تبليغاتX
من با خودم

هر طرف!


از دريچه‌ء عريان زاده شدن
شب را به شادباش
هديه آوردي
وقتي خون به خنده‌ام نشست
بگذار
مشرق
هر طرف كه مي‌خواهد باشد
وقتي غروب
به ازاي هر دقيقه
انتظار چرخش من را دارد
چه تفاوت كه
حسرت ماسيده بر سلام صبحگاهي‌ام را
به دلخوشي امروزي خوب
از لا به لاي كاغذهام
بيابي؟
اين دقيقه‌ء بعد است


+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 0:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بي آغاز بي انجام

... شب را در برابر تو نشستم و از آسمان ستاره به ستاره سخن بردم، تو گوش‌ت را به من سپردي و اولين تماس عاشقانه‌ء ما پديد آمد. صداي من كه آن شب، همه‌ء من بود، لاله‌هاي برافروخته‌ات را چيد. چشم‌هايت را بسته بودي، اگرنه مي‌ديدي آرام نشستنم‌ مقابل تو سماعي بود؛ و تو؛ تو! آري اين تو بودي كه باز شهادت دادي : هيچ چشمي از سماع آگاه نيست وقتي دسته‌ گلي از لاله‌هاي سرخ مقابلت گرفته بودم، رقص باد ميان گل‌برگان لاله‌هاي وحشي...

همه چيز از دستان من آغاز شده بود، آري؛ همه چيز. نوشتن به اميد بازي تو در تصوير ذهن در هم شخصي كه از هيچ كس، حتي تو خبر نداشت. بي خبري بد دردي است؛ باور كن... بي خبري بغضي به گلو مي‌دهد با سخاوتي كه هيچ ابري آنطور نمي‌تواند باشد، باور كن، من بارها امتحان كرده‌ام، به دست‌هايم نگاه كن؛ كوچه به كوچه گشته‌ام، مسيرهاي دوتا شده را، پل‌هاي معلق را، برج‌هاي كوتاه و بلند را، از فرازها و فرودهاي دستم نگاه كن؛ گاهي دستم در ابر خيالات تو گم مي‌شود و گاهي پامال رفت و آمدهاي بي‌خيالِ باز هم تو!

همه چيز همين است كه مي‌بيني، دروغ‌هايم، درست‌هايم، دست‌هايم، چشم‌هايم، تو ... تو ... تو گفتن‌هايم در شب‌هايي كه از هيچ كس انتظار خبري نيست مرا، حتي وقت‌هايي كه مي‌نشينم و خيره نگاه مي‌كنم و از خداي خدا مي‌خواهم كه مهرت را از دلم بردارد و جز مهر خودش نكارد در اين خاك؛ باور كن گاهي منكر تو مي‌شوم آنطور كه من بدترين ديو ايران باستان مي‌شوم و گاهي آنقدر مهربان كه مهربان‌ترين آنها! باور كن، همه چيز همين است كه مي‌بيني، و من گاهي منكر همه‌ء آن چيزها كه غيرقابل ديدارند، مگر نه اين كه «ديدن» هم در دنياي نسبيت‌ها نسبي است؟ باز به خودم شك مي‌كنم، به تو شك مي‌كنم به آغاز، به انجام، به شبي كه دربرابرت بودم، به لاله‌هاي سرخ، به دشت‌هاي سبز، به عاشقانه‌هاي نوشته نشده‌ي راستين، به مر‌گ‌هاي مقدس به تو، به خودم و باز به تو.

تو از من مي‌گريزي، بگريز؛ پي‌ات نمي‌آيم. از عشق، سخن‌هاي بسيار مگو، به هركجا كه مي‌روي؛ بدان كه هركه را ببيني از تو عاشق‌تر است، زيرا اوست كه پاي صحبت‌هاي تو مي‌نشيند، و آدم عاشق از عشق كه نشنود عاشق‌تر مي‌شود، و معاشقه‌اش با معشوق بهتر، باور كن؛ بگريز از من، كه گريختنت عاشقان بسيار پديد خواهد آورد، و به همه‌ء عاشقان بياموز كه از عاشقان خود بگريزند ... اينطور، دنيايي عاشق خواهيم داشت درحال گريز. در حالي كه همه مي‌دانند از عشق گريزي نيست.

