يادداشت چندم بعد از آن روز كه تمام شد
اينبار
به هيچ كداممان كار ندارم، منتظر تماس تو نميشوم، ميروم ميز شماره 8 دنياي برگر
را رزرو ميكنم و مينشينم و يك بستني توت فرنگي سفارش ميدهم. تا بستني را
بياورند به رو به رو خيره ميشوم و گاهي ساعتم را نگاه ميكنم، درست مثل همانها
كه منتظر كسي هستند.
بستني
را برايم ميآورند، نميخواهم بخورم. بند بالا را كه نوشتم با خودم گفتم بايد
بيايم روي ميز شماره 8 بنشينم و بقيه را
بنويسم. آخرين بار كه اينجا نشسته بوديم يادت هست؟ من درست همينجا نشستم و تو رو
به رويم، روي همين صندلي مدل لهستاني قهوهاي. ميزهاي كناري را آدمهايي نشستهاند
كه بارها اينجا ديدهايمشان، جايشان عوض ميشود فقط. مثلا آن دختر كه با آن پسر
روي صندليهاي ميز شماره 3 نشستهاند همان است كه چند وقت قبل با پسر ميز شماره 25
روي صندليهاي شماره 16 نشسته بودند... ميبيني؟ اما انگار اين ميز شماره 8 براي
من و تو است، هربار كه ميآيم اينجا اين ميز خالي است.
بستني
دارد آب ميشود. پسر ميز شماره 9 كه رو به روي من است هر از چندگاهي نگاهي به من
مياندازد، و رد نگاهم را ميگيرد تا ببيند به كجا خيره شدهام. تو جلويم نشستهاي
و او نميبيند، ميخندم و سرم را پايين مياندازم كه فكر بد نكند. بستني دارد آب ميشود. ميخندد او هم انگار من
را ميشناسد. اما تلخ است، هم رفتارش و هم خندهاش.
با انگشتهايم
ميخواهم حساب كنم كه چند روز از آخرين ديدارمان ميگذرد، ... با دستهايم نميتوانم،
دست ماشين حساب خوبي نيست، دست صفر ندارد، هيچ دكمهاي هم ندارد كه بزني و يك ضرب
تقسيم كند يا جمع كند يا خيلي كارهاي ديگر كند. با دست نميشود. حالا همه بستني آب
شده، از پيشخدمت يك ليوان آب خواستم، آب را كه آورد پرسيد : دوستتان نميآيد؟ گفتم
: دوستم؟ تو كي من را با دوستم ديدي؟ گفت و پرسيد : ديدم، من از همه بچههاي اينجا
قديميترم، واقعا نميآيد؟ شما 638 روز قبل با هم اينجا بوديد و 1 ساعت و 52 دقيقه
نشستيد، بعد از آن شما تنهايي آمديد اينجا، تا الآن 72 بار آمديد و من 72 بار
بستني توت فرنگي برايتان آوردهام و شما نخوردهايد و رفتهايد. بستنيهايمان بد
شده؟ دوستتان نميآيد؟ گفتم : تو خوب همه چيز را يادت هست ... گفت : شما خودت هم نميدانستي چند روز است كه نيامدهايد اينجا، داشتي با دستهايت حساب ميكردي،
اواسط كار رهايش كردي... حوصله نداري، ميروم. و رفت. آب بستني توت فرنگي را برد.
دوباره
آمدم خانه، سر راه به همان رو سري فروشياي كه آن شال آبي را قيمت كردي سر زدم،
مدلهاي جديدتر هم آورده كه دوست داري، اگر ببيني. دير وقت است، ميخواهم يك
عاشقانه را احيا بگيرم امشب.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بي پرده با واقعيت / لطفا مرا پسر صدا نكنيد
ديروز همايش ماهانه «تخته سفيد» در فرهنگسراي خانواده
برگزار شد با همه آن اتفاقهايي كه نبايد ميافتاد و افتاد. ما كمي دير هماهنگ
شديم؛ و امكانات سالن پايين بود.
قرار نبود من درباره نادر ابراهيمي حرف بزنم ولي محمد سليمي
دستم را گرفت و جلوي تمام حضار شروع كرد به سوال كردن، نميشد جواب نداد، همه آن
حرفهايي كه نبايد ميگفتم را خواست. گفتم، سر بسته. و آنها كه حالا بعد از
رفتن نادر از او خاطره زياد دارند بهشان بر خورد و از همانجا شروع به حرف زدن
كردند. بعضيهايشان كه قبل از برنامه سلامم را جواب داده بودند بعد از برنامه بي
جواب خدانگهدار سر سمت خانه كج كردند.

اما فيالواقع جواب محمد سليمي كه پرسيد : به دور از
احساسات نادر چه كسي برايت بود؟، اين است : نادر نه براي من كه براي تمام مخاطبان
آگاه به منزله يك پدر بود، هست و خواهد بود. او به ما عشق ورزيدن با تعهد را
آموخت و فهماند كه شناخت آن چيزي كه ميخواهيم دوستش بداريم از هر چيز ديگر مهمتر
است.
من يكبار و فقط يكبار صداي او را شنيدم و قصهاش را ديروز
محمد از زبانم كشيد، اما حالا كه نگاه ميكنم ميبينم من بارها پس از آن هم صداي
نادر را شنيدم، وقتي تصميم گرفتم دوباره آثارش را دوره كنم، وقتي مصاحبهها و
مقالههايش را گرد آوري كردم و وقتي ديدم خيلي بيشتر از آن چه قبل دوستش داشتم
دوستش ميدارم. وقتي فهميدم كه او بيش از خيليها ارزش دوست داشتن دارد.
من اگر براي ابراهيمي پسر هم بودم پسري نا خلف بودم و اين
را به دور از هر گونه ـ به قول خود او ـ درخت گونگي و تواضع كاذب ميگويم. من اگر
براي او پسر بودم پسري ناخلف بودم و هستم مثل پسر ناخلف نوح. و او براي من و براي
نسل آگاه و مخاطب آگاه ـ كه حتي من جزء اينها هم نيستم ـ پدري است دلسوز با
آثارش.
