تبليغاتX
من با خودم

از قديم‌ها

پروانه‌هاي روسري‌ات شمع ديده‌اند
كاينگونه آمدند به دورت نگاه‌ها؟

مي‌رقصي و به دور خودت مست مي‌شوي
...

***
عازم شده‌ام. براي رفتي دور
شايد...
و ياد سه مصرع بالا هستم و آن روزها كه همه‌جا مي‌خواندمش و آنكه بايد نمي‌شنيد.
راهي شده‌ام.









پ.ن بعد از تحرير : به كدام كوچه مي‌توانم بروم و يادت نباشم؟
پ.ن بعد از تحرير : كدام گل سرخ تو را به ياد من نمي‌اندازد؟
پ.ن بعد از تحرير : ;كدام چشم گريان آيا ... كدام چشم؟
 
+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 12:52  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  تعجب‌هاي روزمره!

مي‌شودمي‌گويد : خوب سركار مي‌روي، گاهي اينطوري تفريح مي‌كنم.

مي‌گويم : بي‌خيال، راحت باش. گاهي خودم هم خسته مي‌شوم اينقدر مي‌گويم جدي باش

مي‌گويد : حال اين روزهايت چطور است؟ نوشته‌اي كه خوب نيستي؟

مي‌گويم : هست ديگر، يك طورهايي هست. ناراحتي‌ها، دوستي‌ها، تفاهم‌ها، سوء تفاهم‌ها...

*

جامعه يا خانواده؟!از خيابان فلسطين تا ميدان هفتم تير پياده آمديم و از ارجهيت خانواده بر جامعه يا جامعه بر خانواده در مسائل تربيتي حرف زديم. من معتقد بودم مبارزه در مسير بهبودي جامعه ارجهيت دارد و اين ميان كساني هستند كه از بين مي‌روند. گاهي خانواده‌ها هستند. معتقد بود مبارزي كه  براي اصلاح جامعه مي‌جنگد و نمي‌تواند خانواده خود را انسجام ببخشد به درد نمي‌خورد.

روي صندلي‌ اتوبوس هم كه نشستيم بحث ادامه  پيد ا  كر د.  اين بحث‌ها خيلي طول مي‌كشد تا نتيجه‌اي داشته باشد.  دو نظريه جامعه شناسي است. نمي‌دانم اصلا به نتيجه مي‌رسيم يا نه.

*

تعجب مي‌كنممصاحبه‌كننده‌اي كه مصاحبه با او را در ويژه‌نامه نوروزي همشهري تكذيب كردم، معترض شده است كه چرا من به عمل خلاف او اعتراض كرده‌ام!

مي‌گويم : شما بدون اجازه مصاحبه‌اي سوري منتشر مي‌كنيد، من نمي‌توانم با دليل و مدرك به عمل خلاف شما معترض شوم؟

*

دوستي‌هايي كه متزلزل مي‌شوند را بيشتر دوست دارم. اميد گره خوردن هست. و گره رشته را نزديكتر و محكمتر مي‌كند.

*

دوستي 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 12:5  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حيف








پ.ن : تصوير را از وبلاگ «ناتائيل براي تو مي‌گويم» برداشتم. و ناراحت از آنكه ناگهان با چند وبلاگ خوب تعطيل شده رو به رو شدم كه هر از گاهي سري ميزدم و حالا بعد از مدتي دوباره پيدايشان كرده بودم... و نيستند.
پ.ن : آنجا كه عشق فرمان مي‌دهد محال سر تسليم فرود مي‌آورد (دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 2:1  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  حاصل كو؟

اوحد! در دل مي‌زني آخر دل كو؟
عمري‌ست كه راه مي‌روي، منزل كو؟
صد لاف زني ز خلوت خلوتيان
هفتاد و دو چلْه داشتي، حاصل كو؟



اوهدا‌لدين كرماني
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 6:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  جمله‌هاي پراكنده، براي آقاي نويسنده



جمله‌ها را مي‌نويسم و دوباره پاك مي‌كنم و منتظرم كه كلمه‌ها راه و رسم كنار هم نشستن را ياد بگيرند. بهشان حق مي‌دهم كه سخت از ميان كوره راه‌ها، راه را پيدا كنند و جان سالم به در ببرند. مي‌دانيد؟ سوژه هم سخت است و اين بيشتر از قبل دست و پاي كلمه‌ها را مي‌بندد. فكر نكنيد كه مي‌خواهم بگويم «نوشتن از نادر ابراهيمي سخت است چون او بيش از هر چيز يك نويسنده تمام عيار است.» نه، «نادر ابراهيمي» خودش به تنهايي خيلي سخت است.

