تبليغاتX
من با خودم

بازيابي وبلاگ در پرشين بلاگ

وبلاگ من با خودم در پرشين بلاگ باز به دستم رسيد؛ اما مشكلاتي دارد كه به زودي بر طرف مي‌شود.
باز نقل مكان كردن به آن خانه را دوست دارم و متروك رها كردن اين خانه را نه، شايد هر دو را با در دو نوبت متفاوت به روز كنم، بايد تصميم تازه‌اي بگيرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 21:17  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  چند روايت بي‌اعتبار از پي‌نوشت‌هاي عقب افتاده


براي علي عباس‌نژاد



 

1- خنده براي آغاز خوب است، وجه اشتراك براي ادامه‌. درد وجه شبه و دردكشيدگي صفت خوبي براي شبيه انگاري دو عنصر يك متن هستند. [البته من شتابزده از مسائل رد مي‌شوم؛ و ادبيات بلد نيستم؛ اشتباهاتم را به رويم بياوريد.]

2- من آدم شكم گنده‌اي هستم و اين نشانه‌ء‌ سير بودن من است. افكارم شكمي است و بوي تند سير مي‌دهد. به درد خنده مي‌خورم اما به درد همفكري نه. مي‌خواهم هميشه خودم را مطرح كنم و دنبال نام و نان و شهرت هستم. شهوت دنيا من را روي دست مي‌برد. [لطفا چند دقيقه به من بخنديد.]

3- هنرمند بيش از هر چيز بايد يك پزشك باشد، يك جامعه شناس،‌ و يك تحليل‌گر و ... خيلي‌ چيز‌هاي ديگر. هنر اگر درد نداشته باشد هنر نيست. هنر مند اگر دوايي براي دردي نداشته باشد هنر مند نيست. يعني، من اگر بفهمم با هنر نمي‌توانم درد دل كسي را بيان كنم، حتي اگر نتوانم دوا كنم، چهار گوشهء آن را مي‌بوسم و كنار مي‌گذارم. من در موسيقي نتوانستم اين كار را بفهمم و انجام دهم. اما مي‌بينم كسان ديگر توانستند،‌به آنها حتما گوش مي‌دهم. [سرو چمانِ شجريان را گوش بدهيد و نازنين مريم محمد نوري را.]

4- خبر بد هميشه بد نيست. قطع ارتباط با دوست شايد براي پيشرفت آدم خوب باشد. [گدايي دوستي نمي‌كنم. اما ناراحت مي‌شوم.]

5- بيان اعتقادات هميشه خوب است. اگر به دموكراتيك بودن جامعه اطمينان داريد اين كار را بكنيد. [تجربه ثابت كرده است جامعه دموكرات در دنيا وجود ندارد. حتي اگر اين جامعه، جامعهء تشكيل شده از دو دوست باشد.]

6- وقتي دو نفر دوست صميمي هستند نيازي نيست كه دنبال پشت حرف هم باشند. به كنايه گفتن و ضربه زدن براي دشمنان است. دوستان كه دوستانه حرف مي‌زنند بي پرده مي‌گويند. [بعضي اين اعتقاد را ندارند.]

7- حرف‌هاي ناگفته دوران دوستي زيادند، بي‌حوصلگي هم دارد. [ياد شيريني‌هايش بخير. «من از تو خيس حضورم ... تو را نمي‌دانم...» بخنديد.]

8- ... سكوت مي‌كنم ... [من با احترام و بدون تيپا از خانه‌اي بيرون شدم.]

9- مرگ ادامه‌ء خوبي است. [مرگ به موقع باعث مي‌شود خاطره‌هاي خوب، خوب جلوه كنند.]

10- فكر كردن را دوست دارم، اگر متهم به بي مغزي نشوم. [بروز آنچه مي‌انديشم را دوست ندارم. به هيچ وجه.]

11- چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ء خود را – براي اين همه ناباور خيال پرست؟ [خب چي بگم؟]

12- ... [اگر فكر مي‌كني راهي را به اشتباه رفته‌اي، ديگر آن را تجربه نكن.]

13- شايد ما وابستگي با معيارهايمان پيدا كرده باشيم، كه طبيعي است، اما دليل ندارد معيارهايمان درست باشند. [تجويز داروي فكر كردن، تجويز دارويي است كه پزشك مي‌داند مدتهاست ناياب شده است.]

14- نماند دگر عضوها را قرار...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 23:45  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  ملودي

ملودي

كاش مي‌شد كنار اين تصوير ملودي زيبايي را قرار بدهم كه دوست داشتم روزي نوشته و نواخته شود. مرگ حكايت غريب اين نواختن بود آن روزها و صبح حكايت غمگين نوازنده‌ي به سلوك نشسته. صبح را از ياد مبر كه در آغاز روزي خبر مرگ ديرهنگام مرا به تو خواهند داد. و تو از پنجره تشييع پيكر من را خواهي ديد.

بگذريم. كاش مي‌شد كنار اين تصوير ...

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 0:37  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  همرگ آفتاب باطعم برف

تقديم به همه‌ي كودكان

 

كدام گلوله‌ي برفي آيا به اشتباهِ دست كودكي در پرتابي از سر بازي به سينه‌ي تو نشست كه قلبت را اينگونه به تسخير در آورد؟ تو هيچوقت بي تفاوت از كنار گلي رد نمي‌شدي و امروز شدي؛ بي تفاوت از كنار گلي كه به تو مي‌خنديد و به نفسي عميق و بهاري دعوتت مي‌كرد؛ كدام گلوله؟ بگو ... سراپاگوشم.

نگران شقايق‌هاي وحشي دره‌ي ميان دو كوه شده‌ام، و ساق‌هايي كه ميان ساقه‌‌هاي نازك گل‌ها آرام مي‌گرفت. برخيز، جاده‌هاي هميشه منتظرِ گام‌هاي ما مرا مي‌خوانند و سراغ تو را از من مي‌گيرند، برخيز كه نشستن ركودي خفت بار مي‌آفريند، برخيز كه ما دست پيمان داده‌ايم كه هيچگاه گام‌هاي خسته‌مان را براي ذره‌اي آرامش به زمين نگذاريم تا وقني كه اطمينان داشته باشيم كودكي نيست كه سر به بالين مادر و پدرش نگذارد، و ما با آرامشي وصف نا پذير با دلي آرام لبخندي پشت گلي پنهان كنيم و به هديه شب عيد نو به رسم بزرگترهاي كودك برايش هديه نفرستيم. حتي اگر هديه‌ي ما در خواب به كودك برسد. نگران شقايق‌هاي وحشي دره‌ي ميان دو كوه شده‌ام، و كودكان شهر‌هاي دور افتاده‌ي آفريقا، بيا تمام كودكان را به آغوش بگيريم، حتي كودكان خسته‌ي ليتواني را از دور، ... اما بگذريم، كدام گلوله بود؟ اين سوالي عميق‌تر است، عميق‌تر از هر دردي هنر آفرين.

كفش‌هاي كوهم را پا كردم و بي‌هيچ كوله باري به مصافش رفتم؛ در يك روز سرد زمستاني كه تنها در گوشه‌اي از شهر من نشسته بود و ريش‌هاي سپيدش را شانه مي‌كرد. فرياد زدم كه :‌كدام عجوزه آيا _ و نه حتي دختري از دل سنگ _ عروس تو خواهد شد؟ بس كن پس از اين همه سال. آيينه را جلوي چشمانش گرفتم و منتظر جوابي كه صداي خنده‌ي زني از دور فهماند، او سال‌هاست كور شده است و فكر مي‌كند كه جوان است. گذر زمان را نمي‌داند. كوه كور شده بود و فاصله‌ي تك حرفي «هـ» و «ر» را نمي‌دانست، و من دريافتم كه چرا مدت‌هاست به جاي خورشيد، ماه را از خورجين در مي‌آورد و به جاي ماه، خورشيد را... بازگشتم، و تمام راه‌ را با همه‌ي پستي‌ها و بلندي‌هايش پياده آمدم و كنج اتاقي كه هميشه براي تو سبز بوده و براي من سرخ، با ديوار‌هاي آبي كز كردم.

