن موقع كه خيلي حرف مي‌زد... اسمش اما يادمان نمي‌آيد.

تيترهاي روزنامه‌هاي صبح را نگاه مي‌كردم، كنار يكي از دكه‌هاي روزنامه فروشي خيابان انقلاب. خيلي‌ها، از حذف‌ شدگان جشنوارهء فلم فجر امسال حرف زده بودند اما تيتر اعتماد و تصويري كه از ترانه عليدوستي چاپ كرده بودند برايم جالب بود. دو ـ سه روزنامه بالاتر، خبر محروميت احتمالي وحيد هاشميان به دليل مصاحبه با بي.بي.سي فارسي را ديدم. غلبه‌ء رنگ زرد در صفحه‌ء اول نشريه‌ها و روزنامه‌ها باعث شد دنبال رنگ ديگري بگردم؛ به تصوير روزنامه‌ء اعتماد نگاه كردم، «الي»ِ «درباره‌ء الي»ِ اصغر فرهادي انگار بادبادك هوا كرده بود. زمينه‌اش آبيِ دريا داشت.

دست به جيب شدم كه پانصد توماني قرمز در بياورم و اعتماد بگيرم، صداي پيرمرد بلند شد كه : «آهاي جوان!» برگشتم سمتش ادامه داد : «آره... با خودتم» گفتم : «بله؟» گفت : «تو را به خدا ما را نفرين نكني‌ها...» نگاهش كردم، نمي‌دانستم چه بايد بگويم؛ خنديدم. گفت : «ما هم نمي‌خواستيم اينطور بشود...» حرفش را قطع كردم و گفتم : «ما اهل به دل گرفتن نيستيم... در دل ما گِل گرفته‌ است، دل ما طاعون زده‌ است...» بغضش گرفته بود از اولي كه صدايم كرد. اشكش كه چكيد سرم را انداختم پايين، رفت، رفتم.

تصوير سياه و سفيدش دوباره به خاطرم آمد، «هربار آمدند حرفي بزنند گفتيم خفه شو...»


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 22:34  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  يك ارتباط، يك نقد، يك يادداشت و در آخر معرفي

قبل از يك

قول داده بودم اولين متني كه در اين وبلاگ مي‌گذارم بعد از بازگشت درباره‌ء كتاب «ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» باشد. اما وقتي ديدم كه يكي از خبرگزاري‌ها اين متن را مي‌خواهد، ترجيح دادم متن را اينجا منتشر نكنم و براي دوستان خبرگزاري بفرستم.

كتاب ماه‌ها است كه دستم است و مطالعه‌اش تمام شده؛ اما انگار طلسم شده بود كه نوشته نشود و بعد كه نوشته شد منتشر نشود. حالا هم كه قول دادم متن را آنجا منتشر كنم؛ اما براي اينكه كمي هم به قولم وفا كرده باشم كتاب را اينجا معرفي مي‌كنم؛ تا نقد بماند ...

يك

«ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني» نوشته‌ء «مهديه ميداني» است كه امسال توسط انتشارات شلاك در تهران منتشر شده است.

نويسنده‌ء كتاب از همانجا كه از نامش بر مي‌آيد به برتباط ميان دو هنر ايراني پرداخته و در طول 116 صفحه همواره سعي بر آن دارد كه اين دو هنر را به شيوه‌اي مرتبط با هم بداند. او چهار صفحه‌ء پاياني كتاب خود را نيز به معرفي منابع خود پرداخته تا اگر كساني قصد مطالعه‌ء بيشتر در اين زمينه دارند به آنها مراجعه كنند.

كتاب ارتباط خوشنويسي و موسيقي ايراني را بايد در دو بخش مسائل فني نشر و محتوا بررسي كرد؛ چرا كه موضوع خوب آن در نگاه اول مخاطب خاص آن را بر آن مي‌دارد كه با كتابي پژوهشي ـ تحليلي با كيفيتي رو به رو كند.

با اين‌كه كتاب  بحث‌هاي بسياري را پيش مي‌كشد*  بايد توجه كرد كه ميداني اولين اثر خود را در زماني منتشر كرده است كه كمتر نويسنده‌ء جواني پيدا مي‌شود كه دست به پژوهش‌هايي اين‌چنيني بزند. دليل اين ادعا را مي‌توان در بررسي كتاب‌هاي «كتاب اولي‌ها» پيدا كرد وقتي مي‌خواهيم جواب اين سوال را بدهيم كه «چند درصد كتاب اولي‌ها كتابي پژوهشي ـ تحليلي دارند؟»

مهديه ميداني كتاب خود را با تيراژ 2000 جلد با قيمت 3000 تومان منتشر كرده است.

همين

 * كه من آنها را در نقدي كه  بر كتاب نوشته‌ام منتشر خواهم كرد

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 16:44  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com