خیال از پسِ شکوفه ی نویِ بهاری بالا نمی آید برای رساندن پیامی و گذر از زمانی که دود می شود پسِ هر روشن کردن چراغی... روز. چراغی... شب. خیال پس انگاری بعدهای بودن نیست، با بودنی بی هیچ خنده... یا خنده ای بی هیچ بودن... در کنشی که از بیرونی ترین حس خاطره می تراود.
«می تراود مهتاب»
در واکنشی است این که از درون بروز نمی نماید. از برابر چشمهای جویای جریانی که اشک دارد روی گونه. گونه به گونه می گذرد... گذرش را برای هیچ کس بی تعارف به تعریف، روی هیچ سنگی ننشسته... عینک بر چشم. موی سپید کرده بر کناره ی پرلاشز. سبز می شود بهار. حتی قبرستان ها...
«ترا من چشم در راهم»
برای هیچ قبرستانی وقت رفتن دست تکان نده. چهار شهر در راه است. چهل قبرستان. به یادگار نیاکان. به احترام آرام می رویم. بگذار آنها هم دعوت باشند در این شادی... بگذار برای مردگان گل بفرستیم. بیمارند. یا از سر کار بر می گردند یا در کافه ای نشسته اند تنها... گذر سختِ مردمان را نگاه میکنند. با چای های سرد برابرشان با لیوان های سرد برابرشان... با خرماهای سرد برابرشان با قندهای سپید برابرشان با شیشه های سرد برابرشان مقابل پنجره ای که کافه را از خیابان جدا می کند و هر شب شاگرد کافه دار آن را پایین می کشد که دزد نزند. پایین میکشد که هر شب شاگرد کافه دار که روزی رئیس کافه ای شود در ذهنش و دستور دهد به شاگردی که برود پایین بکشد کرکره را! حساب کار دستش بیاید.
«فریاد»
پرده کنار می رود. شکسپیر هیچ وقت عاشق نبود. هنوز دلیل دانستن آن چیزهایی که میدانم را نمی دانم.
حافظ می خواهم بخوانم. گوته اگر فلسفه می دانست عاشق می شد؟ یا اگر از شیلر بپرسم چیزی از حافظ نمیداند؟ می ترسم از اینکه نمی داند کسی جواب این سوال را که چندان هم چیزی به من اضافه نمیکند دانستن جوابش. هسه در آلمان خواننده ندارد.
بیشتر عاشقانه است. حالا اگر ندانم جواب را. تعلیق در داستان اتفاق می افتد. ولی کسی هست همیشه که این را میداند. – می خواهم بغض بزرگی را فرو بخورم، و این همه ی بحث این متن است. – همین... سعدی نحو محض است. مولانا شور است. زندگی کمی شیرینی می خواهد.
بیا برای فرزندمان اسم انتخاب کنیم... موافقم.
«یک نفر در آب دارد می سپارد جان»
مطمئنم. بسیار.
_______________
سعید کیائی
6بهمن ماه1390
یک گفتگوی روانشناسانه و چند مسئله ی دیگر
وقتی قرار شد برای هفت سنگ پرونده ی موسیقی زیرزمینی در ایران را کار کنیم فکر میکنم اواسط تابستان 86 بود، و طبق معمول قرارهایمان در «دیدنی ها» رو به روی پارک ساعی، دور میزی نشسته بودیم که محمدمهدی مولایی کارها را تقسیم کرد و عمده ی کارها مثل همیشه به دوش خودش افتاد. من قرار شد دو مصاحبه داشته باشم، یکی با مهشید سلیمانی و دیگری با بنیامین بهادری.
مهشید سلیمانی را با کتابی که از او انتشارات همشهری منتشر کرده بود و در نمایشگاه کتاب بیستم رو نمایی شده بود می شناختم. یکبار آنجا مصاحبه ای با او داشتم، مصاحبه ی پویا و خیلی خوبی بود که فقط چهار – پنج پاراگرافش منتشر شد، چون سیاست های رسانه ای که برایش کار کرده بودم اینطور بود. و بعد در تغییر و تحولی و جا به جایی که برایم پیش آمد باقی آن مصاحبه ی یک ساعت و نیمه گم شد.
سلیمانی را خودم پیشنهاد دادم، چون هم در حوزه ی مطالعات جوانان از منظر روانشناسی کار کرده بود، و هم اینکه دوست داشتم باز با او گفتگو کنم.
