
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هزار و سيصد و چندمين سال تحويل
ساعت دوازده است.
امسال سيصد و شصت و پنج روز اضافهتر از سالهاي ديگر دارد. هر سال با تو آغاز ميشد،
امسال كه تو نيستي را نميدانم چطور بايد آغاز كرد. چطور بايد گذراند و چطور بايد
به پايان رساند، اميدي هم كه به آمدن تو ـ سال بعد ـ نيست. اين يعني امكان دارد تا
وقتي من باشم روزها اضافه باشند و شبها دلگيرتر از دقايق اولي كه ميرفتي و هنوز هجوم
فكرهاي خوش دوباره ديدنت جايگزين نشده بود.
ساعت دوازده و 5
دقيقه است، هفت سين را چيدهام در راه روي ورودي، هر چه باشد، قدمگاه تو است. تو
اينجا، روي سراميك سوم از سمت در ميايستادي، نگاهي در آيينه ميكردي و دكمههاي
لباست را ميبستي و ميگفتي : خدا حافظ. 25 گل سرخ روي سراميك سوم از سمت در گذاشتهام.
دو سراميك اينطرفتر، سمت ديوار كفشهايت را از جا كفشي در ميآوردي، تا به پا
كني، 25 گل ياس ـ كه هميشه دوست داشتي و هميشه در جيبت داشتي ـ گذاشتهام. روي
سراميك دَمِ در هم كه موقع رفتن روي آن ميايستادي و در را باز ميكردي 25 گل نرگس
داخل آب گذاشتهام به اميد آمدنت، تا هميشه تازه باشد،در همان گلدان آبي رنگي كه
خودت خريده بودي، يادت هست؟
ساعت دوازده و 15
دقيقه است.
يادت هست پيرمرد
كتابفروش را؟ يادت هست آن روز را كه مقابل كتاب فروشي ايستاده بودم و عنوان
كتابها را نگاه ميكردم؟ كتاب خاصي نميخواستم.
پيرمرد كتاب فروش
مجلهاي در دست داشت و ميخواند، وارد مغازه شدم كه به كتابهاي داخل مغازهاش هم
نگاهي بياندازم، سلام كردم، خواستم برگردم سمت قفسهها كه ديدم پيرمرد كتابفروش در
حال خواندن مطلب من است. مطلبي درباره شعر و دريافتهاي مختلف از آن كه زير عنوان «هر
كسي از ظن خود شد يار شعر» منتشر شده بود. خوشحال شدم. خواستم بيشتر بأيستم و
ببينم چه واكنشي نشان ميدهد، تو هم آمدي داخل، كتابها را هر از چندگاهي از قفسه
بر ميداشتيم و نگاهي ميكرديم و دوباره سر جايش ميگذاشتيم و براي خالي نبودن
عريضه سوالي ميكردم؛ در جايي از آن متني كه پير مرد در حال خواندنش بود به بخشي
از «تاريخ ادبيات ايران» نوشته ادوارد براون اشاره كرده بودم. احساس كردم نزديك به
همان قسمت متن است، آن موقع هنوز اين كتاب را برايم نگرفته بودي، دو جلدش را پير
مرد در قفسه داشت، دست انداختم و يك جلدش را برداشتم تا حرف را از آن آغاز كنم، لب
به حرف كه باز كردم، پير مرد گفت : آقا جان! شما نه از آنهايي كه كتاب ميخرند و
نه از آنها كه ميخوانند، كتاب را بگذار سر جايش و برو بيرون... برو بيرون ببينم
بچه... كتاب را بستم و عذر خواهي كردم و از مغازه بيرون آمديم. يادت هست چقدر
خنديديم؟
يادم نيست، شايد
تو يادت باشد؛ آشناييمان آن روز آغاز شد يا آن روزي كه دوباره پشت ويترين
كتابفروشي ديگري در ميدان انقلاب همديگر را ديديم و تو پرسيدي : شما ويترين نگاه
كن حرفهاي هستي؟ و من نميدانستم چه بايد بگويم؟!
يادم نيست. يادت
هست؟ يكبار ديگر هم سر همين موضوع حرف زديم، تو گفتي : چه فرق ميكند؟ چنين رفتنهايي
و چنين سفرهايي، همراه و همگام مهم نيست چطور آغاز ميشود، آدمها بايد خوشحال
باشند كه آغاز شده است، بروند تا مسير صيقل پيدا كند و تميزتر شود براي بعديها...
يادت هست؟
دو هفته بعد آن
روز كه اين حرف را زدي پير مرد كتابفروش مُرد و ما همديگر را دوباره در مراسم
تشييع پيكر او ديديم. گفتم :مثل اينكه شما يك تشييع پيكر بروي حرفهاي هم هستي؟!
يادت هست؟
ساعت دوازده و 25
است. گفته بودي ساعت چند به دنيا آمدهاي؟ بگذار نگاه كنم تقويمم را...
نوشتهام دوازده
و 28 دقيقه، حالا، دو دقيقه ديگر تا سال تحويل وقت داريم، ميخواهم ساكت باشم، هيس
لطفا ... ميخواهم دعايي كه دوست داري را بخوانم
«اي آفريدگار! /
ديگر به سرد مهري خاكسترم مبين / امشب، صفاي آبم و گرماي آتشم / امشب، به روي تست
دو چشم نياز من / امشب، به سوي تست دو دست نيايشم/ ... زين پيش اگر به كفر گشودم
زبان خويش / زين پس بر آن سرم كه بشويم لب از گناه / اي آفريدگار! / در چاه شب،به
سوي تو اميد بستهام / تا بشنوي صداي مرا از درون چاه! / ... / از شوق اين اميد
نهان زندهام هنوز»
...
شد. صدا را ميشنوي؟
سه گنجشك با هم آمدنت را و سال جديد را خبر دادند، سه گنجشك... يك ياكريم هم لب
پنجره نشست و دو كبوتر سمت پنجره حركت كردند. ها.. الآن نشستند. مبارك است. گلهاي
سرخ را دانه دانه ميبوسم،گلهاي ياس را دانه دانه ميبوسم و گلهاي نرگس را.
بگذار اين ابتداي
سال نويي چند نامه كه برايت نوشتم و نخواندم و پست هم نكردم را بخوانم، بگذار
بياورمشان...
***
نامه سيصد و
سوم،
امشب شب مهتابه
... را دارد يك نفر كه از زير پنجره رد ميشود بلند بلند ميخواند، هرچه از پنجره
بيرون را نگاه ميكنم مهتاب نميبينم، باران دارد شر شر ميآيد، طرف انگار مثل خود
ماست. ميخواهم دعوتش كنم داخل، خيس آب شده است بگذار بروم و صدايش كنم ...
نميآيد... اصلا
انگار گوشش بدهكار نيست كه دارم صدايش ميكنم، حبيش نيست، طبيبش را ميخواهد.
با راننده وانت
پيكاني كه با تو تصادف كرد صحبت كردم، عجله داشته، بچهاش مريض بوده و ميخواسته
برود او را به دكتر برساند، تصادف كه ميكنيد او هم به بچهاش نميرسد، دختر سه
سالهاش هم اسم توست.
اگر تو راضي باشي
ميخواهم رضايت بدهم. تو خوب ميشوي، او را گرفتار نكنيم. بهتر نيست؟
***
نامه سيصد و
هشتم،
[بگذار چند نامه
درميان بخوانم تا مزهاش بيشتر شود... اينكه نداني چه نوشتهام بين اين چند نامه،
كنجكاو شوي و هي بپرسي و هي نگويم قشنگ است، همهاش لاي كلاسور سبز است، بعدا
بخوان، بگذار الآن نگويم...]
آزاد شد.
دخترش را عمل
كردند، دارد بهتر ميشود.
