وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
خيابان را به خيال باران طي كردم اما ابر خِسَّت
به خرج داد، و نا اميدْ رهايم كرد داخل كوچه. از هركوچه كه رد ميشدم خيال بارانهايي
كه باريده بود به ذهنم ميآمد؛ كلافه ميشدم. كلافگيام يك كوچه ادامه پيدا ميكرد
وكوچهء بعد كلافگي از نوع جديد. براي خودم هم عجيب ميآمد حس و حال آن روزم.
پنجرهها را نگاه كردم، همهء پردهها افتاده بود. يا چراغها خاموش بود و خانهها
سوت و كور، يا چراغها روشن بود و سايهاي با عجله به كارهايي ميپرداخت. كوچهها
خلوت بود، خيابان اما همه در تكاپوي رسيدن به جايي. شايد بي خيالترين آدم آن شبِ
تهران من بودم. ابر به قرمزي ميزد من به كوچهها، مردم به كار زده بودند، من به
بيخيالي. ناگهان به جملهاي عميق رسيدم، كه البته بعد فهميدم آنقدرها كه آن لحظهء
اول فكر ميكردم عميق نبود. به اين جمله رسيدم كه «بيخيالي، بي عاري نيست. بي
خيالي مُسكني است كه در دكان كمتر پزشكي پيدا ميشود». و در دكان من پيدا شده بود.
دوست داشتم آن شب را با فكرهاي بيهوده و گذرا
بگذرانم. دوست داشتم كسي نفهمد كجاي زمين قدم بر ميدارم. به شهرهايي كه نرفتهام
فكر كردم. شهرهايي كه نرفتهام را تجسم كردم. آدمها را در لباسهاي مختلف در شهرها
ديدم. و خلاصه، هزار مسير و راه و بيراه نرفتهام را رفتم. ساعت برايم مهم نبود.
فقط وقتي به خودم آمدم كه ديدم از ترافيك ماشينها در خيابان هم خبري نيست. سعي
كردم اسم ميداني كه در آن بودم را از تابلوي وسط ميدان ببينم، سمت خانه را پيدا
كنم و بروم. خستگي از همهي جانم بالا رفته بود. حس ميكردم حتي موهايم خستهاند.
تابلوي دور ميدان را تار ميديدم. چشمهايم را با دست ماليدم اما باز تار بود. چشمهايم
را ريز كردم، اما باز نميشد. چند قدم نزديكتر شدم به لبهي خيابان، نميديدم. انگار
شخصيتهايي كه بهشان فكر ميكردم مقابلم رژه ميرفتند. ماشيني با سرعت آمد، مقابل
چشمهايم پسر بچهاي را كه در يكي از داستانهايم قرار بود پزشك حاذقي شود را زير
گرفت. سمت پسر بچه دويدم، ماشيني كه قرار بود در داستان ديگرم براي عروسي ذوجي
آذين بندي شود مرا زير گرفت.
در خون خودم ميغلتيدم. نميخواستم سر و صدا راه
بيندازم كه كسي متوجهم شود و به كمكم بيايد، مردم كار داشتند و فرصتي كه براي
رسيدگي به من ميگذاشتند حتما آنها را از كاري عقب ميانداخت. تمام لباسهايم خوني
شده بود. ناي ايستادن نداشتم. خودم را سمت پياده رو كشيدم. سعي كردم پاهايم را از
مفصل خم كنم، انگشتهايم را، گردنم را، ضرب خرده بود اما آنقدر شديد نبود كه بشوم
شخصيت داستان نويسندهاي كه از سمت ديگر خيابان رد ميشد و اتفاقا من ميشناختمش. از
بعد از ظهر كه يك دفعه دلم گرفت و پياده رويام را شروع كردم دنبالم بود. اهميت
ندادم، فكر كنم ميخواهد من را يا كسي شبيه من را شخصيت يكي از داستانهايش كند.
