تقديم به او كه در يكماه اخير بيش از همه
با دوستيم آزردمش
من با او ـ مثل همه ـ با فاصله رفتار ميكردم. اما چند وقتي
بود كه بيشتر از قبل برخورد داشتيم. تماس ميگرفتم، پيامك ميفرستاد، پيامك ميفرستادم،
ميخنديديم به هم و شبها تا ديروقت حرف ميزديم يا آنلاين، مسنجر بود و ما. حالا
كه فكر ميكنم يادم ميآيد كه من اول پيشنهاد دادم راجع به موضوع يكي دو نفر از دوستانمان
حرف بزنيم. حرف زديم، و آنقدر زياد شد حرفهايمان كه ديدم فاصله دارد نزديك ميشود.
من فاصلهي نزديك را دوست ندارم. همهاش ياد بوف كور هدايت ميافتم، وقتي كه بهم
نزديك شدند، وقتي او مُرد، براي اينكه كسي نبيند او را قطعه قطعه كرد. من دوست
ندارم كسي را قطعه قطعه كنم، حتي در ذهنم.
وقتي فكر كردم فهميدم من كه تازه چيزي از او نميدانم، همهاش
او از من ميدانست و نميخواست بگويد از خودش، پس داشتم خودم را مسخره ميكردم.
وقتي ميگفتم «حاشيهي امنيت»؛ وقتي ميگفتم «صميميت نيست»؛ وقتي برخوردهايش را
ميديدم. خب طبيعي بود كه اگر ميخواست نزديك شود يك كم ميگفت. پس او با من ـ مثل
...، نميدانم شايد همه ـ با فاصله رفتار ميكرد. اما من ميخواستم اين كار را
بكنم.
آن روز خيلي روز خوبي نبود. از چهارشنبهاش با خودم داشتم
كلنجار ميرفتم كه چطور بايد يك طوري كنم كه نه آنطور شود كه او ميخواهد و نه
آنطور كه من. و همهچيز همانطور شود كه خدايي را كه شايد باشد و شايد نباشد خوش
بيايد. آن روز روز خيلي خوبي نبود، چون من داشتم يك آدم را ميكشتم. قطعه قطعه ميكردم
و عقب ماشين سوار ميكردم و ميبردم لب رودخانهي سر چهار راه و ميانداختم پايين.
بعد بايد ميآدم خانه و همهي گفتگوهاي ضبط شدهمان را پاك ميكردم و همهي عكسهايي
كه فرستاده بود را دليت ميكردم و همهي گفتگوهاي مسنجريمان را و همهي پيامكهاي
ارسال شده و دريافت شده را از رايانه و از گوشي تلفن همراهم پاك ميكردم.
از يك جهت ديگر آن روز روز خوبي بود. چون همه چيز تمام ميشد.
من با او ـ مثل همه ـ با فاصله رفتار ميكردم. او با من نميدانم
چطور رفتار ميكرد. براي اولين بار قرار گذاشتيم كه همديگر را ببينيم. رفتيم پارك
امامزاده دار، پشت به امامزاده نشستيم. اولش نميدانستم چه بايد بگويم. او هم نميدانست
چه بايد بگويد. كم كم سر حرف باز شد. دستش را گذاشت روي دستم. چشمهايم را بستم.
يادم افتاد بايد دستش را بگيرم. دستش را گرفتم. به چشمهايش خيره شدم. گفتم : يك
روز به دليل چشمهايت مينويسم. خنديد. گفت : چشمهايي كه براي نوشتن دليل شوند
چشمهاي من نيستند. چشمهاي نويسندهاند. ترسيدم. از چشمهايش ترسيدم. گفتم : ميداني
من كجا خلوت ميكنم بيشتر؟ دوست داشت بداند. بيشتر اوقات ميپرسيد اين را. مشتاق
شد كه برويم آنجا. سوار ماشين شديم. فريدون فروغي ميخواند، چرا وقتي كه آدم تنها
ميشه ... زمزمه ميكرد. به سكوت گذشت همهي راه پارك امامزاده دار تا امامزادهي
متروك جاده مشهد. غروب شده بود. به يكي از اتاقكها بردمش. گفتم اينجاست. درست
هميحا ميايستم و هي فكر ميكنم. بوي ادرار سگ يا آدمهاي معتاد همهجا را گرفته
بود. ديوارهاي دود گرفته همه جا را سياه نشان ميدادند. چيزي نگفت. با روسرياش
جلوي بينياش را گرفت. رفتم پشت سرش ايستادم و دستهايم را گذاشتم روي شانههايش.خواست
برگردد سمت من كه نگهش داشتم.
من با او با فاصله رفتار ميكردم. روسرياش اما آمد دستم.