دكترها از وضعيت
تو راضي نيستند، چشمهايت را باز كن خب، اينطور رفتهاي كجا؟ اصلا كُما كجاست كه
اينقدر پابندش شدهاي؟
همسر راننده هر
روز ميآيد تو را نگاه ميكند، اعصابم خرد ميشود كسي به ديدنت ميآيد.
بهتر شو لطفا
صورتت كمي سفيد شده است، موهايت را گاهي
ميآيم با اجازه دكتر و زير كلاهي كه بيمارستان سرت گذاشته مرتب ميكنم، سرم به
دستت است، نميتوانم دستهايت را زياد بگيرم...
***
نامه سيصد و چهلم،
امروز اين نامه
دوازدهم است، دكترها ظاهرا اميدي ندارند، آدمها چقدر ميتوانند نامرد باشند؟ اين
مدت هيچ كس سراغ ما را نگرفته، من توقعي ندارم،اما دكترها هم شورش را در آوردهاند.
بچه راننده از
بيمارستان مرخص شد، لطف كن بلند شو تا برويم خانه شان و برايش يك عروسك مو طلايي
قشنگ ببريم يا يك بسته شكلات. شكلاتها را يواشكي بهش بدهيم و بگوييم يواشكي
خوردنش خيلي كيف دارد، بعضي چيزها مزهاش به اين است كه كسي ندارند، هر قدر كوچك
باشد. هر قدر اندازه شكلاتي باشد كه يواشكي ميخوري.
بعد سمت من بچرخ
و بگو : آدمها در مخفيگاههاي درونشان بزرگ ميشوند... من هم حرفي براي گفتن
نداشته باشم.
حد اقل كمي چشمهايت
را باز كن. كمي، ميداني چند وقت است آن سبز آبيها را نديدهام؟
***
نامه سيصد و
شصتم،
دكترها ميخواهند
دستگاهها را بِكِِشند.
نميدانم زنده ميماني
يا نه.
***
ساعت دوازده و 57
دقيقه است. سه دقيقه به دوازده. از وقتي دكترها گفتند تو را توي خاك كاشتهاند تا
همه كودكها عاشق به دنيا بيايند و من را آوردهاند به اين سالن بزرگ سفيد با
پرستارهاي مهربان ساعت از دوازه شروع ميشود و تا دوازده ادامه دارد، تا هي تو به
دنيا بيايي و سال تحويل شود.
ساعت دوازده است.
امسال سيصد و شصت و پنج روز اضافهتر از سالهاي ديگر دارد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نامهي بي مخاطب / از مجموعه هزيانهاي بي تو
از عشق خواستم بنويسم، همانگونه كه پيش از اين پياده خيابانهاي يك طرفه را طي كرده بوديم ـ همگام ـ يادت كه هست؟ از عشق خواستم بنويسم، كه خيابانها مملو از عاشقان ناصادق شد، و بارها خواندهايم و باور كردهايم و ديدهايم كه عشق بدون صداقت معنا ندارد، تو كه ميداني؟ تو كه يادت هست؟ همه حرف از همين آغاز شد در آن زير زمين، در آن محفل دوستانه كه من اتفاقي گذرم به آنجا افتاده بود، و تو در پاگرد ورودياش از باران گريخته بودي، كلاسور آبيات خيس شده بود و كاغذهايت ... يادت كه هست؟ كيفم را خاكي كردم، به تو دادم، كيف را گرفتي و قرار شد هفته آينده همان ساعت همانجا باشيم تا كيفم را پس بدهي.
هفته بعد، همانجا، كيف در دستهاي تو، گل در دستهاي من. از باران تند هفته قبل گفتي، از تب تند گفتم ناغافل كه سرخي گونههايمان از همين بود، و هدفمان، و پيشينهمان همه همين بود، ولي تب نبود، گل سرخ از تب سرخ نيست، خشك هم كه بشود سرخ است؛ تو گفتي جلسه سوم ديدارمان بود. وقتي نطفههاي آن گروهك كتابخوان در رحم پياده رويهايمان بسته شده بود و آدمها و ساعتهاي گروه را با ظرافتي كه دست و پاي بچه تشكيل ميشود كنار هم ميچيديم و از آشنايانمان و مبارزاتشان حرف ميزديم. يادت كه هست؟ ما ديگر گذرمان به آن زير زمين نيفتاد اما اتاقهاي فراواني ما را مهمان خود كرد، پنهان كرد، فراري داد، يادت كه هست؟ گروهك تشكيل شد، 5 نفر، سه نفر غير از من و تو، آدمها برايمان اهميت داشتند، مثل الآن، نگاهشان، نظرشان، ديدشان، جنس كلماتشان را پي گرفتيم كه بشناسيم، اتوبوس، سفر، كتاب، ديدار، كوه، مخالفان،... يادت هست، اهميت بيشتري داشتند، بايد نظر آنها را هم ميفهميديم.
مخالفان ما، مخالفان انسانيت بودند، تك حزبي، حزب ما شده بود، اگر حزبي پي قدرت نبود بايد همه دور هم جمع ميشدند و حزب مردم را تشكيل ميدادند، مردم براي مردم. تا سلاح زبان هست، جنگ معني ندارد. يادت هست؟
اما نشد. صداي اولين گلوله، سرخي اولين ديوار از خون تو بود كه نگذاشت، ما رفرميست بوديم، ما آنچه هست را بايد اصلاح ميكرديم، اما نشد، همان گروهكها نگذاشتند، يكي از خود ما كه بعد فهميديم آمده بود كه يكي از ما شود تا ما را از هم جدا كند. يادت هست؟ همان او بود كه اولين تير را داخل اولين اسلحه گذاشت، ما مخالف بوديم، زده بود كه زده بود، ميلنگيدي كه ميلنگيدي، بايد به آنكه تير مياندازد آموخت تير را براي چه مصرف كند، تو گفتي. يادت هست؟
...
تو را امروز بعد از نميدانم چند وقت ديدم.
وقتي خانهتان را از محلهي ما برديد، وقتي كه هيچكدام از محلههاي اطراف از تو خبر نداشتند، وقتي كه هيچ كدام از بچههاي دبيرستانتان از تو خبر نداشتند، زمان ميتوانست با من هم مسير باشد، گروهك شد بهانه، و تو شدي ... تو شدي ... تو ... من قدرت طلب نبودم، همه را رها كردم، همه را. متن را... تو را... سكوت را ... شب را... صبح را ... روز را...
همين چند دقيقه قبل از بهشت زهرا آمدم.
و نوشتم :
خواستن
صبرِ
رويش را به نظارست
انگشتانت را
به سينهام بگذار
تا در قلبم ريشه بدواني
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
مرگ؟
چه حرفها ميزني!
ما از دوستان بسيار
قديمي يكديگريم؛
همسفر، همراه، هماهنگ، همآواز، همراز...
مرگ به من شبيخون
نميزند
پاورچين پاورچين
ميآيد تا صداي پايش آزارم ندهد
آهسته و مهربان
سرش را روي بالشم ميگذارد و ميگويد:
ديگر بخواب! وقت
خفتن است، زمان خواب ديدن است، خوابهاي خوش
من پيشانياش را
ميبوسم
و ميگويم: براي
خفتن، آسوده و بيدغدغة خفتن آمادهام
ميدانم
مرگ به من شبيخون
نميزند
برايم قداره نميكشد
جنجال به راه نمياندازد
نمايش نميدهد
با چشمان خون گرفته
چهرهاي سرشار از
خشم
بالاي سرم نميايستد
...چقدر نرم سرش را روي بالشم ميگذارد
مرگ؟ چه حرفها ميزني!

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
سهم سكوت ما را ديگرانِگذشته مصرف كردند. اشكي كه از سر
نتوانستن باشد، و به سكوت بيانجامد چركآبه ايست پايين آمده از بلور بي ارزش بينا
كه خود را به نابينايي زده . وقت اشك ريختن چون خودت باش، با صدا اشك را صدا كن به
چشمهايت، بگذار همسايه بفهمد در نگاهت چه ميگذرد.
