تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم...
تقویم رومیزیام را از روزی که گفتی دوستم داری ورق نزدم. زمان ایستاده است و مردم در حرکتند. میروند و میآیند که چرایی ایستایی زمان را بفهمند. تمام صفحهی تقویم را حفظم. نمیدانند که نتیجه ندارد این تلاش. آنها به یقین خواهند مرد و نخواهند فهمید. به آن روز فکر میکنم. آن روز کدام است؟ به امروز فکر میکنم. امروزی که تقویم نشان میدهد. تو چند دقیقه قبل اینجا بودی و آن جمله را گفتی و مرا نشاندی... نشاندی که نشانه بیافرینی از عشق... از ایستادن... از تحیر... از سکوت.
تمام کلمات از ذهنم رفته است. تمام زندگی از اطرافم. تنها صداست که جملات عاشقانه میگوید و تنها صدای رود و دریای خروشانی است که با هم میآمیزند... و تنها صدای هوهوی بادی که از نمیدانم کدا سو میآید و تا نمیدانم کدام سو میرود... تو آفریده میشوی و من دلم را بر دست میگیرم و به پیشبازت میآیم... روز، خدا توجه تازهای به افتاب کرده، تو توجه تازهای به باران کردهای و سیب سرخ توجه تازهای به رسیدن کرده. تصمیم میگیرم سیب سرخی برایت بیاورم. تمام سیبها را نگاه میکنم، آنقدر که باید سرخ نیستند، نمیآورم. مادر بزرگ میگوید آقاجان گاهی حتی بوی سیب هدیه میآورد... یادم میآید پرسیدم : آقا جان بوی سیب از کجا برای مادر بزرگ میآوردی؟ آقا جان جواب نداد... سالها بعد دوستش گفت : پدر بزرگت که دستش خالی میشد و نمیتوانست برای خانه سیب بخرد، 5صلوات میفرستاد، دهانش بوی سیب میگرفت... سیب سرخ رسیده. به تقویم نگاه میکنم و مردمی که معلوم نیست پیِ سیباند یا زمان از دست رفتهای که تو میدانی چرا ایستاده... زمان که ایستاده باشد همه اتفاقها بالقوه میشوند... تو اما همیشه بالفعلی، سیب را پیش رویم میگیری میگویم این سیب است؟ میگویی انار است. میخندیم. سیب را میبویم. پوستش را میبوسم میبوسم میبوسم. بوسه با نیرویی از لبانم میتراود و در بیوزنی که نبود زمان ایجاد کرده با سرعت ثابت میرود... میرود... میرود... ردش را میگیرم. آقاجان ایستاده و میخندد. آن دورها ... مادرم میگوید خوب رمز و رازها را در خواب از آقاجان میپرسی. میگویم در خواب؟ میگوید شبها حرف میزنم در خواب. خواب به چشمهای من اما نمیآید... این هم حتما یکی از آن اتفاقاتی است که برای آدم های اطراف من میافتد. آنها خیال میکنند میخوابند و زمان میگذرد، من اما میدانم که هوا تاریک میشود و روشن میشود تا هر غروب و طلوع رنگهای مختلفی پدید آیند که نقاشها از هم پیشی بگیرند... که اسمان نفسی تازه کند. که آنها روز را بهتر ببینند. اصلا هر وقت که چشم های ادم سیاهی رفت که نمیشود گفت شب شده و خواب... بگذر. چه اهمیت دارد که باد از کدام سو ابر را جلوی خورشید گرفته باشد؟ تقویمم را بگیر. تمام روزها به مناسبت تو منتشر میشوند... نفسم حبس شده بود. نفس کشیدی آزاد شد...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
آناسابا، آناساباي پير، آناساباي كهن سال؛ من زماني با تو سخن ميگويم كه يك شب قبلاش دو نفر در مكالمهاي به اين نتيجه رسيدند كه نويسندهها از انسانيت مينويسند اما انسان نيستند. يكي از آن دو نويسنده بود و ديگري دوست نويسنده، كه حالا تمام پلهاي دوستياش را خراب ميديد.
آناساباي من، اين دو سالها دوستي نداشتند، اين دو سالها زمان به واقعه موكول كردند كه زمان به آغوش كشيدن هم مطمئن باشند، خواست، خواست خدا بوده... آنها، با ترديد همديگر را به سفر دعوت كردند، با ترديد به سفر رفتند، با ترديد جنگ را به جان خرديدند... و ميدانستند روزي دوست صميميتر يكيشان از سفري كه به رودهاي تو داشته باز ميگردد. آن ديگري بارها گفت براي بازگشت دوست تو آرزو كرده شبها... و نويسنده كه دوست نزديكش به سفري حوالي تو داشت، سالهاي سال منتظر بود.
آناسابا، سرزمين بينفرين، سرزمين خدايان زايش، باروري و ناميرايي... باوركن ميدانم و اطمينان دارم خاك تو، خاك باروري است كه هيچ مرده در خود جاي نداده و مقدس است از اين بابت كه به خاكش جز خداي راستي ندميده... آناساباي پير، نويسندهي ديشب، تا صبح بيدار بود... آناساباي كهن سال، نويسنده هر شب بيدار است و فكر ميكند اين اتفاق چه نفريني در پياش دارد؟ او ميان مردمي زندگي ميكند كه «باور داشتن» اتفاق نامأنوسي است برايشان.
