در دنياي بيتفاوتيهادنبال مقصر ميگردي كه چه بشود؟ ميگويم : يك نفر تصادف كرد و يك نفر مرد، اينطور نميمرد يك طور ديگر. از وقتي كه گفتي اينطور ننويس ننوشتم. چه شد؟ حالا هم كه داري يادداشت خصوصيام را ميخواني .... چه اتفاقي ميافتد؟ اصلا بيا زندگيام را زير و رو كن ببين يك خودكار تا به حال به نام من شده است! كه آن راننده من باشم؟ ميگفت مثل گزارش يك قتل از پيش اعلام شده، شدهاي! ميگفتم يعني چي؟ حرف كه نميزد، منطقش كلمات بدون توضيحي بودند كه در دهانش بالا و پايين ميرفتند و همچين ميگشتند كه چرخ و فلكي دورگرد محله هم سرش گيج ميرفت از پسشان.
حالا يكي زده و يكي خورده، يكي مرده، چه شده؟ اينهمه زن توي دنيا، يكيديگرشان ميشود مادر تو، ببخشيد پدرت بود؟ اينهمه مرد، يكيشان ميشود پدر تو! من چه بايد بكنم؟ من چرا بايد ميلههاي اين اتاقك را بشمرم. باور كن از صبح كه آمدهام اينجا سي و چهار بار به سي و چهار سوال مشابه جواب مشابه دادهام. حالا هم آمدهاي حرف از عدالت ميزني؟ بزن. منتظري من چه بگويم؟ من فقط ديدم كه يك ماشين ترمز كرد و يك نفر مثل مرغ زندهء پر كنده وسط خيابان بالا و پايين پريد و دو دقيقه بعد انگار صد سال است خواب است. خونش هم بند آمده بود. باور كن. خودش كه راضي بوده، تو چرا اينطوري ميكني؟ يعني ميگويي راضي نبوده و مرده؟ من ميگويم نه، بوده، اولش كه بالا و پايين پريد راضي نبود بعد حتما يكي راضياش كرد كه بميرد. آخر بماند كه چه بشود؟ يكي مثل تو را نگاه كند؟ يا يكي مثل من را و افسوس بخورد كه آخ بچهام هم سن اين است و دخترم هم سن زن اين! اينها كجا و بچههاي من!؟ ها! غير اين است؟
من ميگويم تو كه باور نميكني.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
درست است كه عوامل مختلفي در سخته شدن يك فرد دخيلاند، اما از اهميت بعضي لحظهها و ديدارها و حرفها هم نميشود به راحتي گذشت.
«حميده شريفي راد»، يكي از آن آدمهايي است كه مثل «نغمه ثميني» شايد الآن اصلا مرا به ياد نياورد، راستش را بخواهيد بايد بگويم من هم، اگر چند هفتهء قبل «كيانوش الطافي» بعد مدتها با انتشارات تماس نميگرفت و مرا پيدا نميكرد و قرار نميگذاشت و همديگر را نميديديم، الآن اسم حميده شريفي راد را درست و حسابي به ياد نميآوردم. اما تماس گرفت و قرار گذاشت و همديگر را ديديم و خيلي مسائل سالهاي دور دوباره پيش نظر آمد و به اين نتيجه رسيدم كه اگر بخواهم روزي حرفي از زندگيام در نوشتن و تحقيق كردن بزنم بايد نامي هرچند گذرا از او ببرم، هرقدرهم كه او نداند چه كرده.
با ديدن اين خبر، وقت و فرصت را غنيمت ديدم و خاطرهء آن روزها دوباره تكرار شد، همان روزهايي كه من تازه با گروه آماتور فيلمسازي فرهنگسراي خاوران آشنا شده بودم و مينوشتم بي آنكه دليل نوشتنام را بدانم. حميده سينما تك برگزار ميكرد و مسعود فراستي و ديگران را دعوت ميكرد تا دربارهء فيلمها حرف بزنند و مهدي صادقي فيلم برداري ميكرد و كنار زرين دست و كلاري تجربههايي را به دست ميآورد گران قيمت، كيانوش مينوشت با ايدههاي خاص خودش و پيگيري ميكرد تا بسازد و همه را بسيج ميكرد تا مثلا براي ساخت 10 اپيزد يك تابستان كار كنند. مهديه با بچههاي كوچك سر و كله ميزد و آن يكي مهديه پي جور كردن سادهترين وسايل فيلمبرداري، بدون كرين و تراولينگ و خيليچيزهاي ديگر.