براي تو مينويسم، براي تويي كه ميدانم هيچ وقت گذرت به
اين متن نخواهد افتاد. براي تو مينويسم كه بازماندهء روزهاي
خاكستريِ در خفا شاملو و شريعتي و صمد خواندني. براي تو كه فضاي «مرا ببوس» خواندن
در سلول انفرادي مخملباف خاطره داري، براي تو مينويسم كه چشمهايت، اين نوربينهاي
عكاسيات را روي سه پايهء تنت به يك سو رها كردهاي و زاويه بر نميگرداني.
بگذار نگاه، نگاه تو باشد، زاويههاي مختلف ارزش ديدن دارد، براي تو مينويسم.
من، از نسلي كه فرزند تو نيست، برادر تو نيست، و هم نشين تو
نيست با تو ميگويم... من، از نسلي كه درحال فرو رفتن در باتلاق چرك تقابل دو
جنسيتي آدميت و اخلاق و دود است با تو حرف ميزنم ...
... و من، از نسلي كه هنوز مومن به حرفهاي آن روز و امروز
تو هست ... بايد بداني كه وظيفهاي بسيار بزرگ به دوشت تو ميگذارم، در اين
همبستگي و راه و تعامل اجتماعي، با هدف ايجاد جنبش دوستي. پاپس كشيدن تو، گم شدن
بخشي از تاريخ است، پا پس كشيدن تو و نگاه به زاويههاي ديگر نكردن من را كور ميكند،
نگاه كن.
شاگردي كه از استادش كمتر بداند، جهان را به گنداب ميكشاند،
شاگردي كه هم اندازهء استاد بداند جهان را به ركود ميكشاند و تنها،
شاگردي كه همپاي استاد از استاد كمي جلوتر برود ميتواند به جامعه خدمت كند؛ تو
اگر همنفس، شريعتي، صمد، شاملو، بازرگان، اسماعيل خويي، خسرو گلسرخي و بسياري ديگر
بودي بايد نفسي تازه به ريههاي من بدهي، تو بخواهي و نخواهي در كلاس آنها بزرگ
شدهاي. بخواهي و نخواهي، ... اختيار از تو صلب شده است.
امروز نگاهت را به سياهيها ندوز، امروز اگر روزنهاي هست
به من با انگشت نشان بده و راه باز و بزرگتر كردن آن را بگو. از سياهي گفتن جز به
ناتواني من افزودن سودي ندارد؛ امروز به سياهي نگاه نكن؛ چشمت را به مسير من بدوز
و كور سو اميدي كه من نميبينم را نشان بده.
...
بگذار اين نامه را
همينجا، نا تمام بگذارم. بگذار روزي نامهاي را كه براي تو نوشتم برايت بخوانم... بي
دغدغه،وقتي كه روزنهء امروز منبع نور فرداي من است.
بگذار اين نامه را
همينجا، نا تمام رها كنم
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بيانيه خانواده نادر ابراهيمي براي برگزاري چهلمين روز سفر
به نام خدا
... ناگاه،
ـ و شايد هم به گاه و به هنگام ـ
صعودي غريب و باور
نكردني،
اتفاق افتاد...*
به ياد نادر
فرهنگمندان، دانشوران، فرهيختگان، هنرمندان و هموطنان ايران
دوستِ فرهنگ پرور!
ناتوان از سپاسگزاري درخور و شايسته از آن همه مهرورزيها و
همدليهايتان، در مراسم بدرقه، خاكسپاري و يادبود استاد نادر ابراهيمي، آن گل هفت
رنگ بوستان فرهنگ، ادب و هنر ايران زمين، به آگاهي ميرساند، مراسم «به ياد
نادر» را همراه با شما ارجمندان گرامي، همزمان با چهلمين روز فقدان آن زندهياد،
برپا ميداريم.
سه شنبه 25 تير ماه 1387 ساعت 17 تا 20
خانه هنرمندان ايران خيابان ايرانشهر شمالي، باغ هنر
همسر، فرزندان، خانوادههاي
ابراهيمي و منصوري
و ستاد برپايي مراسم
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نامه نهصد و هشتم / از ميان نامههاي منتشر نشده...
پشت ميز كارم مينشينم و مقالههايت را ورق ميزنم. صداي
بچههايي كه وسايل ارتباطات جمعي را صميميترين دوستان خود ميدانند از دور ميآيد.
يكيشان را از دور ميبينم كه جدول استانها را حفظ ميكند به اميد اينكه در
مسابقههاي راديو و تلويزيون وقتي از جغرافي سئوال ميشود بتواند جواب بدهد؛ او در
اين زمينه ضعيف است و معتقد كه اگر هر روز فقط يكي از برندههاي يكي از مسابقههاي
راديو، تلويزيون يا مجلهها باشد نياز به كار كردن ندارد، در عين حال هميشه در حال به روز رساني اطلاعات عمومياش هم هست.
در اتاق بسته ميشود. تابلوي نقاشي كه عاشق شد و معشوقش از او يك خانه خواست هم رو
به رويم است. با دشتي از گلهاي سرخ سرخ سرخ. چند وقت قبل از حراجي خانهاي كه پر
بود از اين نقاشيها خريدم. بچههاي مرد و زني كه مرده بودند آنها را به حراج
گذاشته بودند. مقالههايت را روي هم ميگذارم و دسته ميكنم. دستهايم را پشت سرم گره
ميكنم و چشمهايم را ميبندم و يك نفس عميق ميكشم.
خيال كردن راحت
است. اما بايد به خيالهاي در دسترس تحقق بخشيد. اينكه چقدر كار داريم مهم نيست،
مهم اين است كه بايد انجامشان بدهيم.
ماشين را كنار دشت گل سرخ نگه ميدارم و پياده ميشوم. باد
آرام نيست، مثل ردِّ پشت اسبي است كه به تاخت ميرود. از جاده ميگذرم و در قدمگاه
كسي كه پيش از من لبه دشت ايستاده ميايستم، سعي ميكنم قدمم را درست به جاي قدمهاي
او بگذارم تا گِلي را كه مثل ملحفهاي قهوهاي روي ريشهء گلي سرخ كشيده شده فشار
ندهم. صبح است. دشت بوي گلهاي سرخ را به رايگان ميان هوا تقسيم ميكند، چشمهايم
را ميبندم، كاش بوي گلهاي سرخ تني بود در آغوش گرفتني... صداي شاملو ميآيد : در
فراسوي مرزهاي تنم / تو را دوست ميدارم. / ... / در فراسوهاي عشق / تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي پرده و رنگ. / در فراسوهاي پيكرهايمان / با من وعدهي ديداري بده.
شرمنده ميشوم. ماشيني ميگذرد، صداي شاملو را ديگر نميشنوم.
صداي باد صدايي است آشنا براي گوشهايي كه به سكوت عادت دارند. صداي باد در گوشم
ميگويد : گلها وعدههاي ديدار را بهانه ميگيرند... مردِباد ميگذرد، زنِباد كه
انگار پشت سر او با فاصلهاي مشخص حركت ميكند كنار گوشم ميگويد : من ميشناسمش،
دوستت دارد، بسيار بيشتر از آن كه من بادِمرد را و بادِمرد مرا. بچهْ بادها ميان
گلهاي دشت بازي ميكنند. گلها دنبالشان ميكنند اما پايشان را نبايد از ملحفههاي
قهوهاي بيرون بكشند، نيم خيز ميشوند و بچه بادها را ميرمند، بچه بادها انگار
نميدانند كه آنها با همهء آزاديشان بايد اينجا در دشت بمانند و پاهايشان را
هميشه زير ملحفهء قهوهاي نگه دارند. بادِمرد و همسرش يكبار ديگر در دور ديگري به
من ميرسند و حرفهايشان را مثل قبل ميزنند انگار كه دوستي منتظر من است. ماشيني
رد ميشود، صدايش بادهاي مهاجم را به خانهء بادِمرد و بادِزن ميآورد و بچههاي
آنها را با خود ميبرد، بادِزن و بادِمرد پيشان ميدوند و دور ميشوند. به ماشينها
بد و بيراه ميگويند، از نظر آنها ماشينها بادهاي سر به راهي تحويل جامعه نميدهند.