آناسابا، او كه دعا ميكرد دوست صميميتر نويسنده برگردد، از پي اتفاقي نويسنده را آه كشيد. آناسابا، من گفتم هر اتفاقي طبيعي است، بوبن مهربان امروز گفت اتفاق وقتي رسيده ميشود كه بيافتد مثل سيب رسيده كه اتفاق ميافتد، وقتي اتفاق افتاد پديدهاي ميشود... هر پديده معجزهاي است. هر معجزه پديدهاي كه بنا به دلايلي منطقي در زمان مشخص و از پيش معين شدهاي رخ ميدهد... آناسابا، هر معجزهاي طبيعي است. و حالا اين طبيعي است كه دعاي يكي اتفاق افتاده، يعني معجزه شده و شخصي از سفر بي خطر خوب تو دل كنده و باز گشته.
آناسابا، بازگشتن از تو چه خوب است. بازگشتن از تو چه بد است، در عين حال.
آناسابا، شهر روياهاي معمارهاي جهان، شهر روياهاي عكاسهاي جهان، شهر روياهاي اديبان جهان، شهري كه هيچ روشن فكري جرأت نگاه كردن در چشمانت را ندارد از شرم، آناساباي مهربان، شنيدهام دعاي خاك برآورده ميشود... به يكي از ذرههايت بسپار براي نويسنده دعا كنند...
آناسابا، اين نامه را به دستان دوستي ميسپارم كه دستانش را در رودهاي تو شسته و در مقابل آفتاب تو نگهداشته، يك چشمي از ميانشان پرتو نورها را نگاه كرده و نفس عميق از ذرات هواي تو به سينه فرو داده و بر خاك مرتفعترين قلههاي تو ايستاده، سجده كرده و بوسيده... آناساباي مهربان، از دانههاي مهرباني بكار.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
پيرمرد غرغرويي كه هيچ جاي قصههاي من جا نداشت مرد. پيرمرد اولين
استاد خوشنويسي من بود، كه هميشه خودش را بيشتر نقاش ميدانست. انصافا هم در كشيدن
پرتره استاد بود، همهي عشقش به اين بود كه يك مدال كه هيچ وقت نفهمديم از كدام
مقام روسيه، دريافت كرده و در لوور پاريس هم يكبار نامش به عنوان مشاهير ايران
برده شده، غرغرو هميشه به اين مينازيد كه شاگردي كمالالملك را زمان تبعيد كرده،
وقتي خيلي بچه بود.
وقتي من شاگرد خوشنويسياش شدم گفت «وقتي در خوشنويسي به كمال برسي، تازه شاگرد اول نقاشي مكتب كمال ميشي» گفتم «استاد من دوست دارم خوشنويس بشم». بچه بودم. رضا خوشنويس هزاردستان را ديده بودم و تابلوهاي پدر و پدربزرگم را، كه آن روزها آرزوي من آنطور نوشتن بود و حالا فقط ارزش يادگاري برايم دارد. بچه بودم. فكر كنم هشت يا نه سال داشتم كه پدرم كه ديگر هرچه در خوشنويسي داشت به پسرش آموخته بود دست مرا گرفت و برد مغازهي كنار ميوه فروشي و بقالي سر كوچه نخستين. دستهايم را دور صورتم قاب گرفتم و صورتم را چسباندم به شيشه. احتمالا از آنطرف غرغرو ديده بود كه بچهاي دماغش چسبيده به شيشه، بعد محل نگذاشته بود و جوشاندهاش را به مركب اضافه كرده بود. پدرم در را باز كرد و من سكندري رفتم داخل.
بوي مركب و دم بخور همهي عروق تنفسيام را پر كرده بود. غرغرو گفت «يك نفس عميق بكش» يك نفس عميق كشيدم. با لهجهي آذري غليظش گفت «ميخواهي نقاشي كني؟» گفتم «نه، من خوشنويسم. قلمم را هم بابام مثل قلم رضا خوشنويس ميتراشد» خنديد... گشت دور ميزش و يك قاب برداشت و نشانم داد و با همان لهجه گفت «اين را حضرت كمال براي من كشيده» كمالالملك را ميگفت. آن موقع تمام موهايش سفيد بود. آن موقع شايد حدود هفتاد و چند سال داشت. گفتم «شما خط من را ديدهاي؟» پدرم دستش را جلوي دهانش گرفت. حالا ميفهمم كه از بلبل زباني من خندهاش گرفته بوده ولي براي اينكه پسرش پررو نشود جلوي خندهاش را گرفته. استاد آذري زبان اما خنديد. گفت «بنويس، وضو داري؟» نميدانستم بايد براي خوشنويسي هم وضو داشت. يا اگر ميدانستم آن موقع يادم نبود. گفتم «نه» گفت «بگير» با دست شير آب را نشانم داد. هاج و واج مانده بودم. گرفتم. بعد برايش نوشتم «يا علي» گفت «ولي بايد مينوشتي بسم الله الرحمن الرحيم.» گفتم «شما قبل بسم الله... ميگويي يا علي و بلند ميشوي» اين بار رو به پدرم گفت «يا از اين به بعد خودت باهاش نيا، يا ببرش جاي ديگر.» قرار شد پدرم ديگر نيايد. پدرم در را باز كرد و گفت من بيرون ايستادهام. استاد غرغرو گفت «پسر جان، من برايت مينويسم، تو بعد من تكرار كن. اما به يك شرط، نقاشي هم بكشي.» گفتم «بنويسيد». نوشت اما من نقاشي نكشيدم.
