تبليغاتX
من با خودم

...

باید کمی نگاه کنم بانو، این شعر در نگاه تو جا مانده

باید کمی قدم بزنم ، برگرد ، این گام ها بدون تو وا مانده

پرواز کن پرنده ی دلتنگی ، از شانه های عصر خیابان ها

پرواز کن هنوز به دستان ِ این کودکان ِ سنگ ، جفا مانده

پر های ریخته ی باران ، خود مدعای حرف من است اینک

از رعد و برق های پریشانی ، یک مشت نور - صدا مانده

باید کمی قدم بزنم وقتی ، یاد غروب ، دست تو ، باران هست

باید کمی قدم بزنم وقتی ، رد نگاه شهر به ما مانده

باران بزن که باز بخوانم با ، آن نغمه های وسوسه انگیزت

این روزها حدود دو سالی هست ، این حنجره از عشق جدا مانده

دل می رود و... ـ کاش بیاید - باز ، این اشک ها نشانه ی رفتن هاست

آبی برای بدرقه می ریزم ، باشد که رسم ها و دعا مانده

 

از رفتن و نیامدنت حرفی ، هرگز برای شعر نوشتن نیست

رفتی – نیامدی ، به جز این دیگر حرفی مگر برای ودا(ع) مانده ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 17:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com