تبليغاتX
من با خودم

بازگشت

همه چيز از ده‌سال قبل نوشته شده بود؛ تا امروز ادامه داشت، چه مي‌دانم! شايد ادامه هم داشته باشد. امروز بعد ده سال، همان حياط، همان سيني چاي، همان تعارف، همان متشكرم، همان خواهش مي‌كنم، هوا سرد است، همان دست‌لرزه، همان چاي برداشتن، همان نگاه زيرچشمي، همان رفتن، همان ... نه، اينبار خداحافظي نكردم... رفتم.

مثل هيچ كس نبود، شبيه من بود. مي‌رفت و مي‌آمد، مثل من كه همه از رفتارم عاصي‌اند كه چرا حرف‌شان را نمي‌خوانم و حرفي ندارم برايشان از خوب‌ها و بدها و دوست داشتن‌هايم و دغدغه‌هايم؛ فقط گاهي مي‌پرسم، آن هم از خودم، كه من مگر مي‌توانم دغدغه‌اي هم، مشغوليتي‌ هم، گاهي داشته باشم؟ بي‌جواب مي‌مانم. همه‌ نه، اما اكثر سوالاتم بي‌جوابند؛ مثل همان سوالي كه هيچ‌وقت از او نپرسيدم، چون هيچ‌وقت از من نپرسيد.

دستم را از روي كاغذ برداشتم و مفصل‌هايم را تكاني دادم، سروصدايشان بلند شد، چهره‌ء سياه شده‌‌ام روي كاغذ كاهي دفتر ده سال قبل، را برداشتم و گذاشتم روي اجاق و فندك را زدم و تق و تق ريز و پشت هم‌اش را گوش كردم، ... نه، با هيچ جرقه‌اي آتش نمي‌گرفتم، گاز را باز كردم، بو همه‌جا را برداشت اما از آتش و سوختن تصوير كاغذي‌ خط‌خطي شده‌ام خبري نبود، گاز را بستم، پنجره را باز كردم كه هوا عوض شود، فندك اجاق را زدم، گاز را باز كردم. همه‌ء تصويرم سوخت. بوي كاغذ سوخته آزارم مي‌داد، پنجره را باز كردم.

تلفن زنگ خورد، سرم را بلند كردم چاي‌ سرد شده بود، لرزشگر همينطور فعال بود، رگه‌هاي سفيدي در موهايش پيدا بود. چاي را داخل همان سيني گذاشتم، همانطور گفت گرمش مي‌كنم، گفتم راضي به زحمت نيستم، گفت هنوز قابليت كشتن داري؟ گفتم پسوردها را داري، كشته شده‌ها را زنده كن، گفت چاي واجب‌تر است گفتم بوي گاز مي‌آيد. به آشپزخانه رفتيم، آب سر رفته بود گاز خاموش شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 22:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ُسكوت


روي پله‌ء چهارم نشسته بود، پاهايش روي پله‌ء دوم ستون شده بودند و دست‌هايش زانوهايش را بغل كرده بود. سمت چپ كنار ستون را نگاه مي كرد. تو نشسته بودي دست به سينه و پاهايت را دراز كرده بودي روي پله‌ها. يك ساعت و بيست دقيقه نگاهتان مي‌كردم، نه تو سر بلند كردي و نه او چشم گرداند، گاهي نسيمي مي‌آمد و موهاي تو را كه از زير كلاه بيرون آمده بود تكاني مي‌داد و موهاي او را كه خلاف جهت باد شانه شده بود تكاني.

از خيابان پشت رودخانه آمديد؛ حرف نمي‌زديد، تو دستت داخل جيب‌هايت بود و او دست‌هايش را دور سرش حلقه كرده بود. انگار ساعت‌ها بود راه مي‌رفتيد، نشستي، نشست. نگاهي كردي، نگاه كرد و چشم از تو برنداشت.

رهگذرهاي زيادي آمد و شد داشتند، نه تو حواست به آنها بود نه او، من اما نشسته بودم درست روي صندلي مقابل شما و نگاهتان مي‌كردم. دوست داشتم بدانم چه چيز ميانتان گذشته؛ چه حرف‌هايي او به تو زده و تو چه حرف‌هايي به او زده‌اي... اما نمي‌شد. يعني مي‌داني؟ نمي‌شود، حالا هم نمي‌پرسم. من رسم سوال كردن را درست ياد نگرفته‌ام.

بلند شدم كه برم، سرش را از سمت تو برداشت و به رودخانه نگاه كرد؛ نشستم. تو آهي كشيدي و سمت رودخانه را نگاهي كردي ، فاصله‌مان زياد بود، پاهايت را روي پله‌ء دوم جمع كردي و دست‌هايت را دور زانوها حلقه كردي و نگاهت را به گره‌هاي آب رودخانه دوختي. دو پله پائين‌تر آمد و سمت آب دست دراز كرد. آب از لاي انگشت‌هايش موج برداشت. پنجه‌اش را جمع كرد و برگشت سر جايي كه نشسته بود.

دست‌ به سينه شد، پاهايش را دراز كرد روي پله‌ها. نگاهت را سمت او چرخاندي سرش پايين بود. بلند شدم كه بروم، يك عكاس دوره‌گرد داشت رد مي‌شد، شما را كه ديد ايستاد، عكس گرفت.