از آن روز به بعد فقط هربار كه از جلوي مغازهاش ميگذشتم با سر سلامي ميكردم و ميرفتم. تا يكي دو سال قبل، نه، شايد هم بيشتر... خاطرم نيست. رفتم گفتم «سلام استاد. خوب هستيد؟» نگاه خيرهاي كرد و گفت «سلام». گفتم «من را ميشناسيد؟» رو از من برگرداند سمت ديوار و خودش را به كشيدن پردهاش مشغول كرد و گفت «بايد بشناسم؟ وقتم را نگير» زير لب هم چيزهايي گفت كه يادم نيست. نشنيدم كه يادم باشد. لهجهي آذرياش را اما خوب به خاطر دارم. دستهايش را هم همينطور، تكيدهتر شده بود. نزديك نود سال داشت گمانم. گفتم «من بچهتر از حالا بودم كه آمده بودم خط ياد بگيرم» حرفم را قطع كرد گفت «تو قتل نفس كردي... ميفهمي؟ كمالالملك را تو كشتي» بعد آمد دم در. من هاج و واج مانده بودم كه چه ميگويد. در را بست. از پشت شيشه نگاهي به خيابان كرد و در را دو قفله كرد. ترسيده بودم. گفتم «استاد حالتان خوب است؟» آرامتر شده بود گفت «چرا نقاشي نكشيدي؟» نميدانستم چه بايد بگويم. يك كاغذ برداشت و شروع كرد به سياه مشق كردن. اشك پشت اشك. خودم را حسابي فحش باران كردم كه آمدم سري به او بزنم. نميدانم چقدر بعدش از مغازه زدم بيرون. اما يادم هست كه بعد آن سوال هيچ نپرسيدم و هيچ نگفت. بوي چهار ديوارياش فقط در مشامم است. و اينكه يكبار ديگر كه رفتم حلاليت بطلبم و بگويم «آمدهام در مكتب كمال شاگرد اول بشوم» شنيدم كه «حالش بده... رفته.» و هميشه كركرهي مغازه پايين ماند.
امشب رفتم مادر بزرگم را به خانهاش برسانم. جلوي مغازهاش دو نفر كه ماشينهايشان را بد پارك كرده بودند داشتند يكه به دو ميكردند، سرعتم را كم كردم. نگاهم سمت مغازه افتاد، روي پارچه سياهي نوشته بود «استاد رسام شاعري درگذشت». دلم ريخت.
_______________________________________
پ.ن : خط بالا از حميد عجمي است و اينجا صد در صد تزييني است
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
یکم اینکه، سوسن جعفري نوشته بود : « هر کسی از من حساب میبرد دعوت میباشد! حتی شما همزاد عزیز!» من رفتم و پيام خصوصي گذاشتم كه «حالا من بايد از شما حساب ببرم ؟» و او آمد و نوشت «شما هم دعوتید» حالا من مجبورم بنويسم، چون گفتهاند كه حساب ببرم، خودمانيم، بلند نميگويم، خانم پرستار تهديد كرده آمپول هم ميزند اگر حساب نبريم.
دوم اینکه، باز هم به قول همان سوسن جعفري بالا : «بازی هم بازیهای قدیم! لیلی بازی، قایم باشک، هفت سنگ، وسطی ... » حد اقل هر از گاهي دور هم جمع ميشديم و محله را روي سرمان ميگذاشتيم، واي به روزهاي تعطيلي كه خانهي مادربزرگمان بوديم و چهار همسايه سمت چپ و چهار همسايه سمت راست، نوهها دور هم بودند و پدرها و مادرها دور هم بودند و پدربزرگ ـ مادر بزرگها هم دور هم... سر جمع همهمان ميشديم شصت – هفتاد نفر... (اينها كه ميگويم براي سه – چهارسالگيام استها... يكسرياش را از عكسها دارم يكسرياش را هم از محفوظات مه آلودم.) يادش بخير وقتي ما بندر عباس بوديم و داخل پايگاه... مهمانيها و بازيهايي داشتيم....