*

يكي از شاگردان قديم كلاس‌هاي حوزه هنريش مي‌گفت : «او اصلا قابل پيش بيني نيست، پيش آمده بود كه با بچه‌ها بنشينيم و به بحثي و موضوعي فكر كنيم و پيش استاد برويم و سر صحبت را باز كنيم به خيال آنكه تمام جزئيات را هم مي‌دانيم اما او حرفي زده بود كه هيچ كدام ما به آن فكر نكرده بوديم. و اين است كه نادر را از ديگران جدا مي‌كند، سخت نشان مي‌دهد، مصمم با جذبه و مهربان و مهربان ...» و آنقدر روي مهربان تكيه مي‌كرد كه از زبان نادرخان مي‌شنيدم : من قلب كوچولويي دارم، خيلي كوچولو، خيلي خيلي كوچولو...

__ : ميدانم استاد

__ : به من نگو استاد!‌ من از این کلمه نفرت دارم. روشنفکر‌ها دوست دارند که بهشان بگویی استاد. من از روشنفکر‌ها بدم می‌آید. آنها هم از من.

__ : پس چه بگویم؟

__: پس بگو نادر،‌ نادر خان،‌ نادر جان، هرچه خواستی بگو...

*

شايد همين حرف‌ها و همين بحث‌ها باعث شد كه به سرم بزند و بخواهم اين مرد را از نزديك بشناسم و ببينم چقدر به آن شخصيت خوب داستانش يا چقدر به آن شخصيت بد داستانش شبيه است. شايد داستان‌هاي دو كتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» نادرخان  بود، نمي‌دانم. اما هرچه كه بود خوب بود و خوب است.

اعتراف مي‌كنم، نادرخان را آنطور يافتم كه آلِني اوجاي يموتي را در «آتش بدون دود» ديدم و ميرمهناي دوغابي را در «بر جاده‌هاي آبي سرخ» و مرد گيلكي را در «يك عاشقانه‌ي آرام». ابراهيمي هميشه سعي داشته و دارد كه مثل همه شخصيت‌هاي خوب و تأثيرگذار و مبارز و با ايمان و صبور و سخت كوش داستان‌هايش براي شناساندن واقعيت، و نزديك كردن دنيايي كه بايد داشته باشيم به دنيايي كه داريم مبارزه كند و پيش برود، و نا اميد نشده است، چرا كه معتقد است :«در راه هدف مردن، در قلب هدف مردن است.»

*

از آخرين ديدارم با خانواده ابراهيمي احساس مي‌كنم بيشتر منظور شاعر را مي‌فهمم : جهان سست است و بي بنياد، از اين فرهاد كُش، فرياد


_________________________________________________________________________
پ.ن 1 : اين يادداشت براي ويژه نامه نادر ابراهيمي در همشهري نوشته شده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 1:49  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هادی خوب مسیری را می رود

آشنائيم با «هادی ملک پور» از «آينده سازان» بود، من نقد مي‌نوشتم و او شاعر  دبيرستاني‌ بود. شعر مي‌فرستاد تا نقد كنم. چيزهايي مي‌نوشتم و او بنا به لطفي كه داشت تشكر مي‌كرد. نا گفته نماند که با برادرش مهدی هم در همشهری آشنا بوده و هستم.

سرباز شد و ديگر از او خبري نداشتم جز آنكه گاهي برادرش مي‌گفت خوب است. رابطه‌مان خيلي دور شد تا آنكه روزي پيامش را در وبلاگم ديدم. رفتم و غزل تازه‌اش را خواندم و گفتم بعدا برايت نقد مي‌نويسم. راستش هنوز آن بعدا نشده اما خواستم غزلش را برايتان بگذارم تا هم بخوانيد و هم لذت ببريد. حيفم آمد تنهايي لذت ببرم.

 

بیا نگاه تو از هر بهار زیباتر

زماه روشن شبهای تار زیباتر

شکفتن گل اگر انتهای زیبایی است

تبسم تو بسی بی شمار زیباتر

اگر به چشم ببینم هزار فصل بهار

یکی کنارتو ... از صدهزار زیباتر!

و خط به خط غزلم منتظر نشسته تو را

که نیست حالتی از انتظار زیباتر

طلوع سبز تو از پشت کوهها زیباست

شکوه آمدنت در غبار زیباتر

برای آینه ماندن قرار لازم نیست

که هرچه دل بشود بیقرار زیباتر

هوای دیدنتان را اگر به سر دارم

نصیب من شود از روی دار زیباتر!

صفای مقدمتان ...! من دگر چه می خواهم؟

کدام لحظه ز دیدار یار زیباتر؟

وخط به خط غزلم معتبر به نام شماست

و چیست دیگر از این اعتبار زیباتر ...!؟

 «نوروز87»

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 23:50  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  برداشت‌هاي صورتي از برخورد‌هاي خط قرمزي مخاطبان

مخاطب با اثر هنري مواجه مي‌شود و هنرمند را يكي از اجزاي اثر مي‌يابد؛ و مشكل هنرمند آغاز مي‌شود. از همين رو شايد بتوانيم مدعي شويم كه مخاطب سالم در ميان تمام كساني كه روزانه با اثري هنري مواجه مي‌شوند كم است. ناگفته پيداست كه منظور از مخاطب سالم در اين يادداشت كسي است كه با اثر هنري به عنوان اثري هنري رو به رو مي‌شود نه آنكه پس از رويارويي با اثر در جستجوي هنرمند باشد و براي خود رويا پردازي كند.

