تبليغاتX
من با خودم

هميشه ...








هميشه پيشه‌ي من عاشقي و رندي بود
دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم

شعر از حافظ
طرح:سعيد كيائي



 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 20:20  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مرگ شخصي


  • براي آنها كه زندگي و رفتار شخصي خوبي دارند
و زندگي و رفتار شخصي ديگران برايشان اهميت ندارد.



تلفن همراه پسر زنگ زد. پسر سر از زير ملحفه بيرون آورد و به صفحه نمايشگر تلفن همراهش نگاه كرد. شماره آشنا بود اما جواب نداد. كسي كه با پسر كار داشت چند مرتبه تماس گرفت و با بي اعتنايي پسر رو به رو شد.

پسر وقتي از خواب بيدار شد پيام‌هاي كوتاه بي‌جواب مانده از سوي خود را نگاه كرد. هشت پيام از سوي همان كسي كه پنج مرتبه تماس گرفته بود و پاسخي نشنيده بود؛ سه پيام از مافوقش در محل كار، دو پيام با شماره‌هاي ناشناس.

گوشي تلفن همراهش را خاموش كرد و آن را دخل كشوي ميزش گذاشت. روي تكه كاغذي نوشت : «مرگ آن نيست كه روزي جان كسي به لبش بيايد و سر ريز كند، مرگ نبودن در لحظه‌اي است كه بايد باشي...» پنجره را باز كرد. خودش را از دهانه‌ي پنجره بالا كشيد، فاصله تا زمين را نگاه كرد، چشم‌هايش را بست و خودش را از پنجره به خيابان پرت كرد.

 

صدا بلند بود. يكي از پسرهاي سر چهار راه به نويسنده‌ي اين سطور، بعدها گفت :‌ «من نشسته بود م كه صداي بلندي آمد، انگار جسمي تو خالي با پوسته‌اي مقاوم از جايي بلند پرت شده باشد، سمت صدا كه رفتم از دور ديدم كه خون روي جدول و خيابان و جوب جاري شده و جسمي كه شبيه انسان است، مُرده.»

همسايه رو به رويي پسر كه درست در همان لحظه از پنجره رفتار پسر را نگاه مي‌كرده، به نويسنده گفت : «بعد از اينكه از خواب بيدار شد چند دقيقه‌اي روي تخت نشست و به موبايلش نگاه كرد. از اتاق رفت بيرون و برگشت. خيلي سر حال بود. پنجره را كه باز كرد چند دقيقه‌اي نه، چند لحظه‌اي،‌ اندازه‌ي چند نفس عميق با فاصله، ايستاد، نفس عميق كشيد. و بعد خودش را از آن بالا پرت كرد پايين.»

 

نويسنده‌ كه به محل مرگ پسر رسيد،‌ ساعت‌ها از انتقال پسر به سردخانه مي‌گذشت. خون‌هاي پسر را هم داشتند با آب و جارو به جوب هدايت مي‌كردند. نويسنده كه از خانواده‌ي داغدار جوان اجازه خواست تا تلفن همراه پسر را ببيند، با ممانعت رو به رو شد، در نهايت هم نتوانست ببيند. شايد دليل خود كشي او را مي‌فهميد. او بعد‌ها شنيد كه تلفن همراه پسر همانطور خاموش روزي از همان پنجره كه پسر خودش را از آن پرت كرده بود و مرده بود، بيرون پرت شد،‌ شكست، بعضي قطعات اصلي‌اش داخل جوب آب افتاد و آب آن را كم كم دور كرد.

 

چند روز بعد از خودكشي پسر، دوستانش به خانه او رفتند. خانه خالي بود. كسي در را باز نكرد. همسايه‌ها از خانواده‌ي او خبر نداشتند. فقط يكي از همسايه‌ها سه شب قبل آن‌ها را ديده بود كه خانه را تخليه كرده‌اند و رفته‌اند.

يك هفته‌ي بعد نامه‌اي به دست همسايه‌ي پسر رسيد از پسر، تاريخ يك ماه قبل را داشت. پسر روي آن نامه نوشته بود : «براي تو كه به همسرت خيانت مي‌كني» و داخل آن نامه‌اي در سه صفحه دست نويس كاغذ آ-4 گذاشته بود.

 

همسر مرد همسايه كه بعد از چهار ماه با نويسنده‌ي اين سطور حرف زد، دليل خود كشي همسرش بعد از رسيدن آن نامه از پسر همسايه را خيانت‌هاي بي‌شمار زن به شوهرش و شوهر به زنش دانست، كه تاب تحمل زن را گرفته بود.

مرد به نويسنده گفت :‌ «ما از زمان آشناييمان تا زمان مرگ همسرم سه سال و پنج ماه و سه روز و سيزده ساعت با هم بوديم. در حالي كه حدود هشت سال از ازدواجمان مي‌گذشت»! مرد نويسنده كه متعجب به مرد همسايه‌ي پسر خود كشي كرده خيره شده بود شنيد : «پسر از آغاز زندگي ما با خبر بود. ما با عشق همديگر را شناختيم و زندگي آغاز كرديم. اما كمتر همديگر را مي‌ديديم و در كنار هم بوديم.» مرد بعد از گفتن اين حرف‌ها به نويسنده گفت :‌«در نامه‌ي 3 صفحه‌ايش اين مشكل ـ كم شدن ديدار‌هاي ما به مروز زمان و با سرعت نزولي بسيار بالا ـ خيانت ما به هم از سوي پسر همسايه شناخته شده بود. و او را از زندگي آينده‌ي خود باز داشته بود. او خود را به كشتن داد و زن من را آگاه كرد.»...