بگذريم
سوم اينكه بعدا كه فكر كردم ديدم يكبار اين كار را خودم كردهام، يعني سر كلاس هنر – وقتي درس ميدادم – به بچهها گفتم يك ليستي مثل همين برايم بنويسند، بچهها گفتند خودت هم بنويس، من هم نوشتم. بعد با هم گفتيم و خوانديم و خنديديم به بعضيهايش... حالا هم خب اينجا مينويسم:
1. بهترین فیلمی که دیدم: من فيلمهاي خارجي را بسته به اينكه چه كسي بگويد ببين، ميبينم. اين اواخر با يكي از دوستان نشستهايم به دوره كردن هرچه فيلم تخيلي – فانتزي است. از اين فيلمهاي اخير اگر بخواهم نام ببرم بدون شك «ماهي بزرگ» يا همان Big fish را نام ميبرم.
براي انتخاب فيلمهاي ايراني، به كارگردان، بازيگر و نويسنده و گاهي آهنگساز توجه ميكنم. جشنواره امسال فقط «به رنگ ارغوان» را ديدم و خوشم آمد. اما از آن فيلمها كه اكثرا بخاطر موسيقي خوبش به ياد دارم بايد «ماهيها عاشق ميشوند» را نام ببرم.
2. بهترین دوست: دوست ندارم، وارد مسائل معنوي زندگي شوم و مثلا بگويم خدا، ... يا از اين حرفها. پس بايد بگويم در دورههاي مختلف زندگي آدمهاي مختلف. آنقدر بد اخلاق هستم كه كسي به مدت زياد حوصلهام را نداشته باشد و بعد چند وقت عطاي رفاقت با من را به لقايش ببخشد. اينطور هم اگر بخواهم بگويم بايد دورههاي مختلف را بگويم، از سوي ديگر اين بخش را خيلي خصوصي ميدانم. فعلا ترجيح ميدهم چيزي نگويم.
3. بهترین درس دانشگاه: تا حالا، از درسهايي كه قرار بوده بابتشان نمره بگيرم، «اطلاعات اجتماعي» را دوست داشتهام بخاطر استادم : احمد جعفري كلهرودي. اما يك دوره فتوژورناليسم با دكتر دالوند در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران داشتم سال 82 – 83 فكر كنم كه خيلي دوستش داشتم. از بچهها دوربينهايشان را ميگرفتم و عكس ميانداختم، استاد هم به اسم بچهها در اصل به من نمره ميداد. با مدلهاي مختلف دوربين آنجا آشنا شدم.
4. سمجترین فردی که باهاش در ارتباط بودم: خيليها... پسرخالم كه 5 بار افتتاح گالريش را به تاخير انداخته و از من عكس ميخواهد و من نميدانم به چه زباني بگويم : عكس نميدم.
5. وحشتناکترین صحنهای که در عمرم دیدهام: خيلي بد بود. از امتحانات نهايي سوم دبيرستان بر ميگشتيم، با 3نفر از همكلاسيها. 4 – 5 دانش آموز دختر هم داشتند از رو به رو ميآمدند، يكيشان با يكي از بچههايي كه همراه ما بود از اول سال كل كل داشتند، دويد بيايد اين طرف كه بترساندش، ماشين زد بهش و متأسفانه...
6. بهترین سفری که رفتهام: هم سفر زياد رفتهام و هم سفر خوب خيلي زياد رفتهام... اما از اين ميان سفر نوروز امسال به «صلاح الدين كلا» خوب بود، كدورتي 8 ساله را برطرف كرد. و آنقدر عكس انداختم كه هنوز وقتي براي جايي كم ميآورم سري به آن فايل ميزنم و يكي كه تا حالا منتشر نشده را انتخاب ميكنم
7. خوشمزهترین غذا: اگر مرا ديده باشيد، قطعا متوجه ميشويد كه از چيزي رو گردان نيستم، اما قورمه سبزي جا افتاده را دوست دارم چون بويش شبيه بوي كلهام است!
8. خوشاخلاقترین آدمی که تا به حال دیدهام: يك معلمي داشتيم دوم و سوم دبيرستان به نام آقاي شيباني... خيلي خوب بود. هميشه براي من اين مصراع را ميخواند «هزار وعدهي خوبان يكي وفا نكند» سر خوبانش كه ميرسيد به من اشاره ميكرد... راست ميگفت نه اينكه من خوب باشم... نه، 4 سال شده است كه گفته برايش خطي بنويسم كه هديه بدهد به پزشكي كه همسرش را جراحي سختي كرده، هنوز ننوشتهام...
9. بی مزهترین غذایی که تا به حال خوردهام: اولين باري كه خواهرم عدسپلو درست كرد... دوتايي خانه بوديم... آخ؛ نه، اولين كتهاي كه خودم در مشهد براي سه نفر درست كردم... گل سفيد ورز ديده بود... بلا به دور
10. باحالترین فرد در اقوام: بعضيهايشان ميخوانند اينجا را، حالا نميگم ... كلا هم از وقتي كمي خودم شدهام كاري به كار كسي ندارم، نه بين اقوام نه بين دوستان، نه حتي با خودم!
11. شیرینترین روز عمرم: عمرم هنوز تمام نشده كه بدانم
12. ورزش مورد علاقهام: كيوكوشين. بسيار مفرح و بسيار علمي.