شخصيت‌هاي خوب در داستان‌هايي كه مورد استقبال مخاطبان قرار مي‌گيرند، شخصيت‌هاي خوب در نمايش‌ها يا فيلم‌هايي كه با مخاطب رو به رو مي‌شوند، شخصيت‌هاي محوري در تابلو‌هاي نقاشي سبك كلاسيك، شعر‌ها و متن‌هايي كه توسط خوشنويسان نوشته مي‌شود، حجم‌هاي شكل‌يافته توسط مجسمه سازان و هر اثر هنري ديگري بي شك از شخصيت هنرمند نشأت گرفته است و نمي‌توان حضور هنرمند را از جريان خلق اثر جدا دانست، اما گاه با كساني رو به رو مي‌شويم كه يكي از دو عنصر خوب يا بد موجود در اثر را شبيه‌تر به هنرمند مي‌دانند و از اين رو هنرمند را با سئوالاتي مواجه مي‌كنند كه پاسخ گفتن و پرداختن به اين مسائل هنرمند را از آفرينش طرحي نو بازداشته يا سرعت حركت او را كند مي‌كند.

مخاطب بايد از هنر هنرمند سود جويد نه از خود هنرمند، شايد از نگاهي ديگر بتوان گفت كه هنرمند بايد از دريچه هنر خود با مخاطب ارتباط برقرار كند. اما اين اتفاق زماني مي‌افتد كه مخاطب نيز تقاضايي آگاهانه از هنرمند داشته باشد. مي‌توانيم در اينجا اثر هنري را به عنوان كالايي در نظر بگيريم كه مورد معامله تقاضا كننده و توليد كنند واقع مي‌شود، مثل تمام كالاهاي ديگر.

جريان حاكم بر اين رابطه كه در آن مخاطب به دنبال هنرمند در اثر هنري او مي‌گردد و براي خود رويا پردازي مي‌كند شايد دليل خوبي براي پائين آمدن نمودار رشد كيفي آثار هنري در بازه‌اي به وسعت تاريخ باشد. مخاطبي كه تقاضاي اثري هنرمندانه‌تر كند، هنرمند را در مخاطره مي‌اندازد كه اثري هنري با كيفتي بيشتر و بهتر از اثر قبلي توليد كند. پويايي مخاطب تأثير مستقيم بر پويايي هنرمند دارد.

از سوي ديگر بايد زماني فرض كنيم كه رويارويي مخاطب و هنرمند زماني و در حالتي اتفاق بيفتد كه انتظار رويايي مخاطب برآورده نشود. بي شك كاخ ساخته شده در نظر مخاطب از رفتار هنرمند طوري فرو مي‌ريزد كه هيچ هنرمند ديگري آن را نمي‌تواند بازسازي كند. اين نيز خود رانده شدن مخاطب از هنرمند و سپس اثر او را به بار خواهد آورد، و در پي خود خبر از كاهش استقبال از هنر را مي‌دهد.

 

 

پ.ن1 : اين يادداشت صرفا يك يادداشت وبلاگي‌ است. اما دوست دارم در اين زمينه تحقيق كنم.

پ.ن2 : اين‌ها نظرات امروز من است و حتما ديگراني كه خيلي هم اسم و رسم دارند درباره آن صحبت كرده‌اند.

پ.ن3 : اين يادداشت مدت‌هاست در ذهن من است و خيلي بلند‌تر بالا و پائين مي‌رود. ادامه‌اش اما خواهان تحقيق بود، بسيار بيشتر. اميدوارم فرصتي پيدا كنم و بر «تأثير مخاطب و هنرمند بر يكديگر» تحقيقي داشته باشم مفيد.

پ.ن4 : دوست داشتم راجع به نقش اينترنت و رو به رويي هنرمند و مخاطب هم بخشي داشته باشم كه مي‌گذارم براي بعد. هرچه باشد اينترنت همانطور كه سرعت خيلي چيز ها را بالا برده است سرعت برقراري اين ارتباط را هم بالابرده.

پ.ن5 : ظهور نوهنرمند‌ها پس از ظهور اينترنت هم بحثي است مفصل، كاش بشود به آن هم پرداخت در زماني مغتنم و بي جناح بندي.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 0:15  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  تکذیبیه - اتد یک فیلم نامه

[تيتراژ]

نام‌ها كنار تصوير مي‌آيد.

[روز _ داخلي _ ماشين در حركت]

مرد داخل خودرو نشسته است و تلفن همراه زنگ مي‌زند. زن خودش را معرفي ميكند: ناني‌زاد هستم و براي ويژه نامه نوروزي همشهري مزاحم مي‌شوم.

سعيد : كاري از دستم بر مي آيد؟

_ : با 100 شاعر و منتقد در حيطه شعر قرار است مصاحبه داشته باشيم با سه سوال. شما را از بين منتقدها با نقدهايي كه در نشريه اينده سازان مي‌نوشتيد انتخاب كرديم.