تابستان سال قبلش بود به گمانم، كه حميده يك هفته با كيارستمي را برگزار كرد و روزي يك فيلم از كيارستمي نشان داد و من سردرگم آن روزها از خستگي پناه بردم به صندليهاي خالي ته سالن تا هم استراحتي كرده باشم و هم فيلمي ديده باشم. «طعم گيلاس».
از سالن كه خواستم خارج شوم احساس كردم صدايي مرا خطاب قرار داده كه : چرا آمديد اينجا؟ مانده بودم چه جوابي بدهم، گفتم : آقاي كيارستمي را دوست دارم، آمدم فيلمش را ببينم. گفت : طعم گيلاس چطور بود به نظرت؟ گفتم : اينجا كه پذيرايي خوبي شده بود اما كاش از يك باغ ديگر گيلاسش را ميآورديد، كرم خورده بود. گفت : بله، كيفيت اين فيلم پايين بود... و وقتي به خودمان آمديم كه نيم ساعت ـ چهل دقيقه گذشته بود و سينماي كيارستمي حسابي زير و رو شده بود. اسمش را پرسيدم، اسمم را پرسيد و ... تمام، و ديگر هيچ، بعدش را يادم نيست، كي همديگر را ديديم! اما از همان جلسه بود كه حميده توجه مرا به چيزي فراتر از متن و تصوير و زاويه و دوربين و لنز و ... در نوشتن و ساختن و فكر كردن جلب كرد.
به گروه چند نفرهمان كسان ديگر هم آمد و شد داشتند اما از همهء آن 30 يا 40 نفر به گمانم اول همين حميده رفت، بعد من جدا شدم، بعد ... نميدانم بعد از من چه كسي رفت اما از كيانوش شنيدم كه حالا دانه درشتها ماندهاند و همديگر را پيدا كردهاند.
همان حميدهء سال 78 – 79 درباره شيوه كارگرداني عباس كيارستمي در سه فيلم خانه دوست كجاست؟، زندگي و ديگر هيچ و زير درختان زيتون فيلم ساخته، همان كيانوش سال 78 – 79 اديتوري يكي دو شبكه مثل press tv را ميكند، همان مهدي سال 78 – 79 را شنيدم كه با بهرام عظيمي و دار و دستهاش كار ميكند، همان مهدي رسولي سال 78 – 79 را تصويربردار كارهاي مستند حسن فتحي ديدم، يكي از مهديهها را شنيدم كه در يك شركت تهيه و توضيع فيلمسازي معتبر كار ميكند، ارسلان و همسرش هم كه از سال قبل شروع كردند به درو كردن جايزههاي جشنوارههاي فيلم كوتاه.
حكايت غريبي است. شايد اگر آن روز حميده نظر من را به چرايي افتادن برگي زرد در آخرين فريم طعم گيلاس جلب نميكرد، من همهء آثار كيارستمي را دوباره نميديدم، قلم از دستم رها ميشد و الآن يك مهندس شيمي خانواده دوست بودم، تا محقق در حوزهء زندگي و آثار نادر ابراهيمي، يا يك پژوهشگر در حوزهء آراء و زندگي شمس يا چيزي شبيه به اينها.
_
پ.ن1: توصيه ميكنم حتما فيلم حميده شريف راد را روز يكشنبه 24 آذر درسالن ناصري خانهء هنرمندان در ساعت 30/17 ببنيد.
پ.ن2: چند سوژه براي نوشتن هست اما وقتش نيست. مثلا قول دادهام راجع به تاريخنگاري خسرو معتضد و نقد كتابي دربارهء خوشنويسي و موسيقي بنويسم اما فرصت نميشود.
پ.ن3: بهارخند هم وبلاگي شد، بالاخره.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شب دو پشتبام از بام ما گذشته بود، صبح كسل از پشتبام
همسايه به خيابان غلطيده و از خيابان به ديوار خانهي ما دست انداخته بود تا خودش
را بالا بكشد.
تلاش كسالتبارش را ميديدم و ستارهها را، صبح با آمدنش
چراغ ستارهها را خاموش ميكرد.