خورشيد؟ چه حرف‌ها مي‌زني. آنها بازنشسته‌ شده‌اند و براي تعطيلات به سفر رفته‌اند، سال‌هاست، به سفري ميان منظومه‌هاي افلاكي، تا ديد و باز ديدي با خويشان خود داشته باشند. و كوه‌ها براي نشان دادن روز و شب از خورشيد‌ها و ماه‌هاي ديگري استفاده مي‌كنند، اشتباه نكن كه بدل خورشيد و ماه عزيز ما هيچ وقت خود خورشيد و ماه ما نخواهد شد. من تصميم خودم را گرفته‌ام و سوالم را آماده كرده‌ام : كدام پنجره آيا قرار است خورشيدي را در قاب خود جاي دهد؟ و من قرار است از كدام كوچه يا خيابان كه آن خورشيد در ظهر آن قاب ايستاده است رد بشوم؟‌ و آيا خورشيد من را مي‌بيند يا چشم‌هاي او را هم آفتاب زده؟

كدام گلوله‌ي برفي به پنجره‌ي تو خورده عزيز؟

خواب‌هاي بي‌شرم من كه تو را مقابل چشمانم برهنه مي‌آورند و حياي ميان ما را از ميان بر مي‌دارند و پرده‌هاي بكارت چشمان‌ ما را مي‌درند آيا جوابي براي سوال‌هاي من خواهند داشت؟

به ليتواني و افغانستان و جزايز دور افتاده‌ي اقيانوس‌هاي بزرگ مي‌روم و تك تك كودكانشان را به آغوش مي‌كشم تا بدانند هنوز كسي هست كه از دور براي آن‌ها دست تكان بدهد، دستي كه از سر دلسوزي نيست، از جان آن‌ها بلند شده است.

خورشيد يخ زده‌ي پنجره‌ي ظهر! اگر بر من نمي‌تابي به آفتاب كودكان جزاير دور افتاده‌ي اقيانوس‌هاي بزرگ جان بده، و صبح را قاب پنجره‌هاي چوبي به خانه‌هايشان ببر.

خدا كودكان را به اميدي مي‌آفريند،‌ بگو كدام گلوله‌ي برفي از دست كدام كودك بود، شايد او هيچ وقت گرمي آغوشي را كه قلبي چون قلبي كه داشتي نچشيده است. به شايدها توجه كن و به خوابم بيا تا در آغوشت بگيرم.

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 12:8  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هذيان روي كاغذهاي خيس

سلام را كه قصد كردم سمت تو بفرستم شاخه گلي در دستم پيدا شد كه تا به امروز نديده‌ بودمش. سلام گلي را به دستم داد كه بهار را به ارمغان آورد. اين نشانه‌ء خوبيست براي دوست داشتن همه‌ء گل‌هاي ناشناخته؛ و رفتن تا ابعاد سرخ يك سلام كه براي اولين بار با تمام وجود سمت كسي فضاي ميان دونفر را پر مي‌كند.