از سرش افتاد و دور گردنش حلقه شد. دستهايم هي بازتر شد. بازتر، بازتر، ميخواستم
به آغوش بكشمش. اشك در چشمهايش حلقه زد. سرخ شد. كبود شد. مُرد. خواستم ببرمش
رودخانه و به آب بيندازمش. نشد.
موزائيكهاي زير پايم شل شده بود. راه كه ميرفتم. تقلا كه
ميكرد صدايشان را ميشنيدم. با خودم فكر كردم همينجا هم ميشود دفنش كرد. موزائيكها
را برداشتم و خاكها را كنار زدم. جسدش افتاده بود گوشهي اتاق، رفتم كه بياورم
نزديك. آوردم. قبر را كندم. دست زني از زير خاك بيرون آمد. خاك را كنار زدم. زن
ديگري قبلا آنجا دفن شده بود. موزائيكهاي كناري را هم كنار زدم. زن ديگري هم بود.
تا دمدماي صبح همهي موزائيكها را در آورده بودم. بيست و پنج زن آنجا دفن بودند. همه
با روسريهاي سورمهاي. مانتوي آبي. صورت گرد كه وقتي ميخنديدند احتمالا روي گونهشان
چال ميافتاده.
آن روز نميدانم چه روزي بود. من با او ـ مثل همه ـ با فاصله رفتار ميكردم. او با من نميدانم چطور رفتار ميكرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ميگويي: از كدام راه بايد برويم؟
ميگويد: از همان راهي كه ديگران رفتند و به مقصد مشتركمان
رسيدند.
ميگويي : مگر قرار نبود كه ما خلاف آمد عادت باشيم و راهي
را برويم كه ديگران نرفتند و برسيم به مقصدي كه مد نظرمان بود؟
ميگويد : راهي كه ديگران به مقصدش رسيده باشند هيچ وقت راه
ما نبوده، مقصد نو راه نو ميطلبد، اما گاهي مقصدهاي كوتاه و مشتركي پيدا ميشوند
كه بايد همراه ديگران در مسير آن قدم برداشت و رفت و رسيد و بعد مسير اصلي را
دوباره پيگرفت، بدون كوچكترين توجهي به آن مسيرهاي مشترك پشت سر.
ميگويي : و چقدر كسل كنندهاند مسيرهاي مشترك، با آدمهايي
كه هيچ سنخيتي با آنها نيست. راههاي ديگر را نميشود امتحان كرد واقعا؟
ميگويد : صبر آدم را پخته ميكند. صبر كن.
ميگويي : صبر، صبر ميكنم... اين روزها كه عادت كردهايم
همه چيز را يا طبيعي ببينيم يا با صبر پشت سر بگذاريم. صبر مثل همان بهشت و جهنم
نيست؟ بازدارندهاي كه از ترس ركود به ادامه ترغيب ميكند!؟
ميگويد : شايد. بايد راجع به اين حرف تو فكر كنم.
ميگويي : و فكر كردن هم بهانهيي شده براي سكوتهايي
طولاني در مسيري طولانيتر...
ميگويد : راهت را برو، مسيرها از پيش مشخص شدهاند و ما
هيچ وقت قرار نبوده همديگر را در گام برداشتن در مسيري محدود كنيم.
ميگويي : شعر كوههايي كه با هماند و تنهايند را بايد باز بخوانيم با ملودي باراني تو بر آن كه هميشه اشك به استقبالش ميآيد...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
غروب، كولهها به زمين ميافتند. كوير با ستارهها چراغاني
شده است. كيسه خوابهايتان را روي زمين مياندازيد و چادر را سرپا ميكند. تو دراز
ميكشي و به آسمان نگاه ميكني. نفس عميق ميكشي. ميخزد لاي كيسه خوابش و به
آسمان چشم ميدوزد. نفس عميق ميكشد. آسمان سياه نيست. سورمهاي تيره با چراغهاي
روشن. دستت را سمت ستارهها ميبري، ميخواهي بگيريشان، نميشود. دست مياندازي و
از روي يكيشان دستت را رد ميكني و ميگويي : ببين، دستم از پشتش رد شد. ميگويد :
فكر ميكني در تخت نوزاديت خوابيدهاي و اينها ستارههايي هستند آويزان شده از
بالاي تخت براي سرگرميتو؟ ميگويي : غير اين است؟ دنيا همه همين است، بازي گرفتن
ستارههايي كه شبها از آن بالا به آدم نگاه ميكنند. روزها راه ميرويم به اميد
اينكه شب بعد جايي باشيم نزديكتر به ستارهها. غير اين است؟ خوابش برده است.