صداي در ميآيد. مادرم چاي به دست داخل ميشود، چاي را كنار
تصويرنُما ميگذارد و قندهايي كه در دست دارد را كنار آنها، ميرود. مقالههايت
را كنار شجرهنامهء اهالي ايريبوغوز ميگذارم. چاي داغِ تلخ، تلخ است اما نه به
تلخي روياهاي تحقق نيافتني. نه به تلخي كدخدا شدن دِهي كه ساكن ندارد. صداي در ميآيد،
مقالههايت را باز ميكنم بي هدف، دست مياندازم ميان آنها ... بخش سينماييشان
باز ميشود، نوشتهاي : «من با تلويزيون قصابها كار نميكنم...»، آذر ماه 57 است.
بچهها بي اجازه داخل ميشوند، يكيشان ميپرسد : چرا تركمن صحرا يك استان مستقل
نيست؟ ديگري ميپرسد : چرا مركز ندارد؟ به آنها ميگويم : بچهها ... بچهها ... ـ
ساكت ميشوند ـ نميدانم جواب سوالهايتان را... اما ميدانم كه آنها آلني دارند.
يكيشان ميگويد: آلـ..لـِ.. نـ..ـي؟ ميگويم : ميآييد آتشْ بدون دود بازي؟ قبول
ميكنند اما نميدانند چيست.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آمدهاي درس بخواني، كتاب را ورق ميزني و به آسمان كدرِ از
پنجرهء كلاس نگاه ميكني و گاهي لبي با آب گرم شدهء داخل ليوانتر ميكني.
_ : اشك اجازه ريختن ندارد از آن چشمها ميداني كه؟
_ : گفتهاي بارها...
_ : گفتهام و بارها ميگويم تا اينطور ببينمت
بلند ميشوي و ميروي. كلاس آنقدر بزرگ هست كه شب تا صبح در
رفتن ببينمت. از خواب ميپرم. ساعت روي عقربهها خود را پهلو به پهلو ميكند و كسل
از صبح بر ميخيزد.
به صورتم آب ميزنم و حوله در دست روي تخت مينشينم. تلفن
همراه را نگاه ميكنم. 8 تماس بي پاسخ، 5 پيامك بي جواب مانده، ساعت مثل ريشههاي
درخت در حركت است. فقط گذشتنش را ميفهمي، مثل درخت كه فقط بزرگ شدنش را ميفهمي.
روي تخت دراز ميكشم و همراه خزيدن زمان روي عقربهها، روي تخت و دور خودم ميخزم شايد
زمان متوقف شود.
دخترك كيف به دست كسل دست در دست مادرش است، قدمهايم را
مرتب بر ميدارم كه از آنها جلو نزنم و لذت نگاه كردن كودك 4 يا 5 سالهاي را كه
ميخواهد به مهد كودك برود را از دست ندهم. دخترك كيف به دست كسل به مادرش ميگويد
:چه ميشد تو و بابا سر كار نميرفتيد؟ مادرش ميگويد : وقتي بزرگ شدي ميفهمي.
دختر كيف به دست كسل ميگويد : من وقتي بزرگ شدم چقدر چيز بايد ياد بگيرم؟ ديشب
بابا هم همين را گفت. مادرش ميگويد : خيلي چيزها... بگذار بزرگ بشوي ... الآن
بايد بري مهد تا بزرگ بشوي... دخترك كيف به دست كسل نگاهي به مادرش ميكند و ميپرسد
:پس شما چه چيزي به من ياد ميدهيد؟ همهاش كه بايد خودم ياد بگيرم. مادرش ميگويد
: ياد گرفتن را يادت ميدهيم. دخترك كيف به دست كسل ميگويد : بابا گفت ياد گرفتن
را خدا به ما ياد داده قبلا. مادرش ميگويد : خدا؟ به بابات ياد داده؟ پس چرا نميفهمد؟
دخترك به مادرش نگاه ميكند و ميگويد :حرف بد؟ كي بود ميگفت آدم نبايد حرف بد
بزند؟ بابا نمي... من حرف بد نميزنم.
تو رو به رويم نشستهاي، ساعتت را نگاه ميكني، از پنجره
هنوز بيرون را نگاه ميكني، ميگويي : نگاه كه ايراد ندارد؟
_ : حرفي نيست. من سيم خاردارِ مرز بندي نيستم... مرزي براي
نگاه نميشود تصوّر كرد، ميشود؟
ميايستم و رفتن گنجشكها را از لب پنجرهء كدر تماشا ميكنم
و ميگويم : گنجشك نديده بودم كنار پنجرهء كلاس باشد. بيايد و برود و سرك بكشد؛ در
كلاس بي استاد، بي شاگرد، بي دفتر، بي دانش ...
_ : دانش سيال در فضاي سنگين اين كلاس را حس نميكني؟
_ : دانش را نه، روزهاي دانش آموختگان و دانش پذيران و دانش
جويان گذشته ... ما واقعا دانش ميخواهيم از حضور چند دقيقهايمان اينجا و خندههايمان؟
_ : ايستادن تو و حرفهايي كه من نميزنم حتما برايشان
زيباست كه اينطور از اين پنجره داخل را نگاه ميكنند يا روي آن سيم مينشينند و
نگاه ... با آن چشمهاي تيلهايشان. دانش تنها دليل حضور نيست، گاهي بهانه است. نگاه ميكنند،
نگاه ايراد دارد؟
_ : اتاق را نگاه كن، دوست دارم رنگ قهوهاي پر گنجشكي به
آن بزنيم.
_: دوست داري پر گنجشكها را كولاژ كار كنيم روي ديوار، بوي
خوبي دارد.
_: قصاب. ميداني چند گنجشك را بايد بگيريم و سر ببريم تا
بوي خوبي را استشمام كنيم؟ چند گنجشك تازه سر از تخم بيرون آورده بي پدر يا بي
مادر ميشوند؟ ميداني چه جنايتي ميشود؟
_: بچههاي آنها وقتي بزرگ شوند ميفهمند و خودشان راه و
رسم ميآموزند، زيبايي را خدا براي ما خلق كرده.
_: خدا؟ نميشناسمش به هيچ وجه. مخصوصا اين روزها كه بچهاي
را ميبينم در راه شناخت و حواله به خدا ميگيرد و نميفهمد. اين چه حرفي است...
چشمهايم را باز ميكنم، اگر خوابها نبودند من و تو هيچ
وقت با هم حرف نميزديم. ساعت چند گام بلند برداشته و در مدار سيصد و شصت درجهايش
جا به جا شده. رفتن هميشگي شده برايش، بايد همقدمش راه رفت و قدم برداشت. دست پشت
سرم ميگذارم و با پا پنجره كشويي را باز ميكنم و خميازهاي ميكشم و ميگويم :
خوابها هيچ وقت حقيقت ندارد گنجشك سر زندهء روي شاخهاي كه نميبينمت. صداي
گنجشكي ميآيد كه نميفهمم منظورش چيست. ميگويم : ممنونم كه جواب ميدهي اما من
زبانم ضعيف است، هم انگليسيام و هم گنجشكيام، فيالواقع اگر فحش دادي، خودتي.
اگر نه، بگذار زبان ياد بگيرم، جواب ميدهم. لباس ميپوشم كه بروم سر كار، ساعت
حدود 8 را نشان ميدهد، چون روز است و همه چيز تازه، احتمالا صبح است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
1
در چشمهايت
و در تمام اعضايت
جزء جزءِ نگاهي
است، خيره
ميشوم از ديدنشان
همه چشم
2
موهايت
و شاخههاي انگوري انگشتانت
و بلور باران خردهي انگورها
دست كدام آيين را
در خيرهگري بي حد
باز خواهد گذاشت؟
3
نه عاشق
كه عشق
فريبنده است
نه من
كه تو زيبايي
4
از سرنوشت آدميان
از خيابان
باران
در آنْ
تو
ميگذريام.