ديروز همايش ماهانه «تخته سفيد» برگزار شد و قرار است هر چهارشنبه آخر ما هم برگزار شود و من در آن نامه خواني كنم و برنامه بعدي احتمالا مصادف با چهلمين روز درگذشت نادر باشد و برنامهاي ويژهي نادر در آن داشته باشيم.
______پ.ن : عكس از هفت سنگ / حامد كني
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند،
و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم،
شاید این است دلیل تنهایی ما...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگاهي اجمالي به آثار كودك و نوجوان نادر ابراهيمي؛
او با نگاهي تازه به ادبيات آمد و در منش نويسندگي خود ايده و مفاهيم
اجتماعي مد نظر خود را فداي فرم نوشتن نكرد. حدود نيمي از آثار اين
نويسنده نام آشنا مربوط به كودكان و نوجوانان است و جوايز متعددي را از آن
خود كرده است. او در آثار كودك خود نيز همواره در تلاش است كه مفهوم را در
ظرفي زيبا از كلمات و تصاوير به كودكان ميهنمان بدهد تا آنها را با
مولفههاي اصلي انسانيت آشنا كند.
آثار او را ميتوان در بخشهاي مختلفي نظير داستانهايي كه در آنها به آفرينش ادبي پرداخته، تصويرسازيهاي او براي كتابهاي كودك و
تئوري پردازيهاي او براي كتابهاي كودكان نگاه كرد.
***
مولفههاي اساسي و آفرينشها
ابرهيمي
در آثاري كه براي كودكان به جا گذاشته است همواره به اصالت خانواده و
پايبندي به اصول اخلاقي تاكيد دارد. او در مقطعي با اين ديد به وادي
ادبيات كودك و نوجوان، پاي مينهد كه براي نويسندگان، كار در اين زمينه نه
جدي شمرده ميشد نه افتخاري داشت، شايد هم نوعي تفنن و حتي زنگ تفريح و
شوخي به حساب ميآمد. اما اعتقادات و ايمان اين نويسنده مسير، مشوق و
راهنماي او بوده است. او در اينباره ميگويد: «نوشتن موجب نزديكي ما به
هم ميشود و ارتباطي ميانمان به وجود ميآورد كه در شكل يافتن زندگي آينده
ما موثر است... ».
ابراهيمي، با همين نگاه سعي دارد زباني را براي
مخاطبان كودك خود انتخاب كند كه فاقد پيچيدگيهاي بياني باشد تا بتواند
راحت با آنها ارتباط برقرار كند. در اين باره ميتوان به داستاني مثل
«كلاغها»، «سنجابها» يا كمي بعد به داستاني مثل «سيب و سار» و «دور از
خانه» نگاه كرد.
او در عين حال توقع مخاطب خود ـ كودك ـ را از خود
درونياش بالا ميبرد تا انگيزهاي براي بهتر شدن او ايجاد كرده باشد.
شاهدان اين ادعا را ميتوان در داستاني مثل «آنكه خيال بافت، آنكه عمل
كرد» يا «پدر چرا توي خانه مانده است» ديد. او در كتاب «آنكه خيال بافت،
آنكه عمل كرد» همواره كوشيده است كودك را به تجربه كردن به جاي خيالبافي
ترغيب كند. يا در داستان «پدر چرا توي خانه مانده است» اشتباه كودك را
الگو قرار ميدهد تا به نتيجهاي كارساز برسد. اين اخلاق او در
نويسندگياش را ميتوان در منش كاري او ديد، او خود در دسته نويسندگان
تجربهگرا است و سعي دارد در برخورد با كودكان لذت تجربه كردن را به
كودكان بچشاند.
او در آفرينشهاي ادبي خود ـ كه ما در اينجا باز
نويسيهاي داستانهاي كهن او را هم در همين دسته قرار داديم ـ همواره
ميكوشد تا آموزههايي ارزشمند چون عشق به ميهن، منش پهلواني، ادب و
احترام به بزرگترها را به كودكان در كنار پويايي ذهن بياموزد. بهطور
مثال در داستان «حكايت دو درخت خرما» ميبينيم كه او رفتار پيامبر اسلام
با كودكان را چقدر ظريف و در دسترس نشان ميدهد. يا در داستان «قلب كوچكم
را به چه كسي بدهم؟» ميبينيم كه او با زباني روان و راحت آنقدر مهربانانه
داستان را از زبان كودك شخصيت اول داستان بيان ميكند كه كودك احساس
ميكند داستان را از كودكي همسن و سال خود
رودررو ميشنود. حتي وقتي
شخصيت اصلي داستان درباره شخصيت بد صحبت به ميان ميآورد با دلسوزي در
باره آن ميگويد: «من وقتي ديدم همه آدمهاي خوب را دارم توي قلبم جا
ميدهم سعي كردم اين عموي پدرم را هم ببرم توي قلبم و يك گوشه بهش جا
بدهم... اما... جا نگرفت... هرچه كردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما
چكار كنم؟ جا نگرفت ديگر، تقصير من كه نيست حتماً تقصير خودش است. يعني
راستش هر وقت كه خودش هم با زحمت و فشار جا ميگرفت صندوق بزرگ پولهايش
بيرون ميماند و او، دَوان دَوان از قلبم ميآمد بيرون تا صندوق را
بردارد...». بهطور كلي ميتوان گفت انديشههاي ايدهآليستي رها شده در
اين داستانها در تلاش است كودكان و نوجواناني با ديد باز و آرمانگرا براي
ايران فردا، تربيت كند.
تصويرسازيها و تئوريها
شكور لطفي از
نويسندگان خوب كودك و نوجوان و از همكاران نادر در موسسه ايران پژوه و
موسسه همگام با كودكان و نوجوانان ميگويد: «در 6 سال اول فعاليت سازمان
همگام با كودكان و نوجوانان، چند ده كتاب ـ تاليف و تصنيف و ترجمه ـ با
كيفيتي مطلوب و بهايي ارزان، در اختيار مخاطبان قرار گرفت. پشتكار، جديت و
تلاش استاد ابراهيمي، مشكلات را بر طرف ميساخت و موانع را هموار ميكرد.