نا تمام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 20:50  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  باز آفريني يك خاطره


به من از كدام سمت نزديك مي‌شوي؟ كوچه‌هاي اين اطراف كف دست‌هاي من‌اند؛ و تو كه با تمام وجود مي‌آيي، شك ندارم از دستانم خبر داري. ما بارها همه‌ء اين كوچه‌ها را طي كرده‌ايم. انتهاي هيچ‌كدامشان پايان نيست، حتي اگر من ايستاده باشم، حتي اگر تو ايستاده باشي و كوچه‌هاي اطراف كف دستت باشد و من از سويي قرار باشد كه بيايم. كوچه‌هايي كه كف دست‌هاي تو‌اند، كوچه‌هايي كه كف دست‌هاي من‌اند ... آه، آنها خوب همديگر را مي‌شناسند، حتي بيشتر از آنچه من تو را و تو مرا مي‌شناسي، از كدام سمت؟ نگفتي!
رقصت گرفته در اين شب باراني؟ اينجا هنوز آنقدرها كه تو فكر مي‌كني دموكراسي حاكم نيست، دقت كن! دستانت را به من بده، ما باهم كه باشيم هيچ كس حتي به رقص تو،‌ حتي به همراهي دست‌هاي من ايرادي وارد نمي‌كند، بگذار كوچه‌ها راه پاكوبيدن پي بگيرند، شهر‌هاي ما كه برقصند همه كف مي‌زنند، همه مي‌رقصند، همه مي‌خندند، ما لب رودخانه‌ها بساط عاشقي پهن مي‌كنيم، و مي‌رويم، مي‌رويم، مي‌رويم، تا ذره ذره حل شويم در ريشه‌هايي كه از آب رود تغذيه مي‌كنند. بگذار شهرها برقصند.
آ، درست همينجا ... همينجا بود كه فكر كردم از آسمان پرترم، درست همينجا بود كه دست‌هايت از بهارنارنج‌هاي دوست داشتني‌ات گفت، درست همينجا بود كه گفتم بهار نارنج آدم را به زمين نمي‌كشد، درست همينجا بود كه گفتي، كاش هيچ عشقي مثل عشق آدم و حوا نباشد، درست همينجا تعجب كردم، درست همينجا دليلش را گفتي، ... گريستم، گريستم، گريستم، دستم روي سنگ مزار پيام بود، درست همينجا، يادت هست؟
به من از كدام سمت نزديك مي‌شوي؟ چه كسي مي‌خواهد برقصد؟ يادت هست؟

+
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 18:8  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نامه‌ براي پرزيدنتي كه فارسي نمي‌داند؛ باراك حسين اوباما


اين بخشي از نامه‌ء من است به رئيس جمهور جديد ايالات متحده‌ء امريكا. بقيه‌اش را نمي‌دانم چرا برايتان نمي‌گذارم اينجا، شايد يك روز گذاشتم. روز چهارشنبه اين نامه را نوشتم و پنجشنبه آن را بازخواني كردم.

، ...

 سلام

حسين آقا، ببخشيد، حالا شما ديگر آقاي اوباما هستيد.

حالا ديگر بايد كنار اسمت يك پرزيدنت هم بگذاريم، تا تو بخندي و دست‌هايت را گره كني و پشت تريبونت بروي و بگويي از حالا تغييرات به امريكا مي‌آيند. ميداني؟ در ايران‌ِ ما تهران يعني همه‌ء كشور، در دنيا، چند وقتي هست كه امريكا يعني همه‌ء‌ كشورهاي پيش رفته؛ يعني، ميداني؟ ديشب خواهر زاده‌ء دوستم كه چهارم ابتدايي است، در جواب برادر كوچكترش كه اول ابتدايي است و تازه دارد الفباي ما را ياد مي‌گيرد و در مدرسه‌شان چون غير انتفاعي است، انگليسي هم درس مي‌دهند، وقتي حرف تو شد گفت : «امريكا مثل تهرانه كه تو ايران پايتخته؛ تو دنيا پايتخته». اين يعني تو بايد حواست خيلي جمع باشد، حالا او هم تو را مي‌شناسد، و اگر يك بار ديگر برادرش راجع به شهردار امريكا بپرسد، او تو را با دكترِ خلبانِ شهردارِ هشتم جهان(!)، كه اجدادش قالي هم مي‌بافتند در شهر ديگر ايران مثل مشهد، مقايسه مي‌كند.