منتظر جواب ميماني، جواب نميشنوي، سر سمتش ميچرخاني و ميبيني كه خوابيده است.
انگار كه سالهاست مثل تنهي درختي كه به اميد دوباره سبز شدن در چند متري شما
هنوز ريشه در خاك دارد ريشه در كيسه خوابش كرده و خوابيده. به ستارهها نگاه ميكني.
ستارهها را ميشمري، ادامه دارند. مثل تك سلوليهايي كه هي دوتا ميشوند و دوتا
ميميرند و دوتاي ديگر دوباره بازي را ادامه ميدهند. پلكهايت سنگين ميشوند و
ستارهها تار.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
...
آري آن روز چو ميرفت كسي / داشتم آمدنش را باور / من نميدانستم / معنيِ هرگز را
/ تو چرا بازنگشتي ديگر؟ / آه اي واژهء شوم / خو نكردهست دلم با تو هنوز / من پس
از اين همه سال / چشم دارم در راه / كه بيايند عزيزانم، آه!*
آمد. من داشتم زير لب همينها را ميخواندم كه آمد... عكسهايي
داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم. جدي شد، و از همهء اتفاقهاي اخير
گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه
گفت. و گفت چه كنم. و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم. آمد. من داشتم
همينها را ميخواندم زير لب كه آمد... عكسهايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت
بود. خنديديم. جدي شد. و از همهء اتفاقهاي اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش
سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه گفت. و گفت چه كنم و رفت. خوب آمد.
بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم. آمد. من داشتم زير لب همينها را ميخواندم كه آمد...
عكسهايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم. جدي شد، و از همهء اتفاقهاي
اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش، خوابم برد. از همه گفت؛ از همه
گفت. و گفت چه كنم. و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت. بهتر شدم. آمد. من داشتم همينها
را ميخواندم زير لب كه آمد... عكسهايي داشت، نشانم داد، همه از بهشت بود. خنديديم.
جدي شد. و از همهء اتفاقهاي اخير گفت. و حرف زد. و حرف زد. و گوش سپردم به صدايش،
خوابم برد. از همه گفت؛ از همه گفت. و گفت چه كنم و رفت. خوب آمد. بد بودم. خوب رفت.
بهتر شدم.

*هوشنگ ابتهاج – كتاب تاسيان – شعر تاسيان
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پدر
بزرگتر از مرگ بود وقتي مُرد. وقتي تو به خانهي ما آمدي و چشمهاي من را از پشت
با دو دستت گرفتي و مادر گفت : «اگر گفتي چه كسي به ديدنت آمده؟» پدر را هميشه
بزرگتر از همه چيز تصور كرده بودم و زانو زدنش در برابر مرگ را نميتوانستم ببينم
كه دستهايت را از روي چشمهايم برداشتي. من هنوز نام تو را هم نتوانسته بودم درست
ياد بگيرم و خطوط قهوهاي چشمهايت را نشمرده بودم وقتي در آفتاب ميايستادي. دستت
را برداشتي از روي چشمهايم، گيسهاي مادر به سپيدي ميزد، و پدر سرجايش نبود، عدهاي
او را روي دست گرفته بودند و ميبردند و شاطرعباسنانوا حنجره پاره ميكرد كه : «به
حق شرف لا اله الله» و همه اهالي داد ميزندند : «لا اله الله». محبوبه گريه ميكرد
و عقب مردها ميرفت. پدر را ميديدم، هنوز بزرگتر از مرگ بود اما روي دست مردم
ميرفت. جلوي تخت حامل پدر محمد بود با پيراهن مشكي و طرف ديگر را حسين گرفته بود.
مادر كناري ايستاده بود و گفت :«همسايهي خوب كمر آدم كمر شكسته را راست نگه ميدارد،
كجا بودي اين چند سال؟» من مات مانده بودم كه چه بايد بگويم. اينجا بودم، ترك عكسم
كنار قاب «وان يكاد» سر طاقچه را نگاه كن، روي پيشانيام است. تو ... تو كه ميتواني
شهادت بدهي!؟ بگو كه دستهايت روي چشمهايم بود تا بشناسمت، تا اسمت را بگويم و
دستت را برداري، حالا فقط دستت را برداشتهاي، فقط من يك چيز را نفهميدم، اين كه
تو چه كسي هستي؟ و چرا اينهمه آدم فكر ميكنند كه من نبودهام اين چند... ، نميدانم...