اگر حروفچيني به تاخير ميافتاد، متن كتاب را با دست مينوشتند و براي
عكاسي ميفرستادند؛ اگر تصويرگر در دسترس نبود يا بودجهاي براي تصويرگري،
تمهيدي براي مصور ساختن كتابها ميانديشيد و دست به كار ميشد تا كار هر
چه زودتر به جريان بيفتد. با همين سرمايه، اين موسسه كوچك و بيسرمايه
مادي، باليد و پيشرفت؛ و همين بالندگي، باعث شد تا محدوديتهايي براي
فعاليتهاي آن اعمال گردد...» شايد بتوان ورود نادر ابراهيمي به بخش
تصويرسازي كتابهاي كودك از كمبود امكانات لازم دانست. و درست اينجاست كه
خلاقيت او كار را پيش ميبرد. او با ذهني نو جو و با استفاده از وسايل و
امكانات در دست براي تصويرسازيهاي خود، نظرياتش را در اين زمينه به نمايش
در ميآورد. او در تصويرسازيهايش ميكوشد تا همگوني تصاوير ساخته شده با
داستانها از نظر مفهومي برقرار باشد. نمونه عيني اين مدعا را ميتوان در
تصوير سازي كتابهاي «قصه گلهاي قالي» يا «ما بوتههاي گل سرخ را از خواب
بيدار كرديم» يا «قصه پيرزني كه دلش ميخواست تميزترين خانه دنيا را داشته
باشد» ببينيم. او در نظريهپردازيهايش براي كودكان ادامه دهنده راه كساني
چون
صمد بهرنگي و محمد كيانوش است. اما تفاوت ابراهيمي با ديگران در
دو چيز است. 1ـ او مثل بهرنگي و كيانوش و حتي باغچهبان در بخشهاي مختلف
باز نماند و 2ـ او تمامي آن چيزهايي را كه تجربه كرده نوشته است. او در
اين نظريهپردازيها به رسمالخط فارسينويسي براي كودكان اهميت فراوان
ميدهد. و به طرح در آفرينش ادبي تاكيد ميكند.
موسسهها و جوايز كودك
او
در راستاي كار براي كودكان در دو مقطع زماني پيش از انقلاب و پس از انقلاب
سازمان همگام ـ بعد هم شركت همگام با كودكان و نوجوانان ـ را در
موقعيتهاي مناسب، تاسيس كرد و فعاليتهايش را بهطور مستقل پيگرفت و
توانست به مقامها، نشانها و عنوانهاي متعددي؛ از جمله ناشر برگزيده
ايران، ناشر برگزيده آسيا و ناشر برگزيده جهان دست يابد.
از جوايزي كه
نادر ابراهيمي در ادبيات كودك گرفت ميتوان به جايزه اول فستيوال
(جشنواره) كتابهاي كودكان توكيو، ژاپن و همچنين جايزه اول تعليم و تربيت
از يونسكو براي كتاب «كلاغها» در سال 1349 اشاره كرد. كتاب «دور از خانه»
او نيز كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك سال 1347 شد و جايزه قصه برگزيده
آسيا از سوي سازمان جهاني يونسكو را دريافت كرد. ابراهيمي براي كتاب
«پهلوان پهلوانان و عبدالرزاق پهلوان» جايزه جشنواره كتاب كودك كنكونوما،
ژاپن را در سال 1978 يا 1356 دريافت كرد. اين كتاب او همچنين كتاب برگزيده
«آكادمي المپيك» در همايش فردوسي و اخلاق پهلواني در سال 1384 شد. او براي
كتاب «قلب كوچكم را به چه كسي بدهم؟» ديپلم افتخار اولين جشنواره
بينالمللي تصويرگران كتاب كودك را در سال 1372 دريافت كرد، و براي كتاب
«ما مسلمانان اين آب و خاكيم» جايزه نخست جشنواره آسيايي تصويرگران سال
1370 را گرفت. او براي ترجمه كتاب «آدم آهني»، اثر تدهيوز، جايزه كتاب
برگزيده شوراي كتاب كودك براي نوجوانان در سال 1351 را از آن خود كرد و
براي كتاب «درخت قصه، قمري قصه» نيز جايزه كتاب برگزيده از سوي هيات
داوران بزرگسال كانون پرورش فكري در سال 1371 را گرفت و از سوي هيات
داوران خردسال در همان سال برگزيده شناخته شد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
خيابان
را كه نگاه كردم فاتحهء پياده روي را خواندم، گاهي خيابان خلوت فقط به اين درد ميخورد
كه سوار پيكان جوانان خوابيده بشوي و جواديساري گوش كني و به راننده بخندي و سر هر
چهار را زير چشمي به يكي از سمتها نگاه كني كه نكند ماشيني مثل همين ماشيني كه تو
سواري سر و كلهاش پيدا شود و تو تنها مصدوم يك تصادف نا به هنگام بشوي! منتظر
پيكان جوانان شدم، هر مسافر كشي كه رد مي شد يا پرايد بود يا ون يا پيكاني كه
شرايط سوار شدن را نداشت. كم كم راه آمدم و پياده رسيدم به مقصد. به دو نفر از
دوستانم كه مدتي است با هم بيش از پيش آشنا شدهاند فكر كردم؛ و ياد يادداشت حميده
بانو عُنقا همسر مرحوم رادي افتادم كه درباره آشناييشان و آن كوچه بلند و باريك و
امتحان فوق قبول شدن رادي و قبول نشدن خودش نوشته بود.