13. تأثیرگذارترین فرد در زندگیام: فعلا بيشتر از همه از دكتر شريعتي، نادر ابراهيمي، اكبر رادي، احمدرضا احمدي و ابراهيم حاتميكيا تأثير گرفتهام...
14. بهترین خوانندهی مورد علاقهام: براي اين بايد يك ليست بلند بالا بنويسم. اما بيشتر اوقات وقتي دوست دارم صداي كسي را بشنوم، محمد نوري، شجريان، ايرج بسطامي، سياوش قميشي، و داريوش و ابي... (بازم بگم؟) را گوش ميكنم
15. بهترین بازیگر مرد مورد علاقهام: از ايرانيها، آقا پرويز پرستويي را دوست دارم، اما گاهي رضا كيانيانش را بيشتر! بين جوانترها به حبيب رضايي اميد دارم. از خارجيها مارلون براندو
16. بهترین بازیگر زن مورد علاقهام: از ايرانيها بين هم نسلان خودم، بازيهاي ترانه عليدوستي را دوست دارم، از بزرگترها بعضي بازيهاي ليلا حاتمي و مهتاب نصير پور را دوست دارم و باز هم از بزرگترها رويا نونهالي و فاطمه معتمد آريا. به خارجيها هم فكر نكردهام
17. مسخرهترین ورزش: ورزش اگر آغشته با مسائل ديگر نشود خوب است.
18. گرانترین کادویی که برای کسی خریدهام: كلا اهل كادو خريدن نيستم، اگر هم بخواهم كادو بدهم يا كتاب ميدهم يا تابلوي خوشنويسي خودم! يا تابلويي از عكسهاي خودم! (اصلا هم خود متشكر نيستم) اما يكبار براي يكي از شاگردهايم كه خيلي از داستان آتش بدون دود نادر كه برايش تعريف كرده بودم خوشش آمد، دورهي كامل آثار نادر را به شرط بالا رفتن معدل به بالاتر از 19 گرفتم.
19. کادویی که دوست دارم دیگران برایم بخرند: كتابها و لنزهايي كه لازم دارم
20. تلخترین خاطره: روز بد كم نداشتهام اما دوست ندارم معياري بگذارم كه بدترين شده است. درگذشت نادر، رادي، و سيد جلال فهيم هاشمي برايم در سه سال اخير خيلي سخت بود...
چهارم اينكه هربار از دوستان اسم بردهام در اين بازيها شركت كنند، جدي نگرفتهاند، پس اصلا دعوت نميكنم. حالا هركسي از خشم من كه مورد توحه همهي آنها كه دعوت كردهام و جدي نگرفتهاند حساب ميبرد بنويسد (من كه ميدانم هيچ كس حساب نميبرد!)
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
اگرچه باور این که من بگویم چیزی را نوشته ام و منتشر نکرده ام سخت است، اما مدت ها است که این متن نوشته شده و به امید اینکه یک روز آن را دوباره می خوانم و بازنویسی می کنم و می دهم به فلان سایت که نقد کتاب خواسته، یا اصلا می گذارم در وبلاگ ... نگه داری شده که دستی به سر و رویش کشیده شود... اما انگار به مرور حکم عروس لباس عروسی به تن شده است که در مراسمی بی مهمان، عاقد، و حتی داماد نشسته و جشن گرفته...،
نمی دانم شخص خانم میدانی که تقریبا مخاطب خاص تری نسبت به بقیه درباره ی این کتاب هستند حالا دیگر تمایلی به خواندن این یادداشت بر کتابشان هستند یا نه... اما از آنجا که من تصمیم گرفتم کارهای عقب افتاده را به هر شکل و شمایلی هست تمام کنم و اگر فرصتی شد بعد دوباره به سراغشان بروم تا ورژن جدید تری ارائه دهم، این متن را هم همینطور روی وبلاگ می گذارم.
توصیه ام این است که کتاب را بخوانید. پیش از این هم این کتاب را برای سایتی که حالا یادم نیست کجا بود معرفی کرده بودم، این متن را هم بخوانید.
من در این نوشته بخشی – و تآکید می کنم، بخشی – از آنچه می شد راجع به این کتاب گفت را برای شما نوشته ام. دوست داشتم کامل بنویسم که ... بگذریم، می ترسم اصلا نشود دیگر.
علاقه مندان به این حوزه حتما می دانند که چندی قبل این کتاب جزو ده کتابی قرار گرفت که برای علاقه مندان به توصیه شد خوانده شود، و نامش و نام نویسنده اش در کنار نام کسانی چون آیدین آغداشلو، احمد گلچینمعانی، حسن نراقی، مایل هروی، حبیب یغمایی، و عده ای دیگر قرار گرفت.
•
هم رقص خط و آهنگ
نگاهی بسیار گذرا به کتاب «ارتباط خوشنویسی و موسیقی»
«مهدیه
میدانی» کتاب «ارتباط خوشنویسی و موسیقی ایرانی» خود را توسط نشر «شلاک» در سال
1387 روانه بازار کتاب کرد، و تا جایی که من اطلاع دارم، علارغم مشکلاتی که در پخش
کتاب داشت؛ کتابش با استقبال خوبی مواجه شد.