و از سپيدي چند تار
با موهاي باز ميرقصي درشب
5
از ميلههاي پنجره
رد باران را
به يقين آمدنت
خواهم نشست
من
برادر شَك نيستم
به يقين آمدنت
6
روزي
اگر تو بيايي
به آمدنت فكر
روزي
اگر تو نيايي
رفتنت را به اميد آمدنت
دوره ميكنم
7
برخيز
و دستانت را
چون سماعْ رقصان
به سكوني در گردش
به من بده
در تمام اعضايت
به يقين آمدنت
ميميريم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگاه كن به چشمهاي بستهي قناري گوشهي قفس، نه شبيه تو
است نه شبيه هيچ كدام از آدمهايي كه كز ميكنند گوشهاي و خستگي را ميخواهند
عريان كنند ... خستهي واقعي است، خوابيده است، آرام بايد حرف بزنيم.
حالا باز هم ميگويي ديگر چه چيزي اين روزهايم را به هم
ريخته؟
اينكه لكنت گرفتم موقع پاسخ گفتنت را جدي گرفتي، و من خوب
خواستم دست و پاي كلمات را جمع كنم كه نشد، كه فهميدي، كه سر درد دل باز شد...
اين حرفهاي در گوشي را آرام بشنو، قدرت تنظيم جملات را
ندارم و ميخواهم بلند بلند فرياد بكشم، اما گوشي نيست، كه بشنود، سكوت ميكنم و
آرام به شيوهي كودكاني كه جواب سوالي را سر امتحاني سخت از همكلاسي ميخواهند حرف
ميزنم، ميپرسم و جواب ميشنوم...
- : حالت خوب است؟
- : بد نيستم تو چطوري؟ ما را كه بيكار
كردند...
- : شنيدم، چرا؟
- : ويژهنامهاي راجع به ...
خستهام، باور ميكني؟ خستگي نه شاخ به سر دارد و نه دم به
پشت، خسته آدمي است كه كار ميكند و اميدي دارد اما هرچه ميدود نميرسد،
سرابگونگي ... سراب ... سراب ... سخت است كه به اميد فهم بدوي و ببيني فهم مردم
سراب بوده ... از درو در كويري داغ، سوزان و مرگبار... ميگذاري بميرم؟
بگذار اين بدگويي همينجا به پايان برسد ...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
هيچكدام اينها نه منم و نه نادر
نكتهاي بسيار مهم : اين مصاحبه بخشي
از صحبتهاي من و خانم ابراهيمي (منصوري) – همسر نادر ابراهيمي – است كه به طور
كامل تا به حال منتشر نشده است. در 7 سنگ بخشي از آن آمد و در همشهري هم بخشي از
آن اما عدهاي خيال كردند در همشهري از روي 7 سنگ كپي شد، آنها كساني بودند كه
فقط تيتر مصاحبه را ديدند. در اين وبلاگ هم بخشي از آن خواهد آمد، تمامش احتمالا
در شناختنامه نادر ابراهيمي بيايد. ليد زير در چاپ همشهري آمد.

آقاي نويسنده روي تخت، بيماري بود كه به خانهشان رفتم تا با همسرش مصاحبه كنم.فرزانه منصوري همسر نادر ابراهيمي آن روزها همواره از اميد به دوباره قلم به دست گرفتن نادر ميگفت. ميتوانيد اين نكته را لابهلاي همين مصاحبه جست و جو كنيد.
شنيدهام كتابي در بلژيك به زبان فرانسه در
باره آقاي ابراهيمي منتشر شده است. شما از آن خبر داريد؟ چرا به زبان فارسي ترجمه
نشده و ما آن را در دست نداريم؟
در بلژيك كتابي منتشر نشده است. چيزي كه از آن
ياد ميكنيد، پايان نامهي يك دانشجوي ايراني در بلژيك بود كه اكنون استاد
دانشگاههاي خودمان است، با عنوان «جامعه شناسي آثار نادر ابراهيمي» تا سال 1357.
اين نوشته در دو جلد و نسبتاً قطور است. از ايشان خواستيم كه خودشان كتاب را ترجمه
كنند تا چاپ شود، گفتند بايد روي آن كار كنند و اين كار را خواهند كرد ولي زمانش
مشخص نشد. خيلي راغب هستيم كه اين كار بشود. موضوع جالبي است. اميدوارم روزي ترجمهي
آن را براي چاپ داشته باشيم.
آقاي ابراهيمي همواره ليست بلندي از آثاري كه
ميخواستند منتشر كنند داشتند. چرا كتابهايي كه تبليغشان، هم در نشريات و هم در
انتهاي كتابهاي نادر ابراهيمي چاپ ميشد به بازار كتاب عرضه نشدند؟
اگر به اولين آثار چاپ شدهي نادر در دههي
اول نويسندگياش مراجعه كنيم در پايان هر كتاب فهرستي ميبينيم از آثاري كه «منتشر
خواهد شد». خيلي از آنها نوشته نشد و يا به صورت طرح باقي ماند، بعضيها نوشته شد
ولي ناتمام ماند، تعداديهم نوشته و منتشر شد. ميدانيد كه هر نويسندهيي، در
ذهنش، آثار زيادي دارد. نادر هم همينطور. گاهي ميبينيم كه، في المثل، از پياده
روي ميآيد، با عجله به اطاقش ميرود و شروع به نوشتن ميكند. بعد ميآيد و ميگويد
چيزي تازه به ذهنم رسيده است، يك رمان است، يك قصهي كودكان است، طرح يك سخنراني
است راجع به فلان مشكل كه مبتلا به جامعه است. خيلي از اينها در سطح طرح اوليه
باقي ماند.
شايد در جواب سوال شما اينطور بايد بگويم:
اثر در ذهن جرقه ميزد و روي كاغذ ميآمد ولي اثر ديگري آن را كنار ميزد. دومي
نوشته ميشد و كامل، به بازار نشر ميرفت و اولي در صف انتظار ميماند. مثل
«مجموعه مردان كوچك» و يا دنبالهي «صوفيانهها و عارفانهها» و ...
جريان تعطيل شدن موسسهي همگام اول كه به كار
نشر آثار كودك و نوجوان ميپرداخت را ميتوانيم در «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل»
بخوانيم. در باره بسته شدن همگام دوم توضيح دهيد.
همگام دوم سال 1368 راه اندازي شد. اين بار من
و نادر با هم كار ميكرديم، البته احمدرضا احمدي و دوستان ديگر هم كمك ميكردند.
خب، ما سرمايهيي نداشتيم و كسي سرمايه گذاري كرد كه دوست ندارد نامش را بگوييم.