_‌: مسئولش كيست؟

_: خودم. من قرار است مصاحبه‌ها را بگيرم.

_: شما را ديده‌ام؟ چقدر درباره شعر اطلاعات داريد كه مسئول اين 100 مصاحبه شده‌ايد؟ چقدر اجازه داريد صحت حرف ما را اگر قرار باشد با شما مصاحبه‌اي داشته باشيم منتشر كنيد؟

_: من را مي‌شناسيد، هم دوست خواهرتان هستم و هم در نهاد نمايندگي رهبري مسئول دبيرخانه شبهاي شعر سوختگان وصل بودم... شما شركت كرد‌ه‌ايد، با ما همكاري مي كرديد.

_: من زماني شركت و همكاري كردم كه خيال مي كردم دنيايي وجود دارد و رهبري و ديني ميان مسئولان. الآن كه كسي خود را مسئول نمي‌داند، اين‌ها همه مقام‌هاي مملكتي‌اند. من هم برايشان ارزشي قائل نيستم. دليلي هم ندارد شما را بشناسم. اگر قرار بر اين بود بچه‌هاي همكلاسي و هم مدرسه اي من در طول دوران تحصيل در مدرسه و بعد دانشگاه از شما بيشتر حق دارند با من صحبت كنند. اگر كاري نداريد من به كارم برسم.

_: شما حتي سوال‌هاي ما را هم نمي شنويد؟

_: شماره مي‌دهم فكس كنيد، بعد از ظهر فردا تماس بگيريد اگر شد با شما صحبت مي‌كنم. بقيه مصاحبه شونده‌ها چه كساني هستند؟ مثلا من دوست ندارم نامم كنار خود فروشاني مثل علي‌محمد مودب يا فاضل نظري يا قزوه يا اين گروهك‌هاي بچه‌گانه باشد‌ها...

_: نه هنوز با اين ها كه نام برديد قرار نيست صحبت كنيم. سئوال‌هايمان هم راجع به چهره ادبي سال، اتفاق ادبي و جريان ادبي سال است.

_ : طبيعي است كه شما بخواهيد من نام قيصر امين‌پور را ببرم بخاطر ريش شدن دل آن‌ها كه ته دلشان قند آب كردند با مرگ او.... طبيعي است كه شما بخواهيد من نام جشنواره شعر فجر را ببرم و از اين دست جواب‌ها اما بدانيد كه هيچ كدام اين‌ها جواب من نيست و تا اينجا هم كه با شما حرف زده‌ام بخاطر دوستي‌تان با خواهرم بود و بس. خدا نگهدار، اگر خيلي راغبيد با من مصاحبه‌اي داشته باشيد صبح به شماره‌اي كه حتما از خواهرم مي‌گيريد سوال‌ها را فكس كنيد و عصر زنگ بزنيد.

_: خدا حافظ

[شب _ داخلي _ مهماني نوروزي]

اسماعيل ويژه‌نامه نوروزي همشهري را در دست دارد و صفحات آن را ورق مي‌زند. علي ويژه‌نامه را از او مي‌گيرد و بعضي صفحات را به جمع نشان مي‌دهد و بچه‌ها مي‌خندند. از صفحات ايراد مي‌گيرند و عكس‌ها را نگاه مي‌كنند. سعيد با اشاره به ويژه‌نامه مي‌گويد : تماس گرفته بودند كه مصاحبه كنند. قبول نكردم. كارشان سال به سال بد‌تر مي‌شود. اسم خودشان را گذاشته‌اند ژورناليست. يك مشت دروغ تحويل مردم مي‌دهند.

علي نام‌هاي مصاحبه شونده‌ها را نگاه مي‌كند. سعيد ويژه‌نامه را مي‌گيرد و تعجب مي‌كند. و دقيق‌تر مي‌شود. نامش را ميان مصاحبه شوندگان مي‌بيند.

نام‌هاي ديگر را مي‌بيند. اسماعيل اميني، علي محمد مودب، سيد مهدي موسوي ... و بلند مي‌گويد : شاهد از غيب رسيد. با من نوشته‌اند كه مصاحبه داشته‌اند.

جوابهايش را نگاه مي‌كند: چهره سال : قيصر امين پور؛ اتفاق سال : برگزاري جشنواره شعر دفاع مقدس...

با ناراحتي مي‌گويد : كثافت‌ها را ببين، هرچه نگفته‌ام را نوشته‌اند... تازه من را شاعر جوان هم خطاب كرده‌اند! (بچه‌ها مي‌خندند...) سعيد با ناراحتي ادامه مي‌دهد : ... خودفروشي كه فقط با سر خيابان ايستادن ميسر نمي‌شود، راه‌هاي ديگر هم دارد. اين‌ها مدل‌هاي ديگر را امتحان مي‌كنند كه اسمشان بد در نرود، تكذيب مي‌كنم. صبح فردا همه چيز را تكذيب مي‌كنم.