از نويسندهها هيچ چيز بعيد نيست.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اميد به آمدنت تمام دختران و زنان داستانهاي من را خواهد كشت؛ چرا كه من تمام پسران داستانها هستم، چه آنها كه خودم نوشتهام، چه آنها كه خودم ننوشتهام. عمر من به اندازهي همهي شخصيتهاي نمرده در داستانهاي دنيا است، و براي حفظ تعادل جمعيت دنيا شخصيت كُشي ميكنم. اينطور نگاه نكن به من، روزي خودم را هم خواهم كشت، تا كَسي جُز من هست، من دليلي براي بودن دارم، چرا كه نميدانم آيا او خواهد مُرد يا نه. رحم طبيعت براي زنده نگه داشتن آدمها مرا بيرحم كرده؛مطمئن باش روزي در داستاني خودم را هم خواهم كُشت، كشتني، مثال زدني. چشم از تكتكام خواهم دريد، رگرگام را خواهم زد، سرهايم را خواهم بريد، بندبند تنم را خواهم كَند، مويرگ از مويرگم جدا ميكنم. تو روزي بطري بطري خون مرا در شيشه خواهي ديد، كه به فروش ميرسد ميان سرزمين مردگان، براي افطار روزهي بهترين روز عمرشان،براي بهترين جشنهايشان و براي عاشقانهترين پيوندهايشان. و متحير خواهي شد، و سوال خواهي پرسيد كه چه چيز باعث بوجود آمدن چنين جنايت هولناكي شده است!؟ متحير خواهي شد درحالي كه يادت نميآيد لحظههاي رفتنت را و بازميگردم گفتنت را؛ به ياد نميآوري خوابهاي مرا، دست در جيب كردن و پياده رفتنهاي مرا، سر در لاك خود كردنهاي مرا، نفس عميق از هواي باران خورده كشيدنهاي مرا، اشكهاي مرا، و نيامدنهاي خودت را. گفته بودم كه روزي خواهي رفت. گفته بودم كه بر نخواهي گشت. حال از آيندهاي خبرت ميدهم كه مسبباش كسي جز تو نيست، هيچكس را متهم نكن، حتي خودت را، حتي مرا، چرا كه تو لايق دوست داشتني اينچنيني هستي، و كسي جز تو اينگونه نيست، و من لايق دوستدار بودني اينچنيني و كسي جز من اينچنين نيست. حتي خودت را سرزنش نكن، در دلت به من بيراه مگو، مطمئن باش به اميد آمدنت تمام شخصيتهاي بيهودهي داستانهاي من ميميرند. به اميد آمدنت.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
براي مرگ جوانم براي ماندن پيروبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
شب،
پيش از بالا آمدن اوقات خود را با روز گره زده بود. من از پنجره ميديدم سرخ را كه
از شقيقهي كوه بالا ميآمد و هوار ميشد سر آبي موطلايي آسمان. من آنقدر ميديدم
كه ميسر دوتا شد. و روز كاملا رفت. تخته سياهِ رو به رويم پر از مسئلههاي حل نشده
بود. جملهي نادر را زمزمه كردم «ما پيش از هر كار بايد مسئلههايمان را حل كنيم.»
دستم را به آسمان كشيدم، پنجره را بستم و از پشت پنجرهاي كه رد باران را قاب
گرفته بود به شب نگاه كردم. مسئلهها هنوز روي تخته سياه بود. مسئلههاي حل نشدهي
16 سال تحصيل بي وقفه. 25 سال عمر بيوقفه.
تنهايي
را دوست دارم. مثل هر جواني وقتي تنها هستم به كارهايي كه وقتي در جمع هستم نميتوانم
انجام دهم فكر ميكنم. راحتتر لباس عوض ميكنم و راحتتر شبكههاي تلويزيون را
بالا و پايين ميكنم. راحتتر به حمام ميروم و احساس خوش صدايي ميكنم. ميزنم
زير آواز و شد خزان را چنان چهچهه ميزنم كه نه بنان دانگ صدايش به من ميرسد نه
شجريان. و همانجا زير باران دوش، اشك شورم با آب شيرين مخلوط ميشود، و هق هقهايم
ميفهماندم كه گريهام گرفته و ياد روزي، چيزي، چشمي، نگاهي، قدم زدني ، يا چه ميدانم
كسي افتادهام.
تنها
كه باشم راحتتر مينويسم. براي همين است كه دوست ندارم با كسي دوست باشم، راه
بروم و حتي صحبت كنم. بعضي حرفهاي جديام را داستان فكر ميكنند و داستانهايم را
جدي. ميخندم. سوار ماشين نداشتهام ميشوم و ميزنم به كوه و بيابان نرفتهام.
تنها كه هستم خيلي سفر ميكنم. و خيلي مينويسم. عصر روز هجدهم تنها بودم. گوشهي
پاركي نشستم و نوشتم : «مسير كه دوتا باشد چه فرق ميكند؟تو بايد از سويي بروي من
از سويي. هيچ تقاطعي عاشقانه نميآفريند. مسيرهاي هم، آنها مهماند. و به گامها
آهنگ ميدهند. نه اشارهاي نه حرفي. صبر نكن. صدايت را در سكوت ميشنوم. قراري
گذاشتهام براي سفر. نه زياد دير نه زياد دور. همين اطراف، نه تماسي جايز است و نه
صدايي. بگذار سكوت ادامه داشته باشد. نه تو قرار است اينجا باشي نه من. حكايت
هميشه حقيقت داشته است، داستانها حكايتهاي حقيقيِ ما نيستند، داستاناند.
هميشه من بودهام كه گريختهام، هميشه تو بودهاي كه رفتهاي يا اصلا نيامدهاي.
مرگ را به تماشاي صلح آوردم. تو را به تماشاي مرگ خواهم برد. شك را به مصاف ترديد
كشاندم تو را رها خواهم كرد كه بروي. داستانهاي باورپذير خندههاي من بوده و هست
به همهي امثال تو كه باور كردهايد، به ساده انگاري اشتباهتان.»