من مدت ها قبل، وقتی راجع به این کتاب و موضوع آن از دوستی اطلاعاتی کسب کردم، برآن شدم، کتاب را بخوانم تا ببینم راجع به دغدغه ی چند ساله ام درباب رابطه ی خوشنویسی و موسیقی چه نوشته است، چه مراجعی را بررسی کرده که من ندیده ام و از چه دیدگاه هایی به بحث با چه تفکراتی نشسته... . از سوی دیگر شنیدن این نکته که نویسنده ی کتاب اولین تجربه ی تألیف خود را با کاری پژوهشی آغاز کرده، جذابیت کتاب را برایم بیشتر کرد، چرا که نویسنده ی جوان روزگار ما باید بسیار جسور باشد که در اولین قدم، نام خود را برای ما، با پیشوند «پژوهشگر» بیاورد. دلیل این حرف من آنجایی معلوم می شود که مخاطبان فهیم این متن ، نگاهی به سن پژوهشگران، در اولین اثر پژوهشی شان داشته باشند. آن دسته پژوهشگران هم اکثرا با بودجه های دولتی یا در شرایط خاصی با توجه به وضعیت مالی مناسب کسی که حمایتشان کند به این عرصه ی به راستی ناشناخته پا می گذارند.
برای من تمامی این دلیل ها زنگ ذهن و دغدغه ای شد تا کتاب را حتما بخوانم و درباره اش بنویسم؛ پیش از خواندن با خودم گفتم «بی شک نوشته ی این جوان هم سن و سال من، ارزش تقدیر دارد» پس شروع به خواندن کردم.
در خلال خواندن به مواردی برخوردم که در کتاب یادداشت گذاشتم. و بی هیچ ترحمی به بهانه گیرانه ترین طرق مختلف دست به متن بردم، و یادداشت هایی بر حاشیه ی کتاب نوشتم. دلیلی ندارم که اعتراف نکنم به اینکه شاید اشتباهات من در این نوشتن ها زیاد باشد و آن ها همه از سر ندانستن های من – که کم هم نیستند – باشد. من در این متن تنها مخاطبی هستم علاقه مند به موسیقی و هنرجوی شانزده – هفده ساله ی خوشنویسی که علاقه ای به کتاب و پژوهش نیز دارد.
•
بخش قابل توجهی از یادداشت های من بر این کتاب در اولین صفحات، مربوط به مسائل ویرایشی کتاب است، و رعایت نشدن نیم فاصله ها و چسبیده ها است. (1) برای مثال بهتر است به انتهای سطر سوم صفحه ی پیش درآمد؛ «اند» توجه کنید، بهتر است به جای آن «است» استفاده شود. یا به سطر یکی مانده به آخر همان صفحه، پایان سطر «می» از فعل «می شوند»، انتهای سطر و «شوند» به سطر پایین تر آمده. در سطر 15 صفحه ی 15 نیز بهتر بود به جای فعل «گشت» از فعل «شد» استفاده می شد. از آوردن مثال های دیگر به دو علت خودداری می کنم، یک : قصد ندارم اینجا به مشکلات صرفا ویرایشی بپردازم، و دو : مجالی و فضایی برای پرداختن به این مشکلات اینجا نیست. اما حاضرم دو کار برای نویسنده انجام دهم؛ یک : کتاب حاشیه نویس شده ام را با کتابی امضا شده از ایشان، عوض کنم. دو : یکبار دیگر تمام کتاب را بخوانم و مشکلات ویرایشی اش را تمام و کمال علامت بزنم تا اگر خواست چاپ جدیدی داشته باشد بتواند از آن استفاده کند. این مسئله، از آن رو اهمیت دارد که در درک بهتر مطلب توسط مخاطب و از سوی دیگر در روانی خواندن کتاب کمک می کند. ما بارها در این کتاب می بینیم که از لحن هایی و کلماتی چون «چنین آورده اند:» ، «وی گفت» و این قبل عبارت ها استفاده شده که برازنده ی متنی علمی و پژوهشی نیست. و بیشتر در گزارش نویسی های خبری در مطبوعات از آنها استفاده می شود.