[شب _ داخلي _ داخل ماشين]

موبايل زنگ مي‌زند، نام علي روي صفحه مي‌آيد، سعيد جواب مي‌دهد : سلام... خوبي؟

_ : سلام، چه كردي؟

_ :‌هيچ، هنوز هيچ... از صبح دارم فكر مي‌كنم. تف سر بالاست. لگد به ديوار كوبيدن است. بايد كاري اساسي كرد.

_: در هر حال حساب شده كار كن.

_: عصبي‌ام. بعيد است حساب شده كار كنم. اما قبلش حتما فكر مي‌كنم.

[شب _ داخلي _ اتاق كار سعيد]

سعيد پشت كامپيوتر نشسته‌ است و متن تكذيبيه را مي‌نويسد، صداي برخورد انگشت‌هاي او با كليد‌هاي صفحه كليد‌ها شنيده مي‌شود و با صداي او متن را مي‌شنويم :«نوشتن، هديه ايست الهي، حسي است كه از سوي خداوند عزوجل هديه داده مي‌شود و توانيست كه از سوي او در دست و چشم و فكر جاي مي‌گيرد.

اين يك نامه است، نامه‌اي بي سلام، چرا كه سلام نشانه‌ي آرزوي سلامت كردن است، حال آنكه من براي فاحشگان فرهنگي هيچ آرزويي جز مرگ نداشته و ندارم.

اين يك نامه است براي كساني كه نام من را در كنار نام ديگر هم كيشان خود قرار مي‌دهند و نمي‌دانم چرا دوست دارند من را كنار آنها به تاريخي سر به زير سلطه برده منگنه كنند.

من نه شاعرم، نه جوان، نه منتقدم و نه نويسنده، و نه حتي طراح. اين‌ها همه نام‌هايي است كه شما بر من گذاشته‌ايد بي آنكه از خودم نظر بخواهيد و واقعا بررسي كرده باشيد كه من اين‌ها كه مي‌گويد هستم يا نه. اينكارتان هم مثل همه كارهايتان بي دليل و پشتوانه است، همانطور كه نام بردن از اشخاصي بدون آگاهي شغلتان شده است.

زياد وقتتان را نمي‌گيرم و زود از كنارتان مي‌گذرم، چرا كه شما آنقدر حرف‌هاي خاله زنكي و عمو مردكي داريد كه وقت خواندن نقد خودتان را هم نداريد. فقط چند خواهش دارم : 1 – اگر خود را مرد مي‌دانيد مردانه باشيد و زندگي كنيد نه با نُمادي چون ريش 2 – اگر زنيد هم زنانه بجنگيد و از ناموستان دفاع كنيد نه آنكه خود زير چون سيبي باشيد سرخ اما كرم خورده، بدانيد كه همه سيب‌هاي سرخ روزي با چاقويي كه حقيقت را مي‌شكافد باز مي‌شوند ... و آگاه است كه سياهي‌تان قابل تحمل نخواهد بود. 3 – بحث صداقت در انجام كارهاي مطبوعاتي را بخوانيد 4 – قيمت خود را مشخص كنيد، شايد گذر خوبي به شهرتان افتاد و خواست پولش را به جوب بريزد و شما را بخرد وخوب كند.

از باقي بگذريد كه بقا هميشه با نان به نرخ روزخورهايي چون شماست.»

[تيتراژ]

زمينه سياه مي‌شود و نام‌ها بالا مي‌آيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 0:42  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چه شود که کام جويد ز لب تو کامجويی

همه هست آرزويم که ببينم از تو روئی

چه زيان تو را که من هم برسم به آرزوئی

همه خوشدل اينکه مطرب بزند به تار چنگي

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مويی

چه شود که راه يابد سوی آب ، تشنه کامی

چه شود که کام جويد ز لب تو کامجويی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نــه ، بنشين کنار جويی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بينم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگويی

بشکست اگر دل من, به فدای چشم مستت

سر خمّ می سلامت! شکند اگر سبويی

فصيح الزمان شيرازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 15:52  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ...






اگر تو آمده بودي بهار مي‌آمد ...






+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 14:52  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  كارنامه

خستگي چيزي نيست كه با بي‌عار نشستن از تن برود. خستگي تنها زماني از بدن رخت بر مي‌بندد كه كاري خسته كننده‌تر از پي كار قبل دست و پا كني.

نوروز تمام شد و روز نويي براي من به يادگار نگذاشت. نحسي 13 من را نگرفته است، خيالت راحت. فقط نگاه مي‌كنم و مي‌بينم برنامه‌هايي كه بايد چقدر انجام شده‌اند و نشده اند. ابتداي سال با خودم گفتم زمان بيشتري دارم براي مطالعه.

