تبليغاتX
من با خودم

برگ زرد

شايد به ياد آن شبها

+

____________________________________________________________________

امروز همه‌مان منتظر شنيدن يك خبر بوديم، كلافه جلوي ميز منشي راه مي‌رفتيم و ساعت‌هايمان را نگاه مي‌كرديم، مكالماتمان را زود پايان مي‌داديم كه اگر زنگ زد سريع جوابش را بدهيم و مطلع شويم كه بالاخره چه مي‌شود؟ همه‌ي ما نگران دوستمان بوديم. من در حال خودم «... مرا ببوس» را زمزمه مي‌كردم.

بلند شدم كه بنشيند، نشست. مرجان سوال كليشه‌اي را پرسيد؛ «يعني چه مي‌شود؟» ناري گفت «هيچ، همه‌ چيز به خير و خوشي تمام مي‌شود» سام گفت «خير و خوشي... فقط يك كم دست و پاي مردم طول مي‌كشد تا به حالت عادي برگردد، يكي دوتا از بچه‌ها هم كه براي هميشه زمينگير مي‌شوند، همه چيز سر جايش است» گفتم «خب حالا؛ الآن كه وقت اين حرف‌ها نيست.» اشك گوشه‌ي چشم پري حلقه زد؛ رويش را كرد سمت در اتاق مديرمان. صداي هق هق‌اش را شنيديم، در را باز كرد و رفت داخل. مديرمان نيامده بود هنوز؛ ناري رفت داخل و بغلش كرد. با هم روي كاناپه‌ي اتاق آقاي مدير نشستند. بلند، يك طور كه بشنود گفتم «مي‌دانيد بچه‌ها؟ خوش به حال بچه‌هايي كه گرفته‌اندشان، الآن در بهترين جاي ممكن هستند» خودم مي‌دانستم چرت‌ترين حرف ممكن را زده‌ام؛ اما به شوخي ادامه دادم «نهايتا يك كم كتك جاي صبحانه و نهار و شام مي‌خورند؛ همه چيز سر جايش است، بين وعده‌هاي غذايي كمي ورزش رزمي هم مي‌كنند» سمت بچه‌ها طوري كه فقط خودمان كه جلوي ميز منشي جمع شده بوديم بشنويم گفتم «يك طوري رفتار نكنيم كه پري ناراحت‌تر بشه، بايد آرامش كنيم...» صداي هق هق بلند‌تر شد. صداي ناري آمد كه مي‌گفت «عزيزم، گريه كن دل‌ات باز بشه» تصويرشان روي شيشه‌ي سمت حياط افتاده بود. روي شيشه تصوير درخت‌ها هم بود، برگ‌ها همه سبز بودند، غير يكي كه زرد شده بود و در شرف افتادن.

ناري از اتاق آقاي مدير آمد بيرون، بغض كرده بود، گفت «چه خوب كه يكي آدم را اينقدر دوست داشته باشد» سام گفت «خيلي خوب است، اما مرده اين روزگار از بس خون اين چيز‌ها درش نجوشيده» مرجان حرفي براي گفتن نداشت، هميشه به اين نوع حرف‌هاي ما مي‌خنديد. من گفتم «ياد «نوبت عاشقي» مخملباف افتادم» بچه‌ها نخوانده بودند. دوباره «مرا ببوس» را زمزمه كردم.

تلفن زنگ زد؛ همه از جا پريديم. پري تلفن را جواب داد : «فردا ... دادگاه انقلاب؟ چشم... چشم... خودش هم هست؟» اشك دور چشمم حلقه زد «چشم ... ايشالا ... خداحافظ، بي‌خبرم نگذاريد» همه به صورت پري نگاه مي‌كرديم، سام بلند شد رفت پشت ميزش نشست. خودش را مشغول خواندن روزنامه‌هاي صبح كرد. ناري پرسيد «تو بايد بري؟» پري سرش را به تأييد تكان داد. پرسيدم «مي‌خواهي بيام؟» گفت «نه، من بايد تنها بروم. دعا كنيد اسمش را صدا كنند.» سام پرسيد «خودش هست؟» پري جواب داد «نه، اگر صدايش كنند، سندي پولي چيزي داريد كه ببرم؟» گفتم «شما كه هنوز نسبتي با هم نداريد، به خانواده‌اش اطلاع بده، ايشالا جور مي‌كنيم»

پري به اتاقش رفت. بغض كرده با چشم‌هاي قرمز ورم كرده. به ناري گفتم «هواي اين بچه را داشته باش» بغض ناري تركيد، مرجان برايش آب آورد. من رفتم پايين.