مسئله ی دیگری که در فصل ها و بخش های مختلف کتاب ناگهان مرا متعجب کرده این است که نویسنده حکم هایی کلی راجع به مسائلی که شاید هرکدام موضوع بحثی می تواند باشد، میدهد. نظر شما را جلب می کنم به صفحه ی 9 آنجا که می گوید : «... این دو چنان در هم آمیخته شده اند که دیدن و شنیدن هر یک یاد آور دیگری است. موسیقی و خوشنویسی هر دو از دنیای مجرداتند که یکی به کمیت ها یزمانی و دیگری به کمیت های مکانی تعلق دارد...» و یا به صفحه 61 آنجا که راجع به صوت قاریان می گوید «خود موسیقی بدون همجواری با شعر و موسیقی و شعر و خوشنویسی تنها برای اثر گذاری بیش تر شهر و وادار کردن مخاطب به تأمل و تفکر در محتوای کلام می باشد. چنان که صوت زیبای قاریان قرآن در اوایل ظهور اسلام یکی از دلایل گرایش مردم به شنیدن کلام خداوند و تفکر در آن بود. همنشینی موسیقی و کلام خداوند باعث اثرگذاری و نفوذ هر چه بیش تر آیات قرآن در دل ها می شود.» و یا در صفحه ی 105 که در قیاسی در مقدمه گفتار نهم «وحدت و درونگرایی» می گوید : «... هنرها نیز مانند سایر پدیده های انسانی میراث طبیعی هستند و هر کدام زاده ی محیط خاص خود می باشند و رنگ و بوی محیط خویش را دارند. اصولا مردم مشرق درونگراتر از مردم مغرب زمین اند.» ... از این موارد در بخش های دیگر کتاب هم یادداشت هایی کرده ام. ویژگی که در بیشتر آنها می بینم را دو بخش باید اشاره کنم : اول آنکه این بخش های که نویسنده به نوعی حکم هایی کلی داده حاصل مطالعات و گفتگو ها و رفت و آمد ها و در کل زندگی و تجربه ی ایشان است، که شاید برای هر کدام مرجع یا رفرنسی هم داشته باشد اما موقع ارائه در کتابی پژوهشی لازمه ی به چالش کشیدن آنها را نادیده انگاشته و بی پرده آنها را بروز داده. حال آنکه باید در فضایی پژوهشی سعی بر آن باشد که حتی کلمات و لغاتی که پژوهنده قصد استفاده مکرر از آنها دارد را تعریف کند.
دوم که تا حدی شاید برآیندی از اولی به نظر آید ولی از نظر من مقداری تفاوت دارد آن است که گمان می کنم این نوع ارائه ی مسائلی کلی، نتیجه ی کشف و شهودهایی است که نویسنده ی کتاب دارد. این را از آن بابت کمی از نظر محتوایی با مسئله و شق اولی که گفتم متفاوت می بینم که گاهی از لحن نویسنده ـ از آنچه کلمات به ما می دهند عرض می کنم ـ بر می آید که نویسنده دوست دارد اینطور باشد... و آن را بیان کرده که بگوید و بشود.
برای مثال باز اشاره می کنم به صفحه ی 16 آنجا که می گوید «نغمه اساس و بنیاد موسیقی است و در حقیقت اصلی ترین عنصر تشکیل دهنده ی موسیقی است. یک نغمه همانند یک حرف در خوشنویسی است که از مجموع نغمات، لحن یا ملودی (آهنگ) حاصل می شود، همچنین است در خوشنویسی که از کنار هم قرار گرفتن حروف کلمات و سطر ایجاد می شود.» حال آنکه بهتر بود تعریفی از هر دو موضوع در حال بحث ارائه می کرد و بعد نقاط مشترک را علامتگذاری کرده و آن ها را شرح می داد و حتی با دریاف های شهودانه ی خود بسط می داد.
در این راستا و برای ارائه ی دلیلی برای این نظرم می توانم شاهدی از متن کتاب بیاورم، آنجایی که نویسنده به قطع راجع به مسئله ای که خود در جای دیگر نسبی خوانده، قطعی حرف می زند، او در صفحه ی 17 کتابش از این عبارت استفاده می کند «... هیچ جای طبیعت نمی توانیم بیابیم.» در حالی که در یکی از مثال هایی که بالاتر – در همین متن – به آن اشاره شد او مسائل طبیعی را مسائلی نسبی دانسته است. من بالای این متن فلشی کشیده ام و نوشته ام «کاش می نوشت کم نظیرند – نه بی نظیر. چون مختص ما هستند. و ما رفتاری نسبی داریم، چرا که در دنیایی پر از متغیر زندگی می کنیم.»
