![]() |
به نام خدا
... ناگاه،
ـ و شايد هم به گاه و به هنگام ـ
صعودي غريب و باور
نكردني،
اتفاق افتاد...*
به ياد نادر
فرهنگمندان، دانشوران، فرهيختگان، هنرمندان و هموطنان ايران
دوستِ فرهنگ پرور!
ناتوان از سپاسگزاري درخور و شايسته از آن همه مهرورزيها و
همدليهايتان، در مراسم بدرقه، خاكسپاري و يادبود استاد نادر ابراهيمي، آن گل هفت
رنگ بوستان فرهنگ، ادب و هنر ايران زمين، به آگاهي ميرساند، مراسم «به ياد
نادر» را همراه با شما ارجمندان گرامي، همزمان با چهلمين روز فقدان آن زندهياد،
برپا ميداريم.
سه شنبه 25 تير ماه 1387 ساعت 17 تا 20
خانه هنرمندان ايران خيابان ايرانشهر شمالي، باغ هنر
همسر، فرزندان، خانوادههاي
ابراهيمي و منصوري
و ستاد برپايي مراسم
وبلاگ نادر ابراهيمي | سايت نادر ابراهيمي
پشت ميز كارم مينشينم و مقالههايت را ورق ميزنم. صداي
بچههايي كه وسايل ارتباطات جمعي را صميميترين دوستان خود ميدانند از دور ميآيد.
يكيشان را از دور ميبينم كه جدول استانها را حفظ ميكند به اميد اينكه در
مسابقههاي راديو و تلويزيون وقتي از جغرافي سئوال ميشود بتواند جواب بدهد؛ او در
اين زمينه ضعيف است و معتقد كه اگر هر روز فقط يكي از برندههاي يكي از مسابقههاي
راديو، تلويزيون يا مجلهها باشد نياز به كار كردن ندارد، در عين حال هميشه در حال به روز رساني اطلاعات عمومياش هم هست.
در اتاق بسته ميشود. تابلوي نقاشي كه عاشق شد و معشوقش از او يك خانه خواست هم رو
به رويم است. با دشتي از گلهاي سرخ سرخ سرخ. چند وقت قبل از حراجي خانهاي كه پر
بود از اين نقاشيها خريدم. بچههاي مرد و زني كه مرده بودند آنها را به حراج
گذاشته بودند. مقالههايت را روي هم ميگذارم و دسته ميكنم. دستهايم را پشت سرم گره
ميكنم و چشمهايم را ميبندم و يك نفس عميق ميكشم.
خيال كردن راحت
است. اما بايد به خيالهاي در دسترس تحقق بخشيد. اينكه چقدر كار داريم مهم نيست،
مهم اين است كه بايد انجامشان بدهيم.
ماشين را كنار دشت گل سرخ نگه ميدارم و پياده ميشوم. باد
آرام نيست، مثل ردِّ پشت اسبي است كه به تاخت ميرود. از جاده ميگذرم و در قدمگاه
كسي كه پيش از من لبه دشت ايستاده ميايستم، سعي ميكنم قدمم را درست به جاي قدمهاي
او بگذارم تا گِلي را كه مثل ملحفهاي قهوهاي روي ريشهء گلي سرخ كشيده شده فشار
ندهم. صبح است. دشت بوي گلهاي سرخ را به رايگان ميان هوا تقسيم ميكند، چشمهايم
را ميبندم، كاش بوي گلهاي سرخ تني بود در آغوش گرفتني... صداي شاملو ميآيد : در
فراسوي مرزهاي تنم / تو را دوست ميدارم. / ... / در فراسوهاي عشق / تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي پرده و رنگ. / در فراسوهاي پيكرهايمان / با من وعدهي ديداري بده.
شرمنده ميشوم. ماشيني ميگذرد، صداي شاملو را ديگر نميشنوم.
صداي باد صدايي است آشنا براي گوشهايي كه به سكوت عادت دارند. صداي باد در گوشم
ميگويد : گلها وعدههاي ديدار را بهانه ميگيرند... مردِباد ميگذرد، زنِباد كه
انگار پشت سر او با فاصلهاي مشخص حركت ميكند كنار گوشم ميگويد : من ميشناسمش،
دوستت دارد، بسيار بيشتر از آن كه من بادِمرد را و بادِمرد مرا. بچهْ بادها ميان
گلهاي دشت بازي ميكنند. گلها دنبالشان ميكنند اما پايشان را نبايد از ملحفههاي
قهوهاي بيرون بكشند، نيم خيز ميشوند و بچه بادها را ميرمند، بچه بادها انگار
نميدانند كه آنها با همهء آزاديشان بايد اينجا در دشت بمانند و پاهايشان را
هميشه زير ملحفهء قهوهاي نگه دارند. بادِمرد و همسرش يكبار ديگر در دور ديگري به
من ميرسند و حرفهايشان را مثل قبل ميزنند انگار كه دوستي منتظر من است. ماشيني
رد ميشود، صدايش بادهاي مهاجم را به خانهء بادِمرد و بادِزن ميآورد و بچههاي
آنها را با خود ميبرد، بادِزن و بادِمرد پيشان ميدوند و دور ميشوند. به ماشينها
بد و بيراه ميگويند، از نظر آنها ماشينها بادهاي سر به راهي تحويل جامعه نميدهند.