در هر حال شروع كرديم. قصه نويسان و تصويرگران جوان هم بنا به دعوت نادر خيلي سريع
و با محبت به ما پيوستند. شايد در عرض چهار ـ پنج سال، چهل و هشت عنوان كتاب كودك
به بازار نشر روانه كرديم و در سه جشنوارهي داخلي و آسيايي و بين المللي شركت
كرديم و در هر سه عناوين و جوايزي به دست آورديم و ناشر برگزيده شديم. تصويرگريها
و قصههايمان چندين جايزهي اول و دوم را كسب كردند. منظور اينكه، همگام خيلي خوب
كار ميكرد، البته غير انتفاعي بود و سودي به دست نميآورد. هر چه در ميآورد صرف
نشر كتابهاي بعدي و حقوق دو سه كارمندي كه داشت ميشد. احتياج به فعاليت اقتصادي
بيشتري داشت. ما به ضرر رسيديم ولي خيال نداشتيم تعطيلش كنيم، ميخواستيم باز هم
از دوستان كمك بگيريم. اما يك روز از يكي از اين ادارات كه چيزي به عنوان عوارض و
ماليات و اين چيزها ميگيرند آمدند و گفتند بايد چند ميليون بپردازيد. اين براي
موسسهاي كه در ضرر است، ناحق و نادرست بود. آنها با محاسباتي كه داشتند فكر ميكردند
ما سودي داريم و بايد مبلغي بپردازيم. نادر در يادداشتي برايشان نوشته: مبلغي را
كه ميخواهيد، اگر من و همسرم 30 سال كار كنيم، قادر به پرداختش نيستيم. بنا بر
اين از هم امروز اعلام ورشكستگي ميكنيم. چنين شد كه همگام بسته شد. فكر ميكرديم
باز هم به كمك دوستان و به خاطر بچهها، درستش ميكنيم و بازش ميگردانيم. اما
متاسفانه نادر مريض شد و فعاليتي صورت نگرفت. البته به تازگي اجازهي نشر گرفتهام
و اميدوارم با تجديد چاپ آثار كودكان ابراهيمي خاطرهي پر افتخار همگام را زنده
نگهدارم.
بسياري از كتابهاي آماده و منتشر نشدهي آقاي
ابراهيمي ميتوانست در همگام با نظارت كامل خودشان به چاپ برسد، چرا اين كار نشد؟
نادر همگام را براي آثار خودش نميخواست. دوست
داشت نويسندگان تازه كار و همينطور، تصويرگران جوان، وارد عرصه شوند و زير بال
آنها را بگيرد. شايد هم آنها زير بال همگام را گرفتند كه جايزه بر شد! البته
تعدادي از آثار خودش را در همگام به چاپ رساند. ابراهيمي، هم در ادبيات كودك و هم
در ادبيات بزرگسال و به طور كلي در همه رشتههاي هنري، ميخواست كه جوانها وارد
ميدان شوند. آنها را كمك ميكرد و هولشان ميداد در زمينهيي كه كار ميكردند.
اگر به ديدن نقاشيهاي يك نقاش جوان ميرفتيم
كه نمايشگاه اولش بود، محال بود يك تابلو انتخاب نكند و به خانه نياورد. ميگويد
بايد هنرمندان نوپا را حمايت كرد تا با اعتماد به نفس پا به عرصه بگذارند و هنر
اين سرزمين بارورتر شود.
شما ترجمه كتاب كودك انجام دادهايد، به عنوان
يك مترجم، ترجمههاي آقاي ابراهيمي را چطور ميبينيد؟
لطفا به من «مترجم» نگوئيد. من فقط پانزده،
شانزده كتاب كوچك براي بچهها ترجمه كردهام. اما در مورد نادر، ترجمههاي او اندك
است. در زمينهي كودك و نوجوان، «آدم آهني» و دو كتاب ديگر است كه ترجمهي آن
همراه با احمد منصوري انجام شده است. ديگر «مويه كن سرزمين محبوب» است كه با
فريدون سالك همراه بوده است. نادر به عنوان مترجم وارد اين خطّه نشده است. در واقع
با تسلّطي كه به زبان فارسي دارد، ترجمه را زيبا سازي كرده و كلمات را صيقل داده
است.

به نظرِ نزديكترين انسان به آقاي ابراهيمي،
نوشتههاي ايشان از چه كسي يا چه كساني تأثير گرفته است؟
هرگز از او نشنيدم كه بگويد در نوشتهاش و يا
انتخاب سبك آن تحت تاثير كسي بوده است. خود من هم، هرگز، چنين حسي ندارم كه بگويم آثار
نادر شبيه يا تاثيرپذير از آثار فلان نويسنده است. اين كار محقق و پژوهشگر است كه
ببيند اصلاً از كسي تأثير گرفته يا نه و اگر گرفته از چه كسي يا كساني و از چه
آثاري.
تا جايي كه ميدانم و نادر خودش هم نوشته است،
سبكهاي مختلفي را تجربه كرده. ميبينيم قصهي تك كلمهاي دارد، قصهاي دارد كه
بصورت نقاشي آنچه را كه خواسته گفته است. از نثر آسان دارد تا نثرهاي سخت و دشوار.
شعرگونه دارد، غزلداستان دارد و ...
آقاي ابراهيمي نوشتههاي چه كسي يا چه كساني
را بيشتر ميخواندند؟
نوشتههاي آدم خاصي را نميخواند. اگر
كتابخانهي ما را نگاه كنيد ـ كه تمام كتابها به انتخاب نادر است و تعداد كمي به
انتخاب من و بچهها ـ همه نوع كتاب از نويسندگان مختلف ميبينيد: آثار نويسندگان
خودمان، هم بزرگان گذشته، هم معاصرين و هم كساني كه تازه به اين خطّه آمدهاند و
همينطور آثار نويسندگان شرق و غرب را. اما آثاري هستند كه جملات آنها را از حفظ
است و تكرار ميكند، مثل «مائدههاي زميني» آندره ژيد، شعرهاي شاملو، اخوان
ثالث، احمدرضا احمدي و ...
آقاي ابراهيمي داستانهاي مختلف و كتابهاي
مختلفي را به شما تقديم كردهاند اما كتاب «چهل نامه كوتاه به همسرم» با همه فرق
دارد. وقتي اين كتاب را ديديد چه احساسي داشتيد؟ اصلا ميدانستيد كه در حال نوشتن
اين كتاب هستند؟
بله، ميدانستم. حتي قبل از اينكه به صورت
كتاب در آيد، بعضي نامههاي كوتاه را به ديوارهاي خانه، نصب كرده بوديم، چون
علاوه بر متن، با خط زيبايي هم نوشته ميشدند. در واقع تمرينهاي خط نادر بودند.
توجه كساني كه به خانهمان ميآمدند به اين تابلوها و اينكه ميگفتند اينها حرفهاي
ما هم هست كه نميتوانيم به اين زيبايي بازگو كنيم سبب شد تا به صورت كتاب در آيد.
وقتي كتاب چاپ شدهي «چهل نامهي كوتاه به
همسرم» را ديدم از زيبايي ظاهر و تصويري كه آقاي مميز براي جلدش ساخته بودند،
بسيار لذت بردم و بعد، حرفي را زدم كه موقع نوشتنش، يكي دو بار، گفته بودم كه: "اين
قبيل مسائل كه در زندگي ما مطرح بوده، فكر ميكني به درد ديگران بخورد؟" كه
خوشبختانه تجديد چاپهاي اين اثر نشان داد كه به درد خيليها ميخورد و خيليهم
زياد براي همسران راهنما و كارگشا بوده است. نمونهاي از چندين ماجرا و تاثير اين
اثر را بگويم: خانم آرايشگري كه اهل مطالعه هم بود تماس گرفتند كه ميخواهم اجازه
بگيرم و از اين به بعد كتاب چهل نامه را به عروسهايمان هديه دهم. اين براي من
خيلي زيبا بود. در يك آرايشگاه، كه به طور معمول جايي براي طرح مطلب فرهنگي نيست،
چهل نامه به اين صورت مطرح شود كه خواننده فكر كند به كار هر زن و شوهري كه در
آغاز زندگي هستند ميآيد.
ميخواهم سوال كمي شخصيتري كنم، اگر آقاي
ابراهيمي، آقاي ابراهيمي نبود با ايشان ازدواج ميكرديد؟
وقتي نادر را انتخاب كردم و قرار شد ازدواج
كنيم، نادر ابراهيمي، نادر ابراهيمي امروز نبود. جواني بود خوش بر و بالا،
كوهنورد، خوش صحبت و در بانك عمران آن روزگار كار ميكرد و يكي از بستگانش، فاميل
من هم بود.