خوابي كه ديشب من را تا خلوت تو برد هذياني بود كه امروز ذهنم را مشغول كرد. من تمامي رهايي بودم در شهري كه باران نشانه‌اش بود و قهوه‌‌هاي گرم محفل گرم كن روشن فكرانش و آهن، بزرگترين تهاجم فرهنگي آن شهر كه من تنها از پله‌هاي كتابفروشي‌هايش بالا مي‌رفتم. كلاسور در دستم بود و هيچوقت جوهر خودكار روي كاغذ‌هاي خيس شده‌ام پخش نمي‌شد. تو سمت ديگر شهر ايستاده بودي و انتظار مردي را مي‌كشيدي كه روزي مي‌آيد، تو به ساعت نگاه مي‌كردي و من از پشت پنجره از ميان حفره‌ء دسته‌ء فنجان قهوه‌ام به تو خيره شده بودم. تو همه سمت‌ها را به انتظار نگاه مي‌كردي اما چشم‌هايي كه از ميان دسته‌ء فنجان از رو به روي تو به تو خيره شده بود را نمي‌ديدي. نان به من تعارف كردند و از خواب پريدم.

تو نبودي. تو هيچوقت آن موقع كه بايد باشي نبوده‌اي، و من هميشه به حضور تو شك كرده‌ام و هميشه در لحظه‌اي كه نا اميدانه قصد انكارت را داشته‌ام متوقفم كرده‌اي. اين طبق كدام منطق حاكم در كتاب كدام متفكري است؟ تو نبودي و نيستي آن زمان كه بايد باشي، اما هميشه رأس دوست داشتن رسيده‌اي و از پيچ جاده‌اي پر عابر چنان مقابلم ايستاده‌اي و به قهوه‌اي دعوت كرده‌اي كه همه‌ء رفتن از ذهنم پاك شده‌ است. با اين رَويه‌ كه داري شك به بودن تو طبيعي است.

تو نگران كدام گلوله‌ء‌ سر در گم بوده‌اي؟ تو نگران كدام آيينه‌ء شكسته‌اي؟ تو فكر مي‌كني اگر محبت تكثير تصاعدي خود را از دست بدهد چه اتفاقي خواهد افتاد؟ تو فكر مي‌كني اگر سنگ تاب شكسته ديدن شيشه را داشته باشد چه اتفاقي مي‌افتد؟ تو فكر مي‌كني اگر گل‌ها نخواهند دلتگ شوند كدام بوي مطبوع فضاي عاشقانه‌ها را پر خواهد كرد؟ تو به كدام من بي تو يا توي بي من اعتقاد داري تا حركتي در من است؟ لطفا به جوانب جواب‌هايت خوب فكر كن و سرمستانه جوابي نگو. اگر گلوله‌اي به قلبم بنشيند يا آيينه‌اي شكسته مثل روز اول خود شود يا محبت تكثير تعفن بار تصاعدي خود را از دست دهد يا بوي گل‌ها كم شود يا ... چه مي‌دانم اگر بهار بهار را با صداي بلند از بالاي قلهء دماوند صدا نكند چه اتفاقي خواهد افتاد؟ شك من بر طرف خواهد شد يا پاي رفتن تو تندتر مي‌شود؟

خيال خواب تمام سلول‌هايم را با دهان باز به خميازه دعوت مي‌كند و من جرأت سر بر بالش گذاشتن ندارم. خستگي به شكل تصاعدي طبق جدول ضرب و بدون هيچ اشتباهي از بدنم بالا مي‌رود و موهايم را كه ناي تحمل ندارند به هم مي‌ريزد.

هذيان‌ها پايان ندارند. بايد روزي جلوي انتشارشان را بگيرم. بايد از دوستي بگويم كه دوست دارد از دوستيمان حرفي به ميان كلماتم بنشيند و سكوتي شكسته شود. بايد كلمه‌هاي هميشه‌ عزيز را تنها بگذارم و به پيراستن آنها بپردازم. هذيان‌هاي عزيز ... هذيان‌هاي عزيز! لطفا به مردم دروغ نگوئيد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 23:36  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هذيان ناتمام