عصر
روز هجدهم ورود به حيطهي داستان را فراموش كردم. از آن روز به بعد انگار شهري شدهام
كه به داستان هيچ دروازهاي ندارد. شخصيتهايم متولد ميشوند، عاشق ميشوند، ميجنگند،
گاهي ميميرند، پير ميشوند تمام ميشوند، نگاهها رد و بدل ميشوند، ميآيند، و
ميروند، دختران مو مشكي لب چشمهها مينشينند، پسران ابلق سوار رد ميشوند،صداي
سمضربهها ميآيد، تفنگداران شليك ميكنند، سگها زوزه ميكشند، آپارتمانها قد
مي كشند، جغرافياي پياده روهايي كه عاشقانهرو ميگويمشان عوض ميشوند، اما
داستانم آغاز نميشود، نه داستان مقدس هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت كلمهاي نه
داستان منشور گونهي بي صبري كه پيش از اين امان كلماتم را بريده بود.
از
حمام ميآيم، شد خزان تمام شده است. حنجرهام مثل گرامافوني شده كه فقط به بهانهي
طنين قديمي بودنش گوش زحمت شنيدنش را ميكشد. هنوز تنها هستم. لباسهايم را راحتتر
عوض ميكنم، روي تخت مينشينم. پرده را كنار ميزنم. به مسئلههاي حل نشدهي روي
تخته سياه نگاه ميكنم. پنجره را باز ميكنم. مسئلهها هنوز هستند. چراغ پنجرهي همسايهي
رو به رو روشن ميشود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
يادداشت سوال ـ من همان مجنون مست ياغيام
با توأم!
با تو كه آمدي و دو شعر خواندي و رفتي و يكبار فقط پشت سرت را نگاه كردي، با توأم!
تو كه نميخواني! تو كه نميداني! تو كه فقط ميتواني تو باشي، برايم! مرا با
روسري آبي تو چهكار؟ مرا با نگاه تو چهكار؟ مرا با صداي تو چه كار؟ مرا با عكسهاي
تو چه كار؟ آن عاشق ديوانه كه اين خمار مستي را ساخت، معشوق و شراب و ميپرستي را
ساخت، بي شك قدحي شراب نوشيد و از آن سرمست شد و جهان هستي را ساخت، به تو چه!؟
به من چه كه بيايم مويه كنم بعد سه سال؟ مگر همان سال اول كردم اينكار را؟ مگر
سال دوم كردم اين كار را؟ نميخواهم بگذرم، اگر بخواهم هم نخواهم شد، زبان الكن
است، قصد گذر ندارد درست هم سِيْر نميكند. بگذار.
بگذار
اين يكبار را نگذرم. چه ميخواهد بشود؟ آنقدرها هم كه فكر ميكني ساده نميگذرد
اين ساده گذشتنها، مثل تو. براي تو شايد بود، براي من نيست، باور كن. نگاهم كن!
باتوأم!
آهاي!
اين نوشته خصوصي است، اما آتشش همهتان را ميگيرد. آهاي! اين نوشته عذاب است،
داستان نيست. آهاي! اين نوشته را با صداي بلند نخوانيد، كه اگر بفهميد [كه شك
است در آن] شعله ميكشد از زبانتان فقر،شعله ميكشد از زبانتان درد، شعله ميكشد
از زبانتان گدازهها آتشفشان جان كسي كه سوخت، وقتي كادر را بسته بود سمت سربازي
كه كودكي را نشانه رفته بود. زبانه ميكشد
آتش از دهانتان، اگر بفهميد.
چه
توقعي دارم؟
من فقط
با تو حرف داشتم؛ چه ميشد اگر رفتنت موكول ميشد به سه سال بعد. به امروز. باور
كن همه چيز عوض ميشد، نميدانم. وقتي به چيزي كه نميداني بعدش چه خواهد شد احتمال
ديگري نميدهي، انجام ميدهي و نميشود همهاش خيال ميكني كه اگر احتمال ديگري
بود شايد ميشد. مثلا اگر اين زبان لب به كام گرفته اگر آن روز ميگفت؛ صبر كن! يك
امشب را بمان، چه ميشد؟ مگر چه ميشد اگر آن غروب باراني پياده روي را قبول نميكردم
و يك روز از دور ميشنيدم كه رفتهاي، رفتهاي برايم از بهشت عكس بگيري، شب به خوابم
بيايي و بنشيني روي نيمكت پارك امامزاده دار و نشانم بدهي؟ چه ميشد؟ ها!؟ آن وقت
اينها كه دارند اينها را ميخوانند امروز ميفهميدند من چه ميگويم، من را به بد
دهني و تلخي متهم نميكردند، عكسهاي تو را خوب ميديدند، مرا فراموش ميكردند، به
تشييع پيكرم ميآمدند، فاتحهاي و ... رها ميشدم.
باور
كن قلمفرسايي نميكنم، باور كن. تنها به تنهايي خودم اطمينان دارم. در زندگي هر
كسي چندين نقاب با خود دارد، اما زماني ميرسد كه نقابها خلع سلاح ميشوند و صورت
بي تجربهي انسان نمايان ميشود؛ صورت بي تجربهام را خراش انداختي؛ گاهي سيلي
سنگين چنان صورت را سرخ ميكند كه هيچ ابر سرخي آن را محو نميكند، همه ميبينند
ولي آن هم لاي صورتهاي سرخ شده با سيلي همه محو ميشود، بي رنگ ميشود، رنگ ميبازد.