تماس گرفتم و قبول کرد. آن وقت ها طبقه ی بالای نشر ثالث کافه ای بود، دنج و راحت. پزهای روشنفکرانه ی بعدی را نداشت... آنجا قرار گذاشتیم. من زودتر رسیدم، او رسید و آمد و موضوع را مطرح کردم. یک ساعت و خرده ای صحبت کردیم در باره ی موضوع تا به این نتیجه برسیم که اصلا چه کنیم. پیشنهادهای خیلی خوبی داد، البته آن میان پیشنهادهایی هم بودند که نپذیرفتم... اما خوب بود. بهانه ی مصاحبه ی با او هدفی داشت برای من که مثلا یکی از آن ها «آشنایی با چگونگی استفاده از تئوری های روانشناسانه در زندگی» بود... این را از جنس مثال ها و تطبیق هایی که میداد می فهمیدم.
بماند، بحث من الآن از یاد آوری آن مسائل یادآوریِ چه می خواستم و چه شد نیست! که جز دلخوری و ناراحتی نمی ماند برایم از مرور آن ایام و اتفاق هایی که بعد افتاد. در جستجویی که برای یکی از درسهایم داشتم گفتگویی را معرفی کرد یکی از اساتیدم که وقتی به آن مراجعه کردم دیدم گفتگوی خودم است با سلیمانی.
خبری از مهشید سلیمانی ندارم. چند بد قولی به او کردم و او ناراحت شد از من در کارهای بعدی که قرار بود درباره ی تحلیل روانشناختی مثنوی انجام دهیم. بعد آن هم رابطه مان قطع شد به کلی... متأسفانه.
چندی قبل که از یکی از عزیزانم خواستم آرشیوم را از هفت سنگ برایم روی ایمیل کند، دوباره دیده بودمش این مصاحبه را و یاد گذشته کرده بودم... حالا به نظرم آمد شاید بد نباشد شما هم آن را ببینید...
اگر اصلش را می خواهید به هفت سنگ مراجعه کنید. اما هفت سنگ فیلتر شده است. از این آدرس (+) می شود به نسخه ی فیلتر نشده ی آن البته بدون نام مصاحبه کننده دسترسی پیدا کرد.
________________
پ ن : اگر کسی از ایشان خبری دارد به من بگوید... خوشحال می شوم که رابطه ی قطع شده ترمیم شود...
پ ن : برای مطالعه ی مصاحبه به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
________________
گفتگو با مهشید سلیمانی
از موسیقی زیرزمینی سبکی آگاه، فعال و موثر بسازیم
مهشید سلیمانی، روانشناس با مقالاتش در حوزه روانشناسی در مطبوعات شناخته شده است. از او همچنین یک کتاب با عنوان «حیلههای روانی» توسط موسسه انتشارات همشهری منتشر شده است. با مهشید سلیمانی در مورد روانشناسی موسیقی زیرزمینی گفتگویی انجام دادیم.
هفتسنگ - به نظر شما روانشناسی در تجزیه و تحلیل موسیقی مورد توجه نسل امروز ایران به چه نکاتی خیره میشود و چگونه آنها را نقد میکند؟
سلیمانی -...
چند پی نوشت و عکس های جشنواره ی بیرجند به انتخاب من
پ.ن 1 : تابستان گذشته بعضی از عکاسان بیرجندی، نخستین جشنواره ی عکس ملی شهرشان را برگزار کردند. به این شکل که بعد از اعلام فراخوان و دعوت از عکاسان، در دو نوبت تعدای از آنها را دعوت کردند تا در بیرجند عکاسی کنند. از سوی دیگر برای عکاسان بیرجندی و استان خراسان رضوی هم این امتیاز را قائل شدند که در این جشنواره شرکت کنند. بعد از روزهای دور هم بودن عکاسان در بیرجند، عکس ها را دریافت کردند و کنار هم چیدند و داوری کردند و اسامی ای را اعلام کردند که اینها عکاسان و عکس های راه یافته به مرحله ی نهایی اند. بعد مدتی هم طبیعتا داوری بخش نهایی انجام شد و برگزیده ها معلوم شد. + / +
پ.ن 2 : دیروز عکسهای راه یافته به نمایشگاه این جشنواره در سایت عکاسی گذاشته شد، که قابل مشاهده برای همه ی دوست دارانش هست... +
پ.ن 3 : عکس ها را که نگاه میکردم، فکری به سرم زد و آن این بود که بیایم آن عکسهایی که به نظرم بهترند را جدا کنم... اینجا به نمایش بگذارم که شما ببینید. پس به این ترتیب عکس هایی که در زیر میگذارم به نظر من بی هیچ ترتیبی از باقی عکس ها بهتر بود.