بايد مي‌رفتم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 0:3  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  دلتنگي‌هاي آدمي...

اعتراف به عشق‌هاي نهان،  اين در حقيقت سكوت  ما نهفته است،‌ حقيقت تو و من

لوركا/ترجمه‌ء‌ شاملو


حالا خيال كن از همان ابتدا هم تو مي‌توانستي به راحتي مرا ببيني و هم من. چه مي‌شد؟ اين را تو بارها گفته‌اي و حالا منكري. سكوت مي‌كنم. بگذار سكوتم را به تماشا بنشيني و دوست داشتنم را دربيابي از آن.

شك كن كه از ابتدا دوست داشتن و بي دغدغه دوست داشتن به ادبيات بي حرمتي مي‌كرد. بي حرمتي مي‌كند. كه اگر اينها همه بجا بود ديداري آنگونه آتشين از پس پرچيني كه ساقه‌هاي گل لاله ساخته بودند پديد نمي‌آمد و مارگونه پي طعمه نمي‌گشتيم در كشاكش كارهاي روزانه، باور كن و به شك امان نده كه جلوي چشم‌هايمان را بگيد.

در دست‌هايم سرماي امروز را ببين و گرماي سال‌هايي را كه مي‌رسيم، باور كن كه مي‌رسيم. از هر پنجره رهايي را بياموز و سعي كن از هر پنجره‌اي دنيا را ببيني. زوايا سيصد و شصت درجه نيستند، به تعداد پنجره‌هاي عالم‌اند، مي‌شنوي صدايم را؟

شيشه‌ء قاب گرفته‌ء پيكان مدل پنجاه و هشت پيرمرد غرغروي عصر هجدهم مهر هم پنجره‌اي بود. باور كن، پشت ويزور نگاه كردن ما هم پنجره‌اي. مي‌بيني؟

از اين‌ها دلتنگم، از خودم و از تو و از همه‌ء‌ راه‌هايي كه ما را مي‌شناسند. از راه‌هايي كه نرفته‌ايم از چاي‌ها و قهوه‌هايي كه گرممان كردند و نكردند. از روز رسوايي‌ام روز رسوايي‌مان دلتنگم...


پ.ن چندم : سرقت كه شاخ و دم ندارد +

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 11:0  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نوشتن به وقت الآن

... يعني مي‌شود يك يادداشت؛ در نهايت كلافگي اين روزها، ... يعني مي‌شود همان چيزي كه جلال مي‌گويد براي ما مُسَكِْن است، ... يعني مي‌شود همان چيزي كه آدم هي سكوت مي‌كند و در و ديوار را نگاه مي‌كند و حوصله‌ء هيچ‌كاري ندارد، يعني‌ مي‌شود همان چيزي كه بخاطرش شروع مي‌كني به حرف زدن بي آنكه بداني چه مي‌گويي و به چه كسي مي‌گويي، يعني مي‌شود همان حسي كه فكر كني يكي از دستت ناراحت است، يعني مي‌شود همان حسي كه فكر كني همه‌ء آن دوستي آغاز نشده از بين رفت، ... يعني مي‌شود سر را در دو دست گرفتن و زل زدن به قطره‌هايي كه از گوشه‌ء چشم‌ات هي مي‌چكد و لاي تار و پود فرش قايم مي‌شود تا شب عيد شسته شود و برود كه برود كه برود...، يعني مي‌شود دستت، كه تلفن همراه را روشن كند و پيام بدهد كه : «... از آمدني‌ها خبري بايد جست، جز مرگ كه گر بي‌خبر آيد بهتر..»، ... يعني ‌مي‌شود نه‌هزار و خرده‌اي روز زندگي، دو‌هزار و خرده‌اي روز تا هفت سالگي، سه هزار و ششصد و خرده‌اي روز تا نزديك‌هاي ديپلم، سر جمع دو ـ سه هزار روز خواب و خوراك، و سر آخر كمتر از دو هزار يا هزار روز فكر كردن و عمل كردن و نوشتن و غيره، ... يعني مي‌شود سر در گمي، ...

اصلا چه مي‌دانم چه مي‌شود... اصلا چه مي‌دانم چه‌ام شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 19:7  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  دستور زبان ما (شرحي بر من با خودم)

آشنايي نداريم. بهار را و تابستان را و دوست داشتن را كه زيبا‌ترين فصل‌هاست به دنبال آشنا گشتيم. ديديم كره‌ي خاكي براي آشنايي آفريده شده است. آشنا اما سال‌هاست ـ انگار ـ از كره‌ي خاكي رخت بر بسته. مي‌داني؟ ما وقتي مي‌نويسيم، يك نفر هستيم. وقتي مي‌خوانيم يك نفر هستيم. وقتي دوست مي‌داريم، يك نفر هستيم. حتي وقتي معاشقه‌ مي‌كنيم. ما وقتي ما هستيم، اشنا نمي‌ماند. شما تا به حال شنيده‌اي كسي بگويد من با من آشناي قديمي يا جديد هستم؟

مخاطب؟

اينجا مخاطب هست، اما ما خودمان مي‌دانيم كه آنكه بايد اينجا را نمي‌خواند. او رفته است كه دوست بدارد، آنكه را و آنچه را كه دوست مي‌دارد، كه دوست داشتن را زيبا مي‌انگارد. كه دوست داشتن حقش است. كه آشناست. تو آشنا داري؟

