تبليغاتX
من با خودم

دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را


ياد روزي افتادم كه عبدالله رفت با قيصر مصاحبه كند و قيصر علارغم هميشه پذيرفت. بعدها كه از عبدالله پرسيدم چه شد كه پذيرفت گفت نام اخوان را آوردم.

قصد كرده بودم فعلا ننويسم. تا چند كار عقب افتاده را انجام نداده‌ام و تحويل نداده‌ام دست به نوشتن براي جايي نبرم. وقتي مهدي مولايي زنگ زد و گفت بنويس، آن هم درباره‌ي قيصر، يكه خوردم و سر به تعظيم پايين انداختم و گفتم چشم. از عبدالله هم خواهش كردم بنويسد. هر دو نوشتيم.

مي‌توانيد يادداشت‌هاي ما را در اينجا و اينجا بخوانيد. براي من جالب حس و حال ما است در ديدارهايي كه با قيصر داشته‌ايم.

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 23:20  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  نامه‌اي به مناسبت امير اسماعيلي

امير جان، سلام

 

چند دقيقه است كه نشسته‌ام و فكر مي‌كنم برايت در اين نامه چه بنويسم.

امروز به تو گفتم اگر حوصله‌ي نوشتن بود، حتما به مناسبت مراسم سه شنبه شب‌ات خواهم نوشت. و تو گفتي حالا كه به ما رسيد آسمان... خنديدم و گفتم چشم، مي‌نويسم، اما ته دلم ـ راستش ـ از نوشتن خبري نبود.

بعد از مكالمه تلفني‌مان به روزهاي مختلف دوستي‌مان فكر كردم. روز آغاز سفر اصفهان ـ شيراز، روزي كه در دانشكده‌تان داشتم پرسه مي‌زدم و ديدمت، روز سفر به مشهد، روز تماس تو براي پيوستنم به نويسندگان آينده‌سازان، روز پيشنهاد تو براي سردبيري ويژه‌نامه‌ي نادر ابراهيمي در هفت سنگ، آن شب پياده روي بعد از مراسم آيه، و خيلي روزهاي ديگر.

 

يك روز، همان روزهاي اولي كه شنيدم خانم والده* عروس دار شده به خودت يا به همسرت گفتم كه «براي امير نگرانم» چرا كه نمي‌دانم همسرش او را چطور مي‌خواهد و او چطور خواهد شد ـ اين جمله‌ي بيرون گيومه را آن روز به زبان نياوردم ـ . منكر نشو، چون تو و من مي‌دانيم كه همسران بر هم تأثيرهاي زيادي مي‌گذارند، و تو مستثني نيستي... و مردها بيشتر اوقات تأثير پذيرترند. ... راستش خودخواهانه شايد دوستي‌ها را ميان زندگي جديدت مي‌جستم... . و يك روز به همسرت گفتم «با حضور شما خيالم از بابت امير راحت است». ...و راستش هنوز نمي‌دانم بايد راحت باشد يا نه.

 

دوست من،                ... درست زماني كه كلمات من احساس نا امني مي‌كنند، تو مثل آن روزهاي آينده سازان، دستور نوشتن داده‌اي. و من سعي مي‌كنم از دستور سرپيچي نكنم، و دوست دارم اين نامه‌ي چند سطري پر اضطراب را با تمام كاستي‌هايش از من بپذيري. باور كن خست به خرج نمي‌دهم، اين روزها كلمه‌اي در بساط ندارم كه به دايره بريزم.

براي تو و همسرت آرزوي خوش روزي و سعادت دارم. و خواهش مي‌كنم اين نامه را به منزله‌ي استعفاي چند وقته‌ي من از تمام فعاليت‌هاي نوشتاري بدان.

 

حق يارت

سعيد

3 – 8 – 1388

تهران

 

 

* كساني كه امير را مي‌شناسند مي‌دانند، امير به مادر مهربانش مي‌گويد "خانم والده". من هميشه فكر مي‌كنم او اين تكه كلام را از عزيزمان "منوچهر احترامي" به ارث برده است، كساني كه استاد احترامي را از نزديك مي‌شناسند، مي‌دانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 22:57  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  يادداشت چهارم - از سر دلتنگي هجدهم مهر ماهي كه شخصي است

گاهی تکرار روزهای

 گذشته

 برای من تسلی است

مرا می بخشید

 

احمدرضا احمدي

 

اين يادداشت‌ها مختصات خودشان را دارند. يك سال يكبار تكرار مي‌شوند. هربار 365 روز بهشان فكر مي‌كنم و با خودم مي‌گويم اين را مي‌نويسم و آن را... دل بسته‌شان مي‌شوم و دل مي‌كنم. اما عاقبت سمت و سوي خودشان را پيدا مي‌كنند. سمت خودشان عجيب حال و هواي تو را دارد. كاش خبري از كيانوش بيايد، اشك‌هايش را و دادهايش را فراموش نمي‌كنم از پس آن پياده روي زير باران تا برسيم به هم كه تو بشوي نقل محفلمان و ... خلاصه كنم كه : دلم برايت تنگ شده.