روي كاغذ پيش رويم نوشتم : «ستارهها
انگار شب ندارند، شبِ ما كه ميشود خورشيدكهاي ما هستند، خورشيد و مشتقاتش كه شب
ندارند، خاموشي ندارند، دارند؟ روز هم كه ميشود خورشيد را به خانه دعوت ميكنند، چراغْ از شرم
خاموش ميكنند و به تلمذ مينشينند.»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
از مناجات شيخ ابوالحسن خرقاني*
انتشار مطلب قبلي وبلاگ دو پيشنهاد و يك سوال در پي
داشت كه هر سه را به فال نيك گرفتم تا در فرصتي مناسب پيشان بروم و كشفشان كنم.
سوال را «بانوي ارديبهشت» پرسيد، او با پيامش و لحن مورد استفادهاش مرا به سوال كشاند. از او ممنونم تا بار ديگر به واسطهء آن پيام سر در مقابل كتابها خم
كردم و گشتم تا سند اصلي و احيانا متن اصلي شيخ ابوالحسن خرقاني را بيابم، يافتم.
تمام يادداشتهايي كه برداشته بودم را زير و رو كردم تا سر
نخي از آن ايام پيدا كنم، و چند كتابخانه را كه هميشه مراجع من براي انجام
كارهايم هستند را برگهدان به برگهدان جستم، تا متن اصلي را در مجموعهاي در يكي
از كتابخانههاي استانبول در تركيه، پيدا كردم، زير عنوان «مناجات شيخ ابوالحسن
خرقاني».
از دوستي كه در استانبول درس ميخواند خواستم گشتي بزند و
احيانا اگر ديد دست نويسي از روي آن متن يا عكس از روي آن برايم ارسال كند.
گشت و يافت. اجازهء عكاسي نداده بودند اما عين آن متن را
برايم از طريق پست الكترونيكي ارسال كرد و من الآن در اختيار شما ميگذارم:
شبي بعد از عبادت و اوراد بخداوند
سبحانه و تعالي شيخ ابوالحسن خرقاني مناجات كرد و گفت : خداوندا، فرداي قيامت بوقت
آنكه نامهء اعمال هر يكي بدست دهند و كردار هر يكي بريشان نمايند چون نوبت بمن
آيد و فرصت يابم دانم كه چه جواب معقول گويم.
پس در حال بسرش ندا آمد كه : يا
ابالحسن، آنچه روز حشر خواهي گفتن در اين وقت بگو. گفت : خداوندا، چون مرا در رحم
مادر بيافريدي در ظلمات عجزم بخوانيدي، و چون در وجود آوردي معدهءگرسنه را با من
همراه كردي تا چون در وجودم آمدم از گرسنگي ميگريستم؛ و چون مرا در گهواره نهادي
پنداشتم كه فرج آمده، پس دست و پايم ببستند و خسته كردند، و چون عاقل و سخنگوي شدم گفتم بعداليوم آسوده
مانم، بمعلمم دادند و دمار از روزگارم برآوردند و از او ترسان ميبودم؛ و چون از
آن درگذشتم شهوت بر من مسلط كردي تا از تيزي شهوت بچيزي دير نميپرداختم و چون از
بيم زنا و عقوبت فساد زني را در نكاح آوردم فرزندانم در وجود آوردي و شفقت ايشان
در درونم گماشتي و در غم خورش و لباس ايشان عمر ضايع كردي، و چون از آن درگذشتم
پيري و ضعف بر من گماشتي و درد اعضا بر من نهادي؛ و چون از آن درگذشتم گفتم مگر
چون وفات من برسد بياسايم؛ بدست ملك الموت مرا گرفتار كردي تا بتيغ بي دريغ بصد
سختي جان من قبض كرد، چون از آن درگذشتم در لحد تاريكم نهادي و در آن تاريكي و
عاجزي دو شخص منكر فرستادي كه «خداي تو كيست؟ و ملت تو چيست»؛ و چون از آن جواب
برستم از گورم برانگيختي و در اين وقت كه حشر كردي در گرماي قيامت و جاي حسرت و
ندامت نامهام بدست دادي كه «اقرأ كتابك؟»
خداوندا، كتاب من اين است كه گفتم.