او ـ كه بسياري‌تان فكر مي‌كنيد كيست؟ يا چه كسي مي‌تواند باشد، كه من شده‌ايم ـ دارد مي‌خندد و مي‌گويد: «داري با دست‌هاي من چه مي‌نويسي؟» مي‌خندم. مي‌گويم: «نامه‌اي به كسي.» مي‌گويد :«از قول من برايش بنويس كه سعي كند گيج اين حرف‌ها نشود.» مي‌گويم: «خودم مي‌خواستم بنويسم.» هر دو با هم مي‌خنديم. او در اتاقي كه من دارم اين‌ها را برايتان مي‌نويسم نيست. من ـ كه فرقي با او ندارم. اويي كه همان من است و مني كه همان او هستم و شما براي پيدا كردن رابطه‌ي ما بايد كمي فكر كنيد ـ مي‌خندد، مي‌خنديم.

چه شكوه و جلالي است در اين منطقه از خلقت عالم.

ببينيد. كار ما از حدِ پر حادثه‌ي عشق گذشته.

ما اگر چه با هميم،‌هميم. اگر چه جدائيم، هستيم. مخاطبمان‌ را مخاطب‌هايمان را دوست مي‌داريم. برايشان از پشت صفحه نمايشگر رايانه دست تكان مي‌دهيم. هر از گاهي اسمشان را جستجو مي‌كتيم و عكس‌هايشان را ذخيره مي‌كنيم و حرف مي‌زنيم. وقتي مي‌خواهيم گوش كنيم كنارشان مي‌نشينيم. ساعت‌ها حرف مي‌زنند و ما گوش مي‌كنيم. اگر بتوانيم مشكلاتشان را حل مي‌كنيم.

اينجا خيالتان را راحت كنم؛ نه عشق است و نه دوست داشتن. در اين دو، 2 وجود دارد. دوست داشته شونده و دوست دار، اينجا دو نيست. همه چيز از يك آغاز مي‌شود و به يك ـ شايد ـ مي‌انجامد.

مي‌گويم، مي‌داني چرا كلمه‌ي «ما» زيباست؟ جواب مي‌دهم :«در ميمِ ما، دو نفر نشسته‌اند وسرهايشان را از پيشاني به هم چسبانده‌اند و در هم فرو مي‌روند. تا وقتي كه يكي مي‌شوند و مي‌ايستند. هم دو دارد و هم يك. ما تنها كلمه‌اي است كه هم جمع است و هم مفرد.»

ما اينجا هيچ مخاطب نا شناسي ندارم. (نداريم اگر در فعل مي‌آمد، يك غلط فاحش ايجاد مي‌شد، چند سطر قبل ثابت شد كه ما همان جمع مفرد است. نه؟) پس مي‌خندم. (بايد به غلط بگويم ما مي‌خنديم.)

لطفا اين دستور زبان جديد را خوب از حفط كنم، چون هيچ دوئي نيست. همه ما هستم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 18:8  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حكايت بي نتيجه


مستان خرابات ز خود بي خبرند

جمعند و ز بوي گل پراكنده‌ترند



1-

مي‌گويد : ساعت را نگاه كرده‌اي؟ بيش از چهار ساعت است داريم يك ريز حرف مي‌زنيم.

مي‌گويم : خب حرف بد كه نمي‌زنيم... مي‌زنيم؟

مي‌گويد : نه

مكثي مي‌كند و ادامه مي‌دهد : آخ كه تو در هر شرايطي حوصله براي شوخي داري.

مي‌گويم : جدي گفتم، اما انگار جدي‌هايم شوخي‌ترند

مي‌گويد : بي‌خيال، خيلي خوابم مي‌آيد، بروم، كاري نداري؟

مي‌گويم : نه

مي‌گويد : يا علي

بعد تصوير يكي از شكلك‌هاي ياهو مسنجر را مي‌گذارد كه دست تكان مي‌دهد

مي‌گويم : فكر مي‌كردم بايد به جاي «علي» نام اويت را بگويي...

چند دقيقه‌اي جواب نمي‌دهد، از مسنجر خارج مي‌شوم.

2-

اس.ام.اس زد كه : چي گفتي و فرار كردي؟ اون جمله‌ء آخرت چي بود؟

جواب‌هايي دادم، كه شايد اگر كسي به من همين جواب‌ها را مي‌داد نمي‌پذيرفتم. مثلا گفتم : دوست داشتن اگر اصل باشد هر نوعي باشد اصل است، خدا باشد، علي باشد يا آن كه دوستش داري... اصل دوست داشتن است. مي‌شود به جاي اين كه بگويي «يا حق»، يا «يا علي»، بگويي يا فلاني... خب تو به محبتش اعتماد و اعتقاد داري كه ديگر، به محبت خدا و علي هم اعتقاد داري. نداري؟

به خرجش نمي‌رفت. الآن كه كلاهم را قاضي مي‌كنم مي‌بينم خب نبايد برود. به خرج من هم ديگر نمي‌رود، ... از موضع‌ام آمدم پايين اما خودم را از تك ِ تو ننداختم.

3-

علامت‌هايم لاي كتاب گزينه اشعار سيد علي صالحي دارند زيادتر از تعداد صفحات كتاب مي‌شوند، به آنها مراجعه كردم.