موبايل
زنگ خورد، دو سه پست قبل وبلاگ نوشتهام كسي فعلا تماس نگيرد، حتيالمقدور هم تماس
نميگيرم تا همه راحتتر باشيم، مدتي است آنقدر حرف زدهام كه اگر تا دو سال حرف
نزنم هنوز بدهي حرفهايي كه از دهانم بيرون آمده صاف نشده. زنگ قطع شد، موبايل را
روي سايلنت گذاشتم. چراغش را ديدم كه رشن ميشود اما توجه نكردم. وقتي مينويسم و
توليدات نوشتاريام زياد ميشود سعي ميكنم كمتر حرف بزنم. اين روزها هم كه از
هركجا كه ميشناختم و نميشناختم درباره نادر مطلب خواستند و نوشتم [با پر رويي
تمام.]
مقصد
هميشه دور نيست. گاهي مقصد را نميبينيم و انگار كه گم كردهايم. هوش را به كار
نبردن گناه كبيره است به قول نادر ابراهيمي.[با خودم كلنجار ميروم تا يادم بيايد
كدام متفكر غربي مثال فضاي تاريك و روشن كردن شعمي را گفته، ... يادم نيست، ياد آن
بيفتيد.]
به پي
نوشت اول و دوم توجه ويژه كنيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نخستین همایش ماهانه نثر ادبی تخته سفید آخرین ۴شنبه خردادماه برگزار می گردد
در این نشست که با حضور نویسندگان ، میهمانان ویژه صاحب قلم و صاحب سبک برگزار می شود ، نویسندگان و عموم علاقمندان به نثرخوانی و قرائت متون ادبی درقالب های مختلف خواهند پرداخت.
باحضور پرویزخرسند، سیدضیا الدین شفیعی، محمدصالح علا، منصورضابطیان، عرفان نظرآهاری، شهرام شکیبا، علی مهرامی، سعید کیایی، حامدجوادزاده، حسین متولیان، امیرپیرنهان و ...
با اجرای :محمدسلیمی
پانتومیم ویژه نثرنویسی : بهرام ریحانی
آخرین چهارشنبه هر ماه خورشیدی – ساعت 17 تا 20
محل برگزاری : سالن شماره ۲ فرهنگسرای خانواده ـ فدک
نشانی : میدان رسالت ـ پایینتر از میدان هلال احمر نارمک ـ کوچه فدک
سطر اول : چهارشنبه 29 خرداد

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
1
ایستادم پائین تخت؛ نگاهم میکرد؛ چشمهایم را بسته بودم؛ عرق
تمام صورتم را پوشانده بود؛ زیر چشمی نگاهش میکردم؛ نگاهم میکرد؛ میدانستم میشنود،
گفتم: «سلام آقای ابراهیمی؛ ببخشید که من دیر به دنیا آمدم، راستش، خیلی پیش از اینها
دوست داشتم به دنیا میآمدم و داستانهای شما را میخواندم و سعی میکردم شما را بشناسم...»
فرزانه منصوری آمد. چای در دست. چای را برای من گذاشت و گفت : «بفرمایید، بنشینید.»
بعد سمت نادر برگشت و گفت :«نادر جان! آقای کیائی دارند روی آثار و تفکرات شما کار
میکنند... روزنامه نگار هستند، کارهایی هم کردهاند، دارم نگاه میکنم...» عرق تمام
صورتم را پوشانده بود؛ زیر چشمی به نادر و فرزانه خانم نگاه کردم، نادر به زحمت خندید.
فرزانه خانم سمت من آمد و جعبه دستمال کاغذی را جلویم گذاشت، گفت :«دستمال بردارید،
خیلی عرق کردید.»
2
ساعت را نگاه کردم، قرارمان ساعت 6 بود، ساعت 5 و 25 دقیقه را
نشان میداد، هنوز ترافیک سبک نشده بود. شماره خانهشان را گرفتم و گفتم که دیرتر از
قرار میرسم، اگر مشکلی هست برگردم و روز دیگری قرار بگذاریم. میخواستم گزارشی از
کتابخانه نادر بگیرم. مصاحبههایش را قبلا انجام داده بودم. تلفنی، چون خانم ابراهیمی
کار زیاد داشتند و هماهنگ نمیشد که ببینمشان. تماس گرفتم، دیر رسیدنم را موجه کردم.
با یک ساعت و نیم تأخیر رسیدم. نادر روی تخت دراز کشیده بود. پزشک کنار تخت ایستاده
بود. از پلهها که بالا رفتم در باز بود، خانم ابراهیمی داخل ایستاده بودند، سلام کردم،
جواب شنیدم، سمت نادر ایستادم، نادر رو سوی من گرداند، سلام کردم، نگاهم کرد، پلک زد،
سر خم کردم، خانم ابراهیمی دعوتم کردند که بنشینم.
3
هر بار که به خانهشان میرفتم خانم ابراهیمی طوری صندلی من
را میگذاشت که پشت به نادر باشم. اگر نادر خواب بود مینشستم، اگر نه سعی میکردم
طوری باشم که نه پشتم به نادر باشد و نه رو در رو. خانم ابراهیمی یک بار همان اوایل
که به خانهشان میرفتم گفت : «نادر گفته بود در ایام بیماری دوست ندارم کسی اینطور
به عیادت بیاید...» سر خم کرده بودم و به خواسته فرزانه بانو و نادر خان گوش میدادم.
نادر خواب بود. نشستم رو به روی خانم ابراهیمی و از کارهایی
که انجام داده بودم گفتم. راهنمایی میکردند و نکاتی که به ذهنشان میآمد را میگفتند.
ناگهان بحث را رها کردند و گفتند :«چند لحظه ببخشید آقای کیائی؛ نادر بیدار شد. باید
چایاش را بدهم.» صندلی را طوری گذاشتم که پشت به نادر نباشم. خانم ابراهیمی رفت چای
بیاورد.
• عنوان اين يادداشت، نام یکی از رمانهای نادر ابراهیم است.
پ.ن : اين يادداشت در هفته نامه هفت سنگ منتشر شده است.