«شعر در ايران پيش از اسلام / محسن ابوالقاسمي»، «زيبايي شناسي / سارتر»، «لذت متن / رولان بارت»، «درباره‌ي فرهنگ / تي.اس.اليوت»، «سيب / مخملباف»، «مايده‌هاي زميني / آندره ژيد»، «نخستين عشق من / ماكسيم گوركي»، «گزيده اثار نيما (نثرها و يادداشت‌هاي شخصي) / طاهباز»، «شناختنامه شاملو / ع . پاشايي»، «رساله صد ميدان / خواجه عبدالله انصاري»، «رساله حقوق / امام سجاد (ع)»، «تاراس بولبا / نيكولاي گوگول» را براي خواندن كنار گذاشته بودم. از سوي ديگر نسخه‌هايي از كتاب‌هاي فروغ فرخزاد را كه در زمان زندگي او منتشر شده بود را از دوستي به امانت گرفته بودم و مي‌خواستم با كتاب‌هاي خودم كه بعد از انقلاب منتشر شده بود تطبيق بدهم. و سوي ديگر ماجرا اين بود كه بايد «رونوشت بدون اصل»، «با سرودخوان جنگ در خطه نام و ننگ»، «يك قصه معمولي و قديمي در باب جنايت»، «افسانه‌ي باران»، «مكان‌هاي عمومي»، «غزلداستان‌هاي سال بد»، «يك صعود باور نكردني»، «وسعت معناي انتظار»، «آتش بدون دود» و چند كتاب ديگر از نادر ابراهيمي را هم نگاهي مي‌انداختم براي كارهايي كه دارم و داريم. عكاسي از كاهگل و چند كاشي خاص براي طراحي جلد كتابي هم در قسمت ديگر كار قرار داشت. «كليات علم اقتصاد»، «مباني جامعه شناسي»، «كليات حقوق»، «فارسي عمومي»، «زبان عمومي» و «انديشه اسلامي» هم كتاب‌هاي درسي‌ام بودند كه بايد حد اقل نگاهي بهشان مي‌انداختم. و در كنار اين‌ها استخراج نام «مردي در تبعيد ابدي» را از خط‌هاي ميرعماد و بعد استاد اميرخاني هم در برنامه‌ام بود. دوست داشتم يك روز براي خودم كمي عكاسي كنم، براي خودم كمي خط بنويسم، كمي استراحت كنم و كمي بخوابم و كمي نفس بكشم و كمي كوه بروم و كمي برنامه ريزي كنم و كمي زندگي‌ام را تغيير دهم و كمي حافظ و مولانا بخوانم و كمي راه بروم بدون هيچ مقصدي. قرار دو سفر هم داشتم، يك روز چالوس براي كاري از پيش تعيين شده و دو روز اصفهان براي كار ديگري كه از قبل قولش را داده بودم به كساني.

شدم يك مرغ كه يك مشت دانه و ارزن جلويش ريخته اند و او در نديدن خود سر فرو برده و هر از گاهي نوك به زمين خالي مي‌زند. از كارهاي بالا فقط توانستم يك فصل از «زيبايي شناسي»، يك فصل از «لذت متن»، مقدمه «درباره فرهنگ»، فصل اول «مايده‌هاي زميني»، «نخستين عشق من»، بخش يادداشت‌هاي خصوصي «گزيده آثار نيما»، «شناختنامه شاملو»، 60 صفحه از تطبيق متن كتاب‌هاي فروغ، همه آن كتاب‌هايي كه قرار بود از نادر بخوانم و نسخه برداري كنم ( ... اما كار آتش بدون دود باز هم نيمه كاره ماند)، عكاسي از كاهگل، بخش اول استخراج نام مردي در تبعيد ... را انجام دهم و بخش بسيار زيادي از كارها رها شده ماند در ادامه كارهايي كه از اين به بعد در برنامه كاري روزانه و ماهانه و فصلي‌ام دارم.

پاراگراف كارهايي كه داشتم را كه نگاه كنيم و بگذاريم كنار پاراگرافي كه كار انجام دادم مي‌بينيم كه تقريبا به نيمي از آن‌ها رسيده‌ام در حالي كه زماني بسيار زياد داشتم و چنين فرصتي ديگر به دست نمي‌آيد چرا كه بارها خوانده‌ايم، آبي كه از رود مي‌گذرد يكبار مي‌گذرد و زمان، آب درون رود است.

سال‌ كاري كه از فردا و و براي من با كلاس 3/3 آغاز مي‌شود را نمي‌دانم چطور به پايان خواهم رساند و چه پيشنهاد‌هايي خواهم داشت و چه پيشنهاد‌هايي خواهم داد. در ندانستي غوطه مي‌خورم كه هيچ تصوري براي آينده‌اش ندارم. درست مثل كودكي كه هنوز متولد نشده و در كيسه‌اش آب همراه مادرش است. من اما نمي‌دانم حتي در اين فضاي شناور زنده هستم يا نه.

امتحان خواهم شد، بسيار سخت‌تر از آنچه تا به امروز شده‌ام. هر گامي كه بر مي‌دارم در پاسخ سوالي خواهد بود كه نمي‌دانم چه كسي پرسيده اما موظفم درست و صحيح و بي كم و كاستي جواب بگويم.