صداي در ميآيد. مادرم چاي به دست داخل ميشود، چاي را كنار
تصويرنُما ميگذارد و قندهايي كه در دست دارد را كنار آنها، ميرود. مقالههايت
را كنار شجرهنامهء اهالي ايريبوغوز ميگذارم. چاي داغِ تلخ، تلخ است اما نه به
تلخي روياهاي تحقق نيافتني. نه به تلخي كدخدا شدن دِهي كه ساكن ندارد. صداي در ميآيد،
مقالههايت را باز ميكنم بي هدف، دست مياندازم ميان آنها ... بخش سينماييشان
باز ميشود، نوشتهاي : «من با تلويزيون قصابها كار نميكنم...»، آذر ماه 57 است.
بچهها بي اجازه داخل ميشوند، يكيشان ميپرسد : چرا تركمن صحرا يك استان مستقل
نيست؟ ديگري ميپرسد : چرا مركز ندارد؟ به آنها ميگويم : بچهها ... بچهها ... ـ
ساكت ميشوند ـ نميدانم جواب سوالهايتان را... اما ميدانم كه آنها آلني دارند.
يكيشان ميگويد: آلـ..لـِ.. نـ..ـي؟ ميگويم : ميآييد آتشْ بدون دود بازي؟ قبول
ميكنند اما نميدانند چيست.
وبلاگ نادر ابراهيمي | سايت نادر ابراهيمي
آمدهاي درس بخواني، كتاب را ورق ميزني و به آسمان كدرِ از
پنجرهء كلاس نگاه ميكني و گاهي لبي با آب گرم شدهء داخل ليوانتر ميكني.
_ : اشك اجازه ريختن ندارد از آن چشمها ميداني كه؟
_ : گفتهاي بارها...
_ : گفتهام و بارها ميگويم تا اينطور ببينمت
بلند ميشوي و ميروي. كلاس آنقدر بزرگ هست كه شب تا صبح در
رفتن ببينمت. از خواب ميپرم. ساعت روي عقربهها خود را پهلو به پهلو ميكند و كسل
از صبح بر ميخيزد.
به صورتم آب ميزنم و حوله در دست روي تخت مينشينم. تلفن
همراه را نگاه ميكنم. 8 تماس بي پاسخ، 5 پيامك بي جواب مانده، ساعت مثل ريشههاي
درخت در حركت است. فقط گذشتنش را ميفهمي، مثل درخت كه فقط بزرگ شدنش را ميفهمي.
روي تخت دراز ميكشم و همراه خزيدن زمان روي عقربهها، روي تخت و دور خودم ميخزم شايد
زمان متوقف شود.
دخترك كيف به دست كسل دست در دست مادرش است، قدمهايم را
مرتب بر ميدارم كه از آنها جلو نزنم و لذت نگاه كردن كودك 4 يا 5 سالهاي را كه
ميخواهد به مهد كودك برود را از دست ندهم. دخترك كيف به دست كسل به مادرش ميگويد
:چه ميشد تو و بابا سر كار نميرفتيد؟ مادرش ميگويد : وقتي بزرگ شدي ميفهمي.
دختر كيف به دست كسل ميگويد : من وقتي بزرگ شدم چقدر چيز بايد ياد بگيرم؟ ديشب
بابا هم همين را گفت. مادرش ميگويد : خيلي چيزها... بگذار بزرگ بشوي ... الآن
بايد بري مهد تا بزرگ بشوي... دخترك كيف به دست كسل نگاهي به مادرش ميكند و ميپرسد
:پس شما چه چيزي به من ياد ميدهيد؟ همهاش كه بايد خودم ياد بگيرم. مادرش ميگويد
: ياد گرفتن را يادت ميدهيم. دخترك كيف به دست كسل ميگويد : بابا گفت ياد گرفتن
را خدا به ما ياد داده قبلا. مادرش ميگويد : خدا؟ به بابات ياد داده؟ پس چرا نميفهمد؟
دخترك به مادرش نگاه ميكند و ميگويد :حرف بد؟ كي بود ميگفت آدم نبايد حرف بد
بزند؟ بابا نمي... من حرف بد نميزنم.