 «كسي كه ماه را دوست ندارد / دشمن آب است. / كسي كه كلمات بي زحمت مرا دوست ندارد / دوست حضرت ري‌را نيست / كسي كه بوسه را نمي‌فهمد / آواز آب و ماه و كلمه را نخواهد شنيد.»

 «دست‌هامان خالي / دل‌هامان پُر / گفتگو‌هامان مثلا يعني ما! / كاش مي‌دانستيم / هيچ پروانه‌اي / پريروز پيلگي خويش را به ياد نمي‌آورد.»

«از راسته‌ء گهواره فروشان شهر / تا خانه‌ء گوركنان آسوده ... راهي نبود»

 «دقت كنيد / صداي كندن گور مي‌آيد / اين وقت شب انگار / كسي دارد خاطراتش را دفن اين باديه مي‌كند»

4-

از آن شب به بعد از من دلگير شده است. مي‌دانم، شايد توقع نداشته كه چنين حرف‌هايي بشنود. حق دارد. اما ياد بانوي اين روزها مي‌افتم كه وقتي بچه بود، يك روز كه روي پاي بابا علي‌اش نشسته بود از او پرسيد من را دوست داري؟ بابايش كه همه را دوست داشت گفت دوست دارم، بانو گفت پس چطوري خدا را هم دوست داري؟ مگر دلت چقدر جا دارد؟ بعد بابا علي‌اش گفت تو را هم براي اين دوست دارم كه خدا تو رو دوست دارد.

بعد ياد من قلب كوچولويي دارم نادرم مي‌افتم كه دوست داشت همه‌ را داخل قلبش جا بدهد و چون همه خوب بودند جا مي‌شدند الا آن دايي (يا نمي‌دانم عمو) بزرگ كه هيچوقت صندوق پول‌هايش در دل مهربان قصه جا نشد... كه نشد. يعني هر وقت خودش جا مي‌شد جعبه‌اش جا مي‌ماند بعد مي‌رفت كه جعبه‌اش را بياورد...

بعد خودم را دست مي‌اندازم و چشم‌هايم را مي‌بندم و فكر مي‌كنم به اين كه وقتي يك نفر از آدمي بدش بيايد يا دلگير شود چه اتفاقي مي‌افتد، ... براي امتحان از خودم بدم مي‌آيد. به نتيجه نمي‌رسم. هرچه سعي مي‌كنم دوباره خوشم بيايد ... نمي‌شود.

 

***

بي ربط: اين عكس را تقديم كردم به آن كه اگر بود حتم دارم الآن غزه بود و داشت از كودكان عكس مي‌گرفت، همانطور كه از كودكان افغانستان و عراق گرفت. و باز تقديم كردم به همه‌ء خبرنگاراني كه به جنگ مي‌روند. و باز تقديم كردم به دليل چشم‌هايش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 16:3  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نيم قرن بعد از كامو

تقديم به آغاز دهمين سال رفاقت با

 علي‌عباس‌نژاد

به‌ اميد پايداري او و دوستي‌مان


***

نيم قرن قبل در چنين روزي، يعني چهارمين روز ژانويه‌ء 1960 افسانه‌‌اي به نام «آلبر كامو» كه در سال 1913 آغاز شده بود، به پايان رسيد؛ و هرچه ماند بحث‌هايي بود كه از سوي كامو بي‌جواب ماند، ... اگرچه، او در سال‌هاي اخير زندگي‌اش هم ساكت و گوشه‌گير شده بود.

روزنامه‌هاي آن روزهاي فرانسه نوشته‌اند؛ دوشنبه، چهارم ژانويه‌ وقتي همه‌ء پاريس غرق در شادي سال نو بود، انديشمند و نويسنده‌ء فرانسوي بر اثر يك حادثه‌ء اتومبيل‌راني جهان را ناگهان بدرود گفت. مرگ كامو يك‌بار ديگر جمله‌ء معروف او را در كتاب «افسانه‌ء سيزيف» كه در سال 1942 انتشار داده بود به يادها آورد كه «به استثناي مرگ، كه سرنوشت يك نسل آدمي است، پديده‌هاي ديگر حيات در قلمرو اختيار است ... ».

جبر و اختيار زمينه‌ء اصلي انديشه‌هاي كامو بودند. او كه نويسندگي‌اش را با مجموعه مقالات علمي و تحقيقي به نام «مسير و مقصد» در سال 1937 آغاز كرده بود با كتاب‌هاي «بيگانه» و «افسانه‌ء سيزيف» در سال 1942 رو به كمال و پختگي رفت. بيهودگي زندگي و اسارت معنوي آدميزاد را در چنگال جبر يا سرنوشت نشان داد تا آنجا كه ژان پل سارتر به نوشته‌هاي اين جوان علاقه پيدا كرد.