نه باور كرده‌ام و نه باور مي‌كنم كه تو رفته باشي عراق. يا رفته باشي به خانه‌ي بخت. يا رفته باشي كه دم‌پر من نباشي كه من خود بشوم بعد اين سالها... باور نمي‌كنم ديگر. اين را پيام دم گوشم زمزمه مي‌كند هربار كه مي‌روم كنار مزارش و از تو مي‌پرسم. هي مي‌آيد به خواب و بيداري‌ام و مي‌گويد يك جايي همين دور و بري. و خيال مي‌كنم دارم رصد مي‌شوم. ... هي بانو... بانو... بانو... اين متن‌ها را ـ همين متن‌هاي مختص خودت را كه هر 18 مهر يكبار نوشته مي‌شوند را مي‌گويم ـ با صداي من بشنو. اينها فقط كلمات من نيستند، كلمات قطعا كم خواهند آورد... صدايم را ـ با همه‌ي بدي‌هايش ـ به پيوست مي‌فرستم... و فكر مي‌كنم گوشم را هم بايد بفرستم... كه شنونده هم داشته باشد... تو كه نمي‌خواني. من واقعا ماندم وقتي خطاب سوال قرار گرفتم كه : آيا او هم اينقدر كه تو بهارخند را دوست داري تو را دوست دارد؟

سوالها همه ساده بيان مي‌شوند و سالها انسان را به تكاپوي پاسخ مي‌اندازند... تكاپويي كه هيچگان نخواهي فهميد به سرانجام مي‌رسد يا نه.

يكبار خيال كردم كه آمده‌اي باز... تماس گرفته‌اي... شماره‌ات دوباره روي گوشي‌ام افتاده، جواب داده‌ام و گفته‌اي كه مي‌خواهي كتاب جلد پارچه‌اي آبي رنگت را كه شعرهايت است، برايم بياوري... كه بخوانم. گفتم خوب است قرار مي‌گذاريم. من شروع كردم به جمع كردن يادداشت‌هايم كه برايت بياورم، كه تو هم بخواني. ... از خيال بيرون زدم... احوال خوشي نداشتم / شايد اگر بخواني "ندارم هنوز" بهتر باشد.

يكبار هم همين چند روز قبل در مسيري درون شهر كنار راننده خوابم برد... در كوهي سرما زده زير توده‌هاي برف شديد نشسته بوديم من تو را بيدار نگه مي‌داشتم كه خوابت نبرد... تو مرا ... و خيال مي‌كنم كه عاقبت هر دو خوابمان برد.

مي‌بيني؟ اينها دو نمونه‌اند.

سه حالت حضورت را هم مي‌خواهم "سفر پاييزي" كنم. طرحش را نوشته‌ام. مقدمات ساختش فراهم شود يك فيلم سه اپيزودي مي‌شود.

نبودنت عجيب به همم ريخته. هزارها ايده از جانب تو به سويم مي‌آيد و هر سال بدتر از سال قبل مي‌شوم. يادداشت‌ها را نگاه كن، سند حرف من هستند. چند بار به سرم زد كه ديگر ننويسم اين هجدهم‌ها را... مي‌داني چرا؟ بخاطر اينكه مثل دين من خصوصي‌اند. اما باز خيال مي‌كنم كه اين وبلاگ ... بگذريم. يك روز حامد پرسيد تو چه خيري از اين بلاگ ديده‌اي؟ و به تمسخر گفت "من با خودم" و جواب شنيد "تو از آزاده چه خيري ديده‌اي؟" آزاده را كه مي‌شناسي؟ تمام كس و كارش است، حالا اگر كنار گوش اين بلاگ زمزمه‌اي نكنم چه كنم؟

دل خوش داستان سوم فيه ما فيه ام و قصه‌ي وصل آقاي قاضي از پس سي سال مجاهده. ... و خوشحالم كه هستي... اگرچه حالا خيلي‌ها خيال مي‌كنند تو توهمي هستي از جانب من. راستي يك چيزي بگويم بخندي يكبار يكي‌شان ـ يكي از همين‌ها كه گمان كنم به تو حسودي مي‌كند ـ تو را با سان‌شاين و بستي و نان خامه‌اي قياس كرد. گفت تو سان‌شايني بوده‌اي كه نيستي حالا، حالا بيا بستي و نان خامه‌اي را امتحان كن، شايد دوست داشتي... تلفن را كه قطع كردم كلي به او خنديدم و كلي به  حال خودم زار زدم. چه مي‌گويند اينها؟ من ايمان دارم كه تو هستي.