چند وقت دستت روي چشمهاي من بود؟ به مادر ميگويم : «آخر كمك كن تا بفهمم كي دستش
روي چشمهاي من است» صداي خندهاش را ميشنوم كه ميگويد : «پس لذت پيدا كردن و
كشف كردن را چه كسي به تو بدهد؟» و دنبال تو ميگردم در سياهياي كه دستهايت جلوي
چشمم گذاشتهاند. پدر بزرگتر از مرگ بود وقتي مرد. تخت حامل پدر بالا و پايين ميرود،
اشك در چشمهايم جمع ميشود و تا خواهد پايين بيايد چشمهايم را ميبندم، رد اشكهايم
با رد بالا و پايين آوردن تخت حامل پدر خطوط حاملي را تشكيل ميدهند كه پدر نت آن
ميشود و مردم گروه كر اركسر. سه بار نت روي خطوط حامل بالا و پايين ميشود و گروه
سه بار «يا حسين» ميگويند.
ماشين پدر را ميبرد و من باور نميكنم كه پدر از
ماشين مرگ كوچكتر باشد. بگذار دستهايت را رها كنم و بروم ببينم پدر را كجا ميبرند.
مادر ميگويد بنشين، جاي دوري نميرود، دارد ميآيد اينجا، كنار باغچه ميايستد و
به بهارنارنجها نگاه ميكند و شلنگ را بر ميدارد و باغچه را آب ميدهد. ميآيد
كنار ما ميايستد. دستهاي تو روي شانهي من است. من هنوز نميشناسمات. دستت را
جلوي چشمهايم بگير، مادر دروغ نميگويد، بگذار لذت پيدا كردن و كشفات فقط نصيب
خودم شود، بگذار پدر بيايد اينجا، پدر بزرگتر از مرگ است وقتي ميميرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
قالبهاي شعري «نوخسرواني» و «سهگاهي» رونمايي ميشوند
خبرگزاري فارس: مجموعه شعر «پرنده بودن» با قالبهاي نوخسرواني، سهگاهي، سپيد، چهارپاره و غزل در سراي دائمي اهل قلم رونمايي ميشوند. |
|
|
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دوشنبهي هفتهي آينده 24 شهريور ماه مراسم رو نمايي كتاب «پرنده بودن» سرودهي علي عباس نژاد در سراي دائمي اهل قلم برگزار ميشود.وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگاهي به نقد شعر جوان / نقد بي واسطه نقد
يكي از مطالبي كه به روزنامه همشهري دادم و هنوز منتشر نشده و گمان نكنم آنها تمايلي براي چاپش داشته باشند و بالطبع ـ با توجه به مسايل اخير ـ من ديگر تمايلي براي انتشارش در صفحات آنها ندارم، مطلبي در باب نقد شعر بود.
سعيد كيائي

معامله شعر خوان با شاعر يك طرفه است. شاعر آزاد است تا
براي هر كسي كه ميخواهد و به هر شيوهاي كه ميخواهد بسرايد، انتخاب شنونده با
شاعر است و انتخاب شاعر با خواننده. اگر شاعري را برگزيديم، بايد شرايط او را
بپذيريم و خدا را شكر بگوييم كه كسي توانسته است آنچه را كه ميبايست گفته شود،
بگويد. اما به واقع چه زماني ميتوانيم شاعري را بپالاييم و شعر او را بشناسيم تا
برگزينيم؟ در جواب اين سوال ميتوان اهميت نقد و نقادي را پيدا كرد. منتقد با ذهني
پويا و نكته بين، اثر هنري ـ شعر ـ را جستجو ميكند و در اختيار مخاطبان جدي قرار
ميدهد. اما اين بخشي از فرايند است، مخاطب ميتواند به دور از هر پس زمينهاي از
شعر لذت ببرد و آن را بپذيرد، و اين عرصه ـ عرصه لذت ـ ميتواند در چهارچوبهاي
نقد نگنجد و عموميت پيدا نكند و به سليقه و زيبايي ذهني هر نفر نزديك شود.
در متن پيش رو به
اهميت نقد در شعر و جايگاه منتقد در ميان مخاطبان و تأثيرات آن ميپردازيم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
باز گامهاي كسي از دور ...
زمزمه اي
و تو چونان درختي مقدس
پابرجاي...
بخشنده...*
حالا بعضيها ميتوانند بروند از علي تشكر كنند، كه من را
به دوباره نوشتن در اين جايگاه كشاند. درست مثل سهـچهار سال قبل كه هماو مرا به
تحقيق و پژوهشي ـ البته آن روز كوتاه ـ دربارهي نادر ابراهيمي برانگيخت. كه شايد
خودش هم نميدانست چه آتشي به جان چه خرمني مياندازد.
باري!