اين همه مانع من بود از طاعت و از براي چندين تعب و رنج شرط خدمتِ تو كه خداوندي بجاي
نياوردم ترا كه از آمرزيدن و گناه و عفو كردن مانع كيست؟
ندا آمد كه اي ابوالحسن ترا بيامرزيديم بفضل و كرم خود.
____
* عين رسم الخطي كه براي من ارسال شده آوردم. خواستهام كه عين آنچه درج شده بوده را بگويد. به قول قدما انشاالله فافهم
+ تصوير بالاي متن را اگر ميخواهيد بزرگتر ببينيد و يا اگر ميخواهيد راجع به ابوالحسن خرقاني كمي بيشتر بدانيد به اينجا مراجعه كنيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دربارهء يكي از اتفاقهاي حتما
دو
اتفاق در زندگي هر انساني قطعا ميافتد كه معتقدين به اديان الهي و بي اعتقادان به
آن اديان بر سر آن، تا جايي*، با هم به تفاهم ميرسند. اتفاق اول «تولد»
است و اتفاق دوم «مرگ». دربارهء اتفاق اول خيلي كم فكر كردهام اما همانطور كه از
يادداشتها و نيمه داستانهايم بر ميآيد براي مرگ اهميت خاصي قائلم، و به اين حرف
كه روزي به گمانم** از شاملو شنيدم : انسان اگر انسان را رعايت كند، كشته
ميشود.
جهت
دور ريختن بعضي يادداشتهاي دست نويسم اتاق را به هم ريخته بودم كه چند صفحه را
پيدا كردم؛ صفحاتي كه زماني فيش برداريهاي ابتداييام بودند از متوني كه ميخواندم
و نظر نويسندگان آنها دربارهء مرگ را گوشهاي يادداشت ميكردم. ديدم بد نيست همانطور چندتايي ـ هرچند كم و
كوتاه ـ از آنها را اينجا بگذارم :
1- فردوسي : نزادي مرا كاشكي
مادرم
دگر
زاد، مرگ آمدي بر سرم
كه
چندين بلاها ببايد كشيد
ز گيتي
هم از زهر بايد چشيد
درختي
است انسان كشيده بلند
كه
بارش همه زهر و برگش گزند
2- در نسخهاي خطي از الهي
نامهء شيخ ابوالحسن خرقاني، كه كاتب حدود قرن دهم را بر آن زده بود، ديدم : (البته
نقل به مضمون است، بدون رعايت رسم الخط و انشاي كلمات***) شبي در مناجاتها
شيخ به خدايش گفت : اگر قيامت از من سوال كني جوابت را دهم. بر او آمد كه بگو، حال
فرصت ميدهيم كه بگويي، شيخ گفت : وقتي نطفهام را بستي در رحم مادر در تنگي و
تاريكي بودم، با خود انديشيدم كه به جهاني باز خواهم رفت. به دنيا كه آمدم گشنگي
به جانم نشست. تا آمدم از گشنگي جان به در برم به مكتب فرستادندم، در آنجا معلمي
بود كه سراسر مرا عذاب ميداد و من از او بدم ميآمد، پس از آن شهوت را به جان من
انداختي، خواستم از بند آن رها شوم، ازدواج كردم، و از پياش براي شكم زن و فرزند
شب به روز رساندم و روز به شب و از عبادت غافل شدم، به اميد خوشي و راحتي پس از
مرگ ماندم. وقتي مردم مرا در گودالي سياه رها كردند، تا خواستم به آن دلخوش كنم دو
ملك فرستادي كه سوال كنند،حال تو بگو اين چگونه آسايشي بود كه من برايش شكر گذار
باشم؟ ندا آمد كه بخشيده شدي.
3- عطار در الهي نامهاش ميگويد:
رفيقي گفت با مجنون گمراه
كه
ليلي مرد؛ گفت : الحمدلله
چنين
گفت او كه اي شوريده دين، تو
چو
ميسوزي؟ چرا گويي چنين تو؟
چنين
گفت او چو كم بهره از اين ماه
نديدم،
تا نبيند هيچ بدخواه...
4- (با بيتهاي عطار از الهي نامه
ارتباطي با اين بيت رودكي دارد : ) اين جهان پاك خواب كردار است / آن شناسد كه دلش
بيدار است...