اما گاهي نگاهي و ... آهي. همين. باور كن كه گاهي سكوت عبارت عاشقانهتري است.
به همهي
اين روزها فكر ميكنم. به همهي روزهاي گذشتهي اين سه سال عقيم. به نتيجهاي نميرسم.
به پياده رويام ادامه ميدهم. من اعتراف ميكنم كه اداي هنرمندان را در ميآورم.
از درد عشق كيفور ميشوم و با خود ميگويم براي اوج رفتن كفايت ميكند كه تصميم به
پرواز بگيري، دستها را باز كني به دو سو و كرانه را آماده ببيني، سختترين لحظه،
آنِ پريدن است در لحظهي صفرِ جدا شدن از زمين. كاش جدا شدن از زمينام برايم
حقيقت داشته باشد؛ ميداني؟ اين روزها فكر ميكنم تنها مرگ است كه دروغ نميگويد.
با
مرام! با توأم! بگذار هركه هرچه ميخواهد بگويد؛ بگذار سگ دور دهانش را بليسد
وقتي استخوان گير نميآورد، بگذار ... اصلا هرچه تو ميگويي! بگو ببينم، تو به چه
آيين و رسم و رسومي پايبندي كه در آن اينطور رفتن را ياد گرفتهاي؟ زرتشتي شدم،
يهودي شدم، مسيح را پرستيدم، زبور خواندم، اسلام را گشتم ـ فرقه به فرقه، هيچ كجا
نه تو بودي نه آيين اينگونه رفتنت. خوشم آمده، ميخواهم بروم، بگو... عاشقانه نميگويم،عاجزانه
نميگويم، ملتمسانه نميگويم، دوستانه نميگويم، حتي اين خواستن را خواستن آشنايي
دور از آشنايي دور مَبين، كه غرضي در آن شايد چشمت را بگيرد، نامه بالاي پنجرهي
پيام گذاشتهام؛ بردار و بخوان كه دست نا اهل نيفتد. و جواب را همانجا بگذار، و
بگو چطور رفتي، عابري ببين كه پياممان جوابش را داده يكبار.
عزيزكم!
خورشيد را ناعادلانه قسمت كردهاند. تنهاييش سهم من است، گرمايش سهم تو؛ خورشيد
را ناعادلانه قسمت كردهاند...
ـ سومين هجدهم مهر. 1387
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
زندگي، مرگ و مقبره مردي كه پرنده بود
پرنده بودن شمس!
قصّه شمس و مولانا، قصّهاي با حكايتهاي بسيار است. از انواع نَقلهايي كه
درباره نخستين ديدار شمس و مولانا كردهاند آغاز ميشود، به دوره زندگي مولانا
سرايت پيدا ميكند و از ماجراي ناپديد شدن شمس ميگذرد؛ حتّي در محل مقبره شمس
ادامه پيدا ميكند. از آنجا كه زندگي شمس از زندگي مولانا جدا نيست با نامگذاري
سال گذشته ميلادي به نام مولانا از سوي يونسكو بحثهايي بر سر زندگي و چگونگي مرگ
و مقبره شمس بالا گرفت تا جايي كه هنوز از گوشه و كنار صداهايي به گوش ميرسد كه
مدّعي شناسايي مقبره شمس در محلّي خاص است.
در اين نوشتار به اختصار به بررسي زندگي،مرگ و محل مقبره شمس ميپردازيم.
منابع و زندگي
در منابع موجود براي بررسي زندگي شمس بايد ابتدا به مقالات خود او، بعد به «فيه
مافيه» و «ديوان كبير» و «مثنوي» مولانا مراجعه كرد، «ابتدا نامه» سلطان ولد فرزند
مولانا نيز كه در بازگرداندن شمس در هجرت اول همراه شمس بود از منابع ديگر قابل
استناد است. اينها در حالي است كه ميتوان در زندگينامههاي معتبري كه براي
مولانا نوشتهاند، درباره زندگي، علل مرگ و محل دفن شمس نيز مطالبي پيدا كرد. اين
منابع ميتواند «رساله سپهسالار» نوشته فريدون سپهسالار، «مناقب العارفين» نوشته احمد
افلاكي ـ از سال 717 تا 752 ـ باشد.
در صحت اين صحبت كه اگر مولانا مريد شمس نميشد، با مَنِشي كه شمس براي زندگي
خود انتخاب كرده بود نامي محو از او در تاريخ فرهنگي ايران ميماند، تردیدی نيست. او همواره در سفر بود و تا شناخته ميشد
از آن شهر به شهري ديگر سفر ميكرد؛ به همين دليل هم او را شمس پرنده ناميده
بودند. شمس به گفته سپهسالار :«جامه بازرگانان ميپوشيد و در هر شهري كه وارد ميشد
مانند بازرگانان در كاروانسراها منزل ميكرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد،
چنانكه گويي كالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنكه آنجا حصير پارهاي بيش
نبود». سپهسالار همچنين ميگويد: «زندگي و مرگ اين مرد كه «از قبول خلق» ميگريخت
و شهرت خود را پنهان ميداشت در پرده اسرار فرو پيچيده است».