آقاي اوباما، اهميت شما از ديروز كه پرزيدنت شدنتان قطعي شد يك طورهاي ديگر هم مهم است، آن هم اين است كه شما اولين پرزيدنت رنگي ايالات متحده هستي، و كساني بيشترين رأي را به شما داده‌اند كه در طول تاريخ كشورتان مخالف از بين رفتن برده داري سياه‌ها بوده‌اند، به نقشه‌ء آرايي كه سمت شما بوده توجه كرده‌ايد؟ اكثرا ايالت‌هاي جنوبي هستند. من فكر مي‌كنم انتخاب شما يك حركت سياسي بسيار مهم در دنيا است، تو حالا براي خودت كلي «اولين» داري. تو حالا با اين ركوردهايت بايد در گينس هم ثبت شوي. تو حالا كلي براي خودت رضازاده‌اي، وزنه‌ها جا به جا مي‌كني، و صاحب بزرگترين مقام رسمي دنيا هستي. رياست تو احتمال دارد به ضرر همه‌ء سياه‌هاي دنيا، همه‌ء افريقايي‌ها، همه‌ء مسلمان‌ها، خلاصه همه‌ء دنيا بشود و مي‌تواند به نفع همه‌ء آنها بشود، اين به تو بستگي دارد.

شنيده‌ام مي‌خواهي اول به صورت پايه‌اي با ايراني‌ها هم صحبت بشوي بعد حرف تحريم بزني، البته اگر مشكلات برطرف نشود، نامه‌ء رئيس جمهور ما را ديده‌اي؟ در مذاكراتت به چند نكته توجه خاص كن، تو شباهت‌هايي با رئيس جمهور قبلي‌ ما داري، يكي اين كه هر دو حرف از تغيير و اصلاحات زديد، و يكي ديگر، كه خيلي مهم است، اين است كه تو و سيد‌ِ‌ ما هر دو به مذاكره و گفتگو معتقديد. پس اگر خواستي با رئيس جمهور الآن ما حرف بزني خيال رئيس جمهور قبلي را از سرت بيرون كن، البته مي‌تواني چند ماه صبر كني، شايد فرجي بشود، ولي دعا نكن يك شهردار ديگر رئيس جمهور ما بشود، كه اين يكي هم هواپيما دارد، هم نظامي بوده. اصلا بيا چند ماه مانده را زبان به دهان بگير، ببينيم چه مي‌شود، ها؟ ميداني؟ اينطوري ما چند ماه ديگر هم مي‌توانيم به اميد فرجي، دل خوش كنيم، ما مردم دلخوشكنكي‌هاي گذراييم، غير قابل پيش بيني، براي هم صحبتي با ما تاريخ‌مان را، حتما بخوان، حرف‌هاي اصلي را اما از آن چيزهايي مي‌تواني بيابي كه ننوشته‌ايم، ما كلا بازي بدون توپمان بهتر است، براي بهتر شناختن ما فوتبال‌هايمان را هم ببين؛ به تيراژ روزنامه‌هاي ورزشي در مقابل نشريات فرهنگي هم مي‌تواني نگاه كني، به زمان تصويب و به اجرا درآمدن تصميمات ورزشي و فرهنگي و حتي سياسي هم توجه كن، اما به مدرك‌ آدم‌هايي كه تصميم‌هاي بزرگ مي‌گيرند، كاري نداشته باش، باشد؟