5- عطار جاي ديگر هم دارد :
هر كه او يك دم ز مرگ انديشه داشت / چون تواند ظلم كردن پيشه داشت؟ اين بيت كه از
مصيبت نامهي عطار است ميتواند به واقع نگاه او به مرگ باشد، چون جاي ديگر هنوز
بر نخوردهام كه به صراحت بگويد****.
6- محمد علي اسلامي ندوشن
در سال 1345 در مجلهء يغما بطور مفصل دربارهء نگاه خيامي مرگ در نگاه پهلوانان
شاهنامه حرف زده است. *****
7- بيت منسوب به خيام : از
جرم گل سياه تا اوج زحل
كردم
همه مشكلات گردون را حل
بگشادم
بندهاي مشكل به حيل
هر بند
گشاده شد مگر بند اجل
ستاره
دارها:
* بعضي
از دوستان كه تا متني مينويسم پيام ميفرستند و ميگويند منطق ندارد و سراسر صدور
حكم براي بشريت دقت كنند كه ميگويم «تا جايي» يعني نه 100 در صد. اگر نياز ميبينيد
باقي مثالهاي اينچنيني از متنها را نشانتان بدهم تا مطمئن شويد من خودم را تنها
حكمران زمين نميدانم!
**از
شاملو بودن اين حرف يا حرفي اينچنيني را مطمئنم. اما چون مرجع را فراموش كردهام و
در يادداشتهاي 7 يا 8 سال قبلم پيدا نميكنم با اطمينان كامل حرف نميزنم.
***
اينجاست كه ميگويم ناشيانه فيش برداري كردهام. مرجع به اين خوبي كنار دستم بود
اما حتي نام كاتب را ننوشتهام. باشد كه باز بينم اين نسخه را.
****
بعدتر به جاهايي برخوردم كه به نظرم آنها بهتر است و نظر او را روشنتر ميكند،
جمع بندي آنها سر فرصت
*****
خاطرم هست كه آن مقاله را ديدم اما يادم نيست كپي گرفتم يا نه. اين روزها به يغما
دسترسي دارم، اگر كم بود در حد 5 يا 6 صفحه اينجا باز منتشرش ميكنم، اگر نه،
شرمنده.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
سه كتاب و شرح مختصر تحقيقات ازدواجاتي مقدماتي
پيش از
مقدمهء مهم
در چند
هفتهء گذشته كه به دلايلي، زمان بيشتري را با كتاب و مشتقاتش ميگذرانم، و
همانطور كه ميبينيد ـ اگر مرتب به اينجا سر ميزنيد ـ خيلي كمتر از گذشته ميتوانم
بيايم و در جريان احوالات دوستان و آشنايانم در دنياي مجازي باشم؛ به مسائل بسياري
كه همواره در ذهنم بودهاند فكر كردهام و راهكارهاي مشكلاتشان را يا يافتهام يا
صورت مسئله را دوباره بررسي كردهام تا شايد بيابم. در اين پست از وبلاگ *،
از نگاهي عمومي ميخواهم سه كتاب معرفي كنم. سه كتاب كه شايد كنار هم قرار دادن آنها
كار درستي در نگاه اول نيايد اما بعد از كمي دقت ميبينيم كه اتفاقا چقدر مرتبطند.
مقدمهء
مهم
اما پيش
از معرفي، بازگوييِ چند نكته شايد خالي از لطف نباشد، يك آنكه، وقتي
دانشجوي جامعه شناسي بودم، و البته از كمي قبلتر هميشه تا ميشنيدم زوجهايي با
مشكلي رو به رو شدهاند، ناراحت ميشدم و متعجب با خودم فكر ميكردم كه : «چطور ميشود؟»
هميشه دغدغهام اين بود كه چرا زنجير خانواده كه بايد خيلي محكم باشد ناگهان، و
اغلب به دليلي غير منطقي، چنان گسسته ميشود كه حلقهاي سمتي و حلقهء ديگر سمت
ديگر ميافتد. در بسياري از موارد هم دليل ارائه شده موجه نبود.