اين يادداشت مثل هر سال به دلم ننشست. يك كلام نخ نما بگويم كه جرات گفتنش را ندارم و دوست دارم بداني كه دوست مي‌دارمت به بانگ بلند... و بغض مي‌كنم. امروز باز هم هجدهم مهر است؟


________________

پ.ن : يادداشت‌هاي سالهاي قبل

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 15:30  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  جمله‌ي عطف

ابتداي جمله

شاعري سپيد بودم و

انتهاي جمله

شاعري سياه

من ميان چند حرف و

بَعد چند ثانيه

خلاصه‌اي

از تمام عمر رفته و

روزهاي مانده‌ام شدم

پس سكوت مي‌كنم

بخوان :



+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:23  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  خيال آفتابگون

هنوز فصل سبز ما نرفته

فصل دانه‌ي انارهاي سرخ و

فصل چترها نيامده

ميان سرد‌هاي بي كرانه‌ي سفيدْ فصليِ سكوتْ

                                                   مانده‌ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 18:32  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com


  استقبال

دست‌هايم را تا چشم كار مي‌كند باز كردم، تو به آغوشم آمدي... خنديدم و صورتم را به صورتت ‌چسباندم و بغضم را فرو ‌خوردم. چشم‌هايم را‌بستم و بعد چند لحظه باز ‌كردم. باد شديدي آمد... در دنياي به آغوش كشيده‌ام طوفان شد و تمام كاغذ‌هايي كه نام تو را داشت به هوا رفت... با هم پي‌شان مي‌دويديم... من هم بخشي از دنياي به آغوش كشيده‌ام شده بودم. آنقدر پي كاغذها دويديم كه به ساحلي نزديك‌هاي جنگلي رسيديم... از دور ديدم كه من‌يي روي تخته سنگي نشسته و تو‌يي روي تكه چوبي و دريا طوفاني است و نم باراني مي‌آيد، موج‌ها به صخره‌ها مي‌خوردند و دانه‌هاي كوچكي مي‌شدند آماده‌ي محو شدن در هوا... توي آن دور نشسته به من آن دور نشسته گفتي بيايم كنارت. آمدم و خنده‌ات را پنهان كردي و نفس عميق‌ات را بيرون دادي و گفتي من اگر نگويم تو كه لام تا كام حرف نميزني! نگاهم را از صورتت دزديدم و پرسيدم چه بگويم؟ گفتني‌ها را آنوقت كه قرار بود بشنوي نبودي كه بشنوي... نوشتم روي كاغذ‌هايي كه مدتي است نيستند دم دستم انگار گوشي پيدا كرده‌اند و بلند بلند خوانده مي‌شوند... گفتي باران! گفتم يادت هست؟ هميشه باران مي‌آمد... ايستادي... ايستادم. دست‌هايت را تا چشم كار مي‌كرد باز كردي... من كنارت در آغوشت گم شد... من مي‌ديدم كه دارد گم مي‌شود هرچه به توي آن سوتر گفتم نگاه كن نگاه نكردي و گم شدم. حالا دو تا تو كنارم در ساحل ايستاده بود... و يك من. تويي در نزديكي من كه از حضور من آگاه بود و تويي دورتر كه انگار اصلا مرا نمي‌ديد. باران شديد شد و خيال بازگشت به كاغذ‌هاي جوهر پخش‌ام آمد... اين را از اين بابت مي‌گويم كه يكي‌شان را كه ديدم لاي دو شقايق وحشي افتاده بود و از آن دو آغوش باز سخن مي‌گفت... توي دورتر پشت سنگ‌ها ناپيدا شدي... من تمام اين‌ها را نوشته بودم. و نوشته بودم كه بايد دست‌هايت را بگيرم. گفتم و آغوشم باز شد و دنيايي كه در آغوشم بود از سينه‌ام بيرون آمد. شب بود. انگشت‌هاي دست راستم قاصدكي را ميان خودشان داشتند ... باد آمد و قاصدك رها شد... پي‌اش دويدم و به كوهي رسيدم كه پشت تمام سنگ‌هايش نقش دختر و پسري حك شده بود كه آغوششان تا بيكران باز بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 1:30  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com