آن روزگار قرار شد من اولين طرح جلدم را با كتاب «برجادههاي
آبي سرخ» نادر ابراهيمي تجربه كنم؛ حال آنكه نميدانستم ـ و نميدانستيم ـ كه اين
كتاب آخرين كتاب نادر در زمان حياتش خواهد بود. و حال، بعد گذشت اين چند سال، ميدانيم
كه آخرين طرح جلدم، طرحي است كه بر اولين كتاب خود علي، «پرنده بودن»، نشسته است.
بد روزگاري است؛ خيلي بد. و دوستي ميگويد كه تو چرا اين
روزها «بگذريم»هايت زياد شده است؟ و جوابي ندارم جز اين كه : بگذريم! و اشك
در چشمهايم جمع شود و صدايش را از پشت گوشي تلفن ميشنوم كه راجع به موضوعي ديگر
حرف ميزند... البت او هم با حسرتي نهفته در صدايي سراسر خنده...
بگذريم!
در اين جايگاه نه از آن جهت كه دوستي و همراهيِ هر چند
مختصري با علي داشتهام، از ديدگاه منتقد ـ روزنامهنگاري كه در روزنامهها و
مجلههاي مختلف ادبي در حدود 8 يا 9 سال اخير نوشته؛ ميگويم : با خواندن اين
مجموعه هر مخاطب شعردانِ بي غرضي درمييابد كه با شخصي رو به روست، كه در آينده
شعري سر بلند دارد. زاويه ديد، روايت، و جهاننگري عباسنژاد در كتاب اولش، نشان
از آن دارد كه او سعي ميكند براي خود پنجرهاي بر ديوار بزرگ و سياه دنيا بسازد و
از آن پنجره خوبيها را نگاه كند.
...
اساسيتر حرفها را البته براي روز رونمايي كتاب، در همين
چند روز آينده خواهم گذاشت، كه به احتمال فراوان مجري آن هستم.
پس باز فعلا ميگذريم!
ولي بايد از دو نفر به طور اخص تشكر و قدر داني شود، از
برادرم «داور متولي» عزيز، و برادر خوب ديگرم «حامد كني» به راستي نيك انديش.
اين غزل علي را كه در صفحهي 29 كتاب آمده با هم ميخوانيم
:
اگر تنفس در نايْ مانده بگذارد
دوباره حنجرهام خاطر غزل دارد
چرا سكوت؟ به آهنگ ناله ميخوانم
كه واژههاي مرا حجم اشك بشمارد
شكوه آتش و ما يك نياز مشترك است
بگو به باد كه آن را به ياد بسپارد
چگونه با تو ولي حرف تازهاي بزنم
كه در تمام جهان واژه بوي غم دارد
به پاي بوس تو اي يكه نخل مشرق خشك
تمام غربت من واژه واژه ميبارد
* علي عباس نژاد / پرنده بودن / انتشارات روزبهان / تابستان
1387 / ص113 / شعر «زيارت»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
1 – به مدت نا معلومي اينجا نمينويسم. به نامعلوم بودنش
دقت كنيد، شاد يك روز، بيست دقيقه يا حتي يكي دو سال باشد.
2 – بايد سيستم عامل دوستيهايم را عوض كنم. تروجانهايي شدهاند
بعضي دوستان در اين سيستم فعالِ فعلي كه يكماه است دارند روي پنجره به پنجرهي
زندگيام بازي ميكنند و هي ميبندند و هي پنجرهي كاذب باز ميكنند. بايد سيستم
عامل دوستيهايم را عوض كنم.
3 – يكي كه نميدانم كيست، اما اين روزها زياد به من
اس.ام.اس ميزند و من زياد به اس.ام.اسهايش جواب ميدهم و من زياد به او زنگ ميزنم
و او زياد تلفنهاي من را جواب ميدهد و باز فكر ميكنم اصلا او چه شكلي است و او
نميدانم در مقابل اين فكر من چه فكري ميكند وقتي اوضاعم را فهميد گفت : «غصه
نخور ...» جواب ندادم. نميدانم اصلا غصهاي مانده براي من بخورم يا نه. زير خط فقر همه چيز رو به اتمام است. حتي غصه، حتي قصه. حتي من، حتي ... نه او زير خط فقر نيست. اين را ميدانم. يعني راستش را بخواهي دوست دارم اينطوري بدانم كه او اهل اين يكجا نيست. نميدانم كيست. ...
4 – آدم تن به شرايط دادن نيستم. عجيب هواي رفتن به سرم
زده. سه كتاب راجع به نادر را كه بي هيچ قراردادي با كسي، و فقط بنا به قولم به يك نفر كه عزيزم است تمام كنم راجع به نادر تا مدت زيادي نخواهم
نوشت.
5 – دو رستوران نزديك خانه كه تا يك هفتهي قبل كارگر ميخواستند،
امروز كاغذها را از پشت شيشه برداشته بودند، وگر نه الآن بيكار نبودم.