زمان خواندن این کتاب در صفحات مختلف بنا به انچه از فحوای کلام نویسنده متوجه شدم گاهی حاشیه هایی نوشته ام که کاش به فلان کتاب یا فلان موضوع هم اشاره می کرد. به تعدادی از آنها اشاره ای گذرا می کنم : ذیل پاورقی صفحه ی 24 نوشته ام «جای بحث داشت که ریشه شناسی ادبی نسخ + ثلث را به میان بکشد و ارتباط آن را با موسیقی ارائه دهد.» ذیل موضوع «دو سطر نویسی» در صفحه ی 34 نوشته ام «با توجه به این نکته می شد با این شروع، سطر نویسی جایگاه نت ها و کلمه ها بررسی شود» یا در زیر موضوع «چهار مضراب و چلیپا»، «کاش قرینه یابی ها را هم بررسی می کرد... اهمیت دارند». صفحه ی 38 بعد از آنکه تعریفی از شعر ارائه می دهد نوشته ام «شعر تعاریف مختلفی دارد، باید مراجعه می کرد و با مرجع دلیل می آورد که فلان تعریف مناسب حال است و می پسندد و ارائه می داد.» در صفحه ی 39 ابتدای گفتار سوم نیز نوشته آم «در هنر معماری اساسا شکل مربع پایدار است ، و دایره استفاده ای ابزاری می شود تا مربعی کامل کشیدده شود...» در صفحه ی 42 بعد از آنکه راجع به فلسفه ی هند نگاه می کند نوشته ام «ملل مختلف هم جای کار داشت تا به کلیتی قابل استناد برسد.» در صفحه ی 46 بعد از میان تیتر «دایره و مبنای حروف خط نستعلیق» نوشته آم «کاش نمونه های خط را می آوردی و توضیح می دادی. بهتر بود. مثلا خط شکسته در بیضی 45 درجه و خط نستعلیق در دایره و ... نوشته می شوند...» یا باز در ادامه ی همین بحث در صفحه ی بعد نوشته آم «کاش به کتاب اسرارالنقطه از میرزا علی همدانی هم رجوع می کرد.» در صفحه ی 50 بعد از روایتی که از حضرت علی (ع) آورده نوشته ام «کاش ترجمه ای هم از این عبارت می نوشت.» یا در صفحه ی 51 اشاره کرده ام که «ضرب آهنگ موسیقی شعر در خوشنویسی و ضرب آهنگ موسیقی شعر در موسیقی اهمیت فراوان دارد و شاید بعد از بررسی مدعی شد که اصلی ترین بخش مشترک خوشنویسی و موسیقی و شعر است.» رد صفحه ی 52 نیز نوشته ام «استفاده از ادوات موسیقی در شهر شاعران هم نکته ای است که اشاره نشده»، یا در ذیل صفحه ی 55 نوشته ام «کاش بحرهای مختلف فارسی و رابطه شان با دستگاه ها و ترکیب ها بررسی می شد» یا در بالای صفحه ی 60 نوشته ام «باید به فاصله ی حروف و فاصله ینت ها در نت نویسی و اجرا اشاره می شد ، که نشد» و در صفحه ی بعد در سه چهار خط اول علامت زده آم و نوشته ام که «کاش به جامعه شناسی هنر آریانپور مراجعه می کرد.» یا در صفحه ی 67 نوشته ام «نویسنده باید بنداند که در سیاه مشق نویسی اگر هم تفاوتی میان حروف و کلماتی که تکرار می شوند باشد ایرادی ندارد. و اینکه ، بله، این دو بداهه نویسی و بداهه نوازی هستند، در عین رعایت قانون بی فانون هم اجرا می شوند اما این تنها ربط است، نه تحلیل. چه تحلیلی در باب نزدیکی این دو به هم داده شد؟ حد اقل باید بگویم منظور ارائه نشد.» یا در صفحه ی 81 نویسنده پاراگرافی را به صدای خوانندگان غربی اختصاص می دهد. من ذیل آن نوشته ام «کجای متن تا اینجا راجع به موسیقی غربی حرف به میان آمده که نویسنده این پاراگراف را اینجا مورد نیاز دیده است؟» در صفحه ی 90 نوشته آم «سواد و بیاض و فاصله گذاری و سکوت باید مورد بررسی قرار می گرفت.» یا در صفحه ی 96 اشاره کرده ام که «اشاره ای باید به ساعات و زاویه ی نورها برای نوشتن در مقالات میرعماد حسنی می شد.»
با نگاهی گذرا به 41 مرجعی که خانم میدانی در این کتاب داشته است و تغییر لحن هایی که بارها در کتاب اتفاق می افتد و اطلاعات کلی، پراکنده و بسیاری که در اختیار ما می گذارد می توانیم این برداشت را داشته باشیم که ایشان نسبتا مطالعه خوبی بر موسیقی ایرانی داشته اند اما در تحلیل هایشان و ربط آن به بحث خوشنویسی که در حوزه ی تئوری و پژوهش در حوزه های مختلف کم بضاعت است، موفق نبوده اند.
دلیل این مدعا مشکلی است که در ننوشتن پا نویس تصاویر مربوط به خوشنویسی به چشم می خورد. شاید ایشان برای تصاویر مربوط به موسیقی هم پانویس خوبی ارائه نداده باشند اما در متن توضیحات بهتری ارائه کرده اند. اما این اتفاق در باره ی تصاویر بخش خوشنویسی دیده نمی شود.
بعد از اتمام کتاب نیاز به چند بخش را برای کتاب لازم دیدم. از همه مهمتر فهرست نمایه اشخاص و اصطلاحات بود. نمایه ای تفصیلی و دقیق. چرا که در این حوزه فعالیت دایره المعارفی و وفرهنگنامه ای مستندی هم نداشته ایم، این کتاب می توانست کمی از این نقص را برطرف کند.
امید آن دارم که این نکات جایی به کار خانم میدانی بیاید.
1) که من در این متن خودم هم این مشکل را دارم، اما به این علت که این متن یک متن اینترنتی است و برای بلاگ یا سایتی نوشته می شود، به خودم لطف می کنم و خودم را می بخشم. و حکایت رطب خورده و منع رطب را پیش نمی کشم. از سوی دیگر دلیل بهتری هم دارم آن اینکه فارسی ساز من روی این رایانه ام نصب نمی شود! و بسیار مواقع دست مرا در حنا گذاشته... بگذریم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com