حرف‌هاي مرد با نويسنده ظاهرا ادامه داشته اما نويسنده راجع به آنها حرفي به ميان نمي‌آورد. او معتقد است روابط شخصي افراد نبايد بازگو شود. همينطور مرگ‌هايي كه به دلايل شخصي اتفاق مي‌افتند ـ مثل مرگ همين پسر ـ .

زندگي شخصي، مرگ شخصي به همراه دارد، كشيدن پاي ديگران به زندگي شخصي مرگ شخصي ديگران را به همراه دارد. نويسنده مي‌گويد چيزي شبيه اين جمله‌ها را در نوشته‌هاي پسر، پيش از اين پيدا كرده بود.

 

نويسنده بعد از پايان يافتن اين سطور كه زياد از آنها باقي نمانده قصد دارد، تلفن همراه خود را خاموش كند، در كشو ميز بگذارد و پنجره را باز كند و به اندازه‌ي چند نفس عميق، به خودش زمان بدهد، نفس عميق بكشد، از دهانه‌ي پنجره خيابان را نگاه كند و پايين بپرد. او يك زندگي شخصي خوب را تجربه كرده است، دوستان شخصي خوبي داشته است، و اميدوار است مرگ شخصي خوبي داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 16:7  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خميازه‌هاي يك آدم خواب

 

خميازه‌ام كه تمام شد، گفتي : «دهانت را اگر از رو به رو موقع خميازه كشيدن ببينيم و ترسيم كنيم شكل كوه «بابا بابا» مي‌شود.» گفتم : «اين كوه را نرفته‌ام؛ زانو‌هايم را كه مي‌داني چقدر درد مي‌كند؟» خنديدي گفتي : «دنيا كه به آخر نرسيده، صعود مي‌كنيم با هم.» خنديدم و با خودم خيال كردم كه باشد، يكروز مثل همه‌ي آن روزها كه آن‌همه قرار گذاشتيم وهيچكدام را انجام نداديم صعود مي‌كنيم .

صداي قژ و قژ قلم ني‌ات روي كاغذ كه آمد با خودم خيال كرم دارم خواب مي‌بينم كه دوباره سراغ نوشتن رفته‌اي. گفتي : «قرار گذاشته‌ايم كه او به من خط ياد بدهد، من به او زبان» گفتم : «نه او پيش تو زبان ياد مي‌گيرد نه تو پيش او خط. خط و زبان مشتركي نداريد...» به خنده گذشتي.

حالت تهوع داشتي. قلمت را داخل گلويت مي‌كردي تا مايه‌هاي لزج و ترش معده بيرون بريزد. حالت بد بود،‌ اصرار داشتي با قلمت اين كار را بكني، گفتم :‌«با قلم؟ با قلم نوشتنت؟» گفتي : «به سختي‌اش نگاه نكن، از ظرافت بي وقفه ي رز زرد است. رز‌هاي دشت پاي كوه‌هاي بابا بابا.»

ويار كرده بودي، دوست داشتي خاكستر بخوري، خاكستر هر چيز كه از زمين آمده باشد. گفتي :‌ «انسان گياه است يا حيوان؟» گفتم : «حيوان ناطق.» گفتي :‌«پس چطور از خاك است؟ و به خاك مي‌رود؟» جوابي نداشتم بدهم.

حالا مي‌خواهم از تو بنويسم كه روزي بودي، حرف مي‌زدي، مي‌نشستي و به حرف مردم كوه «بابا بابا» توجه نمي‌كردي. يادت مي‌آيد وقتي مُردي؟

 

 