سلطان ولد درباره زندگي شمس پس از آشنايي با پدرش و رفت و آمد بيش از حد آنها
با هم ميگويد : «چنين بود كه مريدان
سطان العلما ـ مولانا ـ سخت برآشفتند و عوام و خواص شهر سر برداشتند، كار بد گويي
و زخم زبان و مخالفت در اندك زماني به ناسزايي و دشمني و كينه و عناد علني انجاميد
و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند: «در شناعت در آمدند همه / آن مريدان
بي خبر چو رمه – چه كسي است آنكه شيخ ما را او / برد از ما چو يك كهي را جو – كرد
او را ز جمله خلق نهان / مينيابد كسي ز جاش نشان - ... – فحشها پيش و پس بگفتندي
/ همه شب از غمش نخفتندي...» (1)، اين مخالفتها تا هجرت اول شمس ادامه
پيدا ميكند. شمس ميرود و پس از مدتي مولانا نامهاي از او دريافت ميكند كه در
آن به محل زندگي او در دمشق پي ميبرد. مولانا پسر خود را به همراه عدهاي به شرطي
پي او ميفرستند كه مريدانش ديگر به شمس دشنام و ناسزا نگويند. مولانا در پيامي كه
براي شمس ميفرستد به اين مسئله تأكيد ميكند: «آن مريدان كه جرمها كردند / ز
آنچه كردند جمله واخوردند – همه گفته: كنيم از دل و جان / جانمان را فداي آن
سلطان»(2).
دكتر بديع الزمان فروزانفر ميگويد:«... مولانا از غرقاب حسرت رها شد و خاطرش
چون گل از نسيم صبا بشكفت و مريدان نيز پوزشها كردند و باز روي به شمس و مولانا
آوردند، هر يك به قدر وسع و اندازه طاقت خويش خوان نهادند و سماع كردند و مولانا
با شمس چندي تنگاتنگ صحبت داشت تا اينكه:
باز گستاخان ادب بگذاشتند / تخم كفران و حسدها كاشتند ... . مردم قونيه و مريدان
در خشم آمدند و بدگوئي شمس آغاز كردند ...» (3)
غيبت و استتار شمس
بنا بر روايات «ولدنامه» چون ياران دروغين مولانا دوباره به دشمني با شمس كمر
بستند و بيش از پيش به آزار او پرداختند شمس دل از قونيه كند، اما اين مسئله را
چنان كه سلطان ولد ميگويد يا او در ميان گذاشته بود. در «ولد نامه» آمده است: «باز
چون شمس دين بدانست اين / كه شدند آن گروه پر از كين / آن محبت برفت از دلشان /
باز شد دل زبون آن گلشان / نفسهاي خبيث جوشيدند / باز در قلع شاه كوشيدند / گفت
شه با ولد كه ديدي باز / چون شدند از شقا همه دمساز / كه مرا از حضور مولانا / كه
چو او نيست هادي و دانا / فكنندم جدا و دور كنند / بعد من جملگان سرور كنند /
خواهم اين بار آنچنان رفتن / كه نداند كسي كجاام من / همه گردند در طلب عاجز /
ندهد كس ز من نشان هرگز / سالها بگذرد چنين بسيار / كس نيابد ز گرد من آثار / چون
كشانم دراز گويند اين / كه ورا دشمني بكشت يقين / چند بار اين سخن مكرر كرد / بهر
تأكيد را مقرر كرد / ناگهان گم شد از ميان همه / تا رود از دل انُدهان همه ...»
در «روايت افلاكي» به نقل از سلطان ولد آمده است كه شمس و مولانا در مجلسي
خصوصي نشسته بودند ناگهان شمس برخاست و به سوي مولانا گفت: «به كشتنم ميخوانند».
در ادامه اين روايت مولانا پس از مدتي سكوت در جواب ميگويد: «الاله الخلق والامر
فتبارك الله...». و در ادامه آمده است كه: «عدهاي از حسودان به كمين ايستاده
بودند و با كارد به شمس حمله كردند و او نعرهاي بلند زد كه همه بيهوش شدند. چون
آن جماعت به هوش آمدند جز چند قطره خون بيشتر نديدند.»
بحث امروز محل مقبره اوست
همانطور كه گفته شد با نامگذاري سال گذشته ميلادي به نام مولانا جلالالدين
محمد بلخي از سوي يونسكو بحثهايي بر سر زندگي و چگونگي مرگ و مقبره شمس بالا گرفت
تا جايي كه هنوز از گوشه و كنار صداهايي به گوش ميرسد كه مدّعي حضور مقبره شمس در
گوشهاي از كُره خاكي است. اما بيشترين اهميت به احتمال حضور مقبره اين عارف قرن
ششم در خوي داده ميشود و پس از آن بحث بر سر تبريز است، گرچه تركيهايها نيز
معتقدند كه همان مقام شمس كه در نزديكي مقبره مولانا است محل دفن شمس است.