نادر در مورد ازدواج، در كتاب ابن مشغله نوشته
است كه خانمي از اقوامش، ما را براي هم در نظر گرفت و بعد مهماني داد و ما همديگر
را ديديم، در نگاه اول شايد به دل هم نشستيم و در معاشرتهاي خانوادگي بيشتر با هم
آشنا شديم. اين آشنايي به ازدواج رسيد. نميدانم در كدام اثرش، شايد نامههايش،
گفته است كه: اول از تو خوشم آمد، بعد تو را دوست داشتم و بعد عاشقت شدم. ما
اينچنين ازدواج كرديم.
سوال شما اين بود كه آيا باز هم اين كار را ميكردم
يا نه؟ بله. براي اينكه نادرِ آن روزگار با معيارهايي كه من براي ازدواج داشتم،
تطبيق ميكرد.
بسياري از مخاطبان آقاي ابراهيمي خود را مخاطب
خانواده ايشان هم ميدانند، شما نقش خود را در به وجود آمدن چنين احساسي چقدر موثر
ميدانيد؟
خوانندگان نادر از دو يا سه اثر ابراهيمي مثل
چهل نامه يا يك عاشقانه آرام فكر ميكنند كه من در زندگياش نقش مهمي داشتهام.
به راستي و صادقانه و از ته دل ميگويم و نه
به تعارف، فكر ميكنم اگر من نبودم ابراهيمي باز هم نادر ابراهيمي بود و همين آثار
را خلق ميكرد. احساس نميكنم تأثير خاصي در نادر ابراهيمي شدن او داشته باشم.
هميشه هم ميگويم كه آنچه نادر در چهل نامه نوشته برايم، مبالغه آميز است. من آن
نيستم كه شما فكر ميكنيد، شايد سعي كردهام زن خوبي باشم، در حد همان تعريفي كه
ما ايرانيها از زن خوب بودن داريم. و خودم ميدانم كه خيلي موفق نبودهام و به
كمال نرسيدهام. اما نادر در آثارش گفته و جايي هم نوشته كه فرزانه باعث شد بتوانم
به راحتي اين آثار را خلق كنم. بايد ديد او چقدر صادق بوده و در آثارش دنبال كرد.
تفكر رئاليستي نادر ابراهيمي در آثارش، چقدر
در زندگي و شيوههاي رفتاري او، قابل لمس بود و مشاهده ميشد؟
بسياري از آنچه را كه در آثارش ميبينيم، در
شخصيت، رفتار و عملكردش وجود دارد. يا قبلاً عمل كرده يا سعي ميكند عمل كند. از
جمله رفتارش با خانواده، با محلّه، با كَسَبه، در ادارات، با خوانندگانش و به طور
كلي با مردم، هماني بود كه ميگفت و مينوشت.
خيليها اينطور برداشت كردهاند كه آلنيِ آتش
بدون دود نادر است و مارال فرزانه. و يا عسل بانوي عاشقانهي آرام، فرزانه است و
گيله مرد كوچك، نادر ابراهيمي.
نه، اينطور نيست. شايد نادر دلش ميخواسته كه
فرزانه يك مارال باشد و نادر يك آلني. شايد ميخواسته كه ما دو تا، عسل بانو و
گيله مرد باشيم، با آن نوع زندگي كه آنها دارند. ولي نه، ما همهي آنها نيستيم.
نميدانم چطور بگويم، شايد بخشي از ما را، نادر در شخصيتهايش به كمال رسانده، ولي
هيچكدام آنها نه منم و نه نادر.
چنين شخصيتهايي، امّا، ميشود كه وجود داشته
باشند. و يا آنها را به وجود آورد. خوانندگان نادر، اين نوع زندگيها را عمل كردهاند.
بعضيها را ما خبردار شدهايم. مثلاً يكي از آنها در شمال زندگي ميكند. خانم
جوانيست با همسرش و فرزندي هفت ـ هشت ساله. ايشان پس از خواندن يك عاشقانهي
آرام، به جز آثار ديگر، زندگيش متحول شده، بهتر است بگوييم زندگيش را متحول كرده
است. كارهايي را ميكند كه عسل بانو و همسرش قرار است از شنبه تا پنجشنبه انجام
دهند. علاوه بر عمل كردن به بسياري از مواردي كه در كتاب آمده است، از
نيكوكاران منطقه هم شده است. نه با پول،
كه با عمل. به خانه سالمندان ميرود، به كودكان بي سرپرست سر ميزند، گل ميبرد،
هديه تهيه ميكند، جشن تولد برايشان ميگيرد، چنان چهارشنبه سوري براي بچهها
برگزار كرده بود كه اهالي ميگفتند تا به حال چنين برنامهي زيبايي نديده بوديم. ميتوانيد
با اين خانم صحبت كنيد و حرفهايش را بشنويد كه چقدر از اين تحول خوشحال است.
نادر ابراهيمي ميگويد: در يك عاشقانهي آرام
در واقع دكترين يك زندگي را گفتهام، خيلي به اين كتاب علاقه مندم. تنها يك قصه
نيست. كاش بتوانيم اينطور باشيم." اين خانم خواست و شد. شايد ديگراني هم
باشند كه ما خبر نداريم.
ميتوانيم به اين نتيجه برسيم كه شما هم به
اين خاطر كه دوست داشتيد حد اعلاي مارال بودن را تجربه كنيد در مجموعه آتش بدون
دود بازي كرديد؟ شايد طرف ديگر سوال من اين باشد كه چرا بازي در دو مجموعه
تلويزيوني نادر ابراهيمي را قبول كرديد؟ يا اگر كسي غير از همسرتان مسئول ساخت اين
مجموعهها بود باز هم فعاليت در آنها را قبول ميكرديد؟
نه، دليلش اين نبود.
ميدانيد كه پشت صحنه كارهاي سينمايي قبل از
انقلاب بر اساس آنچه شاهدان آن زمان ميگويند از نظر اخلاقي پشت صحنه خوبي نبوده.
در نتيجه نادر وقتي خواست كار سينمايي انجام دهد سعي كرد كساني را انتخاب كند كه
اعتقادات اخلاقي داشته باشند. من يادم هست زماني كه ما «آتش بدون دود» را كار ميكرديم
مقالهيي در هفته نامه تماشاي آن زمان در آمد تحت عنوان «مدينه فاضله»، كه پشت صحنه
و آن كمپي بود كه نادر در بيابانهاي تركمن صحرا زده بود، البته با كمك همكارانش،
و اساسنامهيي داشتيم كه بهترين و معروفترين هنرپيشه وقتي ميخواست در آن فيلم
بازي كند اگر قبول ميكرد كارهايي انجام دهد و كارهايي نكند بايد آن را امضا ميكرد.
بعد با او قرارداد ميبستند. ضمناً چون نادر ميخواست مكان مطهري براي كار سينما
داشته باشد، از نزديكانش دعوت ميكرد تا در فيلم بازي كنند. در «آتش بدون دود»
خواهرهايش بودند. من بودم خواهر زادهاش بود. دوستان صميمي و نزديكش بودند و هنر
پيشگان بزرگمان هم بودند.
اينكه چرا من قبول كردم، اين بود كه من
بازيگري را دوست داشتم. بازيگري خيلي جذاب است، الآن هم برايم جذاب هست. بنابر اين
پذيرفتم و با هدايت نادر بازي كردم.
من با آقاي كشاورز در «آتش بدون دود» بازي
كردم در حالي كه اولين كارم بود ايشان راضي بودند و آفرين ميگفتند.
در باره قسمت آخر سوالتان هم بايد بگويم، با
فضايي كه بود بايد ميديديم كه پيشنهاد دهنده چه كسي بوده است. و آيا نادر موافقت
ميكرد يا نه.

بسياري از منتقدين آقاي ابراهيمي معتقد بوده و
هستند كه «سفرهاي دور و دراز هامي و كامي»، همچنين «آتش بدون دود» در شرايطي ساخته
شد كه جامعهي آن روز ما با تلويزيون بيگانه بود و معتقدند كه اين دو مجموعه
تلويزيوني مخاطبي نداشته. عده ديگري هم فضاي آن روزگار سينما و تلويزيون را فضاي
فيلم فارسي ميدانند و فيلمهاي آقاي ابراهيمي را هم در همان دسته قرار ميدهند
...