اما كامو  به هر دليل ـ كه در اينجا دليلي براي بررسي آنها پيدا نكردم ـ در ادامه‌ء منش نويسندگي خود تغيير عقيده داد و از «جبر»گرايي به سوي «اختيار»گرايي منعطف شد. در اين گردش موضع از بدبيني فيلسوفانه‌اش كاسته شد و به نوعي خوشبيني يا به قول خود او «واقع بيني» تبديل شد. اين تغيير نگاه او باعث شد كه بعضي از طرفداران او مثل سارتر به مخالفت با او برخواستند، البته عده‌اي از منتقدان و تاريخ ادبيات غرب‌ دانان روزگار ما عقيدهء ديگري هم دارند، آنها مي‌گويند كامو از آن دسته نويسندگاني بود كه پيش از موعد (يا بسيار زود) به شهرت رسيدند و وقتي همه‌ء هم‌دوره‌اي‌هاي او منتظر جايزه‌ء گنكور بودند او در سال 1958 نوبل گرفت. اين مسئله مي‌تواند دليلي محكم و استوار بر مخالفت‌هايي باشد كه با او شد.

كامو پيش از اين با سردبيري روزنامه‌ء «پاري سو آر» در سال 1939 تجربه‌هايي در سياست و نويسندگي داشت. او پس از آن مدير روزنامهء «كمبا» (نبرد) شد كه آن دوره مصادف شد با حضور آلمان‌ها در فرانسه و كامو مجبور شد روزنامه‌ء خود را تا پايان جنگ فرانسه بطور پنهاني منتشر كند، و پس از آن بطور علني به كار خود ادامه دهد.

كامو پس از سال 1942 و با تجربه‌اي كه در روزنامه نگاري و انتشار دو كتاب موفق «بيگانه» و «افسانه‌ء سيزيف» كسب كرد رو به نمايشنامه نويسي آورد و «كاليگولا» را نوشت و به روي صحنه برد. كامو در اين زمينه بعدها نمايشنامه‌ء «مرثيه‌اي در مرگ يك راهبه» را از ويليام فاكنر و «پري‌زادگان» را از فئودور داستايوسكي روي صحنه برد.

موفقيت ديگر كامو در سال 1947 با دريافت جايزه‌ء ناقدان به‌خاطر كتاب «طاعون» شكل گرفت، و تا آنجا پيش رفت كه در زمان حيات نويسنده اين كتاب به 12 زبان دنيا ترجمه و منتشر شد.

از كتاب‌هاي بحث برانگيز كامو بايد به كتاب‌هايي مثل «بشر عاصي»، و «سقوط»، نوشته شده در سال‌هاي 1951 و 1956 اشاره كرد.اين كتاب‌ها از نظر فكري تضادهاي بسياري با تفكرات نويسنده در آثار قبلي‌اش داشتند و بحث‌هايي بر سر مسائل اجتماعي ميان او و سارتر به پا كرد. (كه علاقه‌مندان مي‌توانند در يادنامه‌هايي كه براي هركدام از اين دو انديشمند منتشر شده و يا نشريات دانشگاهي آن دوره‌ء پاريس آن‌ها را پي‌گيري كنند.)

اين نويسنده‌ء فرانسوي كه در ابتداي تجربه‌هاي نويسندگي‌اش پيرو انديشه‌ء «آبسورديسم» (بيهودگي) بود و در پايان كار تغيير رويه داد و به قول خودش دچار انحرافي شد كه عبارت بود از توجيه اعتقاد آدمي به خوشبخت زيستن، به گونه‌اي كه اميد را از خود براند و به آنچه در اين جهان واقعيت دارد و به ناچار دور از حد توقع و انتظار است گردن نهد و به خيال دل خوش نكند * را مي‌توان از دو ديد ديگر بررسي كرد: 1 – نفوذ و تأثير پذيري فكري كه او در نسل جوان پس از جنگ جهاني داشت 2 – ديدگاه سياسي او.

«ژان‌داني‌يل» متفكر فرانسوي در باره‌ء مسئلهء اول معتقد است جوانان فرانسه دنيا را از دريچه‌ء چشم دو تيپ داستاني مي‌ديدند يكي «روكانتن» قهرمان كتاب «تهوع» اثر ژان پل سارتر و دومي «مورسو» قهرمان داستان «بيگانه» اثر آلبر كامو. از ميان نوشته‌هاي كامو اين جمله‌ء او تا سال‌هاي زيادي پس از مرگش زبانزد قشر آكادميك فرانسه بود، كه مي‌گفت :‌«مواجهه‌اي در ميان پرسش‌هاي بشر و سكوت طبيعت وجود دارد كه يأس آور است...» اين جمله پناه‌گاه معنوي نسلي شده بود كه ميراث‌دار ويراني‌ها و در به دري‌ها و گرسنگي‌هاي جنگ بودند.

درباره‌ء ديدگاه سياسي كامو نيز مي‌توان گفت او از مخالفان سر سخت «كمونيست‌»ها بود. از سوي ديگر منش و روش او در قبال مسئله‌ء الجزيره در دوران پيش از جنگ، زمان جنگ و بعد از آن قابل اهميت است. او بعد از يك دوره مبارزهء قلمي در صف روشنفكران آزاديخواه فرانسوي به سوي هواداران تسلط فرانسه بر الجزيره، كم كم گوشه نشيني و سكوت پيش گرفت.