دكتر محمدعلي موحد، نويسنده كتاب «شمس تبريزي» معتقد است: «تركيهاي ها معتقد هستند
كه مزار شمس تبريزي نيز در همان «قونيه» است و ياران حسود مولانا كه طاقت ديدار شمس
و مولانا را نداشتند، شمس را كشتند و به چاه انداختند و حالا در قونيه جايي است كه
به مزار شمس منسوب است. اما خوشبختانه اين روايت مجعول است». دكتر موحد با بررسي روايت
هاي مختلف از غيبت شمس تبريزي به اين نتيجه مي رسد كه بنا به روايات مستند مقبره شمس
همان جاست كه بقعه شمس برپاست و آنجا شهر خوي است. موحد همينطور درباره ادّعاي
شوراي شهر تبريز مبني بر وجود مقبره شمس در تبريز معتقد است: « شايد مقبره كشف شده متعلق به فرد ديگري با همين نام غير از مولانا باشد.»
در همين خصوص محمّد امينيان، باستان شناس سازمان ميراث فرهنگي آذربايجان شرقي ميگويد:
«به نظرم اينكه گفته شده آرامگاه شمس در تبريز يافت شده است صحت ندارد فقط در يكي از
متون اشاره شده، زماني كه شمس زخمي شده از شهر خوي گذشته است.»
دكتر توفيق سبحاني عرفانپژوه و مولويشناس با بيان اينكه در اسناد و مدارك موجود
چيزي درباره مقبره شمس در تبريز گزارش نشده خواستار انتشار مستندات مكشوفه شورا و شهرداري
تبريز در اين زمينه شد و معتقد است: « تاريخ تبريز را
حافظ حسين كربلايي نوشته و يكي از دانشمندترين افراد به تاريخ آذربايجان يعني مرحوم
جعفر سلطانالقرايي تصحيح كرده و در آنجا از اين مطلب كه مقبره شمس در تبريز باشد،
نشاني نيست و سخني به ميان نيامده است.»
سبحاني با تاكيد بر اهميت كتاب «روضات الجنان و جنات الجنان» حافظ حسين كربلايي
و دقت نظر مصحح آذربايجانشناس اين كتاب ميگويد: «گورستان گجيل محل تدفن بزرگاني از
عرفان و بزرگان قرن ششم است اما در اسنادي كه نامي از بزرگان و رجال آذربايجان تاكنون
منتشر شده، به وجود آرامگاه شمس تبريزي در اين قبرستان اشارهاي نشده است.»
سبحاني، مصحح «ديوان كبير شمس تبريزي» جلالالدين مولوي از يك نقاشي و گزارش يك
سيّاح اروپايي و احياناً فرانسوي مطّلع است كه در قرن دهم به خوي سفر كرده و از آرامگاه
شمس در خوي نام برده است .او ميگويد: «نقاشي سيّاح
اروپايي در تركيه حدود 70 سال پيش چاپ شده و در آن از فضاي خارج شهر منظره مناره شاخ
گوزن نقاشي شده و قبر شمس در مجاور آن گزارش شده است.»
اما بحث مدعيان مقبره شمس به شهرهاي مختلف ايران ختم نميشود؛ چنانكه ميبينيم
تركيه، پاكستان و افغانستان و بعضي كشورهاي ديگر نيز مدّعي حضور مقبره شمس در
شهرهاي كشور خود هستند.
پاكستانيها معتقدند محلّي در شهر مولتان اين كشور وجود دارد كه زيارتگاه
بسياري از مردم اين كشور است و آنجا محلّ اصلي دفن پيكر شمس است، همچنين عدهاي
نيز معتقدند محلّي در شهر غزنين افغانستان محل دفن پيكر شمس است.
بحث بر سر محلّ دفن پيكر شمس پس از مرگش را بايد كمي از عقبتر يعني زمان خروج
وي از مجلسي كه با مولانا داشت از سر گرفت. چرا كه پس از آن كه افرادي براي كشتن
وي به او حمله ميكنند هيچ نشاني از مرگ او ديده نميشود، به ویژه كه خود مولانا
تا مدتي دنبال شمس ميگردد تا او را پيدا كند. و خود شمس همانطور كه در بالا اشاره
شد به پسر مولانا گفته است اين بار كه رفتم ديگر نشاني از من نخواهيد يافت. با اين
مستندات ميشود ادّعاي تركيه را نادرست دانست. از سوي ديگر ميتوان با توجه به
صحبتهاي محققاني چون دكتر توفيق سبحاني و محمد علي موحد ادعاي حضور مقبره شمس در
تبريز را جدّي ندانست و خوي را محلّ حتمي تدفين پيكر شمس شمرد.
امّا اگر مسئولين فرهنگي كشور اقدام به ثبت اين چنين آثاري در مراكز رسمي و
جهاني چون يونسكو كنند، ما كمتر شاهد چنين ادعاهايي از سوي كشورهاي مختلف خواهيم
شد. چرا كه مدتي است صداي مدعياني براي تصاحب مقبره ديگر بزرگان فرهنگي ايران نیز
به گوش ميرسد.
______________________________
1 – ولدنامه، صفحههاي 42 و 43
2 - ولدنامه، صفحه 47
3 - زندگاني مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، صفحه 73
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دست
بالا ميرفت و فرود ميآمد، به سطح معيني كه ميرسيد سختتر پايين ميآمد؛ اما ميآمد.