6 – يكبار نوشتم : وقتي دو نفر دوست صميمي هستند نيازي نيست
كه دنبال پشت حرف هم باشند. به كنايه گفتن و ضربه زدن براي دشمنان است. دوستان كه دوستانه
حرف ميزنند بي پرده ميگويند.
7 – شاملو ميگويد : هزار كاكلي شاد / در چشمان توست / هزار قناري خاموش /
در گلوي من. / عشق را / اي كاش زبان سخن بود
9 – تمام.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نه اول شخصم، نه دوم شخصم، و نه حتي سوم شخص، داناي كل هم
نيستم. در هركدام يك «من» وجود دارد و دوست ندارم «من» باشم. «تو» نيستم، «او» هم
نيستم كه پردهاي ميانمان باشد؛ پردهاي كه چيزي را از چيزي جدا كند،كه تمايلي
براي شناخت بيافريند، كه نگاه بيفتد و ... آخ از نگاههايي كه ميافتند... . مادر
بزرگ ميگويد : «از اصل نيفتي پسر! نگاه كه مهم نيست...» ميگويم : «همه چيز از
نگاه شروع ميشود، نگاه ميافتد، عاشق ميشوي ... يك روزهم نگاه ميافتد، از اصل و
نسب ميافتي...» ميگويد : «بستگي دارد به چي بيفتد» ميگويم : «اصلا تو خودت چي
شد كه عاشق باباجان شدي؟» لپهايش گل مياندازد و سيني چاي را بر ميدارد و ميبرد
تا دم غروب، روي تراس، لبي بسوزانيم با چاي تازه دم كردهاش.
نوهها و بچههايش را بعد عمري دور هم جمع كرده و بين حرفها
هي ميآيد تا كدورتهاي گذشته يك امروز نو نشود. شايد امروز خاطرهاي بشود مثل
همان 6 عيد نوروز 74 كه باباجان همهمان را جمع كرد و برد خانهي تك تك فاميلهايي
كه سال تا سال نه ميديديمشان و نه حتي ديديمشان، تا 11 خرداد كه ناغافل شد روز تشييع
جنازهي باباجان. مادر بزرگ ميگويد : «دنيا بد بازيهايي دارد...» مهسا ميگويد :
«تا ما چطور بازي كنيم با آن...» امير و محمد كه سرشان به موبايلشان است شكيبا را
صدا ميكنند. شكيبا همينطور كه سمت آنها ميرود ميگويد : «ما كه نه بزرگترهايمان
درست بازي كردند و بازي دادند نه خودمان...» من حرفهاي آنها را مينويسم و هي
فكر ميكنم به داستاني كه دوست ندارم در آن زاويهي ديدي داشته باشم. نه اول شخص،
نه دوم شخص، نه سوم شخص و نه حتي داناي كل. هي سوژهها را بالا و پايين ميكنم.
دايي و عمو محسن و محمد و مهدي بلند داد ميزنند :«گل ... » مهدي با همان هيجان ميگويد
: «محمد! جان من شوت رو نگا كن ...» بزرگترها و يكي دو تا از نوهها سرشان به
فوتبال گرم است. مادر بزرگ خدا را شكر ميكند كه فوتبال هست، اگر نه آنها زودتر
از بچهها بحثشان ميشد.
شكيبا هنوز بحث بازي دادن و بازي كردن بزرگترها با دنيا را
رها نكرده. ميگويم : «خيلي ناراحتي، دست به كار شو... قدمي اضافهتر بردار، از
يكجا بايد شروع شود يا نه؟ تو اگر مدعي هستي ... بسم الله... اين گوي و اين ميدان»
جوابش را ميدانم، گوش به جواهايش نميدهم. حرف از تبعيض ميان زن و مرد ميزند.
تبعيض را قبول دارم اما او مثالهاي نخ نما و بي مصرفي ميزند. خودم اگر بخواهم از
جانب او حرف بزنم بهتر از موضعش دفاع ميكنم. مهسا رو به من ميكند و ميگويد : «ببين!
با توام!» نگاهش ميكنم. ادامه ميدهد :«همين حكايت دوست داشتن را نگاه كن! مرد
بايد و اجازه دارد، اما زن نه. مگر ما دل نداريم...» مادر بزرگ ميگويد : «استغفرلله»
ميگويم :«چرا داريد و دارند اما جرأت نداريد.» حرفش را ادامه ميدهد. حوصلهي
جواب گفتنش را ندارم. سرم را به نوشتن گرم ميكنم.