اشك؟ چه حرف‌ها مي‌زني؟! راست قامتان تاريخ بر دوش كه نبايد حتي اين كلمه را به خاطر بياورند؛ تو چرا؟ من را كه مي‌بيني دچار كليشه‌ام. دچار سرنوشت بي چون و چراي مغموم و بي چرا، نا كام،‌ مردن. تو با كلمه‌ها بازي مي‌كني و اشك را چندباره در بسته‌هاي جديد دوست داشتن براي من هديه مي‌آوري كه دل من را به دست بياوري؟ نه عزيز راهش اين نيست. اشك را بيهوده پشت سر كسي كه نمي‌شناسيش نريز. اشك بيهوده است، همانطور كه تأسف بيهوده است، كه بارها گفته‌ام و باز هيچ كدام از شوندگان نشنيده‌اند.

دست‌هايت را به من بده حالا كه رو به رويم ايستاده‌اي. ديشت ار پياده‌ روي خيابان فردوسي سمت تو چرخيدم و از دور دستم را برايت تكان دادم، و سلام كردم و گفتم سه روز ديگر برايت بسته‌اي از لبخند‌هاي هميشه آرامم در قاه قاهي بلند كادو كرده و مي‌فرستم. قدم به قدم همه پياده رو‌ها را دور زدم و به ازاي هر قدم بوسه‌اي و قراري با تو گذاشتم و حالا مي‌بينم كه تو روبه رويم ايستاده‌اي و دست‌هايت را از من پنهان مي‌كني عزيز! اشك‌هايت را باور كنم يا بسته‌اي خنده‌هاي باز نشده‌ام را كه به هزار زحمت كادو‌هاي قاه قاه را برايش تهيه كرده‌ بودم؟ كسي كنار ذهنم نشسته است و چمباتمه زده مي‌گويد : من نبايد توقع داشته باشم،‌ در عشق توقع وجود ندارد، وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم، كه در طريقت ما كافريست رنجيدن. و بيت حافظ را بارها تكرار مي‌كند.

مي‌داني، مي‌توانيم به چند دقيقه بعد دقت كنيم و نگاهمان را به سويي سوق دهيم كه عاشقانه دوست بداريم. هديه هميشه كارساز است، مي‌توانيم جنس هديه‌هايي كه به هم مي‌دهيم را به مردم شهر خاكستري‌مان هم معرفي كنيم و خيال كنيم كه همه‌ي آنها اين هديه‌ها را پذيرفته‌اند و ما شهري خوب داريم. مي‌توانيم از باغچه‌هاي سر سبز عكس بگيريم و به نواحي خشك بفرستيم و از ايرادهايش بگوئيم تا آنها از محل زندگيشان لذت ببرند. مي‌توانيم عوام فريبي نكنيم. مي‌داني؟ مي‌توانيم سكوت كنيم تا زندگي در جريان رفتار‌هاي سرنوشت ساز باد و باران و خاك و آفتاب ساخته شود، با سقفي از نور و ديوار‌هايي از ايستادگي خاك‌هاي هميشه ماندگار و نگاهي از سكوت. ما مي‌توانيم عزيز. ما مي‌توانيم.

رو سري صورتي‌ات را كه سر مي‌كني مرا به ياد مدرسه مي‌اندازي، تو كودكي مي‌شوي كه بازيگوشانه كيف در دست سمت مدرسه مي‌روي و من پسركي بازيگوش مي‌شوم كه زيرچشمي تو را نگاه مي‌كنم و سعي مي‌كنم گامهايم را آرام بردارم تا از تو جلو نزنم، تا زيرچشمي نگاهت كنم. مي‌داني؟ روسري صورتي‌ات را كه سر مي‌كني دنيا شبيه 17 سال قبل مي‌شوم و بازيگوشي‌هاي ما شبيه بچه‌هاي هفده ساله. هفده عدد مقدسي است، يادت كه هست؟ 17 هم هفت دارد و هم 1. سن خوبي هم هست براي قرارهاي پياده روي بي آنكه كسي بداند، سرخوشانه در كوچه‌هاي پشت ميدان امام حسين. يادت هست؟

اين هذيان را ناتمام مي‌گذارم.