ادبيات ما خيلي غني است. در آن همه چيز دو ـ سه يا چند معني دارد، ما به آدم‌هاي خيلي با كلاس، آدم‌هاي واقعا درس خوان و مدرك دكتر گرفته و آدم‌هاي خيلي پرت «دكتر» مي‌گوييم. تازه، كلي هم دكتر افتخاري از دانشگاه‌هاي معتبر داريم، كه حساب آن‌ها جداست. ما به آدم‌هاي بسيار زيادي، در كشورمان «مهندس» مي‌گوييم، اينها يا فوق ليسانس دارند، يا ليسانس دارند، يا تكنسين‌ هستند، يا دانشجو، يا دانشجوي مشروطي، يا دانشجوي اخراجي، يا پشت كنكوري ترشيده، يا ديپلم ردي، يا سوم راهنمايي ردي، يا پنجم ابتدايي ردي يا بي سواد مطلق. كه البته بعضي‌هايشان كارهاي فرهنگي مثل قاچاق كالا و سرقت آثار هنري يا بعضي‌هايشان كارهاي فضايي مثل خريد و فروش و مصرف انواع مواد روان گردان مي‌كنند، راستي بعضي از اينها هم دكتراي روان شناسي و روان پريش شناسي دارند، حواست را جمع كن، آنجا كه روساي ما مي‌گويند امريكا از ادبيات خوبي استفاده نمي‌كند همين‌جاهاست، تو بايد بداني با چه كسي و در چه سطح سوادي برخورد مي‌كني، تازه بايد بداني كه مشكلات ترجمه هم كم نيستند، ما دو ـ سه مترجم خوب و بين المللي واقعي بيشتر نداريم كه آنها هم به دلايل مصلحتي يا بي‌كارند يا يك گوشه نشسته‌اند و كار خودشان را مي‌كنند.

حسين اوباما! ما يك شاعر داريم كه مي‌گويد : «پيراهني كه آيد از او بوي يوسفم / ترسم برادران غيورش قبا كنند» حالا خيلي چيزها دست توست.


... نا تمام


مرتبط :
پيام احمدي‌نژاد به اوباما
باراك اوباما / در ويكي پديا
زندگي باراك اوباما / عكس
باراك حسين اوباما / وبلاگ صبح اميد
آيا باراك حسين اوباما منتخب امام زمان است؟!
چهره‌ء محافظه كارانه‌تر باراك حسين اوباما
اسرار نام مياني باراك حسين اوباما
باراك حسين اوباما / نوشته‌ء انار
باراك حسين اوباما در يك نگاه
پيام غير مستقيم باراك اوباما براي احمدي‌نژاد
اوباما رئيس جمهور امريكا شد / راديو زمانه
نامه‌ء جان بولتون به باراك اوباما درباره‌ء ايران
پوشش خبري راديو زمانه - انتخابات رياست جمهوري سال 2008 امريكا
هي اوباما!
اوباما (حتي در گل مانده) از آن ما
تماس مهدي كروبي با باراك اوباما
اظهارات متكي درخصوص انتخاب باراك اوباما
سه كتاب جديد عليه باراك اوباما
زنده باد زندگي
خانم Valerie Jarrett، مشاور ارشد اوباما

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 14:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود


آسمان، هر وقت تو بغض كني به من اجازه‌ء پياده روي مي‌دهد. اين است كه بهاي پياده روي‌هاي من را هركسي نمي‌تواند بپردازد. مي‌خواهي يك‌بار من بغض كنم تو قصد پياده روي كني؛ از آسمان اجازه‌ بخواهي؛ ببيني مي‌دهد يا نه؟ مي‌خواهي من بغض كنم تو را حسرت گريه بگيرد؟

هر روز، حرف‌هاي آن روزت در گوشم مي‌پيچد و تاب نمي‌آورم. ديوارهاي خانه‌مان را ببين، سر من در وجب به وجبش جا انداخته.

حتي لباس‌هايم صداي آرامم را نشنيده‌اند انگار، تو كه هيچ! وقتي گفتم آرام بخند عاشق مي‌شوم.

