تبليغاتX
من با خودم

چیزی به جای سلام

سلام .

اين چندمين باريه كه دارم اين چيزارو مينويسم. كه شايد تو براي اولين بار بخوني . اين چندمين باريه كه روي اين نيمكت نشستم و همينجوري زل زدم به اين ديوارا كه همينجور زل زدن به من.

 

چشمام رو كه برداشتم ديگه نميتونستم اون ساختمون بلند كه هر وقت روي اون نيمكت ميشستم ميومد جلوم دوزانو ميشست و نگاهشو درست سر ساعت هميشگي ميرسوند دم در تا بره به كاراش برسه رو ببينم.

الآن ديگه چند وقتي هست، كه يه چيزي روي شونه هام سنگيني ميكنه. غلط نكنم سنگيني شيش ميليونو چار صد و بيست و دو تا نگاه بايد خيلي قبل تر از اين جرفا خستم ميكرد. تا يه جارو پيدا كنم اونا رو بندازم دور. اگر به ازاي هر دوتا ازون نگاها فقط يه نگا ميكرد الآن سه ميليونو دويستو صدو يكي نگاه داشتم كه نميتونم فكر اينو بكنم كه براي يه لحظه ام كه شده از خودم جداشون بكنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1384ساعت 23:54  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com