پ.ن : گزارش تصويري حامد كني را هم ببينيد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نگران نباشيد بزرگواران، كه كاري را از پيش نميبرد اين
نگراني ارزشمندتان كه از روي محبت است. اين روزها بعضيهايتان به زبان آوردهايد
بعضي به نگاه، نكنيد اين كار را... نه آنقدر فروتنم كه در مقابل اين بحثها سر خم
كنم و نه آنقدر كستاخ كه دوشيدهها را چهارپا وار به زمين بريزم و هيچ...
همان شب چهارشنبه با بانو منصوري بزرگ تماس داشتم و هر آنچه
بود گفتم. گفت اين روزها بگذرد لازم است حرف بزنيم. خيالات است، منشا را پيدا ميكنيم
با هم و موضوع را حل. او مهربان است و آگاه. مارال وار مرد ميدانهاي بزرگ نبرد
است. دعيه دار آلني بودن ندارم اما از تنگهاي در حال گذرم كه قشون قشون به مقابلهام
ايستادهاند از دوست و دشمن.
نگران نباشيد. خوبم.
*
اخبار خواستيد، فرهنگسراي خانواده مراسمي براي
چهلمين روز درگذشت نادر دارد تدارك ميبيند. ديشب خبر دادند، حتمي كه شد مينويسم
و دعوت ميكنم.
*
يگ نفر از عكاسان عزيز لطف كرده و عكسي برايم ارسال كرده از
لحظه باز كردن روي نادر در آرامگاهش. ... خدا خيرش دهد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
چند نكتهي لازم تا يادداشت فردا
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
ميگويند امروز مراسم يادبود نادر است

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
امروز نادر هست، هميشه نادر هست...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
فيلم سخنان «نادر ابراهيمي» درباره عشق به ايران
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اطلاعيه خانواده مرحوم «نادر ابراهيمي»
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
مراسم تشييع پيكر نادر ابراهيمي
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دیگر فرصتی برای پیاده روی صبحگاهی نمانده است ...
...
پیش از آن واقعه ی بزرگ ...1
نوشته بود:"عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد"2 ... سالها پیش نوشته بود ...
با خودم فکر می کنم که 9 سال زمان زیادی است و همان لحظه فکر می کنم که:"چقدر کوتاه ... " ... و او نه فریاد کشید و گمانم نه این چند سال زمزمه ای کرد از سر درد ... از پس آن نگاه تابناک مردانه ... از پشت آن استواری نرم نشسته در خطوط پیشانی ... نگاهش می کنم که دارد از پشت شیشهء مانیتور به یادم می آورد:"با من بخوان تا یاد بگیری"* ... "یادمان دادید استاد، ببخشید که من شاگرد خوبی نبودم ... " ... از صدای خودم می ترسم، بلند با خودم، نه؛ با او حرف می زنم ...
در قلب آن واقعه ...3
پیام کوتاهی می رسد ... کوتاه به اندازهء قامت زندگی، تلخ به اندازهء نانوشته ماندن تمامی واژه های مانده در قلب او ... پیام کوتاهی که کوتاه نبود: "نادر ابراهیمی ... " ... و یادم می آید که:"رسیدن، پلّهء اوّل مناره یی ست که بر اوجِ آن، اذانِ عاشقانه می گویند ... .... برنامه ای برای اَبَد. برای آن سوی مرگ. برای بقای مطلق. برای بی زمانیِ عشق ... "4
آنسوی واقعه ...5
بهار هفتاد و سه سالگی آنقدرها بهار نماند ... تن خسته تر از تاب آوردن روح بزرگ و آرام او ... انصاف که بدهی می بینی بهار باید در بهار شروع شود ... بهار باید در بهار تمام شود ... تمام نمی شود؛ دوباره زایشی از نو و شاید "بار دیگر ... " از "... شهری که دوست ..."* می دارد ...
گیله مرد کوچک اندام عاشقانه های آرام، قامت بلند نادر ابراهیمی، چشمهایی با بَرقی از سر مهر ورزیدن داشت که امروز برای همیشه بسته شد ...
پیام کوتاه بود:"نادر ابراهیمی ... رفت ... " ...
...
* با خودم گفتم:" کسی به ممیّز بگوید که میهمان در راه است، استاد!... "
* هلیا ابراهیمی گفت احتمالا مراسم خاکسپاری و یادبود نادر ابراهیمی روز یکشنبه خواهد بود ... فکر می کنم:" این هفته، از یکشنبه ... "6 ...
* تسلیت نمی توان گفت گاهی فقدان بعضی آدم ها را ... تسلیت نمی توان گفت به بانوی خانهء نادر ابراهیمی ... به هلیا ... به رایکا ... حرفی نمی توان زد ...
...
* عنوان کتاب هایی از نادر ابراهیمی
1و ... و 6 . یک عاشقانه ی آرام ... نادر ابراهیمی
...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نادر را به بیمارستان آراد منتقل کردند .
هلیا گفت مراسم تشییع نادر احتمالا یکشنبه خواهد بود .
اخبار دقیق تر موکول به بعد ...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
گزارشي درباره مرگ و قبر شمس مينويسم. به زودي در روزنامه همشهري منتشر ميشود.
براي نوشتن اين گزارش خواستم مصاحبهاي با جناب دكتر محمد علي موحد انجام بدهم اما
وقتي ديدم به لطف يك دوست بزرگوار و يك استاد عزيز يعني حامد كني و استاد محمد
زهرايي امكان مصاحبه هست بحث را گذاشتم براي بعد. تا مصاحبهاي مفصل در اينباره با
اين استاد گرانقدر انجام بدهم.
ديروز از جناب زهرايي تقاضا كردم كه قراري بگذارند، ميسر
بود اما اينطور كوتاه براي خودم شرم آور آمد. خواسم كتاب «باغ سيز» را امانت
بگيرم، با خوشرويي دادند.