از سرزمين هيچ با تو از هيچ سخن مي‌گويم، از سرزمين سكوت با تو  از سكوت سخن مي‌گويم، از سرزمين اشك با تو سخن مي‌گويم، ببخش اگر تو به اين جهان‌ها نيامده‌اي، ببخش اگر جهان نگراني‌هاي من، جهان سكوت‌هاي من، جهان خنده‌هاي زيرزيركانه‌ء تو نيست. نگاه‌هاي زيرزيركانه‌ء تو در هجوم كلمات به ظاهر بي پرده‌ء تو نيست.

فكر نكن نمي‌فهمم وقتي ميان كلمات بي ربط‌ت از عشق سخن مي‌گويي؛ نمي‌خواهي عاشقيت‌ات را بروز دهي كه چه؟

با خودت هيچ، با من هيچ، با زمان چه‌كار مي‌كني؟ عاشقم! تو كه مي‌داني عشق اگر خاك خوب داشته باشد ـ كه براي تو دارد ـ با زمان مي‌آميزد، رشد مي‌كند، تخم مي‌كند، خاك را مي‌پوشاند از گل‌هاي سرخ در سبزي دلپذير عاشقانه‌هاي دست نيافتني.

چه مي‌گويم؟! وقتي رسالتت را مي‌دانم. تو مادر عاشقانه‌هاي مني؛ چون تمام عاشقانه‌ها، بي شك، تمام عاشقانه‌ها اگر دو سويْ، در حال موازنه و معاشقه داشتند به ركودي انكار ناپذير بدل مي‌شدند، انكار نكن.

پس اگر مي‌ماندي، اين‌همه عاشقانه‌ء من به وجود نمي‌آمد. من تنها نمي‌شدم، و هدايت‌گونه، بالاي يادداشت تقديم به تو نمي‌نوشتم : «تنها به تنهايي خودم اطمينان دارم». از چه مي‌گويم اينقدر پراكنده؟ و چه كسي آيا روزي اين حاشيه را خواهد خواند؟ چه اهميت دارد؟ جهان رو به نابودي است، زمين رو به نقطه‌ء پايان مي‌چرخد، آن وقت ـ ما توقع داريم يادداشت يك شب باراني‌مان خوانده شود؟ اشك ريخته شود، و ستاره‌اي سوسو زند كه تو را معشوقم؟! و بخت توآم؟!

با خودم مي‌گويم بايد پيش از آن كه قصد كشته شدنم را بكنند، بميرم. بايد بيش از اين بميرم تا دست كسي به من نرسد. بايد از خودم فرار كنم.

 

12 نيمه شب / 8 / 1387
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:3  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  باز گشته‌ام

چهار پست از چهار وبلاگ دوستانم برايم خوب  و جالب بود.

1 - وقتي علي از دغدغه‌هايش مي‌گويد: اگر قصه ی پسر فقیر و دختر پادشا اتفاق بیفتد ، دیگر نه چراغ جادویی هست و نه انگشتری حضرت سلیمان که آخر قصه با هفت شبانه روز جشن به آخر برسد . اصلا مگر غول چراغ می تواند از عهده ی هزینه های عاشقی آدم ها بر بیاید؟ گیرم که توانست ... با مشکل مسکن چه خواهد کرد؟ مشکل تفاوت های فرهنگی را چه خواهد کرد؟ اگر خدا‌نکرده مدرک تحصیلی آقا پسر پایین تر بود چه ؟ ( البته غول چراغ پیش تر نشان داده که مشکل مدرک را می تواند حل کند و حتی بدون داشتن یک کلاس سوات بعضی ها را به وزارت هم رسانده ...! ) ادامه‌ي مطلب