بعد از ظهر تيموري، براي رسيدگي به درخت‌ها و گل‌هاي مجموعه آمد. به حياط رفتم، گفت «مهندس جان، آن برگ زرد را مي‌بيني كه دارد مي‌افتد؟» بعد با يك چوب بلند زد و آن را انداخت، گفتم «بله، ديده‌ام» گفت «همين بهترين خاك براي درخت خودش مي‌شود، اگر ديدي برگ ديگريش زرد شده، خودت بينداز كه باغچه جان بگيرد»؛ نگاهش كردم.

____________________________________________________________________

پ.ن: نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفل‌ها؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 0:5  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  عقاب جور

عقاب جور گشاده‌ست بال بر همه شهر

كمان گوشه نشيني و تير آهي نيست





حافظ

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 18:54  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  هوا بد است





+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 1:22  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  گمشده




صاحب عکس فوق ، گم شده است

رفته از خانه و نیامده است

مادرش گریه می کند شب و روز

صاحب عکس فوق

چشمهایش درشت

دستهایش همیشه مشت

صاحب عکس فوق ، با خونش

روی آسفالت می کشد فریاد

سینه اش باغ لاله های غریب

صاحب عکس فوق

در خیابان آرزو جان داد

می روم پیش مادرش امروز

تا بگویم :

- صاحب عکس فوق من هستم





شعر از : عمران صلاحي

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 18:7  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  اگر چه رو به رويي مثل آيينه با من

1

خيابان‌ها و كوچه‌ها و پلاك‌ها و پنجره‌ها و زنگ‌ها و رنگ‌ها و مردم را نگاه مي‌كنم و از كنارشان مي‌گذرم، مردم در فضاي جديدي زندگي را تجربه مي‌كنند، فضايي كه من هنوز نشناخته‌ام. تصويرهاي مختلفي از ذهنم مي‌گذرند، دست‌ت محكم‌تر از قبل دستم را مي‌گيرد، بغض كرده مي‌گويي : «بروم؟ ... بهتر نيست؟» پوستر را نگاه مي‌كنم، سمت چپ‌ش كمي بايد بيايد پايين‌تر.

2

حوصله‌ي راه رفتن كنار مردم را ندارم، شعارهاي خوب را به خودشان واگذاشته‌آم، مي‌گويم : «مدتي است انگار كلمه‌ها را گم كرده‌ام. خيابان را گم كرده‌ام، سوژه‌ها را نمي‌فهمم.» قدم‌هايت را تند‌تر مي‌كني، مي‌گويي : «آن پله‌ها را ببين. چه كرشمه‌اي دارند!» مي‌خندم و مي‌گويم «دارند، مثل تو كه وقتي صدايت كردند بروي روي سن تالار وحدت تا جايزه‌ات را بگيري...» مي‌گويي «حق تو بود، براي من نبود، اين را حتي داورها مي‌دانستند...» مي‌خندم. پرايد مشكي رنگي بوق‌زنان با صداي بلند موسيقي كه نمي‌دانم چقدرش را گوش مي‌دهند به همراه دو نفري كه داخلش هستند از مقابلمان مي‌گذرند، مي‌گويم «چه تفاوت؟»

3

شيشه‌هاي رنگي خانه‌ي بروجردي‌هاي كاشان را مي‌شمرم، به نيمه‌ كه مي‌رسم شماره‌ها به هم مي‌ريزند، دوباره از اول. چند بار تكرار مي‌كنم، مي‌گويي «اين‌ها كه براي شمردن نيستند، رنگ‌هاي اين شيشه‌ها رنگارنگي درون انسان قديم را نشان مي‌دهد.» مي‌خندم، دليلش را مي‌پرسي، مي‌گويم «انسان قديم، درست است، فقط آنها هستند كه در اين چند رنگ بارها خلاصه شدند، ما رنگ‌هاي نو كشف كرده‌ايم.»

4

لب‌هايت را تصور مي‌كنم، ... نه، دست‌هايت را تصور مي‌كنم، ... نه، بغض، ... نه، چشم‌هايت را بگذار تصور كنم وقتي مي‌خواهي بغض را پنهان كني، وقتي مي‌خواهي حرفت را پنهان كني، وقتي مي‌خواهي قرار جديدي بگذاري. وقتي مي‌خواهي بي حوصلگي‌ات را نشان ندهي، وقتي مي‌خواهي ذوق كني، ... تو با چشم‌هايت زندگي مي‌كني، نفس مي‌كشي ... به آغوش مي‌كشي. نگاه كن.

5

روي تخت خوابم نشسته‌ام و به مكالمه‌ي ظهرمان فكر مي‌كنم، تو مي‌گويي «يك حرفي داري كه مدت‌ها است نمي‌زني، اگر بگويي سبك مي‌شوي.» مي‌گويي «خوابت را ديده‌ام، يك عالمه بغض داشتي در گلويت» مي‌گويم «همانطور كه تا به حالا نگفته‌ام نمي‌گويم.» ناراحت مي‌شوم، خوابم مي‌برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 20:28  | سعید کیائی  | 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com