به هر رو بعد از گذشت پنجاه سال از مرگ كامو اهميت تفكر و آثار او زماني بيشتر حس مي‌شود كه نشريات فرانسوي درباه‌اش مي‌نويسند : « ...با مرگ كامو و ژرار فيليپ كه دوستي ديرينه داشتند دو تن از پيشوايان فكري و هنري فرانسه از دست رفتند؛ و شايد كساني كه لياقت جانشيني آنان را داشته باشند به اين زودي‌ها پديد نيايند... »

 

 

 

*من در ميان جهان، موجود و آنچه ابديت نام گرفته اولي را ترجيح مي‌دهم، زيرا به يقين بيشتر از گمان علاقه دارم / آلبر كامو


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 0:31  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  رادي جان سلام!


1 )

سلام اكبر  خان

دارم ريسه مي‌روم از اين سوال كه مي‌پرسند چرا براي سالگرد رادي چيزي ننوشته‌اي!؟

دوست دارم تو جوابشان را بدهي.

براي كسي كه به مرگ اعتقاد ندارد بايد درباره‌ء‌ مرگ نوشت؟

باز مي‌پرسد كه تو از كجا مي‌داني؟ جايي چنين چيزي ننوشته! حالا نادر را بگويي مي‌گوييم يكجا يكبار نوشت :‌مرگ؟‌چه حرفها مي‌زني؟ و الي آخر رادي كه ننوشته بود... نوشته بود؟

مي‌گويم بابا دست مريضاد همين چند هفته قبل بود كه «ملودي شهر باراني»‌اش را شبكه چهار پخش كرد. نديدي؟ اگر به مرگ اعتقاد داشت كه اين همه اتفاق بي معني مي‌شد.

تازه‌اش هم، من خودم مي‌دانم كه نداشت. نيازي به مدرك ندارم كه. وقتي حافظ بعد اين همه سال زنده است، رادي زنده نمي‌ماند؟ يادداشت نادر در شناختنامه‌ء رادي را بخوان. مي‌فهمي.

اكبر خان! شما بگو، با همان صداي ترك دار كه هر از گاهي سينه‌اي هم صاف مي‌كني ميان كلمه‌ها، با همان صدا صحبت كن و بگو كه اين قضيه هم باز شده مثل همان دوره‌اي كه داشتي يك نمايشنامه مي‌نوشتي وكسي جز بانو حميده خانم ازتان سراغ نداشت.

رادي جان! اين نمايشنامه جديده كه نوشتي كجاست؟ هادي مرزبان مي‌سازدش؟ منتظريم‌ها...

 

2)

جان خودم دنيا ارزش ندارد. شما مي‌خواهيد يكي را بكشيد كه چه بشود؟

باور كنيد آدم‌هاي خوب مثل رادي دوست دارند خوب‌هاي دور و برشان زياد شوند، ما نمي‌خواهيم خوب شويم. يعني مي‌دانيد؟ انگار همه چيز مي‌بازيم جلوي قلمشان و قد بلند نوشته‌هايشان.

يكبار هم به خودش گفتم، خنديد، از همان خنده‌هاي مه آلود شمالي ناب كه اصل بومي نويسي را به ياد مي‌آورد.

جان خودم دنيا ارزش ندارد. شما مي‌خواهيد يكي را بكشيد كه رشتش را فراموش كند؟ جان خودم نمي‌شود. هي سعي بي‌جا نكنيد. اصلن نوشتن و خوب نوشتن چز به بومي نويسي ميسر نيست. الكي زحمت نكشيد. اين را هم از همين رادي بايد ياد گرفت و يكي مثل حافظ. جان شما نباشد جان خودم، فكر نكنيد يك وقت حافظ را مي‌كشم پايين كه قد نوشته‌ء رادي بالا بيايدها... نه، هم‌قد‌اند. اين يكي نمايش مي‌نويسد رشت را پيدا مي‌كني ميان لوزان؛ آن يكي غزل مي‌گويد شيراز مي‌شود همه‌ء ايران. لهجه‌ شناسي حافظ مهجور مانده و هي دارند غني و قزويني را چاپ مي‌كنند با معني.

جان خودم كه ارزش ندارد، جان شما مي‌گويم، بايد بوميت در نمايشنامه‌هاي رادي جدي گرفته شود. صبر كنيد، خيلي زود است كه مهر باطل شد روي شناسنامه‌ء او بخورد.

 

3)

مي‌خواهم بعد همين سه كه مي‌خوانيد جمع و جور كنم و سينه صاف كنم و بروم پشت مي‌كرفن و دوتا فوت كنم داخلش تا همه اول بخندند كه سر جلسه‌ء رسمي دارد چه مي‌كند، بعد با همان خنده‌اي كه گاهي مي‌نشيند روي لب‌هاي مسخره‌ام بگويم : سلام استادم اكبر خان رادي عزيز.

از اينجا تا بهشت يك قدم راه است، يك قدم راه طولاني‌اي نيست كه تو جوابم را ندهي. سلام.

تو چهار سال قبل كه قرار گذاشتيم من آن مصاحبه را تنظيم كنم گفتي همه چيز بايد به قاعده باشد، بعد خنديدي. من هم گفتم چشم استاد. لبخند زدي. گفتي چيزي دم دست داري نثرت را ببينم؟ يك يادداشت در آوردم و دادم كه بخواني. هفته‌ء بعدش گفتي خوانده‌اي. و اين شد باب هي آمدن‌ها و هي‌ رفتن‌هاي من.

استاد! يك ماه قبل خانه‌ء نادر باز صداي شماها پيچيد. تو و نادر. قرارمان اين نبودها.