مي‌داني؟! همه‌ي بحث اين است كه دوستت دارم، عزيز، همين.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 23:34  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هذیان های کله ی سحر

نوشتن‌ها، ننوشتن‌ها، من... . آري، مي‌دانم كه حدس‌هايي مي‌زني اما شك‌ها و حدس‌هايت كه اين‌بار همسو شده‌اند درست نيست. دليلي ندارد كه دليلشان را بگويم؛ از غم و سختي كه مي‌گويم به مذاق مخاطبانم خوش مي‌آيد، از عشق كه مي‌گويم، ... چه مي‌گويم، امتحان پس نداده حرف آنچيز‌هايي را مي‌زنم كه نبايد، حرف بزرگ زدن كه مهم نيست عزيز، اگر مردي ادعاي مردي مي‌كند بايد امتحان پس دهد. نوشتن‌هاي بي دليل من هر دليلي داشته باشد، به تو نخواهم گفت. مي‌خندم و سكوت مي‌كنم و سرم را پائين مي‌اندازم و ‌همه‌ي دلشوره‌ام را در نگاهي كه از بالاي عينك مي‌كنم با غروري وصف ناپذير پنهان كرده در بسته‌اي از برف و باران و پياده روي به تو هديه مي‌دهم، و تو دلخوش كه من خوبم. خوب است، نه؟

كنار همين صفحه نوشته‌ام، نوشتن تنها بهانه‌ي به يادگار گذاشتن است، و دفترچه خاطرات من كه در آن مخلوطي از يادگارهاي من است بايد همه چيز داشته باشد. سفر،‌ اشك، به قول نادر :«غم با چگالي بالا» يعني عـ...ـشـ...ـق. مي‌داني چرا جدا جدا نوشتم؟ به ياد نام آن بزرگمرد زنده‌ي جاويدي افتادم كه به احترام نامش ادا در مي‌آوريم و مقطع مي‌نويسيم و بلند مي‌شويم بي آنكه بويي از «م» محبت نامش برده باشيم. بگذريم.

بازي‌هاي سرخوشانه‌ي كودكان دبيرستاني همروزگار ما را مي‌بيني؟ با سپيدي برف چه مي‌كنند، گوله مي‌كنند و سمت هم روانه مي‌كنند، بي آنكه خود سپيدي را به رخ بكشند، هر چند كه سياه چهره باشند، هر چند كه گندم‌گون و هرچند كه ... به رنگ چه كار داريم، و من از سپيدي برف مي‌روم و مي‌آيم كه سوژه‌اي به دست عكاسي بدهم كه عكس از رد پاي تكنفره‌ي كسي ـ كه من باشم ـ در برف داده باشد. ما هر دو از سپيدي برف رو گردانده‌ايم. فهم را به تماشا مي‌نشيني يا در آن غرق مي‌شوي؟ سعي كن با لباس هايت در آن بپري و خوب دست و پا بزني. من توانش را نداشتم.

اينبار نيز، نوبت من تمام خواهد شد. لطفا دوباره برايم سكوت كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 9:29  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هذيان بي قراري ديشب

دستت را از روي شانه‌ام بردار، خيال بلند شدن ندارم. مي‌خواهم، و بايد، تا صبح كار كنم تا اين طرح تمام شود. رنگ‌ها را مي‌بيني كه چطور در دستم مي‌آيند و روي طرح مي‌نشينند؟ انگار دست‌هاي من بيكارند، كسي از جاي ديگري رنگ‌ها و تصويرها را كنار هم مي‌نشاند. دست‌هايت را از روي شانه‌ام بردار. خيال خواب هم رنگ‌ها را چنان به هم مي‌ريزد كه هيچ دستي نمي‌تواند آنها را از هم جدا كند و باز كنار هم بنشاند.