بايد ببيني از عشق چه ميخواهي. اصلا اين چه خواستن خيلي
مهم است. و لحظهي عاشق شدن. عشق در كنار هم بودن، نبودن، ... به هرچه فكر كني به
همان ميرسي، شك نكن.
روي نوشتههايم خط ميزنم. خطاب مهسا و شكيبا هنوز به من
است؛ مهسا ميگويد : «مهديه چه شد؟ كو؟» دستم را روي سينهام ميگذارم و ميگويم :
«اينجا.» كاغذ را مچاله ميكنم و از پنجره بيرون مياندازم. ميافتد داخل باغچه.
شكيبا ميگويد : «اگر دوستت داشت و به قول خودت جرأتش را، الآن وسط همين بحث بود.»
ميگويم : «خب دوستم دارد، در قلبم است. اينجاست، وگر نه تو از او مثال نميآوردي.
ميآوردي؟» مادر بزرگ از مصاف و پيروزي من انگار خوشش آمده، نگاه ميكند و ريز
لبخندي ميزند... مهسا ميگويد : «فلسفه نباف.» بلند ميشوم و روي مبل كنار پنجره
مينشينم. ميگويم :«نميبافم. بافنده من نيستم. من از نبودنش ناراحت نيستم. او
جاييست كه دوست داشت باشد.» شكيبا ميگويد : «برو بابا» مهسا ميگويد : «با اين
بحث كردن به جايي نميرسه...» از اتاق ميروم بيرون.
داستان اگر زاويه ديدهاي معمول را نخواهد بايد در روايت
شكل تازهاي داشته باشد. روايت چند بعدي
شايد راه حل خوبي باشد. بايد امتحانش كنم. مهدي از اتاق بيرون ميآيد. تيمي كه
دوست دارد، برده است. امير و محمد همان گوشهاي كه بودند با موبايلهايشان بازي ميكنند.
بحث ميان بزرگترها سر فوتبال و سياستهاي مسئولان شروع شده است. مادر بزرگ به
آنها نگاه ميكند و دنبال لحظهاي ميگردد تا موضوع را عوض كند و جلوي جدل احتمالي
را بگيرد. براي شكيبا اس.ام.اس ميآيد، مهسا با ذوق ميگويد : «جواب داد؟! ببينش؟»
صدايم را بلند ميكنم تا مادر بزرگ بشنود : «ماست ميخواستي براي شام؟» قبل از
آنكه جواب بدهد از خانه ميروم بيرون، ميخرم، خواست، استفاده ميكند، نخواست
بعدا. از پلهها كه پايين ميآيم به اين فكر ميكنم كه در يك لحظه چطور ميتوان از
همهي جهات به سوژه نگاه كرد و داناي كل نبود!
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
روسريات را از روي شانههايت برداشتي و سرت كردي. دستات
را گرفت و به خيابان كنار رودخانه رفتيد؛ همانكه هميشه پياده رَويِتان را از آن
آغاز ميكرديد. نگاه كردنتان از دور لذت داشت. دو همدوش، دو هم مسير، دو هم قدم،
دو هم قد.
كنار پنجره نشسته بودي و به خيابان نگاه ميكردي، ترافيك كه
ميشد كنار ميرفتي و پرده را ميانداختي، به چشمها حساس بودي؛ يادم هست ميگفتي
: چشمهايي كه پشت چراغ قرمز ميايستند بي اختيار به پنجرهها نگاه ميكنند... و
چشم تو را هيچ چهارچوبي حق نداشت قاب بگيرد، الا براي هماني كه تو ميداني و من.
من؟ كارهاي نبودم در رابطهي شما. پياده رويهايتان كه
زياد شد احساس كردم داستاني در حال شكل گيري است؛ خيال كردم در ذهنم است. ذهنم را
كه يادت هست؟ همه چيز را به هم ربط ميداد. مثل الآن نبود كه هي از شاخهاي به
شاخهاي بپرد و روي كلمهاي معطل شود و عاقبت هيچ چيزي ننويسد. من فهميده بودم
شما را اما نقشي نداشتم در بودنش يا نبودنش.
پرده را انداختي و چراغ سبز شد و من حركت كردم. چهار راه را
كه رد كرديم از راننده خواستم كه بأيستد تا پياده شوم. سمت پنجرهي تو برگشتم. از
خانه بيرون آمدي. سمت پارك امامزاده دار ابتداي رود رفتي. پشت سرت قدم به قدم
آمدم. روي صندلي سوم از انتهاي پارك در رديف دوم نشستي و به بچههايي كه بازي ميكردند
نگاه كردي. نگاه كردم.
آمد كنارم ايستاد و گفت : تو چه ربطي به او داري؟ تو را ميگفت.