...اما
دو، روند تشكيل سوال در ذهنم به طور خودكار ادامه داشت، و انباشته ميشد تا
آنكه به سفارش يكي از سر دبيرها حوادث نويسيام در مطبوعات آغاز شد. آن حكايت
امتناع من از قبول كردن در ابتدا و عاقبت نوشتنم حكايت ديگري است كه شايد روزي با
همان سردبير بنويسيم، اما با اولين ديد و باز ديدهايي كه از دادگاههاي خانواده و
كلانتريها و دايرههاي اجتماعي آنها و مأموران رسيدگي به شكايتهاي خانوادگي و
خواندن پروندههاي منجر به طلاقهاي ناگهاني شدم، دلايلي را پيدا كردم و با كنار
هم گذاشتن آنها در پياده رويهاي شبانه و گاه به گاه، به اين نتيجه رسيدم كه
اتفاقا چقدر هم ساده قابل حلاند! جوابها را يافته بودم اما راه رسيدن به جوابها
سخت بود، و هنوز به آن دست نيافته بودم.
... سه،
با خودم فكر كردم كه بحث را ميان چهار قشر مطرح كنم، هم سوژههاي جديد به دستم ميدهند
و هم در بحثها، بي شك، طبق سابقهاي كه داشتم از مصاحبههاي مختلف و گپ و گفتها،
نكتهها و نتيجههايي حاصل ميشود كه شگفت انگيز است. دستهء اول، دختران و پسران
ازدواج نكرده بودند، كه به دو دستهء كلي تقسيم ميشدند 1 – پيرو ديني از اديان
الهي 2 – كساني كه منكر خدا بودند و طبيعتا دين و مذهبي الهي براي خود قائل نبودند.
دستهء دوم زوجهاي كم مشكل بودند، اين دسته كساني بودند كه مشكلات خود را طبيعي
تلقي ميكردند و به هيچ عنوان فكر طلاق هم نميكردند. افراد در اين دسته تقسيماتي
داشتند، اما پايه و اساس زندگيشان كنار هم ماندن بود و هركاري براي حفظ زنجير
خانواده ميكردند. دستهء سوم زوجهايي بودند كه در آستانهء جدايي بودند يا كاملا
جدا شده بودند. طبيعي است كه اين افراد هم دستهها و قسمتهايي داشتند اما در
اينجا به همين مقدار اكتفا ميكنم. و دستهء آخر سن و سال دارها بودند. آنها هم
دو دستهء كلي داشتند، كساني كه اختلافي بينشان بود و كدورتي جبران ناپذير و
كساني كه همراه و همدم هم بودند.
چهار، همانطور كه پيشبيني ميكردم طي يك سال و سه – چهار ماه،
جلسههاي مختلفي با افراد مختلف برگزار شد و يادداشت برداريهايي شد. اما يك جلسه
به واقع براي خودم بسيار مفيد بود. جلسات مختلف با هر كدام از افراد و گروهها،
بچههايي كه پدران و مادران جدا شده داشتند، لطايف بصري كه در رفتار پير مردها و
پيرزنها بوجود ميآمد و ... همه به جاي خود، اما يك جلسه كه مرا به مرحلهء
ديگري كشاند، جلسهاي بود كه با دو نفر از دوستانم در رستوران دانشگاهي ناخودآگاه
و بدون پيش فرضي از سوي من براي صحبت دراينبارهها تشكيل شد. نشسته بوديم ** و در
جواب دوستي كه مرا دربارهء ازدواج خودم مورد سوال قرار داد، گفتم : »نه من، كه
طي تحقيقاتم و جمع بندي فيش برداريهايم ميتوانم ثابت كنم كه همهء جوانان ما
پيش از ازدواج نيازمند گذراندن دورههاي مختلفي هستند كه در آن دورهها به جد درسهايي
داده شود و حتي كار به جايي كشيده شود كه تصديقي مبني بر فبولي و اجازهء ازدواج ـ
و حتي پا فراتر ميگذارم و ميگويم برقراري ارتباط با غير همجنسي ـ داده شود...»
دوستانم يا چيزي نگفتند يا من الآن يادم نيست حرف آنها را. اما پس از جدايي از
آنها به فكر كتابهايي كه بايد در اين دورهها تدريس و تشريح شود افتادم. باز به
نوشتههايم مراجعه كردم، مشكلات را دسته بندي كردم و مفيدترين كتابهايي كه ميتوانست
مشكلي را از پيش پا بردارد، فهرست كردم، تهيه كردم، مطالعه كردم و نمايه سازي
كردم. حتي به فكرم افتاد واحد بندي كنم، كه تا الآن نشده و نكردم.