در محدب شيشه‌اي چشم‌هايت نبودم. دستانم را نگاه كردم، نبودم. خيابان هيچ جسم شفافي نداشت كه من را به خودم بشناساند. صداي زني كه جيغ مي‌كشيد و فرار مي‌كرد به گوشم مي‌رسيد. تو قدر نگاه كردن در چشم‌هايت جلويم ايستاده و رفته بودي. از صداي جيغِ زنْ، صدايش را حدس زدم اما اطمينان از اين كه تو باشي، نداشتم. زن انگار در فضايي در كوچه‌هايي مي دويد و مدد مي‌جست. دويدم. به ديوار نيم ريخته‌ي سومين كوچه‌ي سمت چپ خيابان كه رسيدم روزني كه از فاصله‌ي دو آجر درست شده بود نظرم را جلب كرد. نگاه كردم. تو از سوي ديگر ديوار اين سو را نگاه مي‌كردي. در محدب شيشه‌اي چشم‌هايت نبودم. جيغ كشيدي و دويدي و دور شدي. كودكي كه هنوز از تو تغذيه مي‌كرد، با بندنافي بلند در بغل تو بود با لب‌هايي خوني. خون از سينه‌ات مي‌ريخت و جاي خالي فضايي به اندازه‌ي دهان كودكي شيرخوار، روي سينه‌ات، خون آلود، پيدا بود. ديوار نيم ريخته آنقدر بلند بود كه نمي‌توانستم بالا بيايم و از سمت ديگر سوي تو ، به كمك تو بشتابم. خواستم فضاي بين دو آجر را زيادتر كنم. فضا زيادتر مي شد و تو دورتر، آجرها كه اندازه‌ي رد شدن من از ديوار كنار رفتند، سمت تو دويدم، ديگر كوچه‌اي نبود كه در آن بدوي و از من فرار كني، تو در دشتي مي‌دويدي كه گل‌هاي رز زرد داشت. بند ناف كودك بزرگتر و بزرگتر مي‌شد و به گل‌هاي زرد مي‌خورد و آن‌ها را مي‌كند از ريشه‌. غروب بود كه نشستي زير درخت نارون پير و خشكِ وسط سرو‌هاي سبز. بند ناف كودكت را با دندان پاره و سمت گل‌هاي رز زرد رهايش كردي. من ناي دويدن سمت تو را نداشتم. زير سرو سبزي نشستم. كودكت دويد. ايستادم تا نگاه كنم و دلي دلي كنان سمت تو بيايم؛ كودكت سمت من دويد و در هر قدم بزرگ شد، آنقدر كه احساس كردم اگر با او حرف نزنم به بزرگتر از خودم بي ادبي كرده‌ام. دستم را گرفت و با عصاي چوبي‌ قهوه‌اي رنگش به پاي چپم زد و گفت : «پسر! نمي‌خواهي در اين دشت بدوي؟» با عصا تو را نشان داد، و ادامه حرفش را گرفت : «با آن دختر صحبت كرده‌ام تا زن تو شود، وقتي در زهدانش بودم... يادت هست؟» نگاهش كردم... سمت تو آرام قدم برداشت. قدم‌هايش تند‌تر شد، تند‌تر شد، تند‌تر شد، تند‌تر شد ودويدن كم كم آغاز شد، در هر قدم انگاه كوچك‌تر و كوچكتر شد تا سمت تو رسيد. نوزادت را از روي زمين برداشتي و سينه به دهانش گذاشتي. سمت تو دويدم، گل‌هاي ميانمان پس از هر قدم مارهاي بزرگي شدند و سمت‌ام حمله كردند. با هر قدم نيش يكي‌شان پايم را گزيد، خون از پايم سرازير شد و كم كم دشت سبز را خون پاي من سرخ سرخ كرد. كودك‌ات آب از خون من مي‌خورد. ايستادي، درخت نارون خشكي كه زير آن نشسته بودي سبز شد، جوانه داد و بزرگ‌تر شد. شب را نفهميدم كي گذشت. باران تمام خون‌ها را پاك كرده بود و گل‌هاي رز زرد را لاله‌ي قرمز كرده بود. تو نبودي. پير مردي در گوشه‌ي دشت كلبه‌اي داشت. آب و شير و نان برايم آورد و گفت : «زني تا صبح پي تو مي‌گشت در دشت. دوستت دارد، دوستش داشته باش. دخترم است.» به صورت مرد نگاه كردم؛ مرد من بودم، با ريش‌هاي بلند سفيد و دست‌هاي شفاف سفيدتر، سراغت را از او گرفتم، گفت : «دم دماي صبح مُرد. سوزانديمش تا خاك قبرش را از تكثير خاكسترش داشته باشيم. اين رسم ما است . قبرش بالاي آن كوه است.» سمت چپ را نشان داد؛ كوهي نمي‌ديدم. گفت : «آن كوه را از دنده‌ي هفتم سمت چپ بدن كودكي ساخته‌اند كه قرار بوده پيش از آدم به زمين بيايد. كوه را كوه «بابا بابا» مي‌نامند.» مرد رفت. شير را خوردم و سمت كوهي كه گفت و نديده بودم راه افتادم، هشت قدم جلوتر كنار قبري بودم كه تو در آن خفته بودي. خاكسترت را كنار زدم. كودكي در شكم داشتي با بند ناف بلند و لب‌هاي خوني. روي سينه‌ات نشان دندان‌هاي كودكي بود كه به قصد شير خوردن سينه‌ات را دريده بود. خون از سينه‌ات مي‌جوشيد و گل‌هاي سرخ، شفاف‌تر مي‌شدند. دستم را روي موهايت گذاشتم، كودكت چشم باز كرد. نگاه كرد و موهاي صورتش درآمد. بندنافش را با دندان دريد. ايستاد. من مرده بودم. من را كنار تو خواباند. لب‌هايم را روي لب‌هاي تو گذاشت. دست‌هايم را روي شانه‌هاي تو قرار داد و دست‌هاي تو را دور كمر من حلقه كرد. تو هنوز مرده بودي؛ من هنوز مرده بودم.


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:1  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نه تو را مانده اميدي ... نه مرا مانده پناهي





هرچه درد را به جان خريده‌ام
در عبور سال‌ها






 
+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 16:8  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  پيشه‌ي اهل نظر ديدن و جان دادن است...

وقتي رفتي باز هوا بد شد. طوفان را نمي‌دانم آمد يا نه؛ اما اگر مي‌آمد اتفاق خاصي نيفتاده بود، چيزي يا كسي در خيابان نبود كه جا به جا شود، من بودم كه نياز به درهم‌ريختن نداشتم. باران آمد. خيابان خيس شد. مردي كه از پنجره خيابان را نگاه مي‌كرد موقع باران گفت : تو چه كرده‌اي كه عرق شرم خيابان‌ها روي پيشانيشان آمده و آسمان هي گريه مي‌كند، مي‌نالد انگار كه كودكي در حال به دنيا آمدن است.

گفتم : من هيچ نكردم، عده‌اي هستند كه كارهايي به دوششان است، انجام نمي‌دهند، همه به هم مي‌ريزيم.

آخرين‌بار كه مي‌رفتي گفتي : برنگشتم... بخند، دوربينم را مي‌برم با خودم تا عكس‌هاي خوب بگيرم و به خوابت بيايم با عكس‌هاي جديد از بهشت.