تو رو به رويم نشستهاي، ساعتت را نگاه ميكني، از پنجره
هنوز بيرون را نگاه ميكني، ميگويي : نگاه كه ايراد ندارد؟
_ : حرفي نيست. من سيم خاردارِ مرز بندي نيستم... مرزي براي
نگاه نميشود تصوّر كرد، ميشود؟
ميايستم و رفتن گنجشكها را از لب پنجرهء كدر تماشا ميكنم
و ميگويم : گنجشك نديده بودم كنار پنجرهء كلاس باشد. بيايد و برود و سرك بكشد؛ در
كلاس بي استاد، بي شاگرد، بي دفتر، بي دانش ...
_ : دانش سيال در فضاي سنگين اين كلاس را حس نميكني؟
_ : دانش را نه، روزهاي دانش آموختگان و دانش پذيران و دانش
جويان گذشته ... ما واقعا دانش ميخواهيم از حضور چند دقيقهايمان اينجا و خندههايمان؟
_ : ايستادن تو و حرفهايي كه من نميزنم حتما برايشان
زيباست كه اينطور از اين پنجره داخل را نگاه ميكنند يا روي آن سيم مينشينند و
نگاه ... با آن چشمهاي تيلهايشان. دانش تنها دليل حضور نيست، گاهي بهانه است. نگاه ميكنند،
نگاه ايراد دارد؟
_ : اتاق را نگاه كن، دوست دارم رنگ قهوهاي پر گنجشكي به
آن بزنيم.
_: دوست داري پر گنجشكها را كولاژ كار كنيم روي ديوار، بوي
خوبي دارد.
_: قصاب. ميداني چند گنجشك را بايد بگيريم و سر ببريم تا
بوي خوبي را استشمام كنيم؟ چند گنجشك تازه سر از تخم بيرون آورده بي پدر يا بي
مادر ميشوند؟ ميداني چه جنايتي ميشود؟
_: بچههاي آنها وقتي بزرگ شوند ميفهمند و خودشان راه و
رسم ميآموزند، زيبايي را خدا براي ما خلق كرده.
_: خدا؟ نميشناسمش به هيچ وجه. مخصوصا اين روزها كه بچهاي
را ميبينم در راه شناخت و حواله به خدا ميگيرد و نميفهمد. اين چه حرفي است...
چشمهايم را باز ميكنم، اگر خوابها نبودند من و تو هيچ
وقت با هم حرف نميزديم. ساعت چند گام بلند برداشته و در مدار سيصد و شصت درجهايش
جا به جا شده. رفتن هميشگي شده برايش، بايد همقدمش راه رفت و قدم برداشت. دست پشت
سرم ميگذارم و با پا پنجره كشويي را باز ميكنم و خميازهاي ميكشم و ميگويم :
خوابها هيچ وقت حقيقت ندارد گنجشك سر زندهء روي شاخهاي كه نميبينمت. صداي
گنجشكي ميآيد كه نميفهمم منظورش چيست. ميگويم : ممنونم كه جواب ميدهي اما من
زبانم ضعيف است، هم انگليسيام و هم گنجشكيام، فيالواقع اگر فحش دادي، خودتي.
اگر نه، بگذار زبان ياد بگيرم، جواب ميدهم. لباس ميپوشم كه بروم سر كار، ساعت
حدود 8 را نشان ميدهد، چون روز است و همه چيز تازه، احتمالا صبح است.
وبلاگ نادر ابراهيمي | سايت نادر ابراهيمي
1
در چشمهايت
و در تمام اعضايت
جزء جزءِ نگاهي
است، خيره
ميشوم از ديدنشان
همه چشم
2
موهايت
و شاخههاي انگوري انگشتانت
و بلور باران خردهي انگورها
دست كدام آيين را
در خيرهگري بي حد
باز خواهد گذاشت؟
3
نه عاشق
كه عشق
فريبنده است
نه من
كه تو زيبايي
4
از سرنوشت آدميان
از خيابان
باران
در آنْ
تو
ميگذريام.
و از سپيدي چند تار
با موهاي باز ميرقصي درشب
5
از ميلههاي پنجره
رد باران را
به يقين آمدنت
خواهم نشست
من
برادر شَك نيستم
به يقين آمدنت
6
روزي
اگر تو بيايي
به آمدنت فكر
روزي
اگر تو نيايي
رفتنت را به اميد آمدنت
دوره ميكنم
7
برخيز
و دستانت را
چون سماعْ رقصان
به سكوني در گردش
به من بده
در تمام اعضايت
به يقين آمدنت
ميميريم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | سايت نادر ابراهيمي