بعد از
مقدمهءمهم
اما
اين مقدمهء بلند، بيشك دو حالت را تا اينجاي متن براي شما ايجاد كرده، يا منزجر
شدهايد و اصلا به اينجا نرسيدهايد و رها كرده، رفتهايد؛ يا نه، ماندهايد و
تحمل كردهايد. شما كه مانديد حداقل چند سطر پاياني را هم بخوانيد، همهاش سه كتاب
ميخواهم معرفي كنم از خيل كتابهايي كه در فهرستم هست.
°
در
بخشي از مشكلات *** كه منجر به جدايي زوجهايي شده بود، به اهميت آشپزي، دكوراسيون،
آداب و رسوم غذا خوري، رعايت بهداشت اجتماعي (اين جدا از بهداشت شخص و بهداشت
اجتماع كوچك و خانوادگي است. منظور شايد رعايت بهداشت جهاني است) و مسائلي از اين
دست برخوردم. و كاملترين آموزشگاه اين مبحث را «کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز»
نجف دريابندري، ديدم. اين كتاب را به طور كلي به دو بخش تقسيم ميكنم، بخش توضيح
طريقهء طبخ غذا و ديگر مقدمههاي آن.
اين
كتاب كه به نظر من بايد براي جوانان تدريس شود، و سه استاد بيشتر نميتوانند آن را
تدريس كنند (استاد معظم حكيم الحكما نجف خان دريابندري، كه عمرش دراز باد، فهيمه
بانو راستكار، همسر و همراه و هميار حكيم الحكما، و شيخ الشيوخ محمد زهرايي ـ ناشر
كتاب ـ ) 12 سال زمان تهيه كنندگانش را گرفته است و آنها هيچ مسئلهاي را و نكتهاي
را بدون امتحان و تجربه وارد كتاب نكردهاند. اين كتاب فقط يك كتاب آشپزي نيست،
بلكه رسالهاي است براي جوانان علاقمند به زندگي سالم****.
° در
بخش ديگر مشكلات به قسمتي رسيدم كه زوجها پس از ازدواج و گذشت التهابهاي اول هيچ
حرفي براي هم نداشتند، و اصطلاحا «براي هم تمام شده بودند». دليل آن را در دو چيز
يافتم، يك شناختهاي پيش از ازدواج از هم، كه عموما غلط بود. و دوم بي برنامگي
براي گذران زندگي پس از آغاز زندگي مشترك.
كتابي
كه شرح صحيحش دارويي براي اين مشكل است «يك عاشقانهي آرام» از نادر ابراهيمي است.
اگرچه همانطور كه گفتم و تأكيد ميكنم شرح صحيح اين كتاب. شايد بسياري با نثر
ابراهيمي مشكل داشته باشند، و عدهء ادبيات نا آشنايي نتوانند روايتها و داستان
پردازيهاي ابراهيمي را از برنامه ريزي خوب او براي اجرا جدا كنند، پس نياز مبرم
به يك شارح خوب هست.
اين
شارح را هم پيدا كردهام و چون دوست ندارد اسمي از او فعلا نميبرم. شخصي هستند
ساكن در شمال كشور ايران، كه به كمك ايشان نموداري از برنامههاي قابل اجرا و
امكانات مورد نياز تهيه كردهام. برنامههاي اين كتاب فوقالعاده كم خرج و بسيار
مفرح است.
البته
كتابهاي ديگر هم در اين زمينه هست، و اين كتاب مثل كتاب مستطاب كه در بالا آمد
يگانه در زمينهئ خود نيست، اما بيشك يكي از خوبهاي خوب است.
°
مشكل
ديگر خرده جرقههايي بود كه زده و شعلهور ميشد و گاهي ـ كه اين گاهگدارها كم هم
نبود و نيست ـ خانمانسوز.
كتاب
نسبتا خوب اين بخش «چهل نامهء كوتاه به همسرم» نادر ابراهيمي است. شايد بعضي تسلت
احتمالي من بر كتابهاي ابراهيمي را دليلي بر انتخاب اين دو كتاب بدانند، تكذيب ميكنم،
اما ميپذيرم كه بگويند اولين كتابهايي كه من به سراغشان رفتم كتابهاي اين
نويسنده بود. من چهل نامهء كوتاه را جزوهاي كوچك و كاربردي در اين تحقيق ديدم كه
راهگشا و مفيد بود.