فرزانه بانو گفت :‌ كاش نادر بود تو نوشته‌هات رو براش مي‌خوندي.

گفتم : كاش هر دوتائيشان بودند

گفت :‌ عجب سال سختي داشتيم.

هردومان بغضمان گرفته بود. صدايت را شنيدم كه روي كاناپه كنار نادر نشسته‌اي و گل مي‌گويي و گل مي‌خندي.

رادي جان! از اينجا تا تو فاصله‌اي نست، به نادر سلام برسان، نكند بنشينيد سر پيري آن طرف‌ها هم طرفه راه بيندازيدها... يك كم پاي ما كه شاگرتانيم صبر كنيد، شما به نيروي جوان نياز داريد، دو صباي ديگر مي‌آييم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 22:24  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


 



هر شب همين حوالي‌ام

كاش

هميشه فاصله نزديك بود

همانقدر كه مي‌رفتي

مي‌آمدم

و

چشمانم

سال‌هاي نوري بسياري

از سوي چشم‌هاي تو دور نمي‌افتاد

از ستاره‌ها

دورتر نرو

هميشه فاصله نزديك نمي‌ماند


+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 1:9  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  رفتن

این نغمهء من بود که هرگز نسرودم

این مرغ رمیده به قفس باز نیاید

 

 

 

 

شعر پرویز ناتل خانلری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 21:19  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مدتي... روزگاري...


مدتي گفتار بي كردار كردي مرحمت

روزگاري هم به من كردار بي گفتار ده


صائب

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 22:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ... متاع ما كجايي است

1-                     براي او كه اين روزها به قول سعدي حاضر ِ غايب است در ميان جمع و دلش جاي ديگر... كه همين يك دو روز گذشته ديدمش

2-                     رو به آنها كه وظيفه‌شان سياه كردن افكار است و با بي‌جا حرف‌هاي نسنجيده‌شان به ننوشتنم و ننوشتنمان وا داشتند و هنوز خيال مي‌كنند دليل‌ها را ميدانند

3-                     به دليل چشم‌هايش

 

 از لابه‌لاي كاغذ‌هاي زرد شده و نم كشيده‌ء نشريه‌هاي قديمي سر بلند كردم و پيام كوتاه تازه رسيده را ديدم. اوايل اين كار تلفن همراه را يا خاموش مي‌كردم زمان كار يا بي صدا كناري رها مي‌كردم كه مزاحم نشود. اما همان روز كه روي ديوار خواندم : «عرفاتيست در آن دشت كه عشاق رسند» ... از همان روز كه قرار گذاشته بوديم همديگر را ببينيم و رفته بود سفر، روشن گذاشتم، كنار دستم و رو به خودم.

خواندم، ساعت تلفن همراه را هم ديدم، سه ساعت به صرف كتاب و كلمه در خدمت ميزكار، از ميهماني مانده بود. چشم به كتابها دوختم، يك بيت از پيام مانده بود در ذهنم و كلمات را بي معني كرده بود و مي‌رفت و مي‌آمد : خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد؟ بگذر ز عهد سست و سخن‌هاي سخت خويش.

ياد آن روز افتادم كه معناي همت در مصراع : همتم بدرقه‌ء راه كن اي طاير قدس را از نهج‌البلاغه پيدا كردم كه نوشته بود : همت وفاي به عهد است و درست پنج روز بعد جاي ديگر نقشي از نگين امام هادي را دادند بخوانم و ديدم كه نوشته است : حفظ العهود من اخلاق الله.

دوباره تكرار كردم بگذر ز عهد سست و سخن‌هاي سخت خويش.

به اتاق همكارانم رفتم و كليات خمسه‌ء نظامي را برداشتم و آوردم روي ميز گذاشتم و هرچه مي‌دانستم از اتفاق‌هاي اخير برايش گفتم. دست انداختم و صفحه‌اي را باز كردم: آنكس كه ز شهر آشنايي است / داند كه متاع ما كجايي است...

كليات خمسه‌ء  نظامي را بستم، چشم‌هايم را هم. نياز مبرم به يك پنجره به هر ابعادي داشتم، كه يك درخت داشته باشد؛ نبود. چشم‌هايم را باز كردم. سه ساعت گذشته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ديدار


بادام تلخ از گلو كه پائين مي‌رود، طعم دهان را عوض مي‌كند؛ اين بهترين كاري است كه مي‌تواند بكند، مخصوصا اگر اوقات آنقدر تلخ باشند كه حوصله‌ء هيچ چيز نباشد، جز تلخي همان لحظات را؛ درست مثل همان روزي كه بعد دوسال دل‌سپرده بودم به ارتفاع كلك‌چال و با ديدن او روي همان تخت سنگ هميشگي، يكي يكي سنگ‌ها روي سرم خراب شدند، با همان خنده‌ء هميشگي‌اش. تلخ‌ترين لحظه‌ء ديدار همان لحظه‌اي است كه همه‌ء فراموش شده‌ها به ياد مي‌آيند و مي‌مانند و ديدار تكرار نمي‌شود. از داخل كيسه همه‌ء بادام‌هاي تلخ را با دست راستم جدا كردم تا شيرين‌ها را به او بدهم، در ديدار بعد، وقتي عكس‌هاي شهر را از آن ارتفاع مي‌خواست، و تلخ‌ها را براي خودم نگه‌داشتم تا يادم باشد كه تلخي ديگري هم هست وقتي كسي سراغ او را مي‌گيرد بديهي‌ترين پاسخ به زبانت نمي‌آيد و همه دورت را خالي مي‌كنند كه چرا انساني!