ساعت نزديك نه شب جمعه است. و سكوت تنها آشنا و همراه هميشگي ماست. من برايش شعر مي‌خوانم و او خوب گوش مي‌كند و حرف‌هايي مي‌زند كه از نقد هر منتقدي كار سازتر است. گاهي او عكسي مي‌گيرد و به من نشان مي‌دهد و من حرف‌هايي مي‌زنم.

نگاهم نكن، مي‌داني؟ نگاه تو اينگونه كه مي‌شود، فرياد را بر دهانم واجب مي‌كند، مي‌داني؟ فريادها را دوست مي‌دارم، فرياد‌هايي كه از پي نگاهي نافذ بر مي‌آيد از پي خواندن بيتي از ليلي و مجنون، از پي راه رفتن چند ساعته‌اي كه پس از مدت‌ها به سراغش رفته‌اي، ميداني؟ اين فرياد‌ها، فرياد‌هايي هيجان زده نيستند، كه زود فروكش كنند، اين فرياد‌ها از پي توجه‌اند، ميداني؟ توجه‌ها زاده‌ي خوب نگاه كردنند، و تو الآن نگاه هميشه نافذت را به من دوخته‌اي، و من، اگر كمي ادامه بدهي از فريادي كه خواهم رد مي‌سوزم، ميداني چرا؟ من پوچم، آن نگاه‌هايي كه توجه مي‌آفريند و فريادي كارساز، نگاه‌هايي اند كه به مهم‌ها مي‌شوند، مثل نقاشي‌هاي داوينچي، مجسمه‌هاي ژازه طباطبايي، يا داستان‌هاي ابراهيمي يا غزل‌هاي سعدي و روايت‌هاي نظامي از عشق، از ليلي و مجنون يا تلخي شيرين و ... بماند، چشم‌هايت را به من ندوز. من خيلي پوچم، مي‌سوزم. فرياد من از سوختن است نه از بوجد آمدني از سر آگاهي.

استراحت كن؛ و به آسمان نگاه كن، و چاي برايم بريز، و به يك نفس عميق مهمانم كن. من نگران حرف‌هاي گاه و بيگاه تو هستم، نقاشي‌ها و عكس‌هايت را كه مي‌بينم حرف‌هاي نگران كننده‌ات دور سرم مي‌چرخند و ساعت‌ها ذهنم را از كار مي‌اندازند و عاقبت روي قبلي‌ها تلنبار مي‌شوند، مراغب باش. از من ناراحتي؟ بگو. از بهار‌خندمان؟ بگو. از سكوت‌هاي پي در پي‌ام كه تنها با فشرده شدن كليد‌هاي صفحه‌ كليد به هم مي‌ريزد؟ ما به يك استراحت مطلق نياز داريم، عزيز من! خواهش مي‌كنم دست هايت را روي شانه‌اي بگذار.

ديروز از پله‌ها كه بالا مي‌آمدم، چشم‌هايم به نوري افتاد كه از زير در خانه بيرون مي‌آمد، نزديك شدم، در را باز كردم و ديدم كه تو باز ايستاده‌اي و روي بوم چهره‌ي مردي را مي‌كشي كه از در خانه مي‌رود، و كودكي كه عروسك به دست آن را نگاه مي‌كند و زني كه كناري ايستاده است و روي بوم نقش مردي را مي‌كشد كه از در خانه مي‌رود، ... ، من سكوت كردم، و در چارچوب در ايستادم. تو و نقاشي‌ات سبز شده بوديد، برگشتم و آن شيريني‌ها و ‌گل‌ها را و كتاب‌ها را خريدم و آمدم، تو پشت بوم نبودي و نقش مردي كه با يك پاكت شيريني و گل و كتاب آمده روي بوم بود. نور هم نبود، عزيز من! چه مي‌كني؟ خيال نداري از سبزي دست‌‌هايت به من بدهي؟

بگذريم؛ رنگ‌هاي طرح‌هاي من، سكوت كه نزديك‌ترين به من است، نگاه‌هاي تو، نگراني‌هاي ما، و نور سبز آنچه تو مي‌آفريني را نيز بايد رها كنيم. بگذريم.