گفتم : بهشت را نمي‌خواهم اگر ... عكس‌هايش به چه دردم مي‌خورد؟

گفتي : كفر مي‌گويي!؟

گفتم : بهشت، جهنم، برزخ . همه قرارداد‌هاي بازدارنده‌ي انساني‌اند. به واقعيتشان بگذار شك كنم.

نشنيده گرفتي و گفتي : اگر بر نگشتم، بالاي اعلاميه‌ام بنويس «سر خم مي سلامت، شكند اگر سبويي».

گفتم :‌ همه‌ي حرفت همين است؟ سبويمان را دوست داريم. سبوي لالجينمان را نمي‌خواهيم چپ نگاه كنند. جرم است؟ دوست نداري؟ از اول نبايد دوست مي‌داشتي.

گفتي : سبو را براي خانه نخواستي... براي كمك به همنوعانت خواستي... يادت هست قاعده‌ي ايستادن در برابر ايستادن را؟ تو اينجا ايستاده‌اي، من خاكي كه منتظرم است جاي ديگري است.

گفتم : حالا از همه‌ي جنگ‌ها بدم مي‌آيد؛ حتي جنگ‌هاي مقدسي كه براي دفاع از حقوق قشري خاص دو يا چند گروه را به جان هم مي‌اندازد.

گفتي : نگو اين را. دوست ندارم.

گفتم : اين بار را نرو... عقيده‌ي تو عقيده‌ي من است، حرفت حرف من. يكبار نرو... دو هفته‌ي ديگر براي يك ماه مي‌رويم. يكماه تمام...

رفتنت را كه نوشتم، رفته بودي... هوا كه بد شد، گلوله سينه‌ي سبو را پاره كرده بود. خبر كه دادند برادرت داشت مي‌گفت :‌ تو در ميان گل‌ها چون گل ميان خاري... حبر را كه دادند، مادرت گفت : سر خم مي‌سلامت شكند اگر سبويي...

عرق شرم كه روي پيشاني خيابان نشست، آسمان كه بغض تركاند، خيابان‌ها كه خلوت شد، باد كه ايستاد، قدم‌هايم را كه روي زمين گذاشتم از پس آن روز، پيكرت را كه آوردند، شب كه تمام شد، مادرم كه مرا ديد، پدرم كه گفت :‌ چه به سرت ريخته كه موهايت رنگ باخته‌اند، جواب كه دادم : خاك، مرد همسايه كه اشك مي‌ريخت و روزي گفته بود « تو چه كرده‌اي كه عرق شرم خيابان‌ها روي پيشانيشان آمده و آسمان هي گريه مي‌كند؟» كنارم ايستاد و گفت : چه هستي تو؟ آن تك درختي كه بر پاي طوفان نشسته؟ گفتم : اي ساربان! اي كاروان! ليلاي من چرا مي‌بري؟

از خواب پريدم، اشك روي پيشاني‌ام عرق شرم شده بود از باراني كه نمي‌دانم كي آمدن آغاز كرد و كي ... نه! تمام نشده بود، ادامه داشت. از خواب كه پريدم زنگ خانه را كسي كه بعد فهميدم برادر توست هي مي‌زد، ايستاده سخن از خوابيدن تو گفت و گفت :‌ سر خم مي‌سلامت ... من ايستاده مرده بودم، تو هميشه مي‌گفتي : درخت‌ها ايستاده مي‌ميرند. يادت هست؟

بگذريم.

يك نفر اين روزها مي‌گويد :‌ چرا هي بحث عوض مي‌كني؟ مي‌گويم :‌گاهي حرف‌هايت بوي كسي مي‌گيرد كه هر شب برايم از بهشت عكس مي‌فرستد، از كشته شدگاني كه جنگ‌ها را بهانه‌ي رفتن و شكستن سبو‌ها كردند. آن يك نفر مي‌گويد :‌فرشته‌اي را مي‌گويي. مي‌گويم : دير است گاليا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست ... ، او عذر مي‌خواهد.

مي‌خندم و يادداشتم را مي‌نويسم. يادت هست؟ راستي! وقتي رفتي هوا؟ سبوي هميشه پر شده از بارانم! يادت هست؟

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 14:53  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  شادمانه


تركيبي از غروب و نگاه و نواختن ...

فرصت نمي‌دهيم به شب يا به باختن

بگذار با تو صبر كنم عمر مانده را

در رفتن و نيامدن؛ از نو شناختن

تركيبي از تبسُم و بغض است حرف‌هات

تركيبي از شكستن و باز از نو ساختن

اي ماديان غم زده! برخيز راه را

ياد آر روزهاي خوش تيز تاختن...

عمرست، مي‌رود، همه بالا و پستي است

ماييم در تنِ تبِ سرما گداختن



+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 23:43  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  با تو ...