2 - وقتي امير از دغدغه‌هايمان مي‌گويد: قسمتی از کتاب «بی‌وتن» رضا امیرخانی شلاق برمی‌دارد و به تن مخاطب می‌نوازد، آنجا که دختر مهندسی از ینگه‌ی دنیا با طرحی کامل از یک موسسه مطالعات دینی می‌آید و طرح یکسان سازی قبور شهدا را در قطعه 48 بهشت‌زهرا به اجرا در‌می‌آورد. همانند همان چیزی که در آمریکا برای کهنه سربازان تلف شده در جنگ‌های تجاوزکارانه‌شان ساخته‌اند. و در میانه‌ی میدان نشانی و تمثیلی بزرگ،‌مثل اسب‌هایی که با سوارشان روی دوپا ایستاده‌اند، نصب کنند.
 لودر که می‌زنند، پیکر شهیدی را، سالم از قبر بیرون می‌آورند. دختر مهندس و مامور دولتی -که سخت بستن دکمه‌ی بالای پیراهنش اذیتش می‌کند- تعجب می‌کنند. می‌مانند چه کنند؟ از آمریکا کسب تکلیف می‌کنند، دستور ‌می‌آید که جنازه‌ی سالم مانده را در بشکهِ‌ی اسید بسوزانید تا اثری از آن نماند. این کار عملی می‌شود... ادامه‌ي مطلب

3 - وقتي خانم اخوان با تك بيت ها، يا چند سطري‌هايش كه نه طرح است و نه شعر كامل، ضربه‌اي مي‌زند كه آدم گيج مي‌خورد چند دقيقه : 

اتل متل ،‌آتش و خانه و دود / گاو حسن دار و ندار ما بود / شیر ندارد و صدا نداریم / گرسنه مردیم و خدا نداریم ... ادامه‌ي مطلب


4 - وقتي حسين ديوانه مي‌شود :‌  ... ادامه‌ي مطلب


+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 12:48  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  درد دل كه عنوان نمي‌خواهد، مطلبي نيست!

حالا ديدار ما به نمي‌دانم آن كجاي فراموشي
ديدار ما اصلا به همان حوالي هرچه باداباد
ديدار ما و ديدار ديگراني كه ما را نديده‌اند
پس با هر كسي از كسان من
از اين ترانه‌ء محرمانه سخن مگو
نمي‌خواهم آزردگانِ ساده‌ء بي شام و بي چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند!
قرار ما از همان ابتداي علاقه پيدا بود
پس بي جهت بهانه مياور
كه راه دور و
خانهء ما يكي مانده به آخر دنياست!


 سيد علي صالحي

 

1)

سفر هميشه خوب بوده و هست، غير اين دو سفر اخير من، در اولي يك روز كه گذشت حامد تماس گرفت و خبر رفتن نادر را داد؛ و آنها كه مرا از نزديك‌تر مي‌شناسند مي‌دانند چه شد. سفر دوم كه همين سفر باشد هم، پس از گذشت همين چند روز كه شمارشش سخت نيست، خبر حضور يك زائده‌ء يك بند انگشتي در تن عزيزي مرا بازخواهد گرداند، خيلي زودتر از آن زماني كه باور مي‌كردم. خودم را براي يك ماه آماده كرده بودم و بعد از آن دو ماه استراحت و پنج سال تمام حضور در شهري ديگر، آن‌سوي همه‌ چيز، اين طور كه معلوم است، آن طور كه مي‌خواستم نمي‌شود.

2)

پزشك گفته است، همه‌اش يك بند انگشت است، منتها وقتي مي‌بيني بزرگ است، خيال نكن يك بند انگشتي كه گفتم ورم كرده، چندتا از آن يك بند انگشتي‌ها كنار هم جمع شده‌اند و يك بزرگ را تشكيل داده‌اند، مثل يك كشور. يك كشور، از يك تعداد آدم تشكيل شده است، كه آنها يك‌سري امكانات رفاهي، تجاري و ... درست كرده‌اند براي زندگي، اين آدم‌ها هستند كه كشور را درست مي‌كنند اگر نه كشور كه آب و خاك و هوا است، به خودي خود كه چيزي ندارد، تومور هم همين است، بزرگ‌هايش يك لشكر، يك كشور تومور به هم چسبيده هستند.

پزشك بعد از اينكه آزمايش‌ها را نوشته گفته : خدا كند به استخوان نزده باشد...

بعضي‌هاي ديگر مي‌گويند : سرطان همين است.