دوباره دست بالا ميرفت. دوباره پايين ميآمد. اين كار چندبار تكرار شد، چند بار
مرد اينكار را كرد، از اينجا ميگويم او مرد بود كه روسري سرش نبود. به اندامش هم
نميآمد كه زن باشد؛ اما در آن خانه، ... يعني من از آن پنجره هميشه زني را ميديدم
كه به كارهاي روزانهاش ميرسد.
صبح رأس ساعت 6 و 30 دقيقه بيدار ميشد، به بچهاش
كه دبستاني بود صبحانه ميداد، بچه را ميفرستاد سوار سرويس مدرسهاش شود، روي
صندلي مينشست و سيگاري روشن ميكرد. هيچ وقت پردهي آشپزخانه را نميانداخت. غير
زمستان هميشه پنجره باز بود. اوايل گاهي فكر ميكردم كه ميفهمد دارم نگاهش ميكنم،
خودم را قايم ميكردم اما بعد فهميدم كه برايش اهميت ندارد، نگاه ميكردم، اما
هميشه دلهره داشتم كه پنجره را ببندد يا پردهاي براي او دست و پا كند، بي دليل
دلهره داشتم.
آن شب،
اما پنجره بسته بود، و پردهاي داشت كه سايه ميانداخت. بعد از ظهرش من رفته بودم
سري به دوستان دورهي دانشگاهم بزنم. وقتي برگشتم ديدم پنجره بسته است و پرده
دارد. دنيا سرم خراب شد. پنجرهي اتاقم را كه به پنجرهي او باز ميشد باز كردم.
صندلي را آوردم كنار پنجرهام و نشستم. دو بطري هم كنار دستم گذاشتم و گاهي مينوشيدم.
غروب سايهي زن را گاهي ميديدم. سايه گاهي روي پرده ميافتاد، از كابينت چيزي بر
ميداشت. ميرفت و گاهي بعد ميآمد دوباره كاري انجام ميداد و ميرفت.
دوستان
دورهي دانشگاهم! چه بگويم؟ يكيشان نويسنده است، يكيشان مأمور پليس شده، يكيشان
درس همه را رها كرده و بازاري شده، ... اما همهمان هراز گاهي دور هم جمع ميشويم
و كمي خوبيم با هم؛ به دور از همهي روزها و حرفها و اشكها و خندههايمان، يكيشان
را هم كه ... چه بگويم؟
مرد از
خانه بيرون كه آمد هم ديدمش، نشناختم اما. هنوز در سرم دنبال او ميگردم، باران ميآمد.
آشنا بود. چراغ آشپزخانهي خانهي زن روشن بود، و تا صبح روشن بود. من داشتم تا
صبح نگاه ميكردم. صبح بچهي زن پنجره را باز كرد، رفته بود روي صندلي كنار ميز
كنار پنجره. گريه ميكرد، چشمهايم درست نميديد. زن پيراهن آستين حلقهاي قرمزش
را تنش كرده بود، بچه گريه ميكرد، روي ميز همهچيز سرخ شده بود، انگار خون بود كه
همه چيز را سرخ كرده بود. ترسيدم.
از
خانه زدم بيرون، در مجتمعشان باز بود. رفتم بالا. نميدانستم طبقهي چندم هستند. گوش
ميايستادم كه ببينم از كدام خانه صداي گريهي بچهاي 7 يا 8 ساله ميآيد. درِ چند
واحد را هم اشتباه زدم، ترسيدم نكند مردم مشكوك شوند. بالاخره دم پنجرهيي رو به
ساختمان خودمان ايستادم و محاسبه كردم كه اگر من طبقهي هشتم باشم؛ كه هستم، يك
طبقه پايينتر از من، كه خانهي آن زن است ميشود طبقهي هفتم. واحدش هم بايد جزء
واحدهاي سمت چپي باشد تا پنجرهاش سمت پنجرهي من باز شود. به سختي پيدايش كردم،
بچه گريه نميكرد وقتي رسيدم به خانهاش.
كنار
پنحره رفتم و دوباره محاسبه كردم، درست بود. واحد را درست پيدا كرده بودم. چهرهي
زن چندبار ديگر جلوي صورتم آمد و دستها كه نفهميدم با چاقو بالا و پايين ميشد يا
بدون چاقو. بچه كه گريه ميكرد. پرده كه افتاده بود. پنجره كه بسته شده بود. مرد
كه دويده بود. لباسهاي مرد و قامت مرد كه آشنا بود. دوستان دانشگاهم، محل كار،
مسير راه، مغازه دارهاي اطراف. ... در زدم.
زن در
را باز كرد.گفت : شما را ميشناسم؟ گفتم : شما پنجره را نگاه نميكنيد هيچ وقت؟
گفت : من براي نظافت خانه آمدهام. گفتم : ببخشيد، خانم خانه هستند؟ گفت : نه،
رفتهاند بيرون، آمدند بگويم شما كي هستيد؟ گفتم : آمدند، ميآيم. ... و رفتم. يعني
برگشتم. پلهها را يكي يكي شمردم. الآن اما يادم نيست كه چند پله بود تا طبقهي
هفتم. واحد سمت چپي. بر گشتم، شماره واحد را برداشتم. 706 . سوار آسانسور شدم و
پايين آمدم تا نيازي به پلهها نباشد.