پ.ن : امروز دو ماه كامل است كه نادر ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 0:10  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  عاشقيت در مسنجر، مرگ روي تخت

نوشت : دو زلفونت خراج ملك ري ... / نوشتم : نگاهت آسمان را آفتاب است ... / نوشت : تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد ... / سرفه‌ / ليوان شكست / نوشتم : هميشه محتاج به نور خورشيد ... / نوشت :‌ من و همصحبتي اهل ريا ... ؟ دورم باد / نوشتم : خيال مي‌كنم امروز با مني تو فقط / نوشت : خيال‌هاي پريشان ذهن را بتكان ... هميشه وقتي ... / اس.ام.اس زد : dc بر مي‌گردم. / صداي شير آب / بسته شد / صداي بستن در يخچال / نوشت : من آمدم كه با تو بمانم بهارْخند J / نوشتم : تا آمدم كه با تو خدا حافظي كنم ... / نوشت : تا مي‌خواستم زبونم بند مي‌اومد / صداي در / آب / قرص / نوشتم : فعل‌هاي ماضي بعيد / نوشت : مرا با خاك مي‌سنجي، ... نمي‌داني كه در گوش كر افلاك فريادم؟ / نوشتم :‌ كوچه‌هاي خلوتُ قدم زدم / نوشت : تو ديدي مرا آسماني ترينم؟ / نوشتم : نبودي اگر تو ... نبودي اگر تو ... / نوشت : تو هستي ولي... دليلي براي هميشه بودن من / نوشتم : نظم را مي‌بيني چطور از دست مي‌رود؟ / نوشت : نظم در پيچيدگي حرف زدن است / سرفه / نيم جرعه آب / نوشت : هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / نوشتم : اي كاش ميان من و تو فاصله مي‌ماند ، تو آنور ديوار و من اينور ديوار / نوشت : سعيد نوري اصفهان، بعد از زلزله‌ي بم / نوشتم : هميشه زلزله اينجاست، قلب‌م گواهي مي‌دهد / سرفه / فرستاد : ding / دستمال / خون /  فرستاد : ding / سرفه / آب / مادر / فرستاد : ding / نوشت : چي شدي؟ / نوشت : اااااااالللللللللللللللللوووووووو! / فرستاد : ding / اشك / سرفه / نوشتم :‌ وقتي صداي شير آب را مي‌شنوي كه باز و بسته مي‌شود، خوشحالي كه هست. صداي شير آب گاهي عاشقانه‌ترين صداي عالم مي‌شود / نوشت : دستمال‌هايت را نگه‌دار، مي‌خواهمشان / نوشتم : زلزله بود / نوشت : ... L نرو دكتر، باشه!؟ / نوشتم : در افريقا دستم خورد به مجسمه‌اي در دهي، مردم فرياد زدند : خدا شكست، بهار در راه است... و من را روي دست‌هايشان بردند به نشانه‌ي خوبي، بعد فهميدم كه تنها كسي بودم كه بعد از 300 سال به خودش اجازه داده كه خداي بدي‌هايشان را بكشد / نوشت : هزار جهد بكردم كه يار من باشي / نوشتم : ... جهان سست است و بي بنياد / نوشت : ... بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران ... / نوشتم : بگذار بهار بيايد،‌ بعد ... / خواست بنويسد / اس ام اس زدم : dc . اكانت ندارم. / صداي شير آب / صداي بسته شدن شير / سرفه / تخت / خواب / مادر / سرفه / خون / قطره اشك چكيده روي گونه

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 14:3  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بدون شرح

طرحي از چشم‌هايت را روي بوم ريخته‌ام... زانو‌هايم تاب ايستادن ندارند كه رنگ به بوم بنشيند... به تارهاي قلم‌موهايي كه مردمكت را رنگ مي‌كنند بوسه مي‌زنم. رنگ كه به چشم‌هايت مي‌رسد، چشمت كاسه‌ي خون مي‌شود و اشك راه خود را روي بوم پيدا مي‌كند.
كسي اينجا داد مي‌زند و از عشق سخن مي‌گويد... از پنجره ماه را نگاه مي‌كنم. كسي مي‌گويد : تو و تنهايي و آن چشم سياه... ماه پشت ابرها مي‌رود... جا خوش مي‌كند... ابر مي‌بارد. پنجره را باز مي‌كنم و نفسي عميق مي‌كشم از بازدم باد‌هاي ابر آور كه نم باران دارند.
كنار بوم مي‌آيم. بغضت را فرو خورده‌اي و چشم‌هايت رنگ خودشان را گرفته‌اند. بوسه‌ي ديگري را روانه‌ي قلم‌موي مخصوص چشم‌هايت مي‌كنم.
اين تابلو را نمي‌فروشم. در هيچ گالري هم به نمايش نمي‌گذارم. در اتاق پذيرايي هم جايي برايش در نظر نمي‌گيرم. حتي در آتليه...
آخرين‌ باري كه گفتم :‌ دوستت دارم ... اولين بار آن بود. نبودي و مادرم بعد‌ها گفت : ... بعدش از خواب پريدي... پيشاني‌ات خيس بود ... دلم ريخت از حالت بيدار شدنت كه نه به هوش آمدنت بعد آن تصادف بزرگ.

صدايت را از پس صداي ترمز شنيدم. وقتي برگشتم چشم‌هايت را بسته بودي و كار از كار گذشته بود. كاش قبول كرده بودم با من به سمت ديگر خيابان بيايي و دو بستني قيفي مهمانم كني. بگذريم. مادرم مي‌گويد : آن شب به خانه نيامدم. و اين اولين شبي بود كه تو هم به خانه نرفتي. مادرت زنگ مي‌زد و من نمي‌خواستم اولين حرفم با او از پشت خط تلفن تو باشد آن خبر هولناك را بدهم.

بگذريم

بگذار از بوم بگويم و تارهاي قلم مو و سرخ شدن چشم‌ها...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:0  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  از كلافگي‌هاي بي ربط كه در آغاز سفري نوشته شد


كلافه از خواب بيدار شدم پايان نيم قرن زندگي‌ام را. آيينه برايم حرف تازه‌اي از قيافه‌ي درهمم نداشت. هيچ وقت نداشته. دست‌هايم را نگاه كردم. فرقي با روزهاي بيست و چهار سالگي و بيست و پنج سالگي و قبل‌ترش نداشت. البته از نيمه‌هاي سال دوازدهم خراشي گوشه ي انگشتِ نشان دست چپ جا خوش كرد، تا هميشه يادم بياندازد كه قلم را كمي مايل به زمين بايد بگيرم موقع تراشيدن و زياد سفت به نوك آن فشار نياورم كه تعادل از دست برود و تيغ انگشت را قد بزند.