من چيزي نمي‌گويم.

3)

در اين مدت فهميدم كه پژوهش در ايران چقدر با استاندارد‌هاي جهاني فاصله دارد، راه‌كارهايي هم برايش پيدا كردم به زحمت، كه به مرور در كارهاي خودم اجرا مي‌كنم و اگر كسي بفهمد و بخواهد، مي‌گويم.

(البته بعضي‌ها كه مي‌گويند من شده‌ام مثل آرش برهاني كه بعد مدت‌ها گل‌نزني در يك بازي سه گل مي‌زند و فردايش تيتر روزنامه‌اي از زبان او مي‌شود : من مهاجمي در سطح لاليگا هستم!، بيايند تا فيلم بازي‌ها و گل‌هايم را نشانشان بدهم، تا دليل اطمينان مربي را بفهمند.)

اگرچه، همه‌ء رفتن‌ها و آمدن‌هاي من از سوي بسياري ـ كه البته از نظر من اهميتي ندارند و در زمان نه چندان دور گذشته به هزار نحو خواسته‌اند دست مرا بگيرند تا از سرعتم كم كنند نه آنكه دستي بگيرند تا كمكي كرده باشند ـ آنقدر به سخره گرفته شده است كه گاهي به فكر فرو مي‌روم و با خودم مي‌گويم : من كه بدي در حق اينان نكرده‌ام، كمكي هم بوده، از دستم بر مي آمده سعي كرده‌ام در حق‌شان بكنم، پس اين حرف‌ها ديگر چيست؟ و به خط كج و كوله‌ء رو به رويم خيره مي‌شوم كه روي تكه كاغذي خودش را نمايان مي‌كند : مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان

4)

شنيده‌ام و خوانده‌ام (كه دوست ندارم لينك اين نوشته‌ها كه از سوي من خوانده شده را بگذارم) كه از سوي من حرف‌هايي درباره و براي يك ـ دو نفر زده شده، و باعث سوء تفاهماتي، بي‌درنگ مي‌خندم و مي‌فهمم كه آنها هم مرا، با اينكه مدعي رفاقت‌هاي طولاني هستند، نشناخته‌اند. چرا كه اولا من با هيچ شخصي در دنياي نت، و به طرق معمول رابطه‌اي برقرار نمي‌كنم، چه سلام و عليكي وبلاگي، چه احوال پرسي مسنجري، مگر آن كه راه را دوتا ببينم، با هدفي شايد مشترك؛ تا نه من مزاحمتي داشته باشم و نه او مزاحمتي براي من.

اما دوستاني دارم كه از دنياي حقيقي با من بوده‌اند، كه يا خودشان و يا من آنها را به دنياي نت معرفي كرده‌ام و به هر رو راهشان به اين كهكشان باز شده، آنها را هم اگر ديده‌ام كه راهي كج مي‌روند گفته‌ام، اگر از من دور شده‌اند، شده‌اند، اگر نه، و اگر به خط قرمزها و مناسبات اخلاقي من بي‌راه نگفته‌اند، نكرده‌اند؛ بوده‌ام، هستم و خواهم بود.

در اين كه من يك «آدم خصوصي» هستم شك نيست و خودم هم ندارم، اين را از انتخاب شغل‌ها، تصميم‌هاي در لحظه، جرايم پرداخت شده كه مجرمشان نبوده‌ام و خيلي اخلاقيات خوب و بد ديگر من مي‌توان نتيجه گرفت.

دقت كنيد كه آدم خصوصي با مغرور، كله شق، خودخواه و خود پسند تفاوت‌هايي دارد، در حد مغايرت. و دقت كنيد كه تا حرفي را از من نشنيده‌ايد از سوي من قبول نكنيد.