[بعضي از دوستان كه مي‌خوانند خدايي را به رسميت و حتي به غير رسميت هم نمي‌شناسند اما من هنوز معتقدم خدايي هست.] به «فلسفه‌ء‌ نيايش» ترجمه دكتر شريعتي مراجعه مي‌كنم كه اين روزها و سال‌هاي اخير مسكن خوبي برايم بوده. و زمزمه مي‌كنم :«خدايا! جامعه‌ام را از بيماري عرفان و معنويت زدگي شفا بخش، تا به زندگي نجات بخش، تا به آزادي عرفاني و كمالِ معنوي برسم.»، «خدايا! اين آيه را كه بر زبان داستايوسكي رانده‌اي بر دلهاي روشنفكران فرود آر كه :‌ «اگر خدا نباشد، همه چيز مجاز است.» جهان فاقد معني و زندگي فاقد هدف و انسان پوچ است. و انسان فاقد معني، فاقد مسئوليت نيز هست.»، «خدايا! به ماترياليست‌ها بگو انسان درختي كه، ناخود آگاه، در طبيعت، تاريخ و جامعه مي‌رويد نيست.»، «خدايا! به مذهبي‌ها بفهمان كه : آدم از خاك است، بگو كخ :‌يك پديده‌ِ مادي نيز به همان اندازه خدا را معني مي‌كند كه يك پديده‌ي غيبي. در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت.»

...

خدايا ! با آن كه مي‌دانم خستگي تنها با انجام كاري بسيار سخت‌تر از قبل از بدن خارج مي‌شود، مي‌خواهم كه خستگي را از تنم خارج كني تا با تواني هرچه بيشتر كاري كنم باري از دوش مردمي كه نمي‌دانند چه بار سنگيني به دوششان است بردارم.

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 13:37  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  واقعيت تلخ

واقعيت اين بود كه ما مي‌خواستيم خودمان را به دور از هرگونه اشتباهي نشان بدهيم. و اولين اشتباهمان همان موقع اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 19:24  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ... گيرم تو آن بزرگوار نبودي!

گيرم تو آن بزرگوار نبودي
كه بغض خشمناكش
در واژه _ ژاژ باستاني من _ نه:
در حجمي از هجوم
و در گلوئي از گلوله بتركد،
اما
وقتي كه نسل من
ـ نسل پذيره ، نسل نيارستن ـ
با استخوان و سگ مي‌پيوندد،
آيا
مرگ جوان تو
در قلب اين قبيله‌ء پير
آواري از غبار نيست
كه بر نگاه ناگاهانم
راه گريستن را
ـ حتي ـ
مي‌بندد؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اسماعيل خوئي / زان رهروان دريا / انتشارات رَز / چاپ دوم 2535
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 23:23  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  از عشق سخن بايد گفت، هميشه از عشق سخن بايد گفت*

اگر‌ها هميشه بعد از وقوع واقعه به ذهن، سيل وار، مي‌ريزند كه اگر پيش از آن مي‌آمدند شك نكن كه برايشان، براي آنطور كه ما مي‌خواهيمشان، تدبيري مي‌انديشيديم.

اگر آن زن نمرده بود، اگر دو روز بعد من به ديدن خاله‌ام نمي‌رفتم، اگر دختر قصه‌هاي داستان‌گو آن شب از پله‌ كمي دير‌تر يا كمي زود‌تر پائين مي‌آمد، اگر چشم‌ها گره نمي‌شدند، اگر پسر داستان قلم به دست گرفتن نمي‌دانست، اگر فيلم‌نامه‌ء بلند «دو ليلي، دو مجنون» نوشته نمي‌شد، اگر مثلث‌هاي عاشقانه بوجود نمي‌آمد، آه ... مخاطب من! يقين بدان كه تو امروز اين متن‌ها را نمي‌خواندي.

در حياط ايستاديم، دو نقطه از سه نقطه‌ء تشكيل دهنده‌ء اضلاع مثلث را مي‌گويم. من سويي منتظر جواب سلام و احسان، دوست سال‌هاي دورتر، بشقاب قرمه‌سبزي به دست سمت ديگر. جواب سلام را اما همانكه اگر از پله‌ها نمي‌آمد هيچ‌كدام از اين اتفاق‌ها نمي‌افتاد داد. يا اگر نداد، من با صداي او شنيدم، به شنيده‌ام شك ندارم.

عشق حادثه است، از برخورد بوجود مي‌آيد. برخورد دو نگاه گاهي و برخورد دو ليوان دوغ گاهي و ... به قول احسان، برخورد دي‌اكسيد‌هاي كربني كه در بازدمي فضاي ميان دو نفر را مي‌پيمايد.

عشق حادثه‌اي است آتش‌زا، آتش‌زن، كربن‌ها خوب مي‌سوزند اگر اكسيژن خوب و جرقه‌ئ خوبي داشته باشند، شرايط بايد خوب مهيا شود و نفس‌ها تند‌تر و تند‌تر به شماره بيفتد. عشق حادثه‌اي است آتش‌زا عزيز!