«باغ سبز» كتابي است از استاد موحد كه بعد از تعطيلاتي كه
در آنيم روانه بازار كتاب ميشود. باغ سبز گفتارهايي درباره شمس و مولانا است كه
به همت جناب استاد زهرايي مدير نشر كارنامه منتشر شده و همانطور كه گفتم به زودي
در دسترس عموم قرار ميگيرد. (شايد من اولين نفري هستم كه اين كتاب را به خانه
بردهام.)
نشر كارنامه پيش از اين كتاب، كتاب ديگري به كوشش آقاي موحد منتشر كرده است به نام «قصهء قصهها». قصه قصهها، كهنترين روايت از ماجراي شمس و مولانا است. اين كتابها قرار است يك دورهء چند جلدي باشد. به مرور همه را معرفي ميكنم.

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دوستي ميگفت : سالهاي قبل نگران
انسجام شعرت بودم حالا نگران لطافت آن.
تقديم به لطافت نادر ابراهيمي
و جسارتهاي قديمي دوستش
مهرداد صمدي
و كسي كه نگران لطافت شعر من است.
در شهر سنگ . سيمان . سكوت
اي دوست!
از لطافت شعر چه سخن بايد گفت؟
اينجا
سيمان
در دست هيچ رهگذري خون سرخ را به خراشي حتي
فراموش نخواهد كرد
سي سال ميشود مجسمهء طاعون
در شهر
تكثير ميشود
هر صبح و عصر و شب
پلك مجسمهء طاعون
باز بسته خواهد شد باز
در ميدانهاي شهرِ سنگ، سيمان، سكوت
عريانتر از پرنده بميرانيدم
از لطافت شعر نخواهم گفت
با لطافت شعر پسْ.
كدام نتيجه؟
سرو كدام قبر اگر زبان بگشايد از بازگشت مردهء خويش خواهد
گفت؟
سنگ اما
از سنگ
ميگويد
در دستهاي من
روي هم همه بند ميشوند
اي دوست!
در دست رهگذراني كه ميروند
هر روز
يك شاخهء سياه
توليد ميشود
يك سرخ رگ؛ سياه
تنها اشك
ميتواند لطافت سيمان را بروز دهد
برگونهء گذشتهء بي برگشت
نه اما تاريخ.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
یک یادداشت و چند پراکندگی از پی یک دعوت قدیمی
1
يك نفر كه لطف دارد، من را چند وقت قبل به بازی وبلاگی ای دعوت كرد كه كمي با بقيه بازيهاي از اين دست فرق دارد.
نويسنده وبلاگ خلوت لیلا كه هنوز براي من مجهوالهويه است و دليلي ندارد معلوم الحال شود دعوت كرده بود كه نامهاي براي گذشتگانم بنويسم و در آن از انواع رسانههاي آن روز و الآن بگويم. (راستش، اينقدرش را فهميدم. چند مطلب هم خواندم از آنها كه نوشته بودند اما نفهميدم!)
موضوع برايم جالب آمد، و بالاخره تصميم گرفتم دربارهاش بنويسم.
يك مسئله بيربط هم بايد بگويم البته:
بعد از تعطيلي مدارس و آغاز امتحانات، عليرضا عامري، يكي از شاگردهايم ايميل من را گرفت و چند بار برايم ايميل زد. يكي از انشاهايش را كه نمره خوبي گرفته برايم ارسال كرده تا برايش نقد بنويسم. به زودي آن وعده را هم عملي ميكنم. قول دادهام نقد سايتي را كه با دوستش راه انداخته را هم بنويسم. فرصت بد نيست براي نوشتن، به زودي مينويسم.
اما، رسانه، از گذشته تا آينده...
2
اگر از الاهيون باشيم بايد قبول داشته باشيم كه حضرت حوا به نحوي منظورش را به حضرت آدم گفته كه آدم گول خورده و ميوه ممنوعه را چيده و خورده و به زمين نزول اجلال كرده.
اگر هم به نظريه دوركيم معتقد باشيم، بالاخره بايد قبول كنيم كه موجودات اوليه به نحوي با هم ارتباط بر قرار ميكردند. با سر و صدا، با دود، با كشيدن نقش و نگارهاي مختلف روي ديوار، و احتمالا خيلي كارهاي ديگر كه ما از آنها بي خبريم.
اين طبيعي است كه امروز ما خيلي از آنها پيشرفتهتر باشيم. ما بنا به نيازهايي كه در دورههاي مختلف زندگي بشر داشتهايم اختراعات و اكتشافاتي كردهايم كه زندگي راحتتري داشته باشيم.
شايد اين مصرع از حسين منزوي شاعر معاصر و همدوره ما درست باشد كه : « ... و كلمه بود و جهان در مسير تكوين بود» ظاهرا در قرآن هم با همين مضمون حرفهايي آمده است، و در بعضي كتب مقدس ديگر. و هر كدام به نوعي اين ارتباط اوليه را تعريف كردهاند.
اما هر چه بوده و هر چه هست، ميدانيم كه سرعت علم آنقدر شده است كه صدا خيلي زود به گوش ميرسد، ارتباط خيلي زود برقرار ميشود و آدمها خيلي زود از هم دور ميشوند.
بحث اينجاست كه اگر نموداري داشته باشيم با مولفههاي حركت علم و ارتباط موثر انساني، منحتي گسترش لوازم ارتباطي صعودي است در حالي كه نمودار نزديكي آدمها به هم عكس آن است.
ما به راحتي با هم ارتباط برقرار ميكنيم، تماس تلفني، پيام كوتاه، اينترنت، و خيلي رسانههاي ديگر در دسترس ما هست. اما حرف هم را در خلوت هم نميفهميم. يا فكر ميكنيم كه نميفهميم. آن وقت است كه دنبال صدايي كه ما را ميفهمد هي ميچرخيم. به نتيجه نميرسيم. چون آنقدر دور خودمان چرخيدهايم كه صداها اصلا درست به گوشمان نميرسند.