بايد اعتراف كنم و جه زماني بهتر از حالا كه بگويم و همه‌ي نورها و رنگ‌ها و سكوت‌ها را به شهادت بگيرم كه به تو مي‌گويم روزهاي رفته را هميشه من به ياد تو، ... نه؛ نيمي از تمام روزهاي رفته را من به ياد تو ... نه، دروغ نمي‌خواهم بگويم،... نمي‌شود. بگذار از اين نيز بگذرم. تا ديروز دوستي داشتم كه امروز نيست، پس مي‌شود گذشت. بگذار امتحان كنم. لطفا امن يجيب پشت سرم نخوان. تنها دوست دارم براي آخرين بار بگويي حالت چطور است؟

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 16:11  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هذيان‌هاي يك غروب سرد

باز هم شجريان مي‌خواند و من چشم‌هايم را بسته‌ام و گوش مي‌كنم. كار براي چند دقيقه تعطيل شده است. «من به هر سو مي‌دوم گريان، ازين بيداد مي‌كنم فرياد، مي‌كنم فرياد» را شجريان مي‌خواند. سكوت، براي من بهترين و بيشترين دارايي است. سكوت با چشم‌هاي بسته هميشه آرامش بخشي بوده كه كم به دستم رسيده است، گاهي حسرتش را مي‌خورم.

مدتي است مي‌خواهم نامه بنويسم، يك نامه‌ي بلند به ميرمهنا دُغابي، شخصيت اصلي داستان بلند نادر ابراهيمي كه به تازگي نوه‌هايش را هم پيدا كرده‌ام. مي خواهم كمي با او درددل كنم و با هم بخنديم و روي ماسه‌هاي گرم و تف ديده‌ي بندر ريگ بدويم، بي هيچ مهاجم و اشغالگري، آزاد، تمرين مبارزه كنيم، مقابل مهاجماني كه مي‌دانيم دست از سرمان بر نخواهند داشت.

مردم دست مي‌زنند، شجريان سكوت كرده و صداي كليد‌هاي صفحه كليد زير انگشتان من سكوت را بهم مي‌زنند. نمي‌دانم شجريان هم گوش مي‌كند به صداي پنجه‌‌هاي من يا نه، اگرچه، مي‌توانم حدس بزنم كه اساسا اين مسئله اهميت زيادي ندارد، و بعيد است او حتي متني از من خوانده باشد. دست‌هاي من كه اهميتي ندارند، و شك ندارم از دست‌هاي بي اهميت هيچ اثر مهمي خلق نخواهد شد كه نگاه‌هايي را به خود جلب كند. دست‌هاي من، دست‌هاي يك تن خسته‌اند كه صبح را به شب مي‌رساند و هر دقيقه به همه چيز شك مي‌كند غير از شك. شك را مي‌داني؟ چه مي‌پرسم، تو اگر مي‌دانستي كه اين سمت‌ها پيدايت نمي‌شد.

مي‌گويند، «حالت چطور است؟» و تعداديشان هم براي من نگران مي‌شوند، من خنده‌ام مي‌گيرد و به همه‌شان يك جواب مي‌دهم : خوبم.

چشم‌هايم را باز مي‌كنم و شجريان هم بي توجه به من به خواندن‌هاي هميشگي‌اش ادامه ميدهد.

كار را بايد دوباره از سر گرفت. ساعت شش بعد از ظهر پنجشنبه است و من زمان استراحتي غير از مسير محل كار تا اتاق كارم در خانه ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 17:59  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


 






از غم خبري نبود اگر عشق نبود






+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 13:31  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com