تمام شد.

از ساعت ده صبح نمي‌دانم چندمين سال را آغاز مي‌كنم.

گاهي فكر مي‌كنم : كاش مثل شخصيت «سكس و فلسفه»ي مخملباف از بدو كودكي ثانيه شماري داشتم براي مواقع لزوم.

نمي‌دانم چند سالم است. ساعت را نگاه مي‌كنم. ساعت هم انگار يادش رفته كه براي اعلام دقيق  بايد به ثانيه پايبند باشد. ثانيه‌ها را رها كرده در سر من اول صبح و رفته پي كارش، نمي‌دانم كجا. دست نوشته‌ها و فيش برداري‌هايم هم انگار با هم هماهنگ شده‌اند و همهمه‌ي پوچي مي‌كنند. كاغذي جلويم مي‌افتد كه روي آن نوشته شده : « بي­هودگي است! / بي­هودگي است! /  زندگي سراسر بي­هودگي است. / همه چيز چون دويدن به دنبال باد بي­هوده است. / ( عهد عتیق - کتاب جامعه )».

مي‌گويم :‌بگذاريد اين يك روز را راحت باشم... كاغذ‌ها! آدم‌ها! اشياء! حيوانات ! رهايم كنيد يك امروز را. تصورات! از شما خواهش مي‌كنم، مفهوم‌ها ...ها! با شما هستم كلمه‌ها...

هيچكدامشان، هيچكدامتان، گوش نمي‌دهند؛ ‌چرا گوش نمي‌دهيد؟

حتي اگر كلمه‌ها جاي خودشان ننشينند بعد از نوشتن من برايم تعجبي ندارد، امروز كه قرار نيست چيزي سر جاي خودش باشد، مثل همه‌ي آن روزهايي كه نبوده.

بگذار حدود 20 كلمه خودم باشم.

بگذار سكوت كلمه‌اي باشد، و فضايي داشته باشد، مثل سكوتي كه ميان نت‌هاي پيچيده‌ روي خطوط حامل مي‌نشيند و آرامش مي‌دهد. بگذار سكوت كلمه‌اي باشد، درست اينجا روي قلبم، دستم را روي آن مي‌گذارم تا كسي نبيندش، شايد سارقي پيدا شود كه از تولد او آگاهي نداشته باشد.

بگذار سكوت كلمه‌اي نه، گريزگاهي باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 0:58  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  بگذر ز من اي آشنا ... چون من دگر از تو گذشتم...

نامه‌ات كه رسيد و نامت را روي پاكت نامه ديدم اشك به چشم‌هايم دويد. نامه را باز نكردم و نخواندم. عادت نامه خواندن را مي‌خواهم از سرم بيندازم. نامه‌ها كه تمام مي‌شوند خالي مي‌شوم از همه چيز؛ و سرنوشت پوچ قدم زدن در كلمات كليدي و منظورهايي كه نمي‌دانم درست هستند يا نه مقابلم رژه مي‌روند.

 

 راه مي‌افتم، كوچه‌ها، خيابان‌ها، رها شدن در اوهام پوچ با هم بودنِ دو دوست دار. دوست داشتن‌هايي كه منجر مي‌شود به نوشتن‌هايي اينچنيني. كه عده‌اي بخوانند و گاهي ـ در شرايط خوبش ـ دوست بدارند و يا ـ در شرايط بدش ـ دوست نداشته باشند.

 

نامه‌هايت را اگر نداري بگو همه را در پاكتي كه مي‌داني از قبل آماده كرده‌ام، باز نشده، برايت بفرستم. نامه‌اي هم برايت مي‌نويسم و عذر مي‌خواهم از همه‌ي نامه‌هايي كه خواندم. همه هست. همه را نگهداشته‌ام. براي روز مبادايي كه نامه‌هايت را طلب مي‌كني عاقبت.

 

كنار پنجره مي‌ايستم و عمق پوچ مسير‌هايي كه مردم از آن مي‌گذرند، تا به جايي برسند يا نرسند را، نگاه مي‌كنم. از دور؛ از دور ديدن باعث ديدن درست اطراف مي‌شود. داستان‌ها با ذهنم مي‌آيند. سيب نيم ‌خورده‌ي مستور در طبقه‌ي نمي‌دانم چندم برج خاوران پايين مي‌افتد. كنار پنجره كه مي‌ايستم روزني گوشه‌ش تصوير ديوار رو به رو ديده مي‌شود كه صادق از آن بوف كورش را مي‌نويسد. كنار پنجره كه مي‌ايستم عمق پوچ خياباني را مي‌بينم كه روزي با همين قدم‌ها رفتم باز گشتم و هر قدم سوژه‌ي يك داستان يا نامه را به ذهنم آورد، با ديدن هر برگ.

 

باور كن كه ديگر هيچ متني را باور نمي‌كنم. مخصوصا اگر عاشقانه باشد. باور كن. و نخواه كه نامه‌هايت را بخوانم. بگذار تصويرهايي كه ساخته‌اي هنوز خوب در ذهنم باقي بمانند . گاهي دروغ‌ها با آنكه مي‌داني دروغ هستند زيبا هستند و باور پذير. بگذار دروغ‌هاي زيبا جاي راست‌هاي بد را گرفته باشند.