گفتم :هيچ. گفت :راه ميروي... ميآيي ... ميروي... با مايي همه جا. گفتم :دوستتان
دارم. هر دو را. بدون هم ساقهي بي گلبرگيد. با هم گلي كه نه ساقه را ميشود جدا
كرد نه گلبرگ را. گفت : نباش. گفتم : من گل را دوست دارم. گفت : خدا نگهدار.
روسريات از سرت افتاد آنقدر كه دويدي در كوچه باغهاي
پاييزي كنْ. آن روز را يادت هست؟ پياده روي را هي تند كردي و هي تند كردي تا دويدن
آغاز شد. اول گفت :بأيست... اينطور كه نميشود هي بدوي... خنديدي... دويدي،
دنبالت دويد... شيطنتِتان زيبا بود. كنار ديوار كاهگلي ايستادي تا رسيد. من را نميديد.
سمت من برگشتي و پريدي بغلش و چشمهايت را بستي. خودم را پشت ديوار قايم كردم. چشمهايم
را كه باز كردم و از پشت ديوار سرك كشيدم سمت شما داشتيد با هم با صداي بلند «نازنين
مريم» محمد نوري را ميخوانديد...
از ديوار خانهتان كه بالا آمدم، خيال كردم نيستيد خانه.
سايهات كه روي شيشهي راهروي ورودي افتاد خودم را داخل دستشويي حياط قايم كردم تا
من را نبيني و هي خدا خدا ميكردم كه نكند بيايي آنجا. لباسها را روي طناب
آفتابگير پهن كردي و رفتي داخل. نيامدم داخل. از در رفتم بيرون.
گلهايي كه برايت گرفته بود را دوست داشتم، دوست داشتيشان.
نرگسهاي زيبا و خوش بو را هميشه دوست داشتي. يكي دو باري هم كه از كنارت رد شدم
در خيابان، با چشمهاي بسته، از ترس اينكه چشممان به چشمهاي هم بخورد و برقي،
جرقهاي، چيزي، زندگيات را بهم بزند، بوي نرگس تنت را احساس كردم. مادرم ميگويد،
آنقدر نفسم گرفته بود كه داشت خفگي بهم دست ميداد. ميداني؟ دوست نداشتم نفس
ديگري جايگزين آن نفسي كه بوي تو را ميداد بگيرد.
دفعهي دومي كه به خانهتان آمدم هنگام بيرون آمدن لباسهاي
خشك شدهات را ديدم كه روي طناب افتابگير حياط پهن بودند. خواستم يكيشان را
بردارم، اما به خودم نهيب زدم كه خوب نيست. دزدي ميشود. بر نداشتم. به عكسهاي
روي ميز اتاق خوابت هم نگاه نكردم. زيبا بود اما صاحب داشت. من شما را با هم دوست
دارم، نه تنهايي، نه تو را، نه او را.
دفعهي دوم كه كنارم ايستاد آرامتر از قبل كنار گوشم گفت :
شادي تو بي رحم است... گفتم : ... گفتم : ... . يادم نيست چه گفتم. رفتنش را اما
درست يادم هست. خودم را كنار او ديدم كه ميرفتم. دستش را گرفتم و گفتم : بأيست.
نأيستاد. رفت. رفتم.
سرم درد ميكند. دكترها برايم قرص آوردهاند. نميخورم. هم
اتاقيام ميگويد، سه شبانه روز بود كه خواب بودم. مادرم ميگويد هنوز نان به خانه
نبردهام. هيچ تصويري از تو و او در ذهنم نيست. يكي دو نفر ميگويند دو نفر را كه
با هم زندگي خوبي داشتند يك نفر كشته است. و موقع خارج شدن از خانه آنها لباسهاي
روي طناب افتابگير را برداشته و با خود بيرون آورده. ميگويند پليسهاي گشتي به او
مظنون شدهاند، خواستهاند بگيرندش اما او فرار كرده و در راه تصادف كرده. ميگويند
آن زن كه پشت در اتاق من است همسر آن مرد است كه با آن قاتل تصادف كرده... ميگويند
آن مرد را آوردهاند به بيمارستاني كه من در آن بستري هستم. ميگويند در اتاق ما
بستري شده است. ميگويند، اما غير از من و اين هم تختيام كسي اينجا نيست! من در
اين سه شبانه روز كه به گفته هم اتاقيام خواب بودهام چقدر از اخبار حوادث دور شدهام...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
كتاب «بررسي تاريخي-تحليلي آثار ابراهيمي» نوشته ميشود
خبرگزاري فارس: كتاب «بررسي تاريخي-تحليلي آثار ابراهيمي در دورههاي مختلف» توسط سعيد كيايي نوشته ميشود. |
|
|
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com