چهلنامهء
كوتاه به همسرم، نوشتهء نادر ابراهيمي، قدرت جلوگيري از بوقوع پيوستن جرقههاي
كوچك در زندگيها را دارد و اگر قرار باشد تعداد واحدي از واحدهاي آن آموزشكده را
به خود اختصاص دهد، به نظر من يك واحد است، اما يك واحد مداوم، يعني همواره همراه
زوجها باشد و هر از گاهي چند جملهاش را بخوانند و مزهمزه كنند.
بيربطِ
مربوط
يك
يادداشت نسبتا بلند شد، يكي دو نفر از دوستانم كه ميدانستند ميخواهم اين يادداشت
را بنويسم ميگفتند سوژهات حرام مي شود، درست و راستش كن و مقالهاي رسالهاي،
متن كاملا علمي، چيزي از اين دست بنويس؛ اما ديدم هرچه حساب ميكنم زمان نوشتن آن
را ندارم، مگر دليلي بيابم برايش، مثل همان دوران، دانشجويي رشتهء جامعه شناسي يا
مطالعات اجتماعي، كه فعلاميسر نيست.
كتابهاي
ديگري هم در اين زمينهها هست، بعضيها را هنوز دارم امتحان ميكنم، ميدهم به
جوانها و ميان سالها و پيرها تا بخوانند و رفتار كنند و آزمايش كنيم و ببينيم كه
چه ميشود.
بزرگترين
مشكل اين بحث، بودجهء بسياري است كه ميخواهد، با توجه به هزينههاي فراواني كه
دارد و زير بنايي بودن آن، بخشي از كار را بايد با مراكز دولتي و غير دولتي مثل
مدارس دبيرستان و ... مطرح كنم كه چون حامي معنوي هم نيست، كار سختتر ميشود، از
طرف ديگر اين روزها سن و سال كم ما هم در پيشبرد كارها مشكلي شده اساسي، شرحي
دارد اندازهء مقدمهء ابن خلدون. از اين رو است كه گاهي كار ميكنم و زمان صرف
سوژهها تا به نتيجه برسند يا نرسند و مدتي رها ميكنم و دوباره از نو شروع ميكنم.
بدون حتي اميدي به انتشار مجموعهاي منظم.
فقط
دلخوش ميكنم به اين حرف از علامه مجتبي مينوي كه ميگويد : «يا كاري ارزش انجام
دادن ندارد، يا اگر دارد بايد خوب انجام شود.»
توضيح
ستارهها
* لازم به ذكر است اين پست از وبلاگ صرفا براي وبلاگ نوشته
شده و اگر قرار بود در رسانهاي ديگر منتشر شود اينطور نوشته نميشد و بنا به مقتضيات
آن رسانه تنظيم و ارائه ميشد. از سوي ديگر، فعلا كه رسانهاي جز همين وبلاگ در
دست نيست، متنها را ـ كه بيشتر شبيه به فيشبرداريهايي هستند جسته و گريخته ـ همينطور
ببينيد.
**
احيانا اگر دوستان آن روز اين متن را ميخوانند توجه داشته باشند كه ... ناگفته پيداست، ميدانم كه دارند و با محبتاند.
از هر دو متشكرم، چرا كه در پيآمد به يكيشان كه ميدانم چه حرفها زده و نزده
شد، و كدورتهايي پيش آمد، آن يكي هم فكر كنم ... (نميدانم اصلا يادش مانده مرا؟)
دنياي بي وفاييهاست ديگر! دوست من! سلام
***
دقت داشته باشيد كه هيچ ارجهيتي براي مشكلا و تقسيم بندياي اينجا در كار نيست.
اگر قرار شد تحقيق من گرد آوري شود، دسته بنديها را علمي و جدا جدا و شسته و
رفته ارائه ميكنم. قبلتر هم گفتم، اين متن صرفا بازخواني و ياد آوري بخشي و بعضي
از فيشبرداريهايم است.
****
شك ندارم اگر بيشتر توضيح دهم از ارزش كتاب كاستهام. اين كتاب بيشك بخشي از
زندگي نگارندگان و تهيه كنندگان آن است در سرگذشتنامهشان.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com