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 12:39  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  شاید دوست دارانه ایست


به ياد روزگاري كه دوست ميداشتم



نوشتن از تو را دوست مي‌دارم. به رغم همه اتهاماتي كه به من وارد مي‌كنند. به رغم همه چشم‌هايي كه براي تو خيره شده‌اند. به رغم همه دوست داشتن‌ها. به رغم همه اشتباهاتم. به رغم همه آن چيزهايي كه خوب مي‌داني و خوب مي‌دانم و خوب مي‌دانند؛ نوشتن از تو را دوست مي‌دارم. بگذار اين انگشت‌ها روي صفحه كيبورد برقصد و صداي دكمه‌هايش موسيقي به پا كند كه نام تو را به جا بگذارد. خيلي‌ها گفته‌اند، قصد و ادعايي ندارم كه حرف تازه‌اي مي‌زنم. همه اينگونه نوشتن و اينگونه خواندن را تجربه كرده‌اند. اما نوشتن تو آرامشي مي‌دهد كه هيچ موسيقي‌اي جز موسيقي كليد‌هاي صفحه كليد، وقتي نام تو را مي‌سازد نمي‌تواند بنوازد. عاشقانه نمي‌نويسم. تنها آنطور كه دوست مي‌دارم دوستت بدارم مي‌نويسم. با همه كمي‌ها، با همه كاستي‌ها. وقتي از چشم‌ها با دود عود و كندر و اسفند بگذريم، نوشتن را دوست دارم. وقتي آنسوي رفتن، پشت سر دود اسپند بغضي مي‌كنيم كه هيچ وقت گريه‌مان نمي‌شود، نوشتن را دوست دارم. بي هيچ توجهي، دوست مي‌دارم بلند بلند داد بزنم و بنويسم، دوستت مي‌دارم. نه به دليل اشك، به دليل اشك آفرين. نه به دليل بغض، به دليل بغض آفرين، به بدليل لرزشي كه در بدنم به وجود مي‌آيد بعد از شنيدن نامت،‌ بدليل نامت، بي هيچ متني، دوستت مي‌دارم. تكرار را دوست نمي‌دارم اما نمي‌توانم تكرار نكنم نامي‌ را كه دوست مي‌دارم. مي‌داني. و خوب مي‌دانم كه مي‌داني. و خوب مي‌دانم كه چرا نيستي، پيدا هستي و نيستي. بگذار همه فكر كنند اينجا نشسته‌اي و با من هستي. اما من و تو مي‌دانيم كه نه تو هستي و نه من، وقتي نامت در گوشم مي‌پيچد. وقتي دوستت مي‌دارم،‌ بي هيچ متني، بي هيچ آمدني، بي هيچ ديداري در خلوتي يا در ميان جمعي. با حتي اشكي، يا بُهتي.

اينطور نگاه نكن مرا.

دوست مي‌دارم با اجازه دوستت بدارم.





__________________________________________________________________

پ.ن : ياد روزهاي هر روز نويسي بخير. و لعنت به آن كس و كساني كه نگذاشتند ادامه داشته باشد.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 0:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  من فقط دوبار مردم!


در سيزده سالگي براي اولين بار مُردم. نگاه مي‌كرد و فقط زمان تمرين وقتي به جاي مخصوصي كه بايد گروه كُر مي‌خواندند لب باز مي‌كرد و مي‌خواند. صدايش را هيچوقت زياد بالا نمي‌برد. روزهاي اول فقط سلام مي‌كرد به بچه‌هاي گروه. يك سال از من كوچكتر بود. آمدنش جالب بود، تنها آمدنش حتي روزهايي كه برنامه تا دير وقت ادامه داشت. روي كاناپه مي‌نشست تا استوديو خالي شود. گروه كه داخل مي‌شد آرام از روي كاناپه بلند مي‌شد، ليوان يك بار مصرف آب يا شربتش را دور مي‌انداخت و زير لب چيزي مي‌گفت و وارد استوديو مي‌شد. اگر نُتي را اشتباه مي‌خواند سكوت مي‌كرد. صدا بردار مي‌فهميد و دو بار تمرين مي‌كرد و دوباره از ابتدا. رفتن‌هايش هم جالب بود. وقتي كار تا دير وقت ادامه پيدا مي‌كرد تماس مي‌گرفت و از خانه به دنبالش مي‌آمدند. بعد‌ها فهميديم دو نفر ديگر از بچه‌هاي گروه با او نسبت نزديك دارند. يكي دختر خاله‌اش بود و ديگري دختر دايي‌اش. اما با هيچ‌كدام كاري نداشت. با هيچكدام زياد رفت و آمد نداشت. با هيچكدام حتي لبخندي زمان كار ... يكبار قبل از آخرين بار، فقط يكبار صدايش را شنيدم. به يكي از بچه‌هاي گروه  در جواب سوالي كه نمي‌دانم چه بود گفت : «من اينطور راحت‌ترم. شما نه اذيتم مي‌كنيد نه هيچ ... دوستتان دارم، اما حرفي براي گفتن ندارم.»

 دومين بار كه مُردم ، آخرين بار بود به گمانم؛ از تمرين برگشته بوديم و سمت خانه راهي. همه سوار ماشين‌ها شده بودند كه سمت من آمد و گفت : «هميشه سعي كن كمي به آدم‌ها نگاه كني.» پانزده ساله شده بود. من شانزده ساله. آخرين ديدارمان بود. سعي كردم به آدم‌ها نگاه كنم.