حسودي ميكنم به كساني كه دور هم مينشستند و آتش روشن ميكردند و پوست شكارهايشان را به تن ميكردند و به صداهايي يا نقش و نگارهايي روي زمين يا تخته سنگي با هم حرف ميزدند. حسودي ميكنم به آدمهايي كه شبها راحتتر ميخوابيدند. حسودي ميكنم به كساني كه قرار بود اين يادداشت براي آنها نوشته شود. خطاب به آنها. حتي با اين تصور كه آنها نميتوانند خط ما را بخوانند.
فكر ميكنم «بو» يك وسيلهء ارتباطي است. وقتي نگاه يك وسيلهء ارتباطي است. فكر ميكنم دوست داشتن يك وسيله ارتباطي است، وقتي نميگويي و دوست ميداري، وقتي نميگويي و دوستت ميدارند. فكر ميكنم بايد از اين رسانهها استفاده بهتري كرد، گاهي. فكر ميكنم هنوز رسانههايي هستند كه كشف نشدهاند، نبايد دنبال اختراع بود.
3
اينجاي بحث انگار بايد كسي يا كساني را به اين بازي دعوت كنم.
دعوت ميكنم اگر چه شايد نپذيرند و نيايند. اين بستگي به لطفشان به من دارد. به ظاهر كه دارند، اما امان ز روز آشكار شدن...
دعوت ميكنم از يكتا، علي، هما، امير، اميد، مینو، حسین، حميد، بانوي حميد، عبدالله، ابوذر و سوسن.
4
بي ربط به اين يادداشت نيست اين خبر : به زودي چهارشنبههاي آخر هر ماه برنامهاي براي نثر نويسي در يكي از فرهنگسراها برگزار ميشود كه من هم بخشي از آن را به عهده دارم، حامد جواد زاده راديو جوان و محمد سليمي آفتاب شرقي هم هستند. خبرتان خواهم كرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
بر كدام قله مانده
پشت كدام ابر يائسه؟
خورشيد باران گرفته كه اينجاست!
رود زرد از طلايي او
بر چين لباس
دختركان
تصوير عشق
را به نظاره است
عرياني خورشيد
منتظر
فردا
ترديد آسماني آن بي مرد
با شرم دخترانهء دامنها
اميد بوسه را
تكرار نخواهد كرد
پشت كدام دور
پشت كدام ابر
پشت كدام كوه؟
وقتي كه رود زرد طغيان خويش را از ياد برده است
تصوير عشق
خورشيد سر برهنه نخواهد بود.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشقتر از آن كنم كه هستم
نظامي
ـــــــــــــــــــــــديدار
نشانهء شرم است اين كه از پيشانيت آب ميشود و چشم ميسوزاند. شرم، من خيال ميكردم دايرت المعارفها محل نگهداري اين كلمه شدهاند، بس كه جانها در استراحتگاهي كناري گذاشتندش و ديگر بر نداشتند. شرم داري تو، نخواه راحت از كنارت بگذرم و به سياحت چشمانت، ننشينم، درِّ نادرهء روزگار بي نادر! نشانهء خوبي است اين كه من تو را از آن شناختم، سر پايين كرده در خياباني كه همهء رهگذرانش مدعي سر بلندياند، نشانهء خوبي است شرم، لذت دارد كنار تو راه رفتن و زير چشمي نگاه كردن و نفس عميق كشيدن وقتي باد از سمتي كه تو راه ميروي ميآيد. شرم است، و تو خودداري، كه شرمي اينچنين را هم نميخواهي نشان بدهي، قطرههاي ريز عرق روي پيشانيت اين حرفم را شهادت ميدهند. تو حتي نگاه نميكني كه ببيني من الآن حدود پنج دقيقه است دستمالي سمتت گرفتهام با سكوت، تا خلوت شخصيات را بهم نزنم؛ دستمال را بردار، سفيد است، و دستمال سفيد هميشه خوب بوده براي دو نفر كه اينگونه مقابل هم مينشينند و ساكت سر خم ميكنند و منتظر نسيم خنكي هستند از سوي مقابل تا بوي گلي كه دوست دارند را يك نفس عميق بكشند.
- : سلامت را ياد ندارم پاسخ شنيده باشي كه اينگونه مقابلم دستمالِ سفيدِ صلحْ ميگيري!؟
- : سلام من پاسخ داشت كه دادي، من بايد ميشنيدم، پاسخ براي من بود در بستهاي سفيد كه ممهور به لاكي قرمز لبهايت شده بود وقت ارسال. به قلبم نشست. نگاه كن، قلبم سرخ سرخ شده است پس از باز كردن نامهء سفيد. در ضمن، تو نامهء صلح ارسال كردي، من دستمال صلح گرفتم. معادله برقرار است.
- : شاعري؟
- : مقابل تو نشستن سابقهء شاعري ميخواهد؟
پاسخ نگفتي و انگار ميخواست شاعري، نيلوفر را بايد شاعر باشي تا ببيني و ساعتها از خم اولين پيچش دست آن به راحتي نگذري. من شاعر نبودم و نگذشتم. اين يعني ميتوانستم باشم. دستهايت را كه روي ميز چوبي گذاشته بودي و وقتي برخواستي به آنها تكيه كردي، چند لحظه و قرمز شدند و وقت رفتنت ميز چوبي جايگاه دستهاي تو را در قلب خود فرو داد و رفتنت بر برگهاي زد وسط بهار، كه هر كدام... چه ميگويم؟ شاعر بايد بود. شاعري لازمهء درست نگاه كردن است. شاعري لازم است حتي براي مرگ، حتي براي شكستن. حتي براي خرد شدن، حتي براي نشستن بر صندلي چوبي كه ميداني هيچ نسيم خنكي از رو به رو نميآيد.
ـــــــــــــــــــــــنامهها
نامهء اول، از صندلي مقدس
سلام كنم جواب ميدهي؟
وظيفهام است، سلام
منتظر هيچ جوابي نيستم كه رفتنت جوابم داد كه هيچ وقت جوابي نخواهم شنيد از لباني كه تو داري. و دست خطي نخواهم گرفت، يادگار دستاني كه تو قلم بر كاغذ گذاشتي. اما صبوري، نامه اگر درست برسد به دستت بوسه ميزند، تو آرامي، نامه را از روي چسبش باز ميكني تا كاغذها به سلامت به دستت برسند.