پ.ن 4 : برای انتخاب عکس ها اصلا به اسم عکاس نگاه نکردم. نه اینکه نخواهم، اصلا به چشمم نخورد ابتدا. فقط عکس های خودم را که می شناختم نظرم را جلب کرد. به ازای هر عکس یک صفحه باز کردم و دانه به دانه نگاه کردم و صفحه ی عکس هایی که به نظرم باید حذف می شدند را بستم، و این شد حاصل کار.
پ.ن 5 : بعد از دیدن عکسها، به نظرم آمد باید فراخوان خیلی جامع تر باشد. نه درباره ی این جشنواره، درباره ی هر جشنواره ی عکسی. نوع نگاه ها خیلی متفاوت است. به نظرم دو گرایش از همه بیشتر وجود دارد، گرایش هنری (Art) و گرایش مستند. نگاه های هنری به نظرم خیلی پخته تر از نگاه های مستند هستند. در ترکیب بندی ها به شدت ترکیب های گرافیکی به چشم می خورد. در کل به نظرم خیلی خوب است که یک جلسه ای باشد و همه ی این 40 - 50 عکاس باشند و چند منتقد و مجموعه ی این عکس ها در آن جلسه با حضور همه بی هیچ نگاه محبانه ای نقد بشود. نکات مثبت گفته شود. نکات منفی هم گفته شود.
پ.ن 6 : در کل، و در ادامه ی پی نوشت بالا، باید بگویم این مسئله کلا در جشنواره های ما نادیده گرفته می شود. سه دوره ی جشنواره ی فیروزه. شش دوره ی جشنواره ی دوربین.نت، دو دوره ی جشنواره ی شید، و این همه جشنواره ی دیگر... (این سه تا را مثال زدم چون به نظرم از باقی جشنواره ها تأثیرگذار ترند و با اعتبار بیشتری پیش عکاسان).
پ.ن 7 : امیدوارم نگاه به نقد در عکاسی و در هر یک از شئون دیگر زندگی هنری - اجتماعی - فرهنگی و ... ما نگاهی پیرهیز شده از علایق شخصی بشود تا تأثیرگذار شود. و کسانی که مورد نقد قرار میگیرند فکر نکنند منتقد خصومتی با آنها دارد.
پ.ن 8 : انتخاب های من را ببینیم :
حمید سلطان آبادیان - مشهد ، رضا قاسمی زرنوشه -نیشابور ، ابراهیم سیسان -تهران ، محمد رضا آرین پور - بیرجند ، صادق ذباح - مشهد ، بهزاد اشکر-شیراز ، علی اکبر محمدزاده مقدم -بیرجند (تقدیر هیات داوران استانی) ، سعید کیائی - تهران ، سید مجتبی مظلوم زاده -قاین ، امیر عنایتی-تربت حیدری ، فرزاد آرین نژاد -شیراز ، صادق ذباح- مشهد
از دستهایِ گرمِ تو
کودکانِ تواءمان آغوشِ خويش
سخنها میتوانم گفت
غمِ نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه در افکنده
ای مسيحِ مادر، ای خورشيد!
از مهربانییِ بیدريغِ جانات
با چنگِ تمامیناپذيرِ تو سرودها میتوانمکرد
غمِ نان اگر بگذارد.
رنگها در رنگها دويده،
از رنگينکمانِ بهارییِ تو
که سراپرده در اين باغِ خزانرسيده برافراشتهاست
نقشها میتوانمزد
غمِ نان اگر بگذارد.
چشمهساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشتهيی در پيراهن،
از انسانی که تويی
قصهها میتوانم کرد
غمِ نان اگر بگذرد.
___________________________
پ.ن : مانده ام وقتی شاملویی هست که حرفت را بزند چرا باید فشار بیاوری به خودت... وقتی او حرفت را زده و تو هر ثانیه بارها و بارها تکرارش میکنی... غم نان اگر بگذارد.