من كاغذ‌ زير آتش مي‌گذاشتم، كاغذ‌هايي كه در آن شعر‌هايي از صائب، خواجو، سعدي، شاملو، سهراب، نصرت رحماني، حافظ و مولايم، مولانا داشت، من كاغذ زير آتش مي‌گذاشتم و ترس از آن داشتم كه نكند بار ديگر پيكان سفيد رنگي چشم‌هايي را كه دور و دورتر مي‌شوند را از شيشه‌ء‌ عقب برايم قاب بگيرند.

سوخت، كاغذ‌ها، خانه‌ها،‌كتاب‌ها و كتابخانه‌ها. 3 سال و 6 ماه و 12 روز تمام، دقيقا ساعت ديدار، 9. آتش نياز به شعله‌اي بزرگ‌تر داشت و از ما كربن و كاغذ و اكسيژن مي‌طلبيد و ستاند تا 16 ماه بعد ستاند و ناگهان چنان آتشي به پا كرد كه خود ما نيز در آن سوختيم.

قصد لحظه به لحظه گفتن آن را ندارم، و به همين بسنده مي‌كنم كه : اگر او از ابتدا گفته بود كه آسم دارد هيچ وقت حتي براي فرار از آتش سعي نمي‌كردم بدوانمش، دويديم به قصد كَشتي آزادي كه بر درياي خيالاتمان روان بود، دويديم، چنان كه صداي آنكس كه گفت : چنان نودويد كه حتي سنگ كوچكي ميان راه بتواند كله‌تان كند. من به كشتي پريدم و ناگهان كشتي خيالات را واقعيتي، حقيقتي، انكار ناپذير يافتم، حال آنكه همان آن، دست دختر قصه از دست پسر داستان جدا شده بود و سوت حركت كشتي نواخته شده بود و بادبان‌ها كشيده. دختر كنار ساحل خود بالا آورد و پسر تنها با چشم‌هايي گريان، دستي به سوي ساحل داز كرده از دختر دور شد، دور شد، دور شد، ذره‌ شد، كوچك شد، ناپديد شد. و آن‌ها كه ناگهان اين ماجرا را ديدند چو انداختند كه پسر نقصي به دختر وارد كرده است و فرار...

اگر‌ها هميشه بعد از وقوع واقعه به ذهن، سيل وار، مي‌ريزند كه اگر پيش از آن مي‌آمدند شك نكن كه برايشان، براي آنطور كه ما مي‌خواهيمشان، تدبيري مي‌انديشيديم.

راوي صلاح مي‌داند طرحي از يك تراژدي را _ كه خوانديد _ با يك دو بيت از نيما يوشيج تمام كند :

شامگاهان كه روءيت دريا

نقش در نقش مي‌نهفت كبود

داستاني نه تازه كرد به كار

رشته‌يي بست و رشته‌يي بگشود

 رشته‌هاي دگر بر آب ببرد.

 

_______________________________________

* نام اين متن جمله‌اي از كتاب آتش بدود دود نادر ابراهيمي است.

** بعضي اين وبلاگ را مي‌خوانند و بعضي آن را، از آن‌ها كه هر دو را مي‌خوانند عذر مي‌خواهم.

*** در عيدانه _ آنجا كه اين يادداشت اول آنجا منتشر شد _ يادداشت‌هاي مرتبط با اين را مي‌توانيد پيدا كنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:8  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  در جواب سوالي

اين متن را در جواب كسي مي‌نويسم كه هيچ نشاني از خود به جا نگذاشته‌ است تا به فراخور احوالش جوابي در خور بدهم. اما وظيفه‌ء خود مي‌دانم كه سوال را پاسخ بگويم، اگر مقدورم باشد، كه در شرايط كنوني هست.

تدريس در شرايط دغدغه‌ام نبود، ولي قبول كردم، هنر، راهنمايي.

معتقدم كسي هست كه عادت دارد چند كار را باهم انجام دهد، و هم‌او مرا به كلاس برد، سخن بر زبانم راند و سخنانم شد متن درسي كه دانش‌آموزان بايد در زندگي آن را پياده كنند. [به فيلم سينمايي «شب‌هاي روشن» مراجعه كنيد.]

عنوان درس را گذاشتيم، هنر در كشاكش زندگي. ناگهان مقابلم در هر كلاس 20 تا 25 نفر فيلسوف ديدم. و درس را به فلسفه نزديك كردم. درس‌مان شد : فلسفه‌ء هنر و هنر فلسفي

كلاس به بحث مي‌گذرد.

لطفا سئوال كننده‌ها نشاني از خود بگذارند تا به فراخور حالشان پاسخ بشنوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 11:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  عاشقانه‌اي از شاملو كه اين روزها تكرار مي‌كنم ...

كيستي كه من

اين گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي‌گويم

كليد خانه‌ام را

در دستت مي‌گذارم

نان شادي‌هايم را

با تو قسمت مي‌كنم

...

به كنارت مي‌نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي‌روم

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 20:25  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  تذكر ابتدايي سال نو

وقتي چيزي را همه مي‌دانند، فقط احمق‌ها درباره‌‌ي آن سخن مي‌گويند.




نادر ابراهيمي

آتش بدون دود / جلد پنجم

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 0:24  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com