نگاه كردن كه جرم نيست. هست!؟ جرمي ندارم آقاي قاضي؛ هيزي كه نكرده‌ام... سمت خانه‌شان كه نمي‌دانم كجاست مي‌روم، يك خانه را انتخاب مي‌كنم، نگاه مي‌كنم. به مردم، مي‌آيند، مي‌روند، ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 21:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  دو متن جدا اما بهم پيوسته

دو متن اين روزهاي من را به خود اختصاص داده است.

اول متن مسيح است؛ مسيح گفت، و كلماتش در قلبم گُر گرفت. مسيح گفت درست در همين روزها كه وقتي «ديدار در شب» فروغ را مي‌شنوم به زحمت جلوي زار زدنم در كوچه و خيابان‌ را مي‌گيرم.

بعد از آن يكتا گفت. متن يكتا هم پياده روي‌هايم را زياد مي‌كند هر بار كه مي‌خوانمش.

...

شايد پرنده بود كه ناليد

يا باد،‌در ميان درختان

يا من، كه در برابر بن بست قلب خود

چون موجي از تأسف و شرم و درد

بالا مي آمدم

و از ميان پنجره مي‌ديدم

كه آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ

و همچنان داز به سوي دو دست من

در روشنائي سپيده دمي كاذب

تحليل مي‌روند

و يك صدا كه در افق سرد

فرياد زد:

«خداحافظ»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 23:4  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  مطمئن باش ...



نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 
+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:35  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  اصل اين قصه ندانست كسي

ملاصدراي شيرازي را دوست دارم، از وقتي كه يواشكي كتاب «ملاصدرا»ي هانري كربن را از كتابخانه‌ي پدرم برمي‌داشتم و مي‌خواندم و دوباره به خيال آنكه از نبود اين كتاب هنوز با خبر نشده، سر جايش مي‌گذاشتم؛ از وقتي كه فهميدم تصوف روي واوش تشديد دارد و من مدت‌هاست نطق غرا مي‌كنم و اين را نمي‌دانم؛ از وقتي خودم را توجيح كردم كه، خب نمي‌دانستم، من دانايي‌ام قدر يك آدم فضول تازه به دبيرستان آمده است كه كتاب‌هاي پدرش را دزدكي مي‌خواند... ؛ از همان وقتي كه دستم را زير آبشاري در كوهي كه يادم نيست اسمش را چه گذاشته بودند گرفتم، و فهميدم كه آب در دست من در عين اينكه آب است، همان آبي نيست كه چند لحظه قبل از بالا به پايين مي آمد و آبي كه از بالا به پايين مي‌آمد در عين حال كه آبشار است ولي از يك واحد آب درست نشده است، حال آنكه يك واحد آب چقدر مي‌تواند باشد !؟...؛ از وقتي كه فهميدم مي‌شود طور ديگري نگاه كرد ... از همان موقع كه حدود 14 يا 15 سال داشتم ملاصدرا را دوست‌تر داشتم.

نادر ابراهيمي را دوست دارم. وقتي كه فيلم حسن فتحي درباره ملاصدرا را مي‌ديدم متوجه «مردي در تبعيد ابدي» شدم. گشتم و پيدايش كردم و بارها خواندم و ماندم،‌ دوباره خواندم و جدا شدم، رشته پاره شد، دوباره خواندم ... فاصله نزديكتر شد ... نادر با اين كتاب برايم شد همان انسان گونه‌يي كه روزي دختر ملا در كوير از دور ديده بود «رقصان و مواج و تكه پاره شونده، پشته‌ي خاري گويي بر پشت، به هوا پران و لرزان و چرخان.» نادر را انگار كن كه ملاست براي من. ملا نادر صدرالمتالهين ابراهيمي.

*

در جريان چاپ پنجم كتاب بودم، طبيعي بود كه من هم ايده‌هايي به حامد كني بدهم، او مدير توليد بود و هست و من جداي از مناسبات كاري در طراحي جلد همكاري‌هايي هميشه دوستانه با او داشته‌ام و اگر بخواهد دارم.

ايده‌هايمان آنچه بايد نشد تا آنكه طراح خوبي به نام كاوه حسن بيگلو طرح را زد و جان ما را كه داشت بالا مي‌آمد سر جايش نشاند. حامد گفت :‌ سعيد، داخل شمسه بايد عبارت « صدرالمتالهين ملا صدراي شيرازي» باشد، درست كن.

زمان نبود و اگر بود من نداشتم... تركيب زدم و دومي به سومي نرسيده كلماتِ‌ راه‌بلد جاي خودشان را پيدا كردند. «ملا» بالا نشست و «صدرا» كمي پايين‌تر ـ انگار كن كه به ادب ـ ، «صدرالمتالهين» طوري آمد كه «شيرازي» ميانداري كند.

حامد پسنديد؛ طراحِ خوب، كاوه خانِ حسن بيگلوي نجيب پسنديد؛ بانوي خانه‌ي نادر پسنديد؛ و نمي‌تواني انگار كني كه من چگونه متحير درست از آب در آمدن و پسند شدن خط داخل شمسه شدم. مخصوصا كه بعد از طبع، محمد زهرايي بزرگ ايرادي نگرفت و به حامد براي اين كار نمره‌ي قبولي داد. (نمره‌اي كه مردودي‌اش براي همه‌ي ما بود و قبولي‌اش براي همه‌ي ما و بيش از ما براي حامد، كه حقش است؛ شك ندارم.)




+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 1:17  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com