غروب
به خانه كه برگشتم، پلهها را شمردم، هشت طبقه را بالا آدم. پلهها را شمردم. اما
يادم نيست الآن. پرده كشيده شده بود. پردهي خانهي زن، گاهي ميآمد چيزي بر ميداشت
انگار. چند ساعت گذشت. مردي دستش بالا ميرفت. پايين ميآمد. به سطح معيني كه ميرسيد
سختتر پايين ميآمد؛ اما ميآمد. دوباره دست بالا ميرفت. دوباره پايين ميآمد.
اين كار چندبار تكرار شد، چند بار مرد اينكار را كرد، من ديدم اينها را. احمد
جان! تو چرا اين حرف را ميزني؟ اگر من آن مرد بودم كه نميتوانستم خودم را از
كنار پنجرهي واحد خودم ببينم. ميتوانستم؟ آن زن خدمتكار گفت خانم خانه نيست. من
رفتم آنجا، اما رفته بودم دوستش بدارم. من رفته بودم آنجا اما نشد.
آن شب
من نبودم. نميدانم چه كسي بود. تو كه بودي احمد، تو كه بچهها را ميشناسي،خودت
كه در جمع بودي. همه از دلخوشيهايشان گفتند، من هم گفتم. من گفتم به پنجره عشق ميورزم،
چون زندگي كردن را ميبينم از آن. تو آن زن را ديدهاي از نزديكتر، ميگويي همان
مارال محمودي خودمان در دانشگاه است، من كه نديدم از اين دور. نگاه كن چقدر فاصله
داريم. من به سختي حتي قرمزي را هم روي ميز ديده بودم. نگاه كن. مارال را كه ميداني
من دوست داشتم. رابطهي ما را، من امير صاحبيِ بي صاحب را با مارال همه ميدانستند،
تو كه حالا قاضي شدهاي، آن روزها دانشجوي تنبل كلاس بودي هم ميدانستي. من فقط
گفته بودم پدر مارال را ميكشم، كه كُشتم، شماها نفهميديد. يعني ... نه ... نكشتم
كه، مرد. دستهاي من را اما خوب به خاطر ميآورد، وقتي مردي ازش بپرس، ميگويد.
وقتي هم كه محمود بالاخره با مارال عروسي كرد گفتم محمود را ميكشم. مارال را كه
نگفتم. گفتم؟
آن شب،
بعد از جلسهي بچهها رفتم سراغ محمود اما، وقتي شنيدم از هم جدا شدهاند رفتم
آنجا. پيدايش كردم از بچههايي كه با هم كار ميكردند. در دفتر كارش بود. دعوامان
شد. من چيزي نگفتم، هيچي فقط پرسيدم چرا مارال را بدبخت كردي؟ درگير شد با من. من
را زد. نگاه كن روي گونهام جاي مشتش هست هنوز.
شايد،
شايد تو راست بگويي، شايد، آره! آلآن كه ميبينم ميفهمم كه چقدر چهرهي خدمتكار
آشنا بود. زري نعمتي بود. دوست محمود كه با هم ازدواج نكردند. اما شنيدم كه رابطه
داشتند، بچهها گفتند بخاطر همين زري بود كه محمود مارال من را طلاق داد.
احمد جان!
تو ميگويي من مارال را كشتهام؟ نه. يكي آمد بالا در طبقهي مارال. من سايهاش را
ديدم. وقتي رفت همان كاپشن محمود تنش بود. همان كه در محل كارش به چوب لباسي
آويزان بود. الآن فهميدم چرا اينقدر آشنا آمده بود برايم وقتي از بالا ميديدمش.
فقط كمي رنگش تيرهتر شده بود وقتي باران خورده بود احمد جان!
من
رفتم به خانهي مارال، كسي در را اينبار باز نكرد. صبحش كه رفتم باز كرد، همان
خدمتكار، نه... همان زريِ كه زندگي مارال را به هم ريخته بود. الآن كه تو اينجايي
يادم ميآيد كه رفتم سراغ محمود. من محمود را كشتم فقط. حق بده، زندگي مارال را
خراب كرده بود، زري را هم ميكشم، بگذار بروم خانه اينبار...
ميداني؟
دست بالا ميرفت و فرود ميآمد، به سطح معيني كه ميرسيد سختتر پايين ميآمد؛ اما
ميآمد. دوباره دست بالا ميرفت. دوباره پايين ميآمد. اين كار چندبار تكرار شد،
چند بار مرد اينكار را كرد، از اينجا ميگويم او مرد بود كه روسري سرش نبود.
راستي ! شنيدهام محمود را كشتهاند، تو كه قاضي هستي ميتواني قضيه را پيگيري
كني؟ دوست دارم ببينم مارال كجاست. شنيدهام يك بچهي 7 يا 8 ساله دارد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com