5)

يك نفر تماس گرفت و سراغ شخصي را گرفت و تحقيق خواست بكند درباره‌ء ازدواجش با او، با شناختي كه داشتم گفتم نكند. رفت و پا پيش گذاشت، اين بار نفر دوم سراغ اولي را گرفت، با همين مضمون گفتم نكن، شرايط را توضيح دادم، ازدواج نكردند اما با هم دوست شدند، در كشاكش قضيه ديدم كه بهتر است من نباشم اصلا، به هر دو در دو شرايط كاملا مختلف بارها به اشاره و يك دو بار به صراحت گفتم كه اين اتفاق مبارك براي شما كه بيفتد من كنار هيچ كدام نخواهم بود؛ و وقتي احساس كردم خودشان با خودشان رو راست نيستند و سر در گم‌اند، پايم را به خيابان‌هاي خلوت خودم كشاندم و با هيچكدام حرفي در آن باره نزدم، همين. حتي پا بيشتر گذاشتم تا بفهمند كه منظورم چيست. اما هر دو كه اهل ادب بودند به اشاره‌ها توجهي نكردند و هر دو از من دلگير... .

6)

اين شش كه داريد مي‌خوانيدش هيچ ربطي به پنجي كه خوانديد ندارد. من اين دو عزيز را خيلي دوست دارم. عين اعضاي خانواده‌ام. انگار كه خودم هستند اصلا. از همان اول كه هر دو را در جام جم ديدم. از همان روزها كه دوستشان داشتم دوستشان دارم. اين همه را گفتم كه هم خودشان و هم همه‌تان بدانيد اين دو نفر آن دونفر نيستند. اين دو نفر قسمت شش من را با اين كارشان شديدا غافلگير كردند. اصلا شما كه نمي‌دانيد من چه مي‌گويم! خودم هم راستش را بخواهيد آنقدر خوشحالم براي خودم و برايشان كه نگو نپرس.

اين روزها، يعني از دوم آبان به اين سمت، روزي 30 تا 40 مرتبه شايد هم بشتر يك نفر كه ديگر نه، دو نفر را (ايشان و ايشان) دوست مي دارم و دعا مي‌كنم برايشان و همواره شادي‌شان از ذهنم نمي‌رود و به خنده‌شان مي‌خندم، اگر چه اين روزها خيلي با هم فاصله داريم، دلگير مي‌شوم و با خودم جمله‌ء انسان محترمي را تكرار مي‌كنم كه يك روز به من گفت : عمق آشنايي ما را چه كسي خواهد فهميد!؟ احساس مي‌كنم آشنايي‌ام با اين دو عزيز كه خانه‌شان يكي مي‌شود، به زودي زيادتر شده است.

7)

چند مورد از اين چند مورد كه نوشته‌ام خيلي خصوصي به نظر مي‌آيد، برايم و شايد براي شما هم، اما ... خب، دل من هم تنگ مي‌شود و گاهي و مي‌شوم مثل راننده تاكسي‌هاي عزيز شهر و كشورمان كه از فرط خستگي و دلگيري و مشغله، كاري ندارند طرفي كه نشسته و مي‌خواهد چند متر يا چند صد متر همراهشان باشد اصلا حوصله‌ء حرف‌هاي او را دارد يا نه!؟ بي‌آنكه دنبال مخاطب باشند حرف مي‌زنند.

خب، من هم اصلا توجه نكردم چرا اينجا آمده‌ايد! دنبال چه هستيد!؟ گفتم، و گفتم كه گاهي اينطور بهتر است.

8)

برگردم تا 48 ساعت مي‌خوابم و تعطيلم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 11:21  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ... با من باش


مگر كه صبح را بهانه‌اي براي بازگشت بيابم، در سرخ آبي طلايي بيكراني كه تصوير تو را دارد، هنگام تنفس. نيلوفري‌ام! مگر كه صبح را به بهانه‌ي بازگشت تن دهم. از عمر مانده چيزي نيست. از رفته قصه‌هاي نو بگو كه هزار قطره قصد چشم‌هايم را در باران مي‌كنند هر شب. در تاريكي رفت آمدهاي خاطرت. دستم در ميانه‌ي همه‌ي خواب‌ها سوي تو است تا آخر، بازمانده‌ي هيچ روزي نيستم در قهقراي شب.
با اين همه، بخواه كه صبح بهانه‌اي براي بازگشتم باشد.



+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 15:38  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com