پدربزرگ روي «ا» انسان « ـُ » مي‌گذاشت و تأكيد مي‌كرد كه ما هم بگوئيم اُنسان. وقتي مي‌پرسيديم چرا اُنسان آقاجان؟! مي‌گفت جمع اُنس است با آن. محبت است كه وقتي جمع شود ما دور هم جمع مي‌شويم ، انسان مي‌شويم. بعد يك آيه و يك روايت مي‌خواند از قرآن و نمي‌دانم امام چندم و يك سري لعنت به دشمنانش كه كشتنش و دليل مي‌آورد كه انس است كه با آن جمع مي‌شود و دست خداست كه مي‌تواند انس را آن جمع بزند دست آدميزاد نيست. كسي كه نذارد شمر است. مي‌پرسيدم آقاجان! «آن» كيست؟ مي‌گفت هر كسي كه تو نيسي. بزرگتر كه شده بودم مي‌گفتم مثلا اگر عاشق بشويم اين اُنس شما با آن ما جمع مي‌شود؟ انگشت‌هاي دست چپش را نگاه مي‌كرد و موهاي دستش را با آن يكي دست صاف مي‌كرد و مي‌گفت : انس خودتان است كه جمع مي‌شود و لپ‌هاي گلي‌اش گلي‌تر مي‌شد و مي‌خنديد آنقدر كه اشك در چشم‌هايش حلقه مي‌زد و يك آه مي‌كشيد و سوال بعدي من را نمي‌شنيد كه مي‌پرسيدم : اول تو انس داشتي و با خانم‌جان «آن» شدي يا اول خانم‌جان لپ‌هايش گلي شد و تو توي دلت قند آب شد؟ به اينجا كه مي‌رسيديم قند در چاي‌اش آب شده بود و جواب سوال ما فوتي شده بود كه چاي را خنك مي‌كرد در نعلبكي و ... هيچ. آخرش هم نفهميديم فوت همان آهي بود كه اين شكلي بيرون مي‌آمد يا فوتي بود كه ابر خاطره‌ها را از بالاسر آقاجان دور مي‌كرد. نفهميديم.

يك روز گفتم آقا جان! بنشين مي‌خواهم از انس و او بگويم، گفت از آن. گفتم نه، او. گفت خوب است؟ گفتم مادر روي حرف شما حرف نمي‌آورد. اشكش چكيد. گفت آدم نمي‌شوي تو، كَت ما را بستي. گفتم آنقدر شده‌ام كه انسان صدام كني؟ گفت اسم داري. گفتم اسم را شما انتخاب كرديد لقب را هم ... گفت صفتت بشود كه خدا به دلها بيندازد. اسمش چيست؟ گفتم فرق مي‌كند؟ گفت نه اما خب ما عروسمان را چي صدا بزنيم؟ گفتم انسي خوب است؟ گفت كلك مي‌آيي؟ گفتم نه انسي. ضمه بگذاريد روي الف. اشك چشم‌هايش را گرفت. دست چپش را گذاشت روي دسته‌ء عصا و دست راستش را گذاشت روي آن و سرش را تكيه داد به دست‌هايش. اشكش را ديدم كه چكيد.

همين بود كه نوك قله روي سنگ كه ديدمش، بي‌اختيار مزه‌ء نان و پنير و سبزي آن روز آمد زير دندانم، همين بود كه نوك قله روي سنگ كه ديدمش بي اختيار گفتم گفته بوديد كه نمي‌آيد! بعد توي دلم براي آقاجان دعا كردم كه اي آقا جان! من اُنسي نداشتم، ما اُنسي نداشتيم؛ همه تو بودي. ما كه كلمه‌ها را بي حرمت كرديم، خواستم چقلي‌اش را بكنم كه برگشت و نگاه كرد و خنديد و هيچ كس دورم را خالي نكرد اينبار! انسانيت همين پوسته‌اش بود آن لحظه ديدار در فضاي تلخ بادام، كه دوسال تمام ريشه دوانده بود در رگ و پي‌ام. براي همين بود كه مرا نشناخت، حالا من خودم شده‌ام يك پا درخت بادام، كه هيچ انساني از سايه‌اش و ميوه‌اش شيريني انتظار ندارد. براي همين بود كه مرا نشناخت، موهايم را كه نگاه كن، سفيدهايش را شمرد، چشم هايم را كه نگاه كرد، قطره‌هاي نچكيده‌اش را سير كرد، آهم را كه نفس كشيد، ... همين بود كه نوك قله روي سنگ كه ديدمش، خواستم برگردم، خواستم بروم بالاتر، ... نشستم؛ گفتي بلند شو، وقتي نوك قله نشسته باشي، آنهايي كه ايستاده‌اند به خدا نزديك‌ترند، آنها كه آن پايين‌اند چه مي‌دانند احجام خالي هم مي‌توانند از قله‌ها بالاتر بروند! قله كه ارتفاع كمي دارد وقتي ابرها آنجا هستند. انگشت نشان دست چپش را گرفت سمت آسمان.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 23:20  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com