باید کمی نگاه کنم بانو، این شعر در نگاه تو جا مانده
باید کمی قدم بزنم ، برگرد ، این گام ها بدون تو وا مانده
پرواز کن پرنده ی دلتنگی ، از شانه های عصر خیابان ها
پرواز کن هنوز به دستان ِ این کودکان ِ سنگ ، جفا مانده
پر های ریخته ی باران ، خود مدعای حرف من است اینک
از رعد و برق های پریشانی ، یک مشت نور - صدا مانده
باید کمی قدم بزنم وقتی ، یاد غروب ، دست تو ، باران هست
باید کمی قدم بزنم وقتی ، رد نگاه شهر به ما مانده
باران بزن که باز بخوانم با ، آن نغمه های وسوسه انگیزت
این روزها حدود دو سالی هست ، این حنجره از عشق جدا مانده
دل می رود و... ـ کاش بیاید - باز ، این اشک ها نشانه ی رفتن هاست
آبی برای بدرقه می ریزم ، باشد که رسم ها و دعا مانده
از رفتن و نیامدنت حرفی ، هرگز برای شعر نوشتن نیست
رفتی – نیامدی ، به جز این دیگر حرفی مگر برای ودا(ع) مانده ؟
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com