این که میگویند، زمانی که «آتش بدون دود» و مجموعه
«هامی و کامی» ساخته شد مردم با تلویزیون بیگانه بودند درست نیست. در اکثر خانهها
تلویزیون وجود داشت. اما بخش دوم حرف درست است. فضای فیلم فارسی بود. سریالی که آن
موقع جا افتاده بود، مجموعه «مراد برقی و هفت دختران» بود. شايد اولین مجموعهاي
هم بود که با قصههای سطح پائین، دوشنبهها خیابانها را خلوت میکرد، و همه میرفتند
مراد برقی تماشا کنند. در چنین فضايي «آتش بدون دود» ساخته شد که بسيار متفاوت بود
و قابل مقايسه نبود. حتی اگر از نظر تکنیکی نگاه کنیم آن زمان بی سابقه بود. نادر
صحنههای آن فیلم را با چهار دوربین میگرفت که کمتر کسی اینکار را میکرد، عطف به
حرفهایی که دیگران میگویند. پس مردم با تلویزیون بیگانه نبودند، تلویزیون بود امّا
خوراکی که برایش تهیه میشد همانطور که گفتید به اصطلاح فیلم فارسی بود. شبکه دو
تازه شروع به کار کرده بود، شبکهیی متفاوت بود و «آتش بدون دود» را پخش میکرد.
اینکه میگویند «آتش بدون دود» را نمیدیدند؛ تا جایی که من اطلاع دارم مخاطب
فراوانی داشت، کما اینکه امروزه هم کسانی که سن و سالی ازشان گذشته نادر ابراهیمی
را با «آتش بدون دود» میشناسند، با گالان اوجا و سولماز. به اضافه اینکه خود من
در مسافرتی به جنوب مهندسی را دیدم که در اهواز کار میکرد. اين آقا میگفت: "چهارشنبهها
با هواپیما از اهواز به تهران میآیم، این سریال را شب میبینم و برمیگردم به
اهواز." وقتی چنین بینندگانی داشته و خیلی از مردمی که الآن هستند از آن یاد
میکنند نمیتوانیم بگوئیم بینندهای نداشته. کاملا پر مخاطب بوده، آماری هم که
بعداً گرفتند این را نشان میدهد.
در مورد «سفرهای دور و دراز هامی و کامی»،
اصلاً نیازی نیست من حرف بزنم خود تلویزیون یک همه پرسي کردکه مشخص شد 98 درصد مردم
این مجموعه را دیدهاند، 98 درصد با آن موافق بودند، و 98 درصد آن را آموزنده و
سرگرم کننده دانستهاند. علارغم مواردی که در روزنامههای آن موقع داشتیم و بعضی
گفته بودند این مجموعه بد آموزی دارد و بچهها از خانه فرار میکنند. و یا پر رو
میشوند و مقابل پدر و مادرشان میایستند. اما آن نظر گیریيی که کردند و محرمانه
بود، من الآن آن را دارم، نشان میدهد واقعیت چیز دیگری بوده، اين مجموعه، مجموعهاي
پر مخاطب، آموزنده و سرگرم کننده بوده.
در خلال تحقيقاتي كه براي اين مصاحبه انجام ميدادم
شنيدم زماني قرار بوده كه «آتش بدون دود» بازسازي شود، چرا نشد؟
دو يا سه سال پيش آقاي ... در يكي از موسسات
سينمايي بودند كه خيلي هم مشهور است، من و آقاي شكور لطفي را كه از دوستان نادر
هستند و با ايشان كار ميكردند، دعوت كردند كه بيائيد تا براي بازسازي اين مجموعه
صحبت كنيم. يعني يك كارگردانِ به نام «آتش بدون دود» را كارگرداني كند و بسازد.
پيشنهاد شد كه آقاي كيومرث پور احمد اين كار را بكنند. چون در آن فيلم دستيار نادر
بودند و خودشان الآن كارگردان برجستهاي شدهاند. آقاي ... گفتند : صحبتي هم با
ايشان شده و آقاي پور احمد استقبال كردهاند، قرار شد ما را خبر كنند، ديگر خبري نشد.
اين است كه بايد از ايشان بپرسيم چطور شد؟
«سفرهای دور و دراز هامي و كامي» كه مجموعهي
آموزندهاي هم شناخته شده بود، چرا بعد از انقلاب ادامه پیدا نکرد؟
باید از مسئول پخش فیلمهای قدیمی بپرسید. به درستی نمیدانم. میدانید، سفرهای دور و دراز قرار بود 104 قسمت بشود. 54 قسمت، اگر اشتباه نکنم، فیلم برداری شده بود در مراحل مختلف مانده بود، مقداری خام بود، مقداری تدوین شده بود، مقداری آهنگ گذاری شده بود. وقتی بیست و چند قسمتش پخش شد. برخورد کرد به روزهای انقلابمان در بهمن 57 . موقعی بود که هامی و کامی به علت اینکه پدر یکی از دوستانشان شبها مست میکرد و خانواده را اذیت میکرد، در فیلم تصمیم میگیرند شیشه یکی از مشروب فروشیها را با سنگ بشکنند و میشکنند. تا در واقع پدر آن دوستشان را ادب كرده باشند. این مجموعه ممنوع الپخش شد. چون فکر میکردند مردمی که در خیابان مشروب فروشیها را سنگ میزنند و میشکنند از اینها یاد گرفتهاند. بعد هم که انقلاب شد و مدتی مردد بودند که پخش کنند يا نکنند. در آن فیلم خانمها بیحجاب هستند و به آن صورت نمیشد پخش بشود اما اگر با یک دید مثبت و سازنده نگاه کنیم میشد آن را باز سازی کرد. مثلاً اینسرت بگذارند. الآن در تلویزیونمان نسبت به فیلمهایی که اوایل انقلاب پخش میشد، فیلمهایی نشان داده میشود که موی خانمها هم پیداست. در هامی و کامی خانمها و آقايان متخصص تعليم و تربيت هستند که نشستهاند و راجع به کودکان بحث میکنند. در اين مجموعه نادر هم از لحاظ تعلیم و تربیتی حرف داشته و هم از نظر ایرانشناسی.

آيا الآن كه بعضي از موسسات صوتي و تصويري مثل
سروش فيلمها و مجموعههاي قديمي، حتي فيلمهاي قبل انقلاب را، در لوحهاي فشرده
و يا نوارهاي ويدئويي وارد بازار ميكنند؛ با شما راجع به تكثير اين فيلمها صحبت
كردهاند؟
تا به حال پيشنهادي نشده است. بسياري از كساني
كه رمان «آتش بدون دود» را خواندهاند و فهميدهاند مجموعهيي تلويزيوني از آن
تهيه شده است تماس ميگيرند و ميخواهند بدانند چگونه ميتوانند اين فيلم را تهيه
كنند. در حالي كه ما خودمان هم نسخهاي از آن نداريم.
ميبينيم موسسهي سروش بسياري از آثار تصويري
قبل از انقلاب را منتشر كرده است، چرا «آتش بدون دود» را نه، بايد از مسئولين
سروش بپرسيد.
[صحبت ما نه از آنجا که شما خواندید
آغاز شد و نه آنجا که شما دیدید، پایان یافت.
امّا؛ بعد از تنظیم همین متنی که خواندید، و بازخوانی خانم منصوری، ایشان حذفیاتی را در نظر گرفتند. ناگهان متوجه شدم، حذفیات ایشان مربوط به بخشهائیست که درباره خودشان صحبت کردهایم. ترجمهها، و غیره و غیره. این ها هم که خواندید به اصرار و پاوفشاری و خودسری من بود.]
ـــــــــــــــــــــ
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com