آن روز كه مقابلت قرار گرفتم و مجال ايستادن ندادي، اشك بود كه مجال خشكي به چشمها نميداد. پدر هميشه نگرانيش را ابراز كرده بود. مگر من چند سال سن داشتم آن روزگار كه آسمان را اينطور سرخ به من نشان دادي؟ تا آن روز سرخي را فقط از روي لبهاي تو ميشناختم و سفيدي را فقط از دستان تو، يادت هست؟ زياد نگذشته، ده سال زياد نيست، سنگهاي ساحلي را مقابلم گرفتي و گفتي، اينها را براي تو آوردهام. من دستهايت را گرفتم و سمت خيابان دويديم. دويديم و شهر را كه آن روزگار براي من بيشتر از دو محله نبود كوچه به كوچه گشتيم و هيچ پلهاي را پيدا نكرديم كه رويش بنشينيم و سوغات تو را خوب ببينيم. دستهايت را يادت هست؟
وقتي رو به روي تو بعد از نه سال نشستم، پلهاي پيدا كرده بودم براي ديدن سوغاتي كه از كنار دريا برايم آورده بودي.
نامهء پنجم، از آلاچيق يك روستايي
نامهها را كوتاه مينويسم. زمان براي از دست دادن زياد داريم و تو فرصت چنداني نداري.
سلام
از شهري كه تو بودي بيرونم كردند با احترام. خياباني نبود كه از آن بگذرم و اشك در چشمهايم حلقه نزند. خياباني نبود كه من را مردمش نشناسند. يا كودكيهايمان را در آن دويديم يا من دوست داشتم بار ديگر تو را ببينم و در آن از سمتي راه بروم كه جا براي تو باشد.
ابا ندارم از آنكه بگويم «دوستت دارم». اين آيه را نميدانم ابتدا از زبان چه كسي آمد. اما ميدانم آن آدم صالح بود و انسان بود و بزرگوار. آيهء پيش نياز تكامل بشريت پيامبري را لايق است براي نازل شدن كه پس از بردن اين نام تمام وجودش در دندانههاي «س» و «ت» خرد شود و از گردش «د» تا قلهء «ا» برسد و «ر» را سقوط كند و از «م» به نبودن، رها شدن در صفحه ميان كلمات دفتر دفن شود. اين آيه چنين پيامبري ميخواست.
اين روستا صبحهاي خوبي دارد، احتمال آنكه تو بيايي هر صبح هست.عصرهاي دلگيري دارد و غروبهاي ... نميدانم. غروبها چشمهايم را ميبندم. سر درد ميگيرم. چوبدستيام را بر ميدارم و از كوه بالا ميروم. بالاي كوه براي خودم چادري زدهام.
تو فكر كن خوبم.
نامهء چهاردهم كسي تنهائيم را از من نميدزدد
سلام.
كجا بودي اين همه روز؟ ديشب آمدي، با روبندي مشكي كه نشناسمت. دستهايت را اما پنهان نكرده بودي. پنهان ميكردي هم از راه رفتنت ميشناختم. آمدي و دستهايت را در قلبم فرو بردي و چيزي برداشتي و رفتي. بيدار كه شدم بيشتر دوستت داشتم.
كجا بودي اين همه روز؟ پيرزني كه خوب خواب تعبير ميكند در اين روستا، به سراغم فرستاد. كنارش رفتم، گفت: تو را به زودي ميبينم. مادرم مرده است. از اين به بعد من فقط تنهاتر شدهام. پرسيد دشمني دارم كه بخواهد از من چيزي بدزدد يا نه؟ نميدانستم چه بايد بگويم. من حواسم به ديگران نبوده، تو بگو چه بايد بگويم...
گفت : اگر كسي هست كه بخواهد چيزي از تو بدزدد بايد دوستت داشته باشد، آدرس دستهايت را داد و گفت تو روزي تنهائيم را ميدزدي.
دزد خوب من! من در تمام وروديها را باز ميگذارم از اين به بعد بيا و همه چيز را بردار، همه چيزم را، تنهائيم را. راستي مادرم مگر ده سال قبل در آن پائيز خشكِ بي باران، بعد از آن كه گفت ميخواهيد خانهتان را عوض كنيد نمرد؟
ــــــــــــــــــــــــــبازگشت
همه چيز همانطور است. فقط به تعداد گربههاي شهر اضافه شده. كنار خانه قديمي ما پارچههاي سیاه زدهاند. من نميدانم تو چقدر اينجا ايستاده بودهاي. شنيدم پدرت مرده است. مگر پدرت ده سال قبل كه قصد فروختن خانهتان را داشت نمرد؟ من هنوز جاي پاي تو را كنار در اين خانه ميبينم. تو ايستادهاي، منتظر مني يا براي استقبال از اقوام ما اينجايي؟
همه چيز همانطور است كه بود. كوچهها و خيابانهاي شهر تغييري نكردهاند. شهر ما هنوز دو محله بيشتر از محله ما دارد. من هنوز سه ماه از تو بزرگترم و تو هنوز همان شرم هميشگي را داري. بي هيچ عرقي بر پيشاني، به چشمهايت كه نگاه ميكنم ...
سر پائين نينداز. تو ديگر گونههايت سرخ نخواهد شد، عرق به پيشانيت نخواهد آمد، اشك دور چشمت حلقه نخواهد زد. پدرت خيره به من نگاه نميكند وقتي تو راه ميروي، مادرم زير چشمي از زير چادر نگاهت نميكند. شرم خوب است، اما تارهاي يكي درميان سفيد سرت بيشتر تو را دوست دارند.
درخت كنار خانهتان را نگاه كن، هنوز روي تنهء خود يادگار اسمهاي من و تو را دارد، درخت بزرگ شده و نام ما همراهش رشد كرده، قلب